الان خرید در بازار اردوگاه آوارگان در منطقه مواصی رفح در جنوب نوار غزه تمام شد. دخترم علیاء همراهم بود. کیف پارچه ای که یکی از موسسات امداد به آوارگان داده بود را با خودم برای خرید برده بودم، چون حالا کیف خرید ما شده است. کمی خرید کردیم. قیمت همه چیز سر به فلک کشیده است. ناراحت و پکر برگشتیم. کارم را شروع کردم. باید مقاله ای را ویراستاری کنم و بفرستم. زمان تحویل آن را عقب انداخته بودم و حالا باید سعی کنم مقاله ویراستاری شده را سر وقت تعیین شده بفرستم. افسردگی باز به سراغم آمد. دوست داشتم از همه چیز فرار کنم. اما وقت این کارها را ندارم. سعی می کنم تسلیم نشوم تا بتوانم به وظایف گوناگونم عمل کنم. من روزنامه نگار و مادر و همسر و زن آواره هستم. همه این نقش ها را در پنج ماه اخیر که از جنگ جاری می گذرد یکجا انجام دادم.
صبح زود می روم جلوی صف دستشویی جا می گیرم. صف دستشویی معمولا از نماز صبح شروع و با طلوع آفتاب شلوغ می شود. بعد جای خوابمان را مرتب می کنم. بخت با من و دو پسرم یار بود که توانستیم چند تا پتو گیر بیاوریم. صبح ها پتوها را جمع می کنیم و گوشه ای می گذاریم. برای صبحانه هر چیزی که دم دست باشد می خوریم و بچه ها در اردوگاه می مانند و من می روم به سراغ وظیفه دومم. خبرنگاری که آخرین تحولات میدانی و نظامی و سیاسی و انسانی را دنبال می کند. مشغول اخبار و جزئیات و ریزه کاری ها می شوم و اطلاعاتی که از قبل داشتم را مرور می کنم. وقتی آواره شدیم اول به خان یونس رفتیم و آنجا از یکی از فروشگاه های پوشاک مردانه لباس کاری ام را خریدم. یک کاپشن گرم هم از یکی از محموله های امداد گیر آوردم.
پیاده راه می افتم. از مقر اردوگاه روبروی دریا شروع می کنم تا به نزدیک ترین نقطه به جایگاه وسایل حمل و نقل عمومی می رسم. ۳۰ تا ۴۵ دقیقه طول می کشد. گاهی شانس می آورم یکی از کامیون هایی که رد می شود می ایستد و کنار راننده می نشینم. معمولا زنان اجازه دارند کنار راننده بنشینند و مردها پشت کامیون می ایستند. همیشه اینطور به محل کارم می رسم؛ بعد از یک ساعت و نیم خستگی و دوندگی. نفس تازه می کنم و دوباره مطالب را مرور می کنم و بعد جلوی دوربین می روم.
کار کردن در وضعیت جنگ بسیار خطرناک است و خدمات لجستیکی حداقلی مثل حمل و نقل وجود دارد. از تمام این حرف ها که بگذریم استراحت چند دقیقه ای در طول روز کار دشواری است چون در ابتدا باید یک صندلی از همکارانم قرض بگیرم و جلوی در چادر گروه کار می گذارم. روی صندلی می نشینم و به جاده نگاه می کنم. کودکان به دستفروشان دوره گرد تبدیل شده اند. آنها به جای اینکه از صداهای قشنگشان برای جواب دادن به پرسش های معلم در کلاس های درس استفاده کنند جلوی بساطشان می نشینند و داد می زنند تا مشتری جذب کنند. آنطرف تر، آمبولانس ها به راه افتادند و زخمی ها و کشته شدگان به بیمارستان رسیدند. صدای ضجه افرادی را می شنوم که عزیزانشان را از دست دادند. بلند می شوم. سرفه کوتاه می کنم تا صدایم برگردد. تمام نیرویم را جمع کنم تا رویدادها را گزارش دهم. این دشوارترین کار است. با وجود همه این خستگی اما همیشه با پوشیدن جلیقه آبی گزارشگری احساس افتخار می کنم چون صدای همه این قربانیان و بی پناهان هستم.
جبهه جنگ محل کارم شده است. آنجا با همسرم که او هم گزارشگر است دیدار می کنم. تصور کنید خانه ای که زن و شوهر در آن خبرنگار هستند در دوره کنونی جنگ چه حال و روزی دارد. همسرم ۱۵۰ روز است که خانه نیست و به محل اقامت خبرنگاران منتقل شده و از آنجا گزارش می دهد. به عنوان دو خبرنگار لابه لای گزارش ها با هم درباره اوضاع حرف می زنیم و بعد درباره خودمان به عنوان زن و شوهر گپ می زنیم و سپس به عنوان پدر و مادر درباره بچه ها صحبت می کنیم. همسرم یک کیسه لباس کثیف می دهد دستم تا آنها را بشویم. گاه گاهی با هم سوار ماشین کوچکمان که نبش خیابان پارک شده می شویم و آنجا هر چیزی که بود به عنوان ناهار می خوریم. همسرم به محل کارش برمی گردد. من می مانم و علیاء و جمال که شب ها همیشه می ترسند و روزها هم زیر آتش و بمباران وحشت زده هستند. گاهی با آنها همراه می شوم و گریه می کنم و گاهی هم به بچه ها روحیه می دهم تا اینکه دوباره خورشید طلوع می کند و روزها تکرار می شوند.
لحظاتی حین کار بودند که تصور کردم همه چیز تمام شد و من مرده ام و بعد همکارانم می گفتند که مادام صدای انفجار را شنیدی یعنی اینکه زنده ای. اما واقعا مرگم را با دیدن اجساد مردم و کودکان و خانه های خراب شده ای که ساکنانشان هنوز زیر آوارند با چشم خودم دیدم. مرگم را حین ضبط کردن اظهارات زندانیان زنی که به دست ارتش اسرائیل مورد شکنجه و آزار و اذیت و تجاوز قرار گرفتند به چشم خودم دیدم. با ضجه های مادران داغداری که می سوزند سوختم و ضجه زدم اما با خودم عهد کردم که جلوی دوربین گریه نکنم و واقعیت را منتقل کردم. اخبار حملات هوایی ارتش اسرائیل را گزارش دادم که اتفاقا چندین نفر از اعضای خانواده ام در همان حملات کشته شدند. اخبار گرسنگی و قحطی در شمال نوار غزه را پوشش دادم و صورت رنگ پریده و بی رونق مادربزرگ و عموها و عمه هایم و عمو زاده ها و عمه زاده هایم را دیدم.. گرسنگی مثل خوره افتاده به جانشان. به سوگ شهری که آن را «پریچهر» نامیده ام نشستم. می دانم که حملات هوایی و توپخانه ای و حمله زمینی ارتش اسرائیل دیگر چیزی از آن زیبایی باقی نگذاشته است. غم انگیزتر اینکه در گزارش هایم همواره از بازگشت آوارگان حرف می زنم اما خود من نیز یکی از همان آوارگانی هستم که برای بازگشت به خانه هایشان لحظه شماری می کنند.
هم خبرنگارم و هم مادری که بچه هایش را چندین ساعت در اردوگاه تنها می گذارد اما مرتب نگران آنهاست چرا که در قاموس اسرائیل چیزی به نام مردم غیر نظامی بیگناه تعریف نشده است. بزرگ ترین کابوسم این است که وقتی من سرکار هستم دو جگرگوشه ام در این حملات کشته شوند. بچه هایم را به محل کارم می بردم اما آنها هنوز بچه هستند و این مشقت و ترس را تحمل نمی کنند و برایشان راحت تر بود که در اردوگاه منتظرم بمانند.
هم خبرنگارم و هم همسری که در کنار شوهرش سرپرست دو کودک است. من و همسرم هر دو عاشق کارمان هستیم و به خبرنگار بودنمان افتخار می کنیم. وقتی منطقه ای نزدیک چادر محل کار و اقامت خبرنگاران را می زنند نگران می شوم و زود به همسرم زنگ می زنم. هر وقت که همسرم در طول شب های پر از بمباران تا صبح روز بعد کار می کند نگرانش می شوم که مبادا اتفاقی برایش بیفتد. چند وقت پیش که داشتیم از محل کارمان پیاده برمی گشتیم او از حال رفت چرا که دو روز پشت هم در شب های حملات هوایی خونین به رفح کار کرده بود و نخوابیده بود.
در این جنگ، من زنی از غزه هستم که سعی می کنم اختلالات هرمونی و آشفتگی روحی ام را در دوره جنگ کنترل کنم، به عنوان مثال دوره پریودی که می شود دنبال یک تکه شکلات یا شیرینی یا شکر می گردم تا حالم بهتر شود اما نیست. مشکل و ترس دیگر همان نبود نوار بهداشتی و مسکن و رفتن به دستشویی و حمام است.. که البته کابوس همه زنان و دختران اینجاست. من و همکاران زن در خیابان گزارشگر هستیم و باید تمام روز در خیابان باشیم و به دستشویی دسترسی نداریم و برای دستشویی به بیمارستان ها می رویم. یادم است که یک دفعه بیش از ربع ساعت توی صف دستشویی بودم و تا چند دقیقه دیگر باید جلوی دوربین برای پخش زنده می رفتم. وقتی زنانی که توی صف بودند فهمیدند که من خبرنگارم به خانمی که توی دستشویی بود گفتند «این خانم شاغل است.. در را باز کن!» آن خانم که توی دستشویی بود در را باز کرد و پشتش را به من کرد تا دستشویی کنم. این لحظات بسیار دشواری برای ما زنان آواره است.
حرف زدن از جنگ حالم را بد می کنم. هر بار که به انسانیت گم شده ام و کرامت از دست رفته ام در این جنگ و در این مسیر آوارگی فکر می کنم حالم بد می شود و نیرویم تحلیل می رود. وقتی فکر می کنم که من یکی از شهروندان غیر نظامی هستم که بایستی طبق قوانین بین المللی انسانی مصونیت داشته باشند قلبم درد می گیرد چرا که خبری از مصونیت که نیست هیچ، بلکه جسد زنان و کودکان در هر حمله هوایی تکه تکه و پخش می شود. تا لحظه نگارش این مطلب ۸ هزار و ۹۰۰ زن و ۱۳ هزار و ۳۳۰ کودک و ۱۳۲ خبرنگار کشته شدند. این آمار البته شامل هزاران هزاران نفری نیست که هنوز ناپدید هستند که از قضا اکثر آنها زن و کودکند.
چرا زنان دنیا به داد ما نمی رسند؟ ما زنان فلسطینی را زخمی کردند، به زندان انداختند، آواره کردند و کشتند. چرا انسانیت به داد این زنان درد کشیده نمی رسد؟! چرا حق مصونیت را از ما گرفتند و هیچ کس مورد بازخواست قرار نمی گیرد یا جبران خسارت نمی کند؟
دل خون زنان غزه؛ روایت رنج و مشقت
نور السورکی در حال تهيه گزارش خبری در غزه (الشرق الاوسط)
دل خون زنان غزه؛ روایت رنج و مشقت
نور السورکی در حال تهيه گزارش خبری در غزه (الشرق الاوسط)
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة