مجموعهشعر «ابواب/ درها» سروده بسمة شیخو، شاعر سوری، از سیوشش شعر تشکیل شده که بهطور مساوی در سه بخش تقسیم شدهاند و هر بخش دوازده شعر را دربر میگیرد. بخش نخست «دری بزرگ: زندگی» نام دارد، بخش دوم «دری میانی: من» و بخش پایانی «دری کوچک: قلبم».
این شیوه نامگذاری به مجموعه انسجام ساختاری میبخشد. بخشهای آن همچون دایرههایی یا ساختارهایی با اندازههای متفاوت به نظر میرسند که هر ساختار بزرگ، ساختاری کوچکتر را درون خود جای داده است. خودِ شاعر از دایره بزرگتر به دایره کوچکتر حرکت میکند و بهترتیب در زندگی، سپس در خویشتن و سرانجام در قلب خود تأمل میکند؛ حرکتی که از گستردگی به تنگنا و از امر عمومی به امر خصوصی میرسد.
این سه در، هر یک به دیگری راه میگشایند؛ از بزرگترین در تا کوچکترین آنها. این خودِ شاعر همچون دوربینی ناظر و کاوشگر، یا چشمی که با بیشترین گشودگی به جهان خیره شده است، به نظر میرسد. هر بار که از دری عبور میکند، آن در او را به دری تنگتر میسپارد تا نخست هستی پیرامونش را به نظاره بنشیند و سپس به دایرههای محدودتر روی آورد و در افکار و احساسات ریشهدوانده در درون خود تأمل کند؛ تلاشی برای نفوذ به ژرفای هزارتوی وجودیای که در دایرههای آن میچرخد.
این مجموعه در قاهره، به همت انتشارات «بتانه»، منتشر شده است. بخش نخست آن بر جزئیات جهان و ارکان سازندهاش تمرکز دارد. هر شعر عنوانی دارد که مستقیماً به یکی از این جزئیات اشاره میکند؛ خواه مادی باشد، مانند «نور، صدا، خورشید، دریا و خاک»، خواه معنوی و مفهومی و انتزاعی، مانند «امید، سکوت و رؤیا».
در هر دو حالت، شعرها عنوان خود را از نو تعریف میکنند؛ آن هم از رهگذر بازنمایی آن در چشمانداز خودِ شاعر، دریافت او از آن و فهمش از جوهر وجودیاش. شاعر از تأثیر این جزئیات بر خویش، از تأویل خود درباره آنها مینویسد و آنها را در قالبی شعری از نو میسازد و عرضه میکند. او در این شکلبخشی شاعرانه از فنون هنرهای تجسمی بهره میگیرد؛ بهگونهای که شعر به تابلویی نقاشیگونه نزدیک میشود که روح موضوع شعری را بازمیتاباند.
برای نمونه، در شعر «نور» با ویژگیای آشکار از هنرهای تجسمی روبهرو میشویم. شاعر شعر را چنین آغاز میکند:
«بأصابعه يلم ستائر العتمة
يفتح شبابيك الكون
يتمطى
يتثاءب
فيخرج النهار من فمه كالمارد»
(با انگشتانش پردههای تاریکی را کنار میزند
پنجرههای جهان را میگشاید
کشوقوسی به خود میدهد
خمیازه میکشد
و روز همچون غولی از دهانش بیرون میآید)
گرایش به هنرهای تجسمی تنها در بهتصویرکشیدن جزئیات مادی زندگی متوقف نمیشود، بلکه پژواک آن تقریباً در تمام شعرهای این بخش شنیده میشود و در متنهایی نیز ادامه مییابد که به بازنمایی شاعرانه مفاهیم انتزاعی میپردازند.
این گرایش تجسمی در شعر «سکوت» نیز نمود مییابد؛ جایی که رنگها، حجم و فضای خالی، پسزمینه، سکون و حرکت حضور دارند. شاعر با ترسیم تصویری که از عناصر سوررئالیستی خالی نیست، سکوت را از نو تعریف میکند؛ سوررئالیسمی سرشار از دلالتها. او میگوید:
«الصمت
يفتح أوراقه على الطاولة
بيضاء لم يمسسها سوء
يومئ برأسه
فينهمر فوق رؤوس الكلمات
مطر غزير
يغرق الحكاي»
(سکوت
برگههایش را روی میز میگشاید
سفید، بیآنکه آسیبی به آنها رسیده باشد
با سر اشاره میکند
و بر فراز سر کلمات
بارانی سیلآسا فرو میریزد
و داستان را غرق میکند)
اگر طبیعت، با خورشید و صدا و نور و دریا، در بخش نخست، یعنی «در زندگی»، حضوری نیرومند دارد؛ بخشی که در آن خودِ شاعر نگاهش را به سوی عناصر جهان بیرون معطوف میکند، هنگامی که به درون خیره میشود و از در میانی، یعنی «در من»، عبور میکند، پیوندش با طبیعت قطع نمیشود، بلکه خود او به همتایی برای طبیعت بدل میشود.
در این بخش، تشبیه خود به عناصر طبیعت، از گیاهان گرفته تا حیوانات، حضوری غالب دارد. هیچ شعری در این بخش از حضور بنیادین عناصر طبیعی خالی نیست؛ چنانکه گویی خودِ زنانه با طبیعت مترادف میشود.
این حضور جلوههای گوناگونی دارد؛ از جمله:
أراهن على نفسي وأركض/
كحصان متمرس في السباقات»
(روی خودم شرط میبندم و میدوم
چون اسبی آزموده در مسابقهها)
و:
، «بين النجوم/ تركت عينيّ/ شهابُ مسرع طرف عينا/وأطفأ بريق الأخرى»، و«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثل
(میان ستارگان
چشمانم را گذاشتم
شهابی شتابان از گوشه یک چشم گذشت
و درخشش چشم دیگر را خاموش کرد»
همچنین:
«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثلي»
(با چشم یک پرنده
به درخت اکالیپتوس خیره میشوم
باران موهایش را خیس کرده، درست مثل موهای من)
و نمونههای بسیار دیگری که بر شباهت میان خودِ شاعر و عناصر طبیعت استوارند. حتی در بسیاری موارد، این دو جای خود را با یکدیگر عوض میکنند: شاعر گاه چشمانش را به جهان ستارگان میسپارد و گاه چشمان یک پرنده را به عاریت میگیرد. میان آنها همچنین از رهگذر ابزارهای تشبیه پیوند برقرار میشود؛ مانند آنجا که خود را به اسب یا به درخت «اکالیپتوس» تشبیه میکند.
بااینحال، حضور طبیعت همیشه مهربان و صمیمانه نیست؛ گاه طبیعت با چهره خشن و خشمگین خود ظاهر میشود، مانند شهابسنگی که ستارگان و چشمهای پنهانشده را ویران میکند، یا بارانی که سر درخت و همتای انسانیاش را در آب غرق میسازد.
این گرایش به پیوند با طبیعت، به مجموعه و شعرهای آن ابعادی زیستمحیطی میبخشد و آن را با جریانی مرتبط میکند که در نظریه ادبی معاصر «بومفمینیسم» نامیده میشود. این پیوند با حضور ضدِ طبیعت نیز تأیید میشود؛ یعنی از یک سو جلوههای تمدن مصنوع بشر و از سوی دیگر نزاعها و جنگهایی که در جهان جریان دارند.
نقد واقعیت معاصر از رهگذر بازنمایی شهر، خیابانها و ساختمانهای ساخته دست بشر صورت میگیرد؛ عناصری که در تقابل با طبیعت بکر قرار دارند و تعادل طبیعی آن را بر هم میزنند. شاعر در شعر «جزئیات» میگوید:
«سماء منخفضة/ وشمس قريبة/ بشر برؤوس محنية/ يقولون نعم/ ويبتسمون./ فوق جسد المدينة/ تنتصب الأبنية أشواكاً/ وتتمدد الشوارع جروحاً في أرجائه»
(آسمانی کوتاه
و خورشیدی نزدیک
آدمهایی با سرهای خمیده
میگویند بله
و لبخند میزنند
بر پیکر شهر
ساختمانها همچون خارها سر برمیآورند
و خیابانها همچون زخمهایی
در پهنه آن کشیده میشوند)
این بازنماییهای طبیعتی که ابعاد متعارف خود را از دست داده است، حاصل طبیعی شهرهایی است که محیط زیست را نابود میکنند. استعاره خارها برای ساختمانها و زخمها برای خیابانها، از ابتذال تمدن و آلودهکردن طبیعت حکایت دارد؛ و در میان این دو، انسان نیز ویران میشود. انسانی که حضور فعال و غریزی خود را از دست داده، سرهایش دیگر راست و برافراشته نیستند و مردمان در تنگنای شهرها و خیابانهایشان به اطاعت برنامهریزی شدهاند.
در همین شعر، تصاویر چشمگیر دیگری نیز در نقد سیاسی وضعیت جهان امروز دیده میشود:
«عبئ الضوء في جيبي/ وأنثره في الليالي المعتمة/ السماء خالية من النجوم/ كلها فوق أكتاف الجنرالات»
(نور را در جیبم میریزم
و در شبهای تاریک میپراکنم
آسمان از ستاره تهب است
همهشان بر شانههای ژنرالها هستند)
در اینجا، سلطه ژنرالها، افزایش شمار آنها و جنگهایشان در قالب استعارهای ظاهر میشود؛ تا آنجا که آسمان را از ستارگان و از طبیعت خود تهی کردهاند و شانههایشان از ستارهها انباشته شده است.
این عبارت سرشار از دلالتهایی است که به سلطه ژنرالها در جهان و گسترش جنگها اشاره دارند؛ جنگهایی که نهتنها به انسان، بلکه پیش از هر چیز به محیط زیست و طبیعت نیز تعرض میکنند و آنها را ویران میسازند.
در بخش سوم، یعنی کوچکترین در، قلب همچون پناهگاه و راه گریزی جلوه میکند. قلب جایگاه عشق است، حتی اگر این عشق خیالی باشد؛ عشقی به مردی که وجود ندارد و چیزی جز توهم یا «خیال» نیست، چنانکه عنوان یکی از شعرها نیز همین است.
بااینحال، قلب در اینجا اشتیاق و حسرت و تمام معناها و ارزشهای ازدسترفته را از نو میآفریند. از همین رو، مکانی مناسب برای آغاز دوباره به نظر میرسد: قلب عشق را از نو میسازد و عشق میتواند خودِ شاعر را از نو شکل دهد؛ و او نیز به نوبه خود میتواند زندگی را دوباره بسازد؛ همان «در بزرگتر» و «دایره بزرگتر».
این حرکتی بازگشتی، مثبت و در جهت عکس است؛ حرکتی برای ترمیم دوباره جهان. ازاینرو، عجیب نیست که شاعر این بخش پایانی را با شعری به نام «انتظار» به پایان میبرد؛ شعری که در آن حالتی از آمادگی برای پرواز دوباره عشق دیده میشود، عشقی که میخواهد بار دیگر بال بگشاید و بر فراز جهان به پرواز درآید و معصومیت نخستین را به آن بازگرداند.
«كالغبار فوق العتبة المهجور
يجثو الحب بهدوء
أمام بيتي
ينتظر خطواتك»
(چون غبار بر آستانه متروک
عشق آرام زانو میزند
پیش روی خانهام
در انتظار گامهای تو
تا به پرواز درآید)







