دلمشغولی‌هایی در باره فلسفه زمان کنونی 

برنامه آزادسازی اندیشه عربی جز با نبردی استخوان خُردکن محقق نمی‌شود

هگل-کیر کیگارد
هگل-کیر کیگارد
TT

دلمشغولی‌هایی در باره فلسفه زمان کنونی 

هگل-کیر کیگارد
هگل-کیر کیگارد

درباره فلسفه تاریخ دو دیدگاه وجود دارد: اولی می‌گوید تاریخ بشری هیچ معنایی ندارد و دومی برعکس آن می‌گوید: معنا دارد و یک سمت مشخص، اما با چشم معمولی قابل دیدن نیست و تنها چشم فیلسوفان بزرگ می‌تواند آن را ببیند. اولی در عبارت معروف شکسپیر خلاصه می‌شود که مکبث به زبان می‌آورد:« وجود بشری عبارت است از داستانی که توسط ابلهی روایت می‌شود، داستانی پر از ضجه و فریاد و هیجان‌های دیوانه‌وار، اما بی معنا». از همین منظر می‌توان در برابر صحنه سلوک بشری دچار ناامیدی شد. پوچی در پوچی، انفجارها در انفجارها، کشتار در کشتار، فرقه‌ها و مذاهب شعله‌ور ... و این یعنی بشر پا در راه ماجراجویی کوری گذاشته‌ که عقل درآن روزنه روشنایی، نظم یا قانون نمی‌یابد. و این تصور پوچ‌انگارانه درباره سیرتاریخ معمولا با تصویر شوپنهاور بدبین و سودایی تطابق دارد. او برعکس دشمن سرسختش هگل به هیچ وجه عقیده ندارد که تاریخ روبه جلو می‌رود یا انسان می‌تواند خوب شود و از آنچه درآن قرار دارد بهتر شود. به نظراو انسان نه پیشرفت می‌کند و نه تغییرمی‌یابد بلکه همانی که در طول دوران و نسل‌ها بوده می‌ماند. او به طور کلی اسیر کشش‌ها و غرایز بد خود می‌ماند. چرا؟ چون تابع اصل اراده اصلی است که بشر را مدیریت می‌کند که همان خودخواهی است. انسان طبیعتاً و در عمق اعماقش خودخواه است؛ او موجودی است که درخود فرورفته و جز با مصیب‌های دیگران خوش و خرم نمی‌شود. از قدیم‌ترین دوران تا به امروز همین‌گونه بوده و تا پایان دوران همین طور خواهد ماند. انسان بدوی خودخواه است و انسان متمدن خودخواه است و دراین فرقی میان ساکنان پاریس متمدن و ساکنان بدوی جنگل‌های افریقا وجود ندارد؛ همه به وسیله اصل و قانون محکم خودشان محکومند و در نتیجه در تاریخ تحولی رخ نمی‌دهد و پیشرفت و اتفاق دیگری روی نمی‌دهد.

اما یک تصویر خوشبینانه مخالف با تصویر شوپنهاور وجود دارد که در چندین فلسفه قائل به پیشرفت تاریخ تجسم می‌یابد؛ اول فلسفه کانت، دوم فلسفه هگل، سوم فلسفه مارکس، چهارم فلسفه سن سیمون، پنجم فلسفه آگوست کنت و آخرین آنها فلسفه فرانسیس فوکویامای الهام گرفته از فلسفه هگلی. کانت به تاریخ به عنوان تحسین تدریجی وضعیت بشری یا امکان‌های نهفته موجود در طبیعت بشری نگاه می‌کرد. به تاریخ به عنوان شدنی نگاه می‌کرد که موجود بشری را از طریق امکانات نهفته‌ در درون خود متحول می‌سازد که مانند دانه‌های ناشکفته درداخل او وجود دارند.

و اینگونه اشیاء از حالت کمون به حالت تحقق واقعی بیرون می‌آیند و در نتیجه کانت به نتیجه یا حاصل نهایی خوش‌بین است علیرغم همه آشوب ظاهری تاریخ یا حتی فجایع و جنگ‌های داخلی. و پرسشی که پیش می‌آید این است: چطور جنگ‌های خونین و هوا و هوس‌های بشری و کشتارها می‌توانند محرک تاریخ یا وسیله پیشرفت بشری باشند؟ پاسخ این است که تاریخ با خودش تصفیه حساب می‌کند و از طریق این فجایع و انفجارهای هولناک و دردها خود را از انرژی‌های انباشته شده رها می‌سازد. در نتیجه ما همه چیزی نیستیم جز سوخت و هیزم قطار تاریخ. خوشا به حال نسل‌های آینده که از همه میوه‌ها لذت خواهند برد که بر آوارهای ما می‌رویند. و این بدین معناست که بدون شک بشر رو به  جلو، آزادی، به سوی رها شدن از بار گذشته می‌رود اما پس از آنکه نسل‌های پیشین هزینه آن را بپردازند. بعد از سی یا چهل سال آینده، نسل‌های عرب «تمیز یا پاک یا تمیز شده» متولد می‌شوند؛ یعنی به طور کامل یا تا حدودی از تعصب‌های فرقه‌ای و مذهبی ویرانگر آزاد شده‌اند. اما در انتظار آن زمان نسل‌ها چقدرعذاب بکشند و بسوزند؟

 بعد هگل بزرگ‌ترین نظریه‌پرداز فلسفه تاریخ از راه رسید که اعتقاد داشت در پس هرکار بشری عقل جهانی یا روح مطلق پنهان است. و این عقل جهانی است که جهان را به سمت آزادی و عقلانیت و اخلاق بیشتر راهنمایی می‌کند. این چیزی است که درآلمان محقق شد پس از اینکه از مرحله جنگ‌های ویرانگر مذهبی کاتولیک- پروتستانت گذشت و اروپا متمدن و روش شد. اما با چه قیمتی و چقدر خون ریخته شد؟ نیمی از جوانان فرانسه هیزم و سوخت جنگ‌های ناپلئون شدند و یک سوم جمعیت آلمان در جنگ سی ساله! و فیلسوف معاصر فرانسوی لوک فری براین باور است که فلسفه کانت و هگل و همه دوره روشنگری در نهایت چیزی جز سکولار کردن موفق و عالی دین مسیحیت و مذهب پروتستانت به خصوص لوتری نیستند. درهم شکستن رادیکال دگماهای موروث مسیحیت‌اند که مایه جنگ‌های فرقه‌ای شد یا برآنها جامه مشروعیت الهی کشید. چه زمانی متفکر عربی ظهور می‌کند که بتواند میراث اسلامی را عقلانی و سکولار کند و آن را از درون روشن سازد؟ این پرسش اکنون با سماجت مطرح است: چه کسی ما را از جهالت‌های عقب ماندگی و تاریک‌اندیشی‌های قرون نجات می‌دهد؟

شاید بگویید همه اینها چه رابطه‌ای با تاریخ عربی دارد؟ رابطه‌اش از آفتاب هم روشن‌تر است و هرچه برتاریخ بشری منطبق بشود برتاریخ عربی نیز منطبق می‌شود؛ ما استثناء و تافته جدا بافته از نوع بشر نیستیم. تنها تفاوت میان ما و ملت‌های پیشرفته این است که آنها مشکلات خودشان را حل کردند و حساب و کتاب‌های تاریخ را طی دو یا سه قرن با خودشان حل و فصل کردند. به آنها فرصت کافی داده شد تا با جنگ‌های فرقه‌ای که خشک و تر را می‌سوزاندند خود را به شدت تار و مار کنند. پس ازآن از طریق اندیشه جدید دینی آرام گرفتند و عقلانی شدند و با خودشان به آشتی رسیدند. اما نه پیش ازآن! اما تاکنون به ما این فرصت داده نشده که این کار را بکنیم و نفس راحتی بکشیم. تاکنون به ما این فرصت داده نشده آستانه درخانه‌مان را آب و جارویی بکشیم و بارهایی که طی چندین قرن برهم انباشته شده و به ما به ارث رسیده را سامان بدهیم. منظور من جدا کردن همه رسوبات فرقه‌ای و مذهبی و نژادی موروثی از گذشته‌های دور است. جنگ شیعه-سنی چه معنایی دارد؟ جنگ کردی-عربی به چه معناست؟ جنگ اسلامی- مسیحی یعنی چه؟ جنگ عربی-امازیغی در منطقه مغرب بزرگ به چه معناست؟ این برنامه تجزیه و آزادسازی بزرگ در اندیشه عربی بدون نبرد استخوان خُردکن در سطح واقعیت عملی امکان پذیر نیست. درسطح اندیشه ویرانی وجود دارد و در سطح واقعیت نیز و در نتیجه متلاشی ساختن زیرساخت استبداد تاریخی رسوخ یافته در سلول‌ها و شریان‌های ما به هیچ وجه کاری ساده نیست. به همین دلیل تاکنون حاصل نشده است.

این مسیر تاریخ بشری است؛ خونین و طوفنده است پیش از آنکه به ساحل امن برسد. هزینه هنگفتی هم پرداخته شده است. طوفان تاریخ عربی آغاز شده و اول با گردبادها و طوفندها شروع شده که به زودی به پایان نمی‌رسد. چرا خریدار این اوهام هستم؟ سخن از فشارهای سنگین تاریخی انباشته شده طی هزار سال است و به آسانی نمی‌توان ازآنها عبور کرد یا جست زد یا در یک شبانه روز حل و فصل کرد بلکه این جزء چهارتا محال است. ایدئولوژی‌های پیشروانه عربی برای این کار تلاش کردند، از بعث تا ناصریسم تا مارکسیسم سوسیالیسم کمونیسم، اما درنهایت کار همه شکست خوردند. پس زمینه میراثی متصلب همچون بزرگ‌تر از ماست و همچنان پیش روی ما. به همین دلیل می‌گوییم شایسته است آتشفشان‌های عمیق میراثی همه فشارهای انباشته شده خودشان را تخلیه کنند و گداخته‌های درونی خود را بیرون بیرون بریزند پیش ازآنکه افق عربی با آسمانی صاف هویدا شود. اما اکنون، این آسمان به قول شکسپیر بیش از حد انباشته از ابرهای تیره است. و پیش از وزیدن طوفان‌ها صاف نمی‌شود. کوتاه سخن: تسویه حساب‌ها تاریخی جهان عرب با خودشان آغاز شده و زمین پیش حل شدن آنها تکان‌ها خواهد خورد! یک گام به جلو نخواهیم رفت پیش ازآنکه مرحله تحولات تاریخی و دوره رنج‌های خلاق و گداختن را پشت سربگذاریم.

در پایان باید چنین بگویم: تاریخ عربی از دو انسداد بزرگ رنج می‌برد: اول میراث داخلی که پیش از این درباره آن نوشته‌ام و اما دوم سیاسی و خارجی است و منظورم نزاع جهنمی و ویرانگر عربی- اسرائیلی است. در طول هفتاد سال دغدغه و مشغولیت ذهنی و به حق ما بود. آسان نبود که این همه ظلم و زور را در حق فلسطین و مردمش را تاب آورد. طبیعی بود که همه نیروهای خودمان را برای رویارویی این کابوس هولناک که خود را از بیرون و به شکل بی نظم و خشن برما تحمیل کرد بسیج کنیم. اما با مرور حدود یک قرن براین فاجعه بزرگ فلسطینی و پس ازآن همه جانفشانی‌های سهمگین آیا می‌توانیم به همین روش ادامه دهیم یا اینکه راه و خط دیگری وجود دارد که می‌توان برای رهبری نبرد دنبال کرد؟ منظور من این است که نبرد جنگی به یک نبرد تمدنی و از نفی مطلق دیگر به به رسمیت شناختن وجود آن تغییر یابد. می‌دانم که پذیرش این برای ما از نوشیدن زهر زعاف سخت‌تر است پس از اینکه مدتی طولانی با نفرت ورزیدن نسبت به آن زندگی کردیم. اما باید به آنچه چاره‌ای از آن نیست تن داد. به صراحت بگویم، تاریخ از ایدئولوژی‌های قدیمی عربی خسته شده که با همه شعارها و مقوله‌هایش در طول یک قرن کامل برما چیره شده بودند. از آنها دل‌زده شدیم و اکنون آنها پیش چشم ما روبه احتضار گذاشته‌اند علیرغم همه فریادها و جیغ و دادها و دلتنگی برای لشکر فرهیختگان و روزنامه‌نگاران. در نتیجه باید درآنها تجدید نظرکرد و مسیری دیگری را آزمود. اگر اسرائیل دانشگاه‌های مدرن و مراکز پژوهشی دارد که نه تنها برای آنها تفوق علمی و تکنولوژیک به همراه دارند بلکه برای آنها تفوق فکری و فلسفی به همراه آورده‌اند پس چرا ما نداریم؟ اگر دانشگاه‌هایشان اجازه طرح هرگونه پرسش فکری از جمله مسائل حساس دینی را می‌دهند چرا ما نباید داشته باشیم؟ بسیار کوتاه، اگر برمدرنیزم علمی و دینی و فلسفی تسلط دارد چرا ما تسلط نداریم؟ این بخشی از آن پرسش‌هایی است که از ذهن می‌گذرند. چرا این همه برمسائل دینی و روشنگری تمرکز می‌کنم؟ چون ما به عادی سازی روابط با خودمان نیاز داریم و نه فقط با اسرائیل! ما با دو عادی سازی روابط روبه روهستیم و نه یکی و هرچند البته عادی سازی روابط با اسرائیل دشوارتر و سخت‌تر است. سرانجام امارات متحده عربی جرأت کرد شکافی در دیوار بسته تاریخ باز کند. این کدام رهبر عرب است که جهش کرد و این تصمیم را گرفت؟ «لحظه تصمیم گیری یک لحظه جنون آساست» به گفته فیلسوف بزرگ کیر کیگارد. بعد هم بحرین، کشور فرهنگ و محبت و خیر و زیبایی پا در همان راه گذاشت.



سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
TT

سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)

در میانه بحران‌هایی که اسرائیل در عرصه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی با آن‌ها روبه‌روست، جبهه جنگ تازه‌ای گشوده شده که محور آن موضع دولت اسرائیل در قبال فیلم‌هایی است که از سیاست داخلی این کشور انتقاد می‌کنند و وضعیت فلسطینیان را در سایه اقدامات دولت و تبعیض نژادی‌ای که دولت آن را انکار می‌کند، اما رویدادها و شواهد گوناگون بر آن صحه می‌گذارند، آشکار می‌سازند.
در یک سوی این رویارویی، وزارت فرهنگ اسرائیل قرار دارد که اختیار کمک‌هزینه‌هایی را در دست دارد که دولت اسرائیل هر سال در اختیار تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان قرار می‌دهد و مجموع آن‌ها به حدود ۴۰ میلیون دلار می‌رسد. رویکرد کنونی این وزارتخانه از یک سو تشویق صنعت سینمای داخلی و از سوی دیگر حمایت از فیلم‌هایی است که با جهت‌گیری‌ها و سیاست‌های دولت اسرائیل مخالفت نمی‌کنند. این هدف از طریق سخت‌گیری در تعیین کسانی دنبال می‌شود که می‌توانند برای ساخت فیلم خود از کمک‌هزینه دولتی بهره‌مند شوند؛ معیاری که بر اساس موضع سیاسی آنان در قبال دولت تعیین می‌شود.
پیش‌تر شماری از کارگردانان سرشناس اسرائیلی که به مواضع مخالف خود شهرت دارند، از جمله آوی مغربی، نیتا شوشانی و ناداو لاپید، از کمک‌هزینه‌های دولتی برای تولید فیلم‌هایی بهره برده‌اند که سیاست‌های دولت در قبال فلسطینیان را نقد می‌کنند یا روایت رسمی تأسیس اسرائیل را به پرسش می‌کشند.
از برجسته‌ترین این آثار می‌توان به فیلم نیتا شوشانی با عنوان «۱۹۴۸: به یاد بیاور، به یاد نیاور» (1948: Remember, Remember Not) اشاره کرد که در سال ۲۰۲۳ ساخته شد و در داخل اسرائیل جنجال گسترده‌ای برانگیخت؛ جنجالی که حتی به درخواست وزارت فرهنگ از کارگردان برای بازگرداندن کمک‌هزینه دولتی دریافتی جهت ساخت فیلم نیز کشیده شد.

محمد غزاوی در فیلم «دریا» (ماجدال فیلمز)

فراتر از دریا

سال گذشته، فیلم «دریا» به کارگردانی شای کارمیلی ـ بولاگ از این تصمیم جان سالم به در برد. کارمیلی ـ بولاگ در این فیلم داستان پسربچه‌ای فلسطینی را روایت می‌کند که تصمیم می‌گیرد خود را به دریا برساند؛ دریایی که هرگز پیش از آن ندیده است.
این فیلم نماینده اسرائیل در رقابت‌های معرفی نامزدهای اسکار شد و پیش‌تر چهار جایزه از جشنواره سینمایی اورشلیم دریافت کرده بود؛ از جمله جایزه بهترین فیلم و جایزه بهترین بازیگر مرد که به محمد غزاوی، بازیگر خردسال فیلم، تعلق گرفت.
همین مسئله وزیر فرهنگ، میکی زوهار، را واداشت تصمیم بگیرد حمایت مالی دولت از جشنواره اورشلیم را در اعتراض به اعطای این جوایز به فیلم «دریا» متوقف کند؛ جوایزی که به اعتقاد او به‌ناحق از فیلم‌هایی دریغ شده بود که شایستگی بیشتری داشتند.
فیلمی که اسرائیل برای معرفی به اسکار سال آینده در نظر گرفته، درامی عاطفی با عنوان «همه‌چیز را به من بگو» (Tell Me Everything) ساخته موشه روزنتال است. این فیلم اثری محافظه‌کارانه درباره پسربچه‌ای دوازده‌ساله است که رازی را درباره پدرش کشف می‌کند و این کشف او را به طرح پرسش‌هایی درباره پدرش وامی‌دارد؛ درحالی‌که پدر می‌کوشد اعتماد میان آن دو را دوباره برقرار کند.
از سوی دیگر، بسیار محتمل است که فیلم «نازا» که اکنون در شمار محدودی از سالن‌های سینمای آمریکا به نمایش درآمده، در سال آینده به فهرست نامزدهای رسمی اسکار بهترین فیلم مستند بلند راه یابد.
اما در شرایطی که «نازا» چنین پذیرش و اعتباری در سطح جهانی برمی‌انگیزد، باید به این نکته نیز اشاره کرد که این فیلم برخی دستاوردهای سینمای فلسطین را که درباره وضعیت فلسطینیان در برابر قدرت سرکوبگر اسرائیل سخن می‌گویند، به حاشیه می‌راند؛ آثاری مانند «غزه ۱۳» ساخته حسام ابودان، «شهروند اسامه» ساخته احمد حسونه که نامزد رسمی فلسطین برای اسکار است و «گفت‌وگو با دریا» ساخته مؤید علیان. این‌ها تنها نمونه‌هایی از آثار مهم فلسطینی هستند که امسال تولید شده‌اند.
باید یادآوری کرد که «نازا» به‌هیچ‌وجه فیلمی اسرائیلی نیست. تولید آن با ابتکار مؤسسه بریتانیایی «گاردین» آغاز شد، شرکت آمریکایی «JW Films» نیز به آن پیوست و شرکت فرانسوی «MK2» توزیع آن را بر عهده گرفت.
به همین دلیل، دولت اسرائیل تنها توانست علیه آن اعتراض کند، درباره سربازانی که اظهاراتشان در فیلم آمده بود تحقیق به عمل آورد و ــ به‌طور طبیعی ــ از نمایش آن در داخل کشور جلوگیری کند. این همان وضعیتی است که فیلم‌های مخالف اسرائیلی نیز با آن روبه‌رو هستند؛ آثاری که در برابر دیواری از ممنوعیت غیررسمی قرار می‌گیرند، زیرا سالن‌های سینما از ترس اعتراض‌های راست افراطی از نمایش آن‌ها خودداری می‌کنند.

راشل شور و یووال آبراهام، کارگردانان «نازا» (ذا گاردین فیلمز)

«نازا» در برابر

پیامدهای سیاست سرکوبگرانه اسرائیل از سال گذشته در عرصه‌های رسمی و غیررسمی در سراسر جهان پی‌درپی آشکار شده است.
برای نمونه، جشنواره «IDFA» در آمستردام سیاستی را در پیش گرفت که بر اساس آن، مؤسسات و فیلم‌هایی را که مستقیماً با بودجه دولتی اسرائیل ارتباط دارند، کنار می‌گذارد؛ اما هم‌زمان تأکید کرد که کارگردانان یا فیلم‌های مستقل اسرائیلی را تحریم نمی‌کند.
در دوم مارس امسال، جشنواره «فیلم یهودی انتاریو» در کانادا لغو شد. همچنین در آوریل، تهیه‌کنندگان فیلم «Seret» به کارگردانی دانیلا گرودسکی و دنی کوهن، ناچار شدند به نمایش خصوصی فیلم در لندن بسنده کنند، زیرا نتوانستند سالن سینمای عمومی‌ای برای نمایش آن پیدا کنند.
آموس گیتای، کارگردان اسرائیلی، نیز نتوانسته است فیلم جدید خود با عنوان «راه اریحا» را در سطح جهانی عرضه کند. این فیلم از زمان نمایش در جشنواره ونیز، در همان دوره‌ای که «نازا» نیز به نمایش درآمد، نتوانسته است راهی به سوی اکران تجاری در خارج از اسرائیل پیدا کند؛ به‌استثنای دو نمایشی که روز گذشته (پنجشنبه) در جشنواره فیلم توکیو برای آن در نظر گرفته شد.
در داخل خود اسرائیل نیز امسال ۳۱ فیلم جدید تولید شده است که بیشتر آن‌ها با تصمیم‌های دولت همراهی می‌کنند و از قدرت و سلطه آن پرهیز دارند. در میان آن‌ها، «نازای» دیگری نیز وجود دارد با عنوان «نازا: داستان واقعی».
این فیلم را سه کارگردان به نام‌های هاگای گوتمن، آریل اوربوش و روی دانینو ساخته‌اند و هدف آن مخالفت با «نازا»ی نخست و اثبات نادرستی مطالب مطرح‌شده در آن است. پوستر انتخاب‌شده برای فیلم، راشل شور و یووال آبراهام، دو کارگردان «نازا»، را نشان می‌دهد که واژه «خائن» با حروف قرمز بر تصویرشان نقش بسته است.
بیشتر فیلم‌های اسرائیلی تولیدشده در سال جاری (۳۱ فیلم)، مسیر بی‌خطر را انتخاب کرده‌اند. موضوعات مطرح‌شده در این آثار، برای مثال، شامل داستان دختری زیباست که در حادثه‌ای دچار معلولیت می‌شود (Many Waters)، زوجی که پس از سال‌ها زندگی مشترک رازهایی را کشف می‌کنند (Thou Shalt Love)، دختری که در جست‌وجوی جایگاه خود در میان خانواده‌ای جدید است (Habaita!) و زن دیگری که بر اثر یک مشاجره در آستانه از دست دادن شغلش به‌عنوان بازرس اتوبوس‌های شهری قرار می‌گیرد (Lev Zahav).


صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
TT

صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)

هیچ مردی گریه نمی‌کند
★★★
کارگردان: محمد مصطفی
مصر (۲۰۲۶) | نمایش در جشنواره الجونه

در میانه این فیلم مستند، محمد مصطفی، کارگردان فیلم، پرسشی مهم مطرح می‌کند: «آیا آن‌ها اکنون به این دلیل چنین رفتاری دارند که مقابل دوربین هستند؟ اگر دوربینی در کار نبود، چه می‌کردند؟»
مخاطبان این پرسش گروهی از مردان هستند که در صحنه‌ای مشترک، صمیمیت، الفت و محبت خود را به یکدیگر نشان می‌دهند. بله، دوربین نقش خود را ایفا می‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند دوربینی را که از او به‌تنهایی یا در میان گروهی فیلم‌برداری می‌کند، نادیده بگیرد. آن‌ها می‌دانند دوربین آنجاست و بر اساس همین آگاهی رفتار می‌کنند. ازاین‌رو، پرسش کارگردان از این جهت که می‌کوشد حقیقتی موازی را دریابد، پرسشی بجاست.
این مردان وزنه‌بردار و بدنساز هستند و هر یک به عضلات و اندام خود می‌بالند؛ برجستگی عضلات، استحکام بدن و در مجموع زیبایی اندام. اما آیا عوامل درونی دیگری مانند حسادت یا این احساس که یکی از آن‌ها از بقیه برتر است، وجود ندارد؟ آیا عنصر «من» همچنان در زیر لایه‌ها پنهان می‌ماند؟
این‌ها پرسش‌های بجایی هستند که فیلم آن‌ها را به ذهن متبادر می‌کند، اما به اندازه کافی به بررسی‌شان نمی‌پردازد. به همه آن‌ها پاسخ نمی‌دهد و شاید دلیلش این باشد که کارگردان نخواسته وارد چنین موضوعی شود تا اختلافی برنینگیزد یا آتش زیر خاکستر را شعله‌ور نکند. از این منظر، کارگردان به‌درستی این تأملات را مطرح می‌کند، بی‌آنکه وارد جزئیات آن‌ها شود. او به ترسیم فضای درونی این گروه، برخی آرزوها و شرایطشان توجه دارد. یکی از آن‌ها آرزو دارد در یک فیلم داستانی بازی کند، دیگری می‌خواهد از شغل نگهبانی در یک کلوپ شبانه استعفا دهد و نفر دیگری در پایان فیلم کم‌کم به این فکر می‌افتد که همه این‌ها را کنار بگذارد و در جست‌وجوی زندگی تازه‌ای باشد.
این آخری عبدالله است؛ کسی که کارگردان در میان هم‌نسلانش بیشترین توجه را به او نشان می‌دهد. مردی که مدتی پیش به زندان افتاده و پس از دو سال آزاد شده است. او با کارگردان تماس گرفته و گفته که آماده است در پروژه فیلم در اختیار او باشد.
این فیلم اثری خاص است و مخاطب عام را هدف قرار نمی‌دهد. بخشی از این مسئله به آن بازمی‌گردد که شخصیت‌های فیلم بسته و درون‌گرا هستند و خود فیلم نیز در محدوده آن‌ها محصور مانده است. بااین‌حال، موضوع اثر از حیث تازگی، پیش‌تر نمونه‌ای مشابه نداشته است.
دوربین نقشی اساسی‌تر از تدوین ایفا می‌کند، درحالی‌که می‌شد صحنه‌های موازی دیگری را نیز در خارج از محدوده‌ای که به مردان، تمرین‌ها و گفت‌وگوهایشان اختصاص یافته، به فیلم افزود. صحنه‌هایی که می‌توانستند دامنه دغدغه‌های فیلم را اندکی گسترش دهند و رابطه این افراد با جامعه پیرامونشان را نیز به تصویر بکشند.
از سوی دیگر، کارگردان به‌خوبی مراقب بوده است که حضور خودش را نیز بخشی از آنچه فیلم به نمایش می‌گذارد، قرار دهد. او هم در تصویر و هم در قالب اظهارنظرها و گفت‌وگوهایش شخصاً حضور دارد.

«کلی‌فیس» (سینیموندو)

‏Clayface
★★☆
کارگردان: جیمز واتکینز
ایالات متحده (۲۰۲۶) | ژانر وحشت | اکران تجاری

شخصیت «کلی‌فیس» از جمله شخصیت‌هایی است که در دهه ۱۹۴۰ در مجلات کمیک ظاهر شد. او به‌عنوان شخصیتی شرور معرفی شد که توانایی تغییر چهره و به خود گرفتن صورت‌هایی متفاوت را داشت. این شخصیت در برخی شماره‌های مجله «بتمن» نیز حضور یافت. کلی‌فیس، همچون شخصیت «جوکر»، یکی از دشمنان و مخالفان بتمن بود.
فیلم جدید، مانند دو فیلم تاد فیلیپس درباره جوکر، با هدف تثبیت حضور تجاری این شخصیت تازه ساخته شده است؛ حضوری که ممکن است به شکل‌گیری مجموعه‌ای مستقل بینجامد.
در آغاز فیلم با مت هاگن (که بعدها لقب کلی‌فیس را می‌گیرد و تام ریس هریس نقش او را بازی می‌کند) آشنا می‌شویم؛ بازیگر جوان و بلندپروازی که در آرزوی موفقیت است و نامزد دریافت یکی از جوایز بازیگری شده است. او انسانی مهربان است که خود را متعلق به دنیایی می‌داند که می‌خواهد در آن موفق شود و به ستاره‌ای بزرگ تبدیل گردد.
اما اتفاقی که برایش رخ می‌دهد، همه آن بلندپروازی‌ها را زیرورو می‌کند و او را به شخص دیگری ــ یا در واقع چندین شخص دیگر ــ تبدیل می‌کند. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که با دختر زیبایی (جوانا ریبیرو) آشنا می‌شود و درمی‌یابد که او معشوقه رئیس یک باند تبهکار (دیوید دنسیگ) است؛ مردی که حاضر نیست معشوقه‌اش را از دست بدهد. او به خلوت این دو هجوم می‌برد و صورت هاگن را با ماده‌ای سمی از شکل می‌اندازد.
فیلم بر همین زمینه بنا می‌شود تا نشان دهد چگونه رؤیاهای جوان خوش‌چهره فرو می‌پاشد و او به جنایتکاری تبدیل می‌شود که به‌واسطه مصرف دارویی شیمیایی، قادر است چهره ازشکل‌افتاده خود را تغییر دهد و صورت‌های دیگری به خود بگیرد. اما هر بار که ماده خطرناک را به بدنش تزریق می‌کند، بر میزان خطرناکی و خشونتش افزوده می‌شود.
او در میان وضعیت‌هایی نومیدکننده و شرایطی تراژیک گرفتار شده است؛ هرچند فیلم چندان تمایلی ندارد در این بُعد ماجرا درنگ کند و بیشتر می‌خواهد آن را به نمایش بگذارد. آنچه توجه فیلم را به خود جلب می‌کند، ارائه صحنه‌های خشونت‌آمیز، تغییر شکل‌های هولناک بدن، فرو رفتن سوزن در چشم و موارد دیگری از این دست است؛ صحنه‌هایی که نوشته و فیلم‌برداری شده‌اند تا تماشاگران را به سوی شخصیتی جذب کنند که نه می‌توان با او همدلی کرد و نه حتی به اندازه کافی او را درک کرد.
بااین‌حال، کارگردان می‌داند چگونه اعصاب تماشاگرانش را به بازی بگیرد و اثر خود را، هرچند به‌سختی، در ردیف مجموعه‌های تلویزیونی تولیدشده در این ژانر قرار دهد.
هریس بازیگری مستعد و آینده‌دار است، اما در نقش خود آل پاچینوی فیلم «دیک تریسی» (Dick Tracy) به کارگردانی وارن بیتی در سال ۱۹۹۰ نیست؛ فیلمی که در آن پاچینو نقش شخصیت شرور «کاپریس» را بازی کرد. آن فیلم نیز اقتباسی از داستان‌های عامه‌پسند کارآگاهی «دیک تریسی» بود.
در اینجا، فاصله میان زخمی شدن و ازشکل‌افتادن چهره مت هاگن تا تبدیل شدن او به انتقام‌جویی که می‌تواند به انگیزه انتقام، چهره‌های گوناگونی به خود بگیرد، مسیری طولانی است.

★ ضعیف | ★★ متوسط | ★★★ خوب | ★★★★ بسیار خوب | ★★★★★ عالی


عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی
TT

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

آیا یک تماس تلفنی می‌تواند قلبی شکسته را که از درد به خود می‌پیچد و زیر بار احساس گناه خرد شده است، آرام کند؟ لی سو یون، نویسنده کره‌ای، این پرسش را در رمان خود با عنوان «هاتف الوداعات الأخيرة/ تلفن آخرین وداع‌ها» پیش روی خوانندگان می‌گذارد؛ رمانی که در صدر فهرست آثار پرفروش قرار گرفته و ترجمه عربی آن با ترجمه محمد نجیب از سوی انتشارات «الکرمه» در قاهره منتشر شده است.
این رمان از زبانی بسیار ظریف و لطیف، گفت‌وگوهایی سرشار از اندوه و صحنه‌هایی برخوردار است که واقعیت و خیال‌پردازی را درهم می‌آمیزند. داستان از نظر دراماتیک حول محور مرگ، فقدان و این پرسش می‌چرخد که چرا ارزش کسانی را که دوستشان داریم، تنها پس از رفتنشان درمی‌یابیم و چگونه با موج‌های پشیمانی‌ای کنار می‌آییم که پس از فقدان به سراغمان می‌آیند. اما متن گامی فراتر می‌رود و می‌پرسد: اگر فرصتی برای دیدار دوباره با عزیزانمان پس از مرگشان در اختیار ما قرار گیرد، در آخرین دیدار چه می‌توان به آن‌ها گفت؟
طرح داستان بر ایده‌ای عجیب و تأثیرگذار استوار است: اتاقک تلفن عمومی اسرارآمیزی که به زندگان فرصت می‌دهد با عزیزان ازدست‌رفته خود ارتباط برقرار کنند. داستان با دختری به نام جی‌آن آغاز می‌شود که در کودکی پدرش را از دست داده و همواره پرسش‌های بسیاری درباره رفتن او در دل داشته است.
او هنگامی که این تلفن را پیدا می‌کند، برای نخستین بار می‌تواند صدای پدرش را بشنود؛ تجربه‌ای که دنیایش را زیرورو می‌کند و او را به جست‌وجوی راز این اتاقک و کمک به دیگرانی سوق می‌دهد که درد فقدان را تجربه می‌کنند. کار او در مرکزی تخصصی در زمینه «کالبدشکافی روان‌شناختی» نیز در این مسیر به کمکش می‌آید؛ مرکزی که می‌کوشد شرایط روانی و اجتماعی پیرامون افرادی را بررسی کند که به زندگی خود پایان داده‌اند، به‌ویژه کسانی که دست به خودکشی زده‌اند.
در جریان کار، سرنوشت او با شش نفر گره می‌خورد که هرکدام داستان متفاوتی از فقدان عزیزی را با خود دارند؛ همراه با پرسش‌هایی که پاسخی برایشان نیافته‌اند و احساساتی از جنس گناه، پشیمانی، خشم و سردرگمی. این داستان‌ها در صحنه‌هایی روایت می‌شوند که فضای ادبیات روان‌شناختی را با درام عاطفی تأثیرگذار درمی‌آمیزند، تا جایی که اتاقک تلفن به‌تدریج به نمادی از آخرین وداع تبدیل می‌شود.
از فضای رمان می‌خوانیم:
«در روزگاری که تیرهای چراغ برق هنوز کمیاب بودند، محله در روز به لطف دیوارنگاره‌هایی که به بهانه توسعه منطقه کشیده شده بودند، روشن و سرزنده به نظر می‌رسید؛ اما همین که شب سایه می‌انداخت، آن نقاشی‌ها به شکل‌هایی رنگ‌پریده و محو تبدیل می‌شدند که به سرابی یا حیواناتی اسرارآمیز شباهت داشتند و بر انزوا و هراس‌انگیزی مکان می‌افزودند.
جی‌وو در این محله دو فرزندش را بزرگ می‌کرد و نگرانی‌اش روزبه‌روز بیشتر می‌شد، زیرا دخترش جی‌آن اصرار داشت که بیرون برود و هر غروب منتظر بازگشت او بماند. دخترکی چهارده‌ساله که به‌تازگی دوره ابتدایی را به پایان رسانده بود؛ با صورتی رنگ‌پریده که لبخندش هر بار با دیدن چهره پدر پهن‌تر می‌شد و صورتش از روشنایی روز هم درخشان‌تر به نظر می‌رسید. جی‌وو برای دیدن آن لبخند بود که هرچه دیرتر به خانه بازمی‌گشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کرد.
بابا!
جی‌آن همیشه در همان نقطه منتظرش می‌ماند؛ روبه‌روی اتاقک یک تلفن عمومی که در گوشه کوچه‌ای تاریک قرار داشت و چراغ کوچکی بالای آن نصب شده بود تا استفاده‌کنندگان از تلفن بتوانند از نورش بهره ببرند. دخترش زیر آن نور کم‌سو، هر بار که او را از دور می‌دید، با معصومیتی زلال لبخند می‌زد. جی‌وو با نزدیک شدن به او قدم‌هایش را تندتر کرد، تا جایی که دیگر چیزی جز فاصله یک لمس دست میان آن دو باقی نمانده بود. می‌ترسید دختر از میان دستانش بلغزد و ناپدید شود، همان‌گونه که رؤیا از دست می‌رود.»