فاصله تاریخی میان غرب و عرب 

*انقلاب علمی اروپا، جهان را عقلانی تفسیر کرد نه غیبی
*انقلاب علمی اروپا، جهان را عقلانی تفسیر کرد نه غیبی
TT

فاصله تاریخی میان غرب و عرب 

*انقلاب علمی اروپا، جهان را عقلانی تفسیر کرد نه غیبی
*انقلاب علمی اروپا، جهان را عقلانی تفسیر کرد نه غیبی

برای توضیح این مسئله بسیار پیچیده چنین می‌گویم: در قرون وسطی و تا قرن هفدهم مسیحی‌های اروپا متعصب و تاریک‌اندیش بودند و درفرانسه، ایتالیا، اسپانیا و دیگر کشورهای دارای اکثریت کاتولیک به ادیان و مذاهب دیگر اجازه حضور در کشورهای‌شان را نمی‌دادند، جز مسیحیت و مذهب کاتولیک پاپی رُمی. وای بر شخص پروتسانت که آنجا فرقه‌اش در اقلیت بود. مجازات سخنان کفرآمیز و استهزای مقدسات و ادیان، زدن سر با گیوتین و درنهایت سادگی بود. در نتیجه تصویر اروپای کنونی بسیار مدرن و سکولار و خالی از هرگونه اثرسرکوب دینی و فرقه‌ای درآن، ما را فریب ندهد. باید چندین قرن به عقب برگردیم تا بفهمیم چه بود و چه شد. و این به ما در حل مشکل نگاه به اسلام از این زاویه «تاریک‌اندیشانه» کمک می‌کند که رفتارهای افراطی و خشونت دینی آن را تقویت می‌کند آن هم از راه مقایسه و مطالعه. باید بدانیم که فیلسوف بزرگ جوردانو برونو درسال 1600 هزینه هنگفتی پرداخت چون تاریک‌اندیشی مسیحی را محکوم و درستی برخی باورهای لاهوتی همچون عذرا بودن مریم را انکارکرد. درمغاره‌های تاریک واتیکان زبانش را بریدند و او را زنده زنده در آتش‌ انداختند. مرگی دلخراش و پایانی هولناک برای یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان اروپا درآن زمان. تاریک‌اندیشی مسیحی درآن زمان وحشت به دل همه اندیشمندان می‌انداخت همان طور که تاریک اندیشی اسلامی کنونی می‌افکند. اما از خوش شانسی اروپا پس از آن شاهد سه انقلاب علمی، فلسفی و روشنگری دینی بود که آن را نجات داد و از جهنم تعصب کور دینی بیرون کشید. انقلاب اول به دست کوپرنیک و خود جوردانو برونو، گالیله، دکارت، کپلر، نیوتن و دیگران رقم خورد. انقلاب فلسفی اما به دست دکارت، لایبنتز، اسپینوزا، مالبرانش به عنوان مرحله اول صورت گرفت. بعد به دست کانت و هگل و مارکس ادامه یافت... انقلاب روشنگری دینی اما به دست ولتر، دیدرو، اصحاب دایرة المعارف، اسپینوزا و کانت... انجام شد. این سه انقلاب به شکلی تنگاتنگ و محکم به هم مربوط بودند به حدی که یکی از آنها گفت: اگر نیوتن نبود کانت هم نبود! منظور این است که اگر انقلاب علمی صورت نمی‌گرفت، خبری از انقلاب فلسفی نبود. علم فیزیک ریاضی نجوم اکتشافی اولویت دارد. سپس فلسفه می‌آید تا به حاشیه آن نگاه کند یا از کشفیات آن درس‌ها و عبرت‌ها استخراج کند. و این سه انقلاب همانی هستند که به اروپا این امکان را دادند تا همچون موشک جهش تمدنی کند و بر همه حوزه‌های فرهنگی دیگر تفوق یابد و در مقدمه آنها حوزه فرهنگی عربی اسلامی که تاریک‌اندیشی پادشاهی پوسیده عثمانی برآن اعمال می‌شد.  

فلسفه روشنگری اما نتوانست وضع تاریک‌اندیشانه تعصبی را به طور ریشه‌ای تغییر دهد مگر پس از چهار قرن مبارزه و جنگ علیه کلیسا و روحانیت:  یعنی از قرن شانزدهم تا اوایل قرن بیستم. و این بزرگ‌ترین دلیل بر میزان اهمیت رویارویی دین یا دین تاریک‌اندیشانه است. مسئله به هیچ وجه آسان یا یک شوخی ساده نیست. همین طور بزرگ‌ترین دلیل است بر میزان دشواری تغییر تفسیر تاریک اندیشانه دین و جایگزین کردن تفسیر روشنگرانه به جای آن. به همین دلیل کسی که گمان می‌کند این کار در سراسر جهان عرب یا اسلام به آسانی انجام می‌شود در اشتباه است. برخطاست کسی که گمان می‌کند این اتفاق در یک شبانه روز روی می‌دهد. این داستانی بلند است؛ داستان داستان‌ها و مشکل مشکلات. ما اکنون وارد تحولی شدیم که آغازش را می‌بینیم و پایان‌هایش را نه. دست‌آورد قهرمانانه در اروپا بلند بالا بود. سخت دشوار بود، خونین نیز بود. اما در نهایت راه موفق شد و مهم این است. ملت‌های اروپایی برای اولین بار در تاریخ خود از یوق استبداد لاهوتی و بنیادگرایی دینی آزاد شدند. حالا حق داشتند آشکارا روحانیت را سبک بشمارند و باورهای دینی دگماتیک متحجر را نقد کنند. اما در مقابل هرکسی که می‌خواهد مؤمن و دیندار بماند حق دارد باشد و بماند. این است دموکراسی: نظر و نظر مخالف همسایه‌ دیوار به دیوارند، مؤمن و ملحد، هردو وجود دارند. سپس اکثریت ملت‌های اروپایی سکولار شدند و برعکس قرون وسطی و ملت‌های کنونی عرب و اسلامی خود را در اجرای آیین‌ها و مراسم خسته نمی‌کردند. بلکه نیروی خود را صرف کار و تولید و نوآوری می‌کنند. حتی اقلیتی که دیندار باقی ماند خود نسبت به گذشته روشن شدند.

انقلاب علمی که قرن هفدهم در اروپا راه افتاد جهان را به شکل عقلانی تفسیر می‌کرد و نه غیبی آن طور که تفسیر دینی موروثی شرح می‌دهد. شروع کرد با مشاهده عینی و آزمون علمی و منطق ریاضی یا محاسباتی دقیق آن توضیح را دادن. به خود جرأت داد آن را و ظواهرش را بیرون از چارچوب یا تأثیر باورها و دگماهای دینی تفسیر کند که خود را همچنان مسئله خدایی تحمیل می‌کردند و در نتیجه الزام آور و قطعی بودند. آزاد شدن از این شاکله طغیانگر دین و روحانیت تجسم بخش بزرگ‌ترین رویداد تاریخ بشریت است. تاکنون جز جوامع اروپای غربی همچون فرانسه، آلمان و انگلیس و ... جرأت آن را نیافتند. جوامع اروپای شرقی همچنان بسیار بسیار دیندارند. به همین دلیل دانشمندان در ابتدا ناگزیر شدند حاکمیت‌های کشیشی مسیحی مسلط را قانع کنند که زمین دور خورشید می‌چرخد و نه برعکس. و این درآن زمان کفر محسوب می‌شد چون با آنچه در کتاب مقدس آمده همخوانی نداشت. و کلیسا این نظریه کوپرنیک را محکوم کرد و تا قرن‌ها بعد آن را به رسمیت نشناخت. سپس آن طور که معروف است وحشت به دل گالیله انداخت. اما آنچه خیلی مشهور نیست اینکه دکارت را نیز ترساند و از انتشار کتابش که نظریه کوپرنیک را تأیید و نظریه بطلمیوس را رد می‌کرد عقب نشست. وقتی ماجرای گالیله را شنید عقب نشست و خواست دست‌کم جانش را موقتاً نجات دهد. و معلوم است که بسیار هوشیار بود و حواسش به روحانیت و ترس افکنی و طغیان‌شان بود.

سپس درقرن نوزدهم واتیکان نظریه داروین را رد کرد و آن را مخالف با آنچه در کتاب مقدس آمده دید به خصوص سفر تکوین درباره آفرینش جهان و انسان. و همین طور هم هست. اما با وجود مخالفت شدید مقامات دستگاه کشیشی، روح جدید علمی در نهایت موفق شد خود را تحمیل کند. و پس از آن و به برکت دانش، امروز چیزهای بهت آور زیادی درباره چگونگی شکل گیری جهان و طبیعت و چگونگی پیدایش انسان روی کره زمین فهمیدیم.

انقلاب علمی به انقلاب تکنولوژیک و محقق ساختن دست‌آوردهای باشکوه منجرشد. اگر نبود اکنون از تلفن همراه، تلویزیون، سیستم خنک کننده، لباس‌شویی، خودرو و ده‌ها اختراع دیگر برخوردار نبودیم. اگر امروز سوار قطار و هواپیما می‌شویم و از واکسن‌های ضد بیماری‌های متعدد برخورداریم، به کمک رادیولوژی از مشکلات جسمانی خودمان با خبرمی‌شویم، همه اینها به برکت روح علمی و انقلاب تکنولوژیکی است که در اروپا علیه تاریک‌اندیشی دینی و غیب‌گویی‌ها و خرافات و معجزه‌هایی پیروز شد که هدفی جز زیرپا گذاشتن قوانین طبیعی ندارند! و هرچه که آن را بیشتر زیرپا بگذارد ایمان دینداران و شگفت‌زدگی آنها بیشتر می‌شود. به یاد می‌آورم در کودکی و نوجوانی از قصه‌‌ای که می‌گفت، امام علی درخیبر را با دست از جا درآورد و با انگشت کوچک بلند کرد که انگار پری سبک بود با اینکه وزنش تقریبا هزار تن بود، لذت می‌بردم. این را از حافظه می‌گویم و نمی‌دانم این درست است یا نه. اما تفکر همین است. با تمام وجود باورمی‌کردم و لحظه‌های غیرقابل توصیفی از شگفت‌زدگی و تقدیس را تجربه می‌کردم و به طور کامل عقلم را کنار می‌زدم. می‌خندیدم و می‌گریستم و در لحظه‌های قدسی که به عقل نمی‌رسند کاملاً ذوب می‌شدم. هرچه عقل کنار زده می‌شد و معجزه بزرگ‌تر و از حد و حدود اراده بیرون می‌رفت بیشتر لذت می‌بردم. اما آیا اندکی عقل در چنین تربیت دینی قرون وسطایی تاریک‌منشانه عقب مانده وجود دارد؟ آری بنیادگرایی خرافاتی بودم پیش ازآنکه به یک فرد مدرن و روشنگرای سطح بالا تبدیل بشوم.

برگردیم به ماجرای کاریکاتورها. آیا می‌دانیم نشریات طنز در فرانسه مانند هاراگیری سابق و شارلی ابدو کنونی نمادهای دین مسیحی را بیشتر از همه نمادهای ادیان دیگر مورد استهزاء قرارمی‌دهند؟ حضرت مسیح را به شکلی شنیع کشیدند و همچنین مریم پاک را زشت تصویرکردند. با این حال هیچ مسیحی کاتولیک دست به کار نشد تا نقاشان آن کاریکاتورها را توبیخ کند چه رسد به اینکه سرآنها را ببرد!

بلکه مسئله فیلسوفانه پیش بردند و برای لحظه‌ای میان خود و باورهایشان فاصله گذاشتند و لبخند تمسخر آمیز روادارانه‌ای به آن انداختند. این نقاشی‌ها و بازی‌ها به هیچ وجه اثری بر دلبستگی‌شان به باورها و ایمان‌شان ندارند. اما مشکل دراین است که فقط مسیحی کاتولیک دویست سال پیش آنها را می‌کشت. و این یعنی سطح آگاهی کنونی یک مسلمان با سطح آگاهی مسیحی اروپایی امروزی قابل قیاس نیست بلکه با سطح نیاکانش در دویست یا سیصدسال پیش. و این بدین دلیل است که به مسلمان فرصت داده نشد تا این انقلاب‌های علمی و فسفی و دینی روشنگرانه را هضم کند همان طور که نظیر مسیحی اروپایی‌اش هضم کرد. آیا این نادان‌ها می‌دانند به نظر ما این کاریکاتورها همچنان در سطح کاریکاتور می‌مانند و نمی‌توانند به پیامبران برسند؟ اینها کم‌تر ازآن‌اند که به پاشنه‌شان هم برسند. و نمی‌توانند به آنها یا شهرت‌شان کمترین خدشه را وارد سازند. در مقابل: بزرگ‌ترین فاجعه برای انبیا و رسالت‌شان که ممکن است روی بدهد این است که جنایت‌کاران و راهزنانی همچون این چچنی بدنام از آنها دفاع کنند. داعشی‌ها چهره اسلام را میلیون‌ها برابر این کاریکاتورها مخدوش کردند. این رفتارهای جنایت‌آمیز است که به چهره اسلام در سراسر جهان خدشه وارد کردند. باید اضافه کنیم که مقامات فرانسوی و در رأس آنها مکرون به هیچ وجه ضد اسلام نیستند. بارها و بارها اعلام کرده‌اند که اسلام معتدل دارای تسامح جایگاه خودش را در فرانسه دارد. و اینجا، در کشور ولتر و مولیر بیش از 1500 مسجد وجود دارد. اما آنها ضد گروه‌های اسلام سیاسی خصومت طلب و دردسرآفرینی همچون اخوان المسلمین‌اند. آیا این مسئله ممنوع است؟ اینان گروه‌هایی هستند که دیگران را تکفیر و ادیان‌شان را تحقیر و به آنها با خشم نگاه می‌کنند و موجب مشکلات و بلواها در جامعه می‌شوند.

درنهایت سال 1766 مقامات کلیسایی سر جوان فرانسوی دولاپار(20ساله) را از تنش جداکردند چون متهم بود مجسمه مسیح در روستای‌شان را شکسته است. پس ازآنکه سرش را قطع کردند، کتاب فرهنگ فلسفی ولتر را روی پیکرش گذاشتند و آتش زدند. مشخص است که آنها این کتاب را درخانه‌اش یافتند و بنا را براین گذاشتند که این بزرگ‌ترین دلیل بر کفر و زندقه اوست. 

جهان عرب هنوز در همین‌جاست. جهان اسلام همچنان درسال تحجر و جمود 1766باقی مانده است؛ یعنی دوقرن و نیم پیش. و این فاصله تاریخی میان عرب و غرب است. ما نیز به خاطر کاریکاتورهایی بی مایه که به هیچ وجه ارزش ندارند و از جهت هنری شکست خورده‌اند، گردن می‌زنیم؛ نقاشی‌هایی که اگر حماقت ما نبود در همان خاک‌شان می‌مردند و مدفون می‌شدند. 

 



دو حماسه از مصر و ژاپن که تحولات جامعه و سیاست را به تصویر می‌کشند

«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
TT

دو حماسه از مصر و ژاپن که تحولات جامعه و سیاست را به تصویر می‌کشند

«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)

الحکایات
(خوب)
-کارگردان: ابوبکر شوقی
-مصر، فرانسه (۲۰۲۶) | حماسه‌ای درباره خانواده و میهن

در پنجمین فیلم این کارگردان، مطالب بسیاری برای گفتن وجود دارد و همین امر نشان می‌دهد که با اثری روبه‌رو هستیم که دیدگاه‌های متعددی را مطرح می‌کند و در آن، امتیازهای فراوان با برخی نقاط ضعف درهم می‌آمیزند.
این فیلم ملودرامی درباره خانواده‌ای است که شخصیت محوری آن «احمد» است؛ نقشی که امیر المصری در تمام صحنه‌هایش به‌خوبی از عهده آن برمی‌آید. احمد دو برادر دارد: «شرف» با بازی خالد مختار و «حسن» با بازی احمد الازعر. حسن اندکی پیش از جنگ ۱۹۷۳ به خدمت سربازی فراخوانده می‌شود و در همان جنگ کشته می‌شود. این اتفاق تأثیر روانی عمیقی بر احمد می‌گذارد؛ او وین را ترک می‌کند، شهری که در آن بورسیه‌ای برای تحصیل موسیقی گرفته بود، و به قاهره بازمی‌گردد.
خانواده احمد پرجمعیت است و اعضای آن در کنار پیگیری مسابقات فوتبال، تحولات مصر را در آستانه شکست ۱۹۶۷ و پس از آن دنبال می‌کنند؛ از جنگ ۱۹۷۳ گرفته تا سال ۱۹۸۴. فیلم به این ترتیب، دوره جمال عبدالناصر، سپس انور سادات و حسنی مبارک را مرور می‌کند و نشان می‌دهد که جامعه مصر در مقام یک کلیت اجتماعی و این خانواده به‌عنوان نمونه‌ای از آن، چه شرایطی را از سر می‌گذرانند.
احمد در وین با دوست خبرنگارش، «الیزابت»، با بازی والری پاشنر، آشنا شده است. الیزابت به قاهره می‌آید و آن دو ازدواج می‌کنند. بعدها می‌بینیم که صاحب پسری می‌شوند. در اینجا تصویر ترسیم‌شده از خانواده، با همه انباشت نشانه‌های رنج و بدون هیچ‌گونه حسرت‌خوردنی برای گذشته، به پایان می‌رسد.
این فیلم اثری نوستالژیک نیست؛ زیرا در دوره‌هایی که میهن دچار چنددستگی و سردرگمی است و شهروندانش در هر مرحله بهای آن را می‌پردازند، چیزی برای شادی و سرخوشی وجود ندارد. تلفیق الگوی شخصیِ ارائه‌شده از طریق احمد و خانواده‌اش با فضای جامعه، شرایط سیاسی و بازتاب‌های آن، موفق از کار درآمده است.
آنچه کمتر موفق است، انتقال مکرر کانون بیان از یک شخصیت به شخصیتی دیگر است. فیلم دیگر صرفاً درباره نگاه احمد نیست، بلکه دیدگاه‌های پدر، مادر و دیگر اعضای خانواده را نیز دربرمی‌گیرد؛ دیدگاه‌هایی که کارگردان از آن‌ها برای بازتاب نظرات و وضعیت‌های گوناگون بهره می‌گیرد.
همچنین، صحنه‌هایی وجود دارند که مضمونشان تکرار می‌شود. یکی از آن‌ها پرداخت مکرر کارگردان به این عبارت است: «ماهی بال ندارد و پرنده در آب شنا نمی‌کند». این عبارت یک بار در ارتباط با شخصیتی یهودی مطرح می‌شود که احمد در وین با او آشنا شده است و بار دیگر، تنها چند دقیقه بعد، در صحنه‌ای از فیلم «ویولون‌زن روی بام» با بازی توپول تکرار می‌شود.
علاوه بر این، به نظر می‌رسد کارگردان می‌خواهد برای داستان خود نوعی «ترند» و موج عمومی ایجاد کند. درنتیجه، درام به ملودرام تبدیل می‌شود؛ با همان جدیتی که در اینجا لازم است و چاشنی کمدی در آنجا، و حتی صحنه‌ای از جشن و رقص.
افزون بر این‌ها، کارگردان در شماری از صحنه‌های داخلی، چه در خانه خانواده و چه در فضای بیرونی آن، پیوسته یادآوری می‌کند که دوربین نیز باید خود را نشان دهد و نقشی ایفا کند. دوربین را می‌بینیم که به‌جای آنکه صحنه‌ها با سبکی سنجیده و متناسب با جدیت موضوع شکل بگیرند، با حرکتی سریع و افقی از چهره‌ای به چهره دیگر می‌رود.

«کودکان ناشناخته»: آمی کویای در نمایی از فیلم (بانکر هیل)

‏CHILDREN UNKNOWN
(عالی)
-کارگردان: میوا نیشیکاوا
-ژاپن (۲۰۲۶) | درام | نمایش در جشنواره تورنتو

پس از پایان جنگ جهانی دوم و پرتاب دو بمب اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی، ژاپن با مشکلات نسلی از کودکان روبه‌رو شد که والدین و نزدیکان خود را در این دو شهر از دست داده بودند یا در کشوری که می‌کوشید بار دیگر روی پای خود بایستد، قربانی بیکاری و شرایط اجتماعی شده بودند.
شخصیت اصلی فیلم دختری به نام «کوتوکو» با بازی آمی کویای است؛ دختری ۱۲ساله که خانواده‌اش او را به آموختن پیانو تشویق کرده بودند، اما اکنون آواره است و با خطر تعرض و گرسنگی روبه‌روست. به همین دلیل، موهایش را کوتاه می‌کند و لباس پسرانه می‌پوشد. این تغییر ظاهر به او امکان می‌دهد به گروهی از پسران بپیوندد که شرایطی مشابه او دارند و زیر فشار همان دشواری‌های طاقت‌فرسا زندگی می‌کنند.
گروهی از اعضای یاکوزا، این کودکان را پناه می‌دهند و به آن‌ها دزدی و جیب‌بری آموزش می‌دهند. این نیمه نخست طرح داستانی فیلم و تنها بخش کوچکی از ماجراست؛ محدودیت فضا اجازه پرداختن به همه جزئیات را نمی‌دهد.
نیمه دیگر داستان به معلم موسیقی، «فومیکو» با بازی فومی نیکایدو، می‌پردازد که در جست‌وجوی کوتوکو است. فومیکو برای این دختر از نظر انسانی و هنری ارزش و احترام فراوانی قائل است و می‌خواهد او را نجات دهد و به نوازندگی بازگرداند.
فیلم از خط داستانی نخست، که بخش عمده زمان آن را به خود اختصاص می‌دهد، به خط داستانی دوم گذر می‌کند؛ گذاری روان و بدون تصنع.
در کنار توانایی کارگردان، نیشیکاوا، در هدایت رویدادها با مهارتی اجرایی و تحسین‌برانگیز، باید به قابلیت او در حفظ فاصله‌ای سنجیده از داستانی که روایت می‌کند نیز اشاره کرد. او همواره به شخصیت‌هایش نزدیک می‌ماند و درعین‌حال، دیدگاهی جامع و فراگیر دارد.
این ویژگی اثری پدید می‌آورد که از چندین جهت بسیار تحسین‌برانگیز است. نخست، بُعد انسانی آن است که به شرایط زندگی کوتوکو مربوط می‌شود؛ شرایطی که پیوسته او را تهدید می‌کنند. دوم، بستر تاریخی‌ای است که داستان در آن جریان دارد.
همه این عناصر در بافتی هنری به هم می‌پیوندند که از نمادها و استعاره‌ها خالی نیست، بی‌آنکه وضوح نگاه و موضوع اصلی خود را از دست بدهد.
فیلمی مسحورکننده که نباید تماشای آن را از دست داد.


ستاره‌بودن، فیلم‌ها را نجات نمی‌دهد؛ چرا تماشاگران به براد پیت و تام کروز پشت کردند؟

مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
TT

ستاره‌بودن، فیلم‌ها را نجات نمی‌دهد؛ چرا تماشاگران به براد پیت و تام کروز پشت کردند؟

مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)

در دو هفته گذشته، سه فیلم با درجات متفاوتی شکست خوردند. این اتفاق برای نخستین بار رخ نمی‌دهد، اما نکته قابل‌توجه آن است که دو فیلم از این سه اثر، بازیگرانی در جایگاه ستاره‌های بزرگ سینما را در نقش اصلی دارند. فیلم سوم ستاره‌ای ندارد، بلکه با تکیه بر مضمون خود به میدان آمده است.
نخست، فیلم «قلب وحش» به کارگردانی دیوید آیر و با بازی براد پیت وارد میدان مین شد. این فیلم بر داستانی عاطفی و انسانی استوار است که میان یک سگ و صاحبش شکل می‌گیرد. هر یک از آن دو برای نجات دیگری از خطرات منطقه وحشی و متروکی که خود را در آن گرفتار می‌بینند، به او نیاز دارد. هزینه تولید فیلم ۸۲ میلیون دلار بود و فروش جهانی آن به حدود ۱۳۴ میلیون دلار رسید؛ البته درآمد ناخالص به معنای سود خالص نیست، زیرا سهم سینماها و هزینه‌های بازاریابی باید از آن کسر شود.
فیلم دوم «دیگر» است که نام دو چهره مهم را یدک می‌کشد: یکی نامی تجاری، یعنی تام کروز، و دیگری نامی هنری، یعنی آلخاندرو گونسالس اینیاریتو، کارگردان فیلم. بر اساس برآوردهای منتشرشده، بودجه تولید این فیلم بین ۱۶۰ تا ۱۸۰ میلیون دلار بوده و در ده روز نخست اکران، حدود ۳۵ میلیون دلار در سراسر جهان فروش داشته است.

تام کروز در فیلم «دیگر» (برادران وارنر)

فیلم سوم، «سوشال ریکانینگ»، این هفته با بودجه‌ای محدود، حداکثر ۳۰ میلیون دلار، اکران شد و افتتاحیه‌ای ضعیف به ارزش ۵.۵ میلیون دلار در آمریکای شمالی داشت. این تنها فیلم از میان این سه اثر است که نام‌هایش از همان شهرت تجاری دو فیلم دیگر برخوردار نیستند. آرون سورکین، کارگردان فیلم، برای علاقه‌مندان و پیگیران سینما چهره‌ای شناخته‌شده است و دو بازیگر اصلی آن، جرمی آلن وایت و مایکی مدیسون، به‌ویژه در میان سینمادوستان شناخته شده‌اند. بااین‌حال، شکست این فیلم در گیشه به‌اندازه ناکامی دو فیلم دیگر اهمیت دارد.

استقبال و روی‌گردانی

«قلب وحش» بیش از آنکه عناصر هنری داشته باشد، واجد ویژگی‌های تجاری است. این فیلم ماجرایی در مناطق خالی از سکنه ایالت آلاسکا روایت می‌کند و قهرمان آن افسر نیروهای ویژه‌ای است که از سقوط هواپیمایش جان سالم به در می‌برد. سگ وفادارش نیز در هواپیما همراه او بوده است. هر دو پس از رسیدن به زمین با خطراتی روبه‌رو می‌شوند که نزدیک است جانشان را بگیرد. قهرمان فیلم، با بازی براد پیت، گاهی سگ را نجات می‌دهد و گاهی سگ جان او را نجات می‌دهد.
طرح داستانی فیلم خوب است، هرچند رشته‌ای از رویدادهای قابل‌پیش‌بینی را به نمایش می‌گذارد. بازی پیت نیز با وجود موفقیت صحنه‌های خطر، فیلم را از نظر هیجان به سطح بالاتری نمی‌رساند. افزون بر این، صحنه‌ای که در آن خرسی عظیم پس از مدتی خیره‌شدن به خلبان نظرش را عوض می‌کند و او را به حال خود می‌گذارد، هیچ توجیهی ندارد؛ شاید خرس به یاد آورده بود که در فیلمنامه حمله به قهرمان پیش‌بینی نشده است!
سپس با صحنه پایانی، که در آن یکی از آن دو جان می‌بازد و دیگری زنده می‌ماند، فضای هیجان‌انگیز فیلم یکسره فروکش می‌کند.
از نظر منتقدان، فیلم با درصد بالایی از واکنش‌های منفی روبه‌رو شد؛ اما شکست آن همچنان عجیب است، زیرا مخاطب عام معمولاً نقدهای سینمایی را نمی‌خواند و اگر هم بخواند، لزوماً از آن‌ها پیروی نمی‌کند. از سوی دیگر، انتظار می‌رفت حضور براد پیت در نقش اصلی به افزایش فروش فیلم کمک کند.
اما مشکل فیلم «دیگر» ابعاد بزرگ‌تری دارد. این فیلم حامل پیامی سیاسی است؛ درست مانند «نبردی پس از نبرد دیگر» در سال گذشته یا «اوپنهایمر» سه سال پیش. چرا این دو فیلم موفق شدند، اما این یکی مشخصاً شکست خورد؟
فیلم «نبردی پس از نبرد دیگر» ساخته پل توماس اندرسن، اثری اکشن است. هزینه تولید آن حدود ۱۴۰ میلیون دلار بود و فروشش به حدود ۲۱۳ میلیون دلار رسید. این ارقام به‌تنهایی برای تعیین سود یا زیان فیلم کافی نیستند، اما فروش آن از بودجه تولیدش بیشتر بوده است.
در مقابل، هزینه تولید «اوپنهایمر» ساخته کریستوفر نولان حدود ۱۰۰ میلیون دلار بود، اما فیلم به موفقیتی چشمگیر دست یافت و حدود یک میلیارد دلار فروش کرد؛ دقیق‌تر بگوییم، طبق داده‌های وب‌سایت «IMDb»، فروش آن به ۹۷۵ میلیون و ۸۱۱ هزار و ۳۳۳ دلار رسید.
همین موفقیت باعث شد شرکت یونیورسال بودجه هنگفتی برای فیلم بعدی نولان، «ادیسه»، اختصاص دهد؛ فیلمی که فروش جهانی آن از ۱.۷ میلیارد دلار فراتر رفت. این فیلم به معنای سنتی کلمه اثری عامه‌پسند نیست، اما عناصر تجاری و فکری را به‌طور هم‌زمان در خود دارد.
«دیگر» نیز موضوعی جدی دارد: تهدید محیط زیست و مسئولیت آن میلیاردر، «دیگر» با بازی تام کروز، در به‌خطرانداختن محیط زیست و جهان. این پیام اصلاً نتوانست مخاطبان را برانگیزد. آن‌ها حتی تمایلی نداشتند تام کروز را با شکمی اندکی برآمده و موهایی کم‌پشت ببینند؛ هرچند بازی او شایسته دریافت جایزه اسکار آینده است و شاید واقعاً آن را به دست آورد.

براد پیت در فیلم «قلب وحش» (پارامونت)

پیامی که به مقصد نمی‌رسد

برای روشن‌شدن موضوع، باید به هزینه اعلام‌شده تولید فیلم «دیگر» ــ که بر اساس یکی از برآوردها ۱۶۰ میلیون دلار است ــ حدود ۱۰۰ میلیون دلار هزینه تبلیغات و بازاریابی را نیز اضافه کرد. به این ترتیب، مجموع هزینه برآوردشده به ۲۶۰ میلیون دلار می‌رسد؛ البته این رقم میزان زیان خالص فیلم نیست. این مسئله درباره همه فیلم‌های دیگر نیز صدق می‌کند و نشان می‌دهد چرا «قلب وحش» از نظر تجاری شکست خورد.
«سوشال ریکانینگ» ساخته آرون سورکین از این نظر با «دیگر» اشتراک دارد که هر دو فیلم‌هایی حامل پیام هستند. فیلم نخست، قدرت و نفوذ فیس‌بوک و رئیس آن، مارک زاکربرگ، را افشا می‌کند و رویدادهایش به آشکارشدن تأثیرات منفی این پلتفرم و سلطه ثروت می‌پردازند. فیلم دوم نیز گرایش سرمایه به غارت ثروت‌ها و افزودن آن‌ها به دارایی شخصی صاحبانش را به نقد می‌کشد.
هر دو فیلم پیام‌هایی مشابه دارند و موضعشان در برابر سلطه فناوری‌های قرن حاضر یکسان است. سرنوشت مشترکی نیز دارند: هر دو کوشیدند حقیقت را بی‌پرده در برابر چشم تماشاگر قرار دهند، اما تماشاگر از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود که نه به سرنوشت محیط زیست اهمیت بدهد و نه به آنچه به نام فناوری‌های مدرن بر سر جهان می‌آید.
این واکنشی بود که هیچ‌یک از دو کارگردان، اینیاریتو و سورکین، انتظارش را نداشتند؛ همان‌طور که دو شرکت تولیدکننده، برادران وارنر و سونی پیکچرز، نیز پیش‌بینی‌اش نکرده بودند.
اینیاریتو به موفقیت‌های پیشین خود تکیه کرده بود و سورکین نیز به موفقیت فیلمی امید بسته بود که فیلمنامه‌اش را نوشته و برای آن جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را دریافت کرده بود: «شبکه اجتماعی» که ۱۶ سال پیش دیوید فینچر آن را کارگردانی کرد.
مسئله فقط این نیست که سورکین از فینچر کم‌استعدادتر است؛ او همچنین بسیار دیرتر به هدف خود رسیده است.


«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان
TT

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

ثناء عطوی، نویسنده و روزنامه‌نگار لبنانی، به‌تازگی نوولا‌ی تازه‌ای با عنوان «طیران علی مستوی منخفض/ پرواز در ارتفاع پایین» منتشر کرده است که انتشارات «محترف اکسیژن» آن را به چاپ رسانده است.
داستان این کتاب بر شخصیت‌های واقعی و رویدادهایی استوار است که در جریان آخرین جنگ علیه غزه و لبنان رخ داده‌اند؛ یکی از هزاران داستانی که کسی برای روایت کردنشان پیدا نشده است.
نویسنده نوولای خود را با عبارتی تأثیرگذار آغاز می‌کند: «ما فرزندان سرزمین‌های کهنیم؛ از تصویر بیرون می‌آییم، همچون وطنی کوچک که قطب‌نما را گم کرده است، و جهانی به استقبالمان می‌آید که به زبانی سخن می‌گوید که آن را نمی‌دانیم.»
سپس پرسشی فوری به سطح می‌آید: با چه زبانی با جهان سخن بگوییم؟ شاید با زبانی که می‌کوشیم از طریق آن حافظه را ترمیم کنیم و با حقایقی روبه‌رو شویم که مانع محو آثار جنایتی چندبُعدی می‌شوند. یا شاید آن زبان، زبانی باشد که همچون صاحبانش به فراموشی سپرده شده است؛ زبانِ خودِ انسان که با سایه‌های خویش گفت‌وگو می‌کند و به فردی ناشناخته حضور و هویت می‌بخشد تا صرفاً به شماره‌ای در میان رنج جمعی و ویرانی گسترده تبدیل نشود.
از همان پرسش سطر نخست کتاب، «چرا اینجایی؟»، پرسش‌های دشوار و بی‌پاسخ یکی پس از دیگری مطرح می‌شوند: «داستان‌های جنگ به کجا می‌روند و در چه مسیری حرکت می‌کنند؟ آیا ابرها، که مخزن رازهای زمین‌اند، آن‌ها را در خود جذب می‌کنند یا این داستان‌ها به آسمان، سقف و پوشش جهان، نفوذ می‌کنند؟»
در میان دو شخصیت اصلی نوولا، پرسش‌های فراوان و احساساتی متناقض سر برمی‌آورند: «درحالی‌که الیعازر در فضا پیش می‌رود و چشم‌هایش به زمین دوخته شده‌اند، علی موتسارت از خود می‌پرسد: چه پلکانی می‌تواند مرا به آسمان برساند؟»
از همین نقطه، متن پشت جلد نیز با پرسشی آغاز می‌شود: «این چه خلبان اسرائیلی‌ای است که به هدفش یورش می‌برد، اما آن را بمباران نمی‌کند؟ این مبارز فلسطینی کیست که زیر زمین پناه گرفته، درحالی‌که زمین بالای سرش به لرزه درمی‌آید؟ آیا موسیقی می‌تواند آن دو را به هم پیوند دهد؟ آیا پیام‌هایی که روی موشک‌ها نوشته می‌شوند، می‌توانند به ترانه تبدیل شوند؟»
ثناء عطوی، نویسنده و خبرنگار جنگی لبنانی، ما را با این پرسش‌ها روبه‌رو می‌کند و تخیل را با مستندنگاری، واقعیت‌ها را با داستان‌ها و اندیشه‌ها درهم می‌آمیزد؛ در جهانی که قتل به عددهایی روی صفحه نمایش تبدیل شده و مردم روی زمین، در نقشه‌های گوگل، مسیر نجات را دنبال می‌کنند. خوش‌اقبال کسی است که روایتگری برای حکایتش پیدا شود.
این کتاب همچنین شامل آثاری از تام یانگ، هنرمند بریتانیایی است که میان لندن و بیروت در رفت‌وآمد است و در مکان‌های متروک یا آسیب‌دیده، سازه‌های هنری خلق می‌کند تا به آن مکان‌ها جان تازه‌ای ببخشد.
در آثار یانگ، کشورها کسانی را که ویرانشان کرده‌اند، نام دشمنانشان و رنجی را که بر آن‌ها رفته است، فراموش نمی‌کنند. تابلوهایی از یک صحنه واحد، از جنگی که با نام‌های متفاوت تکرار می‌شود؛ از سرزمین‌هایی که غبار چهره‌شان را پوشانده و به‌آرامی به درختانی کهنسال تبدیل شده‌اند.
ثناء عطوی در این کتاب متنی پیش روی ما می‌گذارد که ادبیات را با مستندنگاری روزنامه‌نگارانه و هنرهای تجسمی را با موسیقی پیوند می‌دهد؛ موسیقی‌ای که دو شخصیت اصلی داستان در زمان آتش‌بس به آن پناه می‌برند. پس از پایان جنگ، شرایطی پیش‌بینی‌نشده آن دو را در مکانی بی‌طرف کنار هم قرار می‌دهد؛ پس از آنکه هر یک از هیاهوی جنگ و نبردها بازگشته‌اند. هر کدام برای روان‌درمانگر خود از انگیزه‌ها، ترس‌ها و خاطرات دردناکش سخن می‌گوید، اما هر یک به شیوه‌ای متفاوت.
از فصل نهم کتاب، با عنوان «در موسیقی برابرند»، می‌خوانیم:
«به دوستش می‌گوید: ماه‌هاست که مأموریت‌های یکسانی انجام می‌دهیم؛ ویران کردن شهرها و کشتن غیرنظامیان، پایان دادن به زندگی‌ای تازه در هر روز و هدف قرار دادن شمار زیادی از کودکان. نمی‌دانم وقتی چهره‌هایشان را در عکس‌ها ببینیم و آخرین نفس‌هایشان و کلماتی را که در لحظات وحشت، هنگام استغاثه بر زبان آورده‌اند به یاد بیاوریم، چگونه خواهیم توانست آن‌ها را از یاد ببریم.
علی در پرچم کشورش غرق افکار می‌شود؛ پرچمی که یکی از مبارزان روی دیوارهای تونل نقش کرده است. او به دوستش ابراهیم می‌گوید: «وقتی با کفن از این جنگ برگردیم، ما را به تونلی دیگر بازمی‌گردانند، به ما مدال می‌دهند و سپس گل بر سرمان می‌پاشند. پیکرهایمان زیر پرچم‌های رنگارنگ پوشانده خواهد شد؛ پرچم‌هایی که به مرگمان ارزشی والا می‌بخشند. اما تنها یک آرزو دارم: کاش قبرها را باز بگذارند.»
«پرواز در ارتفاع پایین» نوولایی ۸۰ صفحه‌ای است که نویسنده در آن ما را به سفری روایی، مستند و بصری می‌برد؛ سفری که در آن هشت تابلوی تام یانگ، هنرمند بریتانیایی، با شانزده فصل کتاب هماهنگ می‌شوند. این اثر تلاشی است برای گشودن رمزهای جنگ و غلبه دادن وجه انسانی بر صحنه‌های خشونتی که به تصویر نخست زندگی روزمره ما در جهان عرب تبدیل شده‌اند.
طراحی جلد کتاب را ایهاب فیاض بر عهده داشته است.
ثناء عطوی نویسنده و روزنامه‌نگار است که سال‌ها به‌عنوان خبرنگار جنگی در خطوط مقدم فعالیت کرده و گزارش‌های محلی و عربی متعددی درباره جنگ منتشر کرده است. از آثار او می‌توان به «دگرگونی‌های روشنفکران لبنانی از دهه شصت قرن بیستم»، «وسواس» ــ زندگی‌نامه‌ای داستانی و تأملاتی درباره جنگ که به زبان‌های عربی و فرانسوی منتشر شده است ــ و پژوهشی با عنوان «اسیران آزادشده از توهمات واقعیت» اشاره کرد.