فرهنگ عربی کنونی بین خود و دیگری


ادونیس
ادونیس
TT

فرهنگ عربی کنونی بین خود و دیگری


ادونیس
ادونیس

1-چه صفت یا صفاتی را می‌توانیم به فرهنگ رایج عربی بدهیم تا آن را در میان فرهنگ ملت‌ها متمایز و ویژه سازد؟
آیا مثلاً یک فرهنگ عقلی، ابداعی و ابتکاری است که افق‌های جدیدی به روی دانایی می‌گشاید یا فرهنگی نقلی که از سویی بازآفرینی می‌کند و ازسویی دیگر ترجمه و تعامل؟
آیا فرهنگ پژوهش دقیق و سخت است یا فرهنگ مرجع، عام و آسان؟
جایگاه و موقعیت علم درآن چیست، جست‌وجوی رازهای طبیعت و کشف ناشناخته‌های آن است؟
جایگاه و موقعیت فلسفه چیست، کشف حقیقت مفهوم انسان از نظر هستی، زندگی و سرنوشت است؟
از زمان سقوط خلافت درقالب عثمانی‌اش که جهان زبان عرب را به مدت چهار قرن در انواع تاریکی‌ها محبوس ساخته بود، در سطح جهانی چه چیز جدیدی در بنای جهان دانش ارائه داد و سهیم بود؟
امروز زبان عربی مادر در تولید دانش چه جایگاهی دارد؟
آیا امروز یک عرب، زبان مادری‌اش را درست و به شکل مناسب به کارمی‌برد که به او اجازه می‌دهد با آن و درآن نوآوری کند آن طور که نیاکانش چنین کردند؟
چرا جمهور مسلمان عرب هنوز به عنوان نمونه بیش از آنکه جهان ابن رشد، ابن عربی، ابن المعری یا الرازی را بپذیرند دنیای سحر و جن را باورمی‌کنند؟ (تا برای مثال از دکارت، فروید، مارکس و انیشتین نیامی نیاورم)
با وجود همه این، چرا برجستگی و درخشش افراد عرب در همه زمینه‌های معرفت خلاقانه در خارج از کشورهای عربی که درآنها متولد شده‌اند ادامه دارد؟ و این پرسشی ضروری برای یادآوری اینکه کوتاهی متوجه فرد عرب به عنوان یک طبیعت نیست بلکه مشکل در حکومت و نهادهای آن است. پس چرا عرب‌ها به دنبال ایجاد حکومت‌هایی می‌روند که فرهنگ را با همه جلوه‌هایش جز به عنوان کار و ابزاری در خدمت خود ازنظر اداری و سیاسی نمی‌بینند و فرهیختگان را تنها به عنوان کارمند می‌نگرند؟
پس ما باید تن به خواسته حکومت‌های عرب بدهیم و این گفته آنها را تکرار کنیم که: فرهنگ معرفتی برای کشف رازهای طبیعت نیست بلکه یکی از کارهای حکومت است؟
2- چگونه می‌توان درباره فرهنگ عربی سخن گفت تا زمانی که این پرسش‌ها یا مشابه آنها درصدر ننشینند؟ و همه دست‌اندرکاران می‌دانند پاسخ‌ به آنها مورد اختلاف وسیع و گاهی ریشه‌ای است. و دراین چیزی وجود دارد که نشان می‌دهد اختلاف بین فرهیختگان عرب عمیق است، اختلافی در سطح هویت و اینکه هویت فرهنگ عربی پیچیده، آشفته، ابرآلود و شبه ناپیداست. و هرکسی با تعمق به واقعیت عمیق آن نگاه کند خواهد دید از پدیده‌ها-«قبایل» تشکیل شده که دارای تعارض، تناقض و تضادند درحالیکه به ساکنان یک«خانه» توصیف می‌شوند. و از آنجا که جوهره آن فرهنگی حکومتی است، تولید کنندگان آن در یک رقابت برسرمنافع فردی زندگی می‌کنند که امکان ندارد جز به بیچارگی بیشتر در همه معانی آن منجر شود.
3- فرهنگ عربی از ابتدای ظهور وحی اسلامی در یک محیط دینی حرکت کرده و می‌کند. و دراین محیط موج‌های سیاسی کردن بر نگاه به وحی غلبه کرد. و به دنبال آن همچنین تفسیرهایی که میان حکومت و دین پیوندی اندام‌وار به عنوان اصل اول تئوری و عمل برقرار می‌کردند غلبه یافتند. و شدت جنگ بین این حکومت و تولیدکنندگان فرهنگ در همه جلوه‌هایش از جمله خود شعر، محصول اول فرهنگی به زبان عربی را می‌دانیم. و این جنگ همچنان و تاکنون به این یا آن شکل و روش ادامه دارد. اینجا مجالی برای ورود به عوامل و نتایج آن ندارم به خصوص که همه دست‌اندرکاران می‌دانند.
اما آنچه باید برآن تأکید کرد این است که این تفسیرها سه مسئله بزرگ را ازبین بردند:
1-فرهنگ یا تولید معرفت ابداعی به طوری که فرهنگ بدل به رقابت شد و نه جست‌وجو.
2-دین به ابزار خشونت‌بار سیاسی تبدیل شد به طوری که خشونت آن به درجه‌ای رسید که به حکومت والاترین جایگاه، مرجع و تصمیم‌گیری را می‌دهد به جای آنکه رسیدن به مرتبه قدرتی باشد آزاد که اراده‌ها و آزادی‌ها و حقوق آن را به ثمربرسانند.
3-به جای آنکه دین فضای آزاد فردی باشد، حکومت آن را به نظام بسته و تک بعدی برای نظارت چند بعدی تبدیل کرد، نظامی که از آن تمجید می‌کند و ازآن محافظت و دفاع می‌کند.
4-امروز در فرهنگ عربی چیز قابل توجهی به عنوان ابداع عربی نمی‎توان یافت که چیزی جدید و متفاوت درسطح جهانی عرضه کند جز در جهان ادبیات-شعر، رمان، آواز، موسیقی و هنرهای تجمسی یعنی درهرآنچه محور جدل بین تفسیرهای نقلی و جریان ابداع است.
اما فلسفه و علوم با همه گوناگونی‌اش و به خصوص علوم جدید(اتم، تکنولوژی و علوم فضایی) به طور ریشه‌ای با دیدگاه دینی درتناقض‌اند چون آنها یک پرسش اساسی‌اند درحالی که منظر دینی پاسخ است. اهل فلسفه و علم نمی‌توانند پرسش‌های خویش را از خود متون دینی مطرح کنند و به طرح آنها بر شرح و تفسیرهایش بسنده می‌کنند همان‌گونه که تاکنون اتفاق افتاده و می‌افتد. و این به تولید دانش جدید، فکر خلاق یا فلسفه دارای دیدگاه‌های جدید منجر نمی‌شود، بلکه به نوعی بازنویسی یا بازآفرینی می‌کشد. و این همان چیزی است که انسان را اسیر ابزار فکری سیاسی دینی می‌گذارد که در دو گفتار نمودار می‌شود:
-اولی از امام شافعی: «من قال برأیه فی القرآن، فهو مخطیء و ان اصاب/هرکس نظرش را درباره قرآن بگوید، برخطاست حتی اگر درست گفته باشد». و معنای آن اینکه فرد در دین هیچ نظری ندارد-و نظر نظر جماعت-امت است که حکومت آن را نمایندگی می‌کند.
-و دوم از فارابی:« کل موجود فی ذاته، فذاته له و کل شی فی آلة فذاته لغیره/هرموجودی که درذات خود باشد، ذاتش برای اوست و هرموجودی در ابزاری باشد، ذاتش برای دیگری است».
و این دو گفتاری هستند که نمی‌توان ازآنچه بدان اشاره می‌کنند آزاد شد مگر با تفسیری دیگر از دین که بخشی از آن به خود وحی اتکا داشته باشد و درآیه‌هایی مانند:«لا اکراه فی الدین» و «لکم دینکم ولی دین» نمودار می‌شود و به خصوص براین آیه که خدا روبه پیامبر می‌گوید:« انّک لن تهدی من احببت و لکنّ الله یهدی من یشاء/ تو هرکه را که دوست داشتی هدایت نمی‌کنی، اما خداوند هرکه را بخواهد هدایت می‌کند».
و این آیه‌ها را تنها برای نمونه آوردم.
5-از ابتدای تأسیس خلافت اسلامی و حکومت‌های آن، فرهنگ در جهان زبان عربی براساس دو قاعده قرارمی‌گیرد: اولی در وحی دینی نمود می‌یابد که به خود زبان عربی، زبان شعر و آواز، زبان زندگی و حقوق و آزادی‌های آن نازل شد. دوم در حضور این زبان عظیم ازنظر تاریخی و ابداعی پیش از نزول وحی نمود می‌یابد. و راز شکاف عمیق در همه سطوح، در خود زبان عربی، میان ابداع الهی که همین زبان آن را از نظر دینی حمل می‌کرد، میان نوآوری‌های انسانی به خصوص شعر که زبان فرهنگ محمل آن بوده و ادامه‌اش داده است. به نظر من تاریخ این شکاف و انشقاق در تحولات و افق‌ها، خود بیانگر لحظه تمدنی است که در تاریخ ابداع کم نظیراست.
دراینجا به این اشاره بسنده می‌کنم و تأکید می‌کنم پژوهش خلاق ریشه‌ای درفرهنگ عربی -از آغاز و تحول و سرانجام - محال است مگر آنکه از تحلیل این شکاف در همه سطوح و افق‌ها آغاز شود. و طبیعی است که من اینجا به هیچ وجه وارد این بحث نمی‌شوم( که اگربخواهیم پیشرفت کنیم باید دیر یا زود وارد آن بشویم) و آنچه در این مقاله می‌گویم بیش از پرتوافکنی و اشاره‌هایی نخواهد بود.
خلافت با تفسیری فقهی از دین، حاکمیت خود را از منظر دینی و فرهنگی مصون ساخت؛ تفسیری محکم، مغلق و نهایی که درعمل منجر به این شد تا افکار و اندیشه‌ها و مواضع به ایدئولوژی‌های بسته تبدیل شوند. اینگونه از همان ابتدا درفرهنگی نفس می‌کشیم که برادرانی دشمن در«نظام» سیاسی واحد، در سرزمینی «واحد» و در «یک ملت» که از اثنیک‌ها و زبان‌های «متفاوت» تشکیل می‌شود، تولید می‌کنند. این «وحدت» ظاهری نوعی شکاف در درون خود را نشان می‌دهد: به پیامبران توحیدی ایمان داریم(لانفرق بین احد من رسله/ تفاوتی میان هیچ یک از فرستادگانش نمی‌گذاریم) اما تنها از وحیی اطاعت می‌کنیم که به زبان عربی نازل شد: وحی آنگونه که فقه حکومت تفسیر می‌کند و حکومت فقه از آن محافظت.
تنگنایی سه بعدی؛ فکری، تاریخی و زندگی است: فرهنگ عربی می‌تواند «آزاد» باشد و بدون آزادی که در درخشان‌ترین حضورش که اشاره‌ای به موهبت، افق،عمق و ماجراجویی باشد... اما نمی‌تواند طرحی ابداعی، مدنی و انسانی به معنای شامل و مطلق باشد. چرا که این طرح برپایه نگاه آزاد به انسان، زندگی، هستی و حرکت خلاقانه برای ابداع آینده قرارندارد.
اینگونه به هیئت ایمانی «مرگ را می‌میرانیم» اما در زندگی و عملاً هر روز جز با مرگ هر روزه زندگی نمی‌کنیم.
و نتیجه از نظر تاریخی اینکه فرهنگ در جهان زبان عربی به شکل‌هایی از همزیستی، نرمش‌ها و تبعیت‌ها تبدیل شد که درآن روشنگری و ریشه‌ای بودن را از دست داد و زندگی در حکومت و در جنگ درآن و پیرامون آن وبرسرآن خلاصه شد.
و دراینجا فرهنگ عربی به جای آنکه همچون فضایی نامحدود بیاید، به نظر مانند جنگلی نامحدود می‌آید.
درهرجنگلی بی شک نیرنگ و فریبی است.
شاید اینجا در «فرهنگ» جنگ پیرامون هرآنچه به تعبیر ابن قتیبه به «امامت و سیاست» مربوط می‌شود، ابعادی «روانی» به معنای مدرن در تحلیل روانی بیابیم، نه تنها در سطح فرد بلکه در سطح «ناخودآگاه جمعی» که از مسئله دینی به معنای دقیق کلمه فراتر می‌رود و به مسئله فرهنگ عامه تبدیل می‌شود که نهادها و روش‌های تعلیم و تربیت آن را عمق بیشتری می‌دهند.
برای مسلمان دراین جنگ کافی نیست که مسلمان باشد. بلکه براو لازم است مانند... مسلمان و مانند... متفکر و مانند... شاعر و الخ باشد. و بر متفکر، شاعر، هنرمند یا نویسنده مسلمان لازم است آزموده شود و اسلامش محک بخورد: آیا او از اهل «سنت» است یا «شیعی»؟ آیا «وهابی» است یا «اخوانی»؟ «سلفی» است یا «رافضی»؟ و...
واقعیت به پایان رسید و هرچیز با معیار حکومت سنجیده می‌شود با اتکا به سیاست «منافع» یا «استخدام» یا «به کارگرفتن» به این یا آن روش. و همین‌طور دیگر جهان زبان عربی در خود متن‌ها خوانده نمی‌شود بلکه به شکل سیاسی یا دینی خواند می‌شود: هرکس با من نیست علیه من است. و آنچه در سیاست و دین «مخالف ما» است، در هرزمینه‌ای بنویسد مهم نیست هرچند به خودی خود عظیم باشد: مهم این است که با من است یا علیه من؛ و این در عمیق ساختن پیوند قبیله‌ای «ایدئولوژیک» و محال شدن ایجاد جامعه مدنی درجهان زبان عربی که روابط میان افراد درآن براصول مدنی، آزادی‌ها و حقوق و وظایف قراردارد سهیم شد. و این جهان همچنان در این سطح مرکب از جوامع انسانی متضاد در مناطق جغرافیایی متنوع است: جوامعی مرکب از افرادی که باید وظایفی مشابه را انجام دهند بدون آنکه از  حقوق مشابه برخوردار باشند.
در گذشته به مطالعه «فرقه‌های دینی» توجه داشتیم- و امروز به این «توجه» توجه‎هایی بیشتر و شامل‌تر افزودیم: امروز به مطالعه «فرقه‌های شعری»،«رمان نویسی»، «هنری» و «فکری» توجه داریم. و هریک از آنها با اعتماد می‌گویند:« من حضور و اهمیت بیشتری دارم. من بزرگ‌ترینم».
و اینگونه توجه به متون اساسی بزرگ کاهش می‌یابد و متن‌های دست دوم جای آنها را می‌گیرند که به سادگی می‌توان ازآنها استفاده سیاسی کرد و به عنوان سرمایه‌ سیاسی –ایدئولوژیک به خدمت گرفت.
6-امروز جهان زبان عربی در دست‌آوردهای فرهنگی علمی-تکنولوژیکی نفس می‌کشد که غرب امریکایی و اروپایی ساخت:
1-انقلاب کمّی که منجر به تسلط بر ماده و رشد شکل‌هایی از خود زندگی شد که برای اولین بار شناخته می‌شد.
2-انقلاب الکترونیکی که جهان معرفتی جدیدی را پایه گذاشت.
3-انقلاب بیوتکنولوژی که اکنون خود زندگی را به شکل‌های مختلف مدیریت و کنترل می‌کند که کمابیش به میل‌های انسان پاسخ می‌دهد.
این انقلاب‌ها درهمه تکنولوژی‌ها نفوذ کردند و از آنها مشکلاتی متولد شد که خود انسان را- کافر یا مؤمن- به یک اندازه دچار مشکل ساخت. به خصوص دانش را به شرایط اقتصادی و سیاسی و انواع تولیداتی که به آنها و منطق بازار مربوط می‌شوند، پیوند زد.
عرب‌ها، درهیئت سازمان‌ها و نهادها در هیچ یک از این انقلاب‌ها سهیم نبودند حتی اگر برخی افراد عرب که در مهاجرت زندگی می‌کنند شرکت کرده باشند. و این اشاره‌ای است برای تأکید مجدد بر اینکه مشکلات پیشرفت، مشکلات نظام‌ها، نهادها و عقاید است و نه مشکل فقر یا کمبود افراد مبتکر در همه زمینه‌ها. در میان عرب‌ها تک افراد خلاق در همه زمینه‌ها وجود دارند.
تصور می‌شود در تجربه‌های متنوع و اغلب تلخ، اما غنی و متعدد که عرب‌ها در تاریخ نوین خود پس از زوال خلافت عثمانی از سرگذراندند برای ارائه ماده یگانه‌ای برای اندیشه، روشنگری و عبرت آموزی کافی باشد.
برهمین اساس تصور می‌شود، درآنها اراده کار برای تأسیس زندگی و فرهنگ جدید در پرتو انقلاب‌های بزرگ معرفتی متولد شود. و در پرتو پیشرفت و تحولی که بشر درسطح جهان رقم زد.
اما به نظر می‌رسد این تصور به جایی نیست. درسال‌های اخیری که جهان زبان عربی زیسته نمونه‌های برجسته‌ای از فرهنگ موروثی عربی، زنده و اثرگذاراست. نمونه‌هایی که نحیفی حیات سیاسی عربی و نحیفی فرهنگ و اخلاق تا جایی درآنها تجلی کرده که شهروند از خود و بودنش در این زمین احساس شرم می‌کند. همچنین نحیف بودن معنای این زندگی، معنای وطن، ملت، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر درآن نمودار شد. اینکه تا این حد با سرنوشت مردم بازی شود و خلافت بازسازی و در چندین کشور عربی به این روش و در این سطح اعلام شود و اینکه ارزش‌ها و انسان تا این حد مبتذل شوند و در همه زمینه‌ها- این مسئله‌ای است که واقعاً فروپاشی زندگی و فرهنگ عربی را به شکل بی سابقه‌ای درخود دارد.
کسانی که در زمینه فرهنگی فعالیت می‌کنند، آثار فرهنگی خود در زمینه اندیشه، هنر، شعر، موسیقی و آواز را در محیط اجتماعی-سیاسی تولید می‌کنند که دیدگاه دینی نسبت به انسان، زندگی و جهان به طور مستقیم یا جسته و گریخته برآن حاکم است. و این توضیح می‌دهد چطور تولید فرهنگ کمابیش و به این یا آن روش تن به دیکته‌های این دیدگاه می‌دهند. آنچه در اینجا مسئله را پیچیده می‌کند، غیبت شبه کامل بعد تاریخی در این احکام و با ویژگی شرعی ازنظر تحول و تغییر است. مکان هرچه تغییر کند، فقه و شرع همانی که هست می‌ماند و زمان و اوضاع هرچند تغییرکنند تنها یک زمان باقی می‌ماند؛ قرن بیست و دوم در این احکام گویی قرن اول است. زمان‌ها و مکان‌ها هستند که باید تابع این احکام شوند و خود را با شرع آنها تطبیق دهند.
و معنای آن از نظر موضوعی و عملی این است که قوانینی که دراصل برای خدمت به انسان گذارده می‌شوند، خود از انسان بزرگ‌تریند و هستی، سرنوشت، حقوق و آزادی‌هایش تابع این قوانین و احکام آنهاست. پس سخن درباره آزادی و ابداع که هردو اساس فرهنگ‌اند، در این احکام سخنی بی جاست.
این طور به نظرمی‌رسد چگونه فرهنگ عربی خیابان‌ها و دشت‌های لفظی در روایت و توصیف و بازیابی گذشته و وام‌گیری از دیگرِ بیگانه است: همانگونه که سیاست صنعت و دست‌آوردهای مادی‌ این دیگری را منتقل می‌کند، نوشته و دست‌آوردهای نوشتاری‌اش را می‌آورد. و دراین فرهنگ عربی دراسارت دو افسانه زندگی می‌کند: اولی از گذشته(خود) می‌آید و دومی از آینده(دیگری). و در این نیز تهی بودن نوشتار عربی از انواع تجلی‌هایش ازماجراجویی‌ها-در جست‌وجوی طبیعت و ماورای آن را تفسیر می‌کند. و در رسیدن انسان به کنه «جرم کوچک» که «جهان بزرگ» درآن پیچیده شده-علاوه بر فهم حقیقی مسائل بزرگ در زبان و خود و دیگری و درآزادی و معرفت و حقیقت و در معنای خود انسان.
7-فرهنگ نیز خود تجربه‌ها، آزمایشگاه‌ها و افق‌ها برای ساختن پیشرفت است در سطح چشم‌انداز و کشف شناختی، سطح رابطه بین شئ و شئ و بین زبان و هستی. و پرسش در این راستا این است که فرهنگ عربی درقرن بیستم و دو دهه قرن بیست و یکم چه پیشرفتی را محقق ساخت؟ و پاسخ اگر با پاسخ‌هایی که فرهنگ‌های دیگر ملت‌ها در سراسر جهان تقدیم کردند مقایسه شود چه خواهد بود؟
و پاسخ درست و به‌جا این است که خود فرهنگ پسرفت داشت. اولین چهره این پسرفت افزایش نادانی عرب‌ها نسبت به ابزار فرهنگی است: زبان مادر درکمیت و کیفیت. افزایش سیطره زبان‌های خارجی. اضافه براینکه بخش زیادی از ترجمه‌های ما از این زبان‌ها به عربی مایه خوشوقتی و افتخار زبان عربی نمی‌شوند-نه در سطح نفوذ دراسرار آن و نه حتی دردرست به کاربردنش به طوری که دست‌کم از خطاهای صرف و نحوی و روش‌ به کاربردن واژگان و ترکیب‌ها اجتناب کنیم.
فرهنگ جز در جامعه مدنی زنده و تازه نمی‌شود که براساس آزادی‌ها و حقوق قراردارد به طوری جامعه مرکب از افرادی نباشد که درقبال انجام وظایف مشابه از حقوق مشابه برخوردارنمی‌شوند، وضعیتی که درکشورهای عربی حاکم است. غیاب شهروندی مدنی شکل دیگری از غایب ساختن فرهنگ مدنی است تا آن را به وظیفه‌ای مبدل سازد که حکومت ازآن پاسداری می‌کند و آن را بر روابطی نگه دارد که مطالعه را فاسد سازد که گویی یک پدیده اجتماعی است بیش از آنکه پدیده فرهنگی باشد.
برای برخی از اینها همین کافی است که نویسنده همان دیدگاه‌شان را نداشته باشد تا آن را به تناسب وضعیت طرد کنند یا با او بجنگند یا چهره‌اش را مخدوش سازند.
دراین منظر می‌توان وضعیت کنونی را توصیف کنیم که فرهنگ عربی ازسرمی‌گذراند به خصوص در جلوه‌های ادبی و هنری‌اش به اینکه «جنگل» است و اینکه پدیده‌هایی هستند که به اوضاع «روانی» اشاره دارند بیش ازآنکه پدیده‌های تحقیق و جست‌وجو و معرفت باشند.
و الحق که امروز مطالعه در جهان زبان عربی خود درمیان اولین مشکلات فرهنگی است. به ندرت می‌بینیم دراین جهان مطالعه موضوعی خود متن‌ها صورت بگیرد به دور از گرایش‌های اثنیکی، مذهبی یا ایدئولوژیک صاحبان آنها. و این چیزی است که باید به آن اشاره کرد که مطالعه رایج غالباً چیزی جز تفسیر و تأویل نیست یا حرف در دهان متن گذاشتن است: حرفی را که متن نمی‌گوید از زبانش می‌گوییم. وگاهی خوانندگان از خود چیزهایی به متن می‌افزایند که متن هرگز نگفته است.
و صاحبان این خوانش‌ها در شکل متفاوتند، اما در معنا به هم نزدیک‌اند. و این مطالعه‌ای است که چپ‌ها دقیقاً مانند راست‌ها به آن دست می‌زنند: خواننده از نظر ساختار عقلی-ایدئولوژیک یکی است اما معناها و اهداف از هم دور و متضادند. صاحبان چنین قرائت‌هایی به یک سطح «روانی» می‌رسند که باید کارشناسان آن را تحلیل کنند: مخالفت قاطع با خوانش کسی که دشمن خود می‌شمارند. و این پرسش ساده را مطرح نمی‌کنند: اگر ضد یک اندیشمند یا نویسنده شدیم، چگونه با او گفت‌گو کنیم یا بجنگیم اگر او را نخوانده‌ایم؟
با طرد کامل. یا با شمشیر-برخی اینگونه پاسخ می‌دهند.
انسان خلاق و نوآور متولد می‌شود. زندگی‌اش جز آتشی شعله‌ور نیست، در همه اطراف روشن می‌کند و روشنی می‌بخشد، درارتفاع و عمق و همه میادین.
وقتی سئوال پیش می‌آید، اندیشه می‌آید و وقتی اندیشه می‌آید خود انسان می‌آید. چه سود از وجود انسان اگر بسته به طنابی زندگی کند هرچند از طلا باشد؟
هر نوشته ابداعی، نوشته‌ای است درفضای فرهنگی که براین یقین استوار است که انسان مرکز هستی است.



جایزه «بهترین رمان عربی» برای آنطوان الدویهی به‌خاطر «زمستان بزرگ»

أنطوان الدويهي
أنطوان الدويهي
TT

جایزه «بهترین رمان عربی» برای آنطوان الدویهی به‌خاطر «زمستان بزرگ»

أنطوان الدويهي
أنطوان الدويهي

آنتوان الدویهی، شاعر، رمان‌نویس و پژوهشگر همکار ما، پس از آنکه در سال ۲۰۱۵ جایزه «بهترین اثر رمان‌نویسی لبنانی» را برای کتاب ««غريقة بحيرة موريه/ غریق دریاچه موریه» دریافت کرد؛ جایزه‌ای که وزارت فرهنگ لبنان به او اعطا کرده بود، این بار جایزه «بهترین رمان عربی» را از هیئت کتاب شارجه دریافت کرد. این جایزه به‌خاطر شاهکار اخیرش «الشتاء الکبیر/ زمستان بزرگ» به او تعلق گرفت؛ رمانی که الشرق الأوسط اخیراً گفت‌وگویی با نویسنده درباره آن منتشر کرده بود.
این جایزه برای الدویهی غافلگیرکننده است؛ زیرا نویسنده از توجه رسانه‌ها دوری می‌کند و در فعالیت ادبی خود به انزوا گرایش دارد. او همواره در جهان درونی خویش اقامت دارد و مدت‌هاست در خلوت خود، بر دامنه وادی قزحیا در ارتفاعات جبل لبنان، گوشه‌نشینی اختیار کرده است.
آثار ادبی، شعری و روایی الدویهی بر جهان‌های درونی انسان استوارند و تماماً از «روزنوشت‌های زندگی درونی» او سرچشمه می‌گیرند؛ روزنوشت‌هایی که از چهارده‌سالگی تا امروز به نوشتن آن‌ها ادامه داده است. نوشته‌های او، چه پژوهشی باشند و چه مستندنگارانه، هیچ منبع دیگری ندارند. از همین‌جا وحدت عمیق جهان ادبی او، انسجام آن، و یگانگی زبان، دغدغه‌ها، احساسات و چشم‌اندازهای زیبایی‌شناختی‌اش در تمام آثار پیاپی او طی یک‌سوم قرن شکل می‌گیرد؛ از «کتاب وضعیت» در سال ۱۹۹۳ تا «زمستان بزرگ» که به‌تازگی منتشر شده است.
یکی از مهم‌ترین پیامدهای این جایزه آن است که توجه خوانندگان عرب را به نویسنده‌ای متفاوت و در ادبیات عرب بسیار منحصربه‌فرد جلب می‌کند؛ نویسنده‌ای که در اعماق روان انسان فرو می‌رود و با روح مکان‌ها، منظره‌ها و وضعیت‌ها درهم می‌آمیزد؛ جایی که خود فرد با خودِ سرزمین و خودِ جماعت تلاقی می‌کند.
در همین معنا، شاعر انسی الحاج درباره او گفته است: «چه نوشت؟ خودِ یک فرد، خودِ یک سرزمین و خودِ یک ملت را نوشت.» او همچنین گفته است: «آنتوان الدویهی را باید همچون دانه‌های مروارید، یکی‌یکی خواند.»
در همین راستا، سمیر عطالله، نویسنده و روزنامه‌نگار، نوشته است: «از زمانی که خواندن الدویهی را آغاز کردم، عادت کرده‌ام با سرخوشی به این رخوت افسونگر و دلنشین کشیده شوم. هیچ قلمی برای من دلپذیرتر از قلمی نیست که چنین تجربه‌ای در عمق خویشتن دارد و چنین پایداری‌ای در ژرفای پاکی و خلوص از خود نشان می‌دهد.»
این جایزه در برابر جریانی قرار می‌گیرد که امروزه در میان بسیاری از رمان‌نویسان عرب و حتی در غرب رواج یافته است؛ جریانی که می‌توان آن را در عبارت «ادبیات موضوع‌محور» خلاصه کرد. در این رویکرد، رمان‌نویس در هر اثر تازه از موضوعی به موضوع دیگر می‌رود و هر بار انبوهی از اطلاعات پژوهشی و مستند را گرد می‌آورد؛ اطلاعاتی که در بسیاری از موارد، هوش مصنوعی نیز در تولید آن‌ها مشارکت دارد.
این گرایش به معنای فاصله گرفتن از جهان‌های درونی نویسندگان و حرکت از «ادبیات نویسندگان» به سوی «ادبیات خوانندگان» است؛ حرکتی که از منطق بازار و سازوکار تجاری عرضه و تقاضا پیروی می‌کند.
اما ادبیات الدویهی که بر یگانگی زندگی درونی در زمان، و بر فردیت، ذهنیت، خصوصیت و عمق آن استوار است، بازگرداندن اعتبار به ادبیات بزرگ است؛ ادبیاتی که نقطه مقابل جهانی نوشتاری به شمار می‌رود که هرچه بیشتر در هزارتوهای شبکه‌های اجتماعی و تأثیرات هوش مصنوعی غرق می‌شود؛ تأثیراتی که به پایان ادبیات می‌انجامند.
الدویهی در «زمستان بزرگ» رنج‌های هفده‌سالگی را روایت می‌کند و خاطره و مکان را با زبانی عمیق، فلسفی و استوار به یاد می‌آورد؛ زبانی که تأمل، توصیف طبیعت و کاوش در تأثیر خشونت و حافظه بر انسان را درهم می‌آمیزد.
با رمانی نمادین و فلسفی روبه‌رو هستیم که رفتار انسان و رابطه او با خویشتن را بررسی می‌کند و بر تأملات درونی راوی و رابطه او با زندگی، مرگ، خشونت و جنگ استوار است.
شخصیت‌های دیگر رمان بیشتر به سایه‌هایی می‌مانند که راوی را احاطه کرده‌اند؛ حضورشان بیش از آنکه در ساختار متن محوری باشد، کارکردی در پیشبرد روایت دارد.
الدویهی در تأملات عمیق خود، پدیده‌های خشونت، انتقام و خون مباح را بررسی می‌کند و آن‌ها را به رفتار فردی و جمعی پیوند می‌دهد. او درباره مفهوم مسئولیت جمعی و تأثیر آن بر الگوی موروثی انتقام‌گیری خانوادگی پرسش‌هایی مطرح می‌کند.


چرا فیلسوفان فرانسوی وحشت‌زده بودند؟


میشل سر
میشل سر
TT

چرا فیلسوفان فرانسوی وحشت‌زده بودند؟


میشل سر
میشل سر

این پرسشی است که میشل سر روزی مطرح کرد. او یکی از مهم‌ترین فیلسوفان فرانسه در قرن بیستم بود که در سال ۲۰۱۸ درگذشت. برخی معتقدند او از همه کسانی که در دوران موج‌های فکری ساختارگرایی و پساساختارگرایی بر صحنه پاریس مسلط بودند، از جمله فوکو، دریدا، دلوز و دیگران، مهم‌تر است. اما شهرت بیشتر نصیب آن‌ها شد تا او. شاید دلیلش این بود که بیشتر دوران تدریس خود را در دانشگاه‌های آمریکا گذراند، نه دانشگاه‌های فرانسه. بااین‌حال، بعدها به شهرت گسترده‌ای دست یافت و حتی به عضویت برجسته آکادمی فرانسه درآمد.
به هر حال، مسئله این نیست. مسئله این است که میشل سر، پس از بررسی تاریخ فلسفه فرانسه در طول قرون، به حقیقتی پی برد: بخش بزرگی از فیلسوفان فرانسوی در دوران زندگی خود در معرض سرکوب، ممنوعیت و تعقیب قرار گرفتند. آن‌ها در فضایی آکنده از وحشت و ترس، و حتی گاهی تهدید به مرگ، می‌نوشتند. به بیان دیگر، برای نگارش آثارشان و بیان حقیقت و اندیشه‌های خود، جانشان را به خطر می‌انداختند. اما اکنون همین افراد مایه شکوه و عظمت اندیشه فرانسوی شده‌اند.
بزرگ‌ترین شاهد این مدعا خود دکارت است؛ مشهورترین روشنفکر فرانسوی در تمام تاریخ. اما او تنها نمونه نیست. در واقع، فیلسوفان قرن‌های هفدهم و هجدهم و حتی نوزدهم، اغلب در لبه پرتگاه و بدون هیچ تضمین مادی یا معنوی زندگی می‌کردند.
اما از آنجا که فیلسوف فرانسوی معاصر دیگر با هیچ‌یک از این مشکلات روبه‌رو نیست، تصور می‌کنیم پیشینیان او نیز همیشه همین وضعیت را داشته‌اند. این اشتباهی است بس بزرگ.
در واقع، فیلسوفان معاصر فرانسه از همه انواع آزادی‌های فکری، تضمین‌های مادی، مناصب دانشگاهی، حقوق‌های راحت و غیره برخوردارند. هیچ‌کس آن‌ها را تهدید یا مرعوب نمی‌کند. روشنفکران جهان جنوب به این نعمت آنان غبطه می‌خورند.

ولتر

اما فیلسوفان گذشته وضع دیگری داشتند. برای نمونه، شخصی به نام دولامتر (۱۷۰۹-۱۷۵۱) را در نظر بگیریم. او پزشک و فیلسوف مادی‌گرای فرانسوی بود؛ به این معنا که خارج از چارچوب عقاید کلیسای قدرتمند و مسلط کاتولیک که در آن زمان بر ذهن‌ها سلطه داشت، زندگی می‌کرد.
ازاین‌رو، کتاب او با عنوان «انسان ماشینی» بلافاصله پس از انتشار، از سوی دانشکده الهیات کاتولیک و روحانیون محکوم شد. او حتی ناچار شد از ترس ترور یا بازداشت، از فرانسه فرار کند.
بی‌تردید، او در برداشت مادی‌گرایانه و الحادی خود از هستی زیاده‌روی کرده بود و به همین دلیل عصر خود را بهت‌زده کرد. باید این مسئله را درک کنیم.
این فیلسوف در سال ۱۷۴۹ چه کرد؟ کتابی با عنوان «انسان ماشینی» منتشر کرد. او به بررسی انسان به‌عنوان ماشینی زیستی و فیزیولوژیک پرداخت که از مجموعه‌ای از عملکردهای اندامی تشکیل شده است؛ درست مانند همه حیوانات و موجودات زنده.
اما این برداشت علمی خام، پیش از زمان خود مطرح شده بود و شوک بزرگی به آگاهی مسیحی و ایمانی رایج وارد می‌کرد. به همین دلیل، با خشونت به او پاسخ دادند. نه‌تنها کتابش را در ملأعام سوزاندند، بلکه قصد ترور نویسنده آن را نیز داشتند.
ازاین‌رو، او از فرانسه گریخت و به فردریک دوم، پادشاه مستبد اما روشن‌اندیش پروس، ملقب به فردریک کبیر، پناه برد.
معروف است که این پادشاه قدرتمند تا حد زیادی از عقاید سنتی قدیمی رها بود. به همین دلیل، اندیشمندانی را که از سرکوب بنیادگرایانه کاتولیک‌های فرانسه یا مسیحیان به‌طور کلی می‌گریختند، گرد خود جمع می‌کرد.
می‌دانیم که خود ولتر نیز در دوره‌ای به او پناه برد. فردریک تا نهایت شیفته ولتر بود و او را استاد و الگوی خود می‌دانست.
این نمونه، بزرگ‌ترین شاهد آن است که قدرت سیاسی می‌تواند شیفته روشنفکران باشد؛ به‌ویژه اگر روشن‌اندیش باشد، حتی اگر در آن دوران مستبد باشد.
این بدان معناست که میان فردریک، پادشاه مستبد اما روشن‌اندیش آلمان، و لویی پانزدهم، پادشاه مستبد و تاریک‌اندیش فرانسه، تفاوتی بسیار بزرگ وجود دارد.
فیلسوف دیگری نیز بود به نام دولباخ، دوست دیدرو و دانشنامه‌نویسان. او صاحب محفل مشهور پاریسی بود که روشنفکران در آن گرد هم می‌آمدند و جسورانه‌ترین مناظره‌ها و بحث‌های فلسفی را برگزار می‌کردند.
بیشتر کتاب‌های او از سوی بنیادگرایان سرسخت ممنوع یا در ملأعام سوزانده شدند. آنان دولباخ را به دشمنی با دین و خروج کامل از آن متهم می‌کردند.
در واقع، برداشت او از جهان و تاریخ، صرفاً علمی و فلسفی بود و در نتیجه، هیچ ارتباطی با دیدگاه دینی یا الهیات مسیحی مسلط نداشت.
برای این موضوع، خود دکارت را مثال می‌زنیم؛ کسی که برخلاف بارون دولباخ، هرگز ملحد نبود. او به خدا و ارزش‌های عالی دینی و اخلاقی، ایمانی راسخ و تزلزل‌ناپذیر داشت.
معروف است که دکارت مشهورترین فیلسوفی است که فرانسه در سراسر تاریخ خود پرورانده است. اما با وجود تمام ایمان و احترامش به دین، ناچار شد برای رهایی از فشار بنیادگرایان متعصب، خارج از فرانسه زندگی کند؛ زیرا ایمان فیلسوفان با ایمان مردم عادی تفاوت دارد.
او بیشتر عمر خود را در هلندِ لیبرال و برخوردار از تسامح دینی گذراند. در آنجا کتاب مشهورش «گفتار در روش» را بدون امضا منتشر کرد؛ از ترس تعقیب و آزار روحانیون کلیسا و دانشکده‌های الهیات و حقوق شرعی.
نباید آن بیچاره، ژان ژاک روسو، را نیز فراموش کنیم که شرایط از هر سو علیه او متحد شدند و خواب و آرامش را از او گرفتند.
آن‌قدر تعقیبش کردند که به جنون کشاندند. معروف است که او آثار روشنگرانه و شاهکارهای نبوغ‌آمیز خود را در فضایی آکنده از وحشت، تنهایی کامل و انزوای مطلق نوشت.
از چندین جهت با نگاه‌های خصمانه به او می‌نگریستند؛ شرایط علیه او بود و چاقوها برای ضربه‌زدن به او تیز می‌شدند و در کمینش بودند.
بااین‌همه، او رمان جاودانه «هلوئیز جدید» را به ما هدیه داد؛ که به نوعی داستانی تازه از مجنون لیلی است. همچنین کتاب «امیل، یا درباره تربیت»، «قرارداد اجتماعی» و کتاب مشهور «اعترافات» یا خاطراتش را به یادگار گذاشت؛ کتابی که زمان فرسوده‌اش می‌کند، اما هرگز از میان نمی‌برد.
همه این آثار در فضایی از ترس و تعقیب‌وگریزهای شدید پلیسی نوشته شدند. کار به جایی رسید که او را سنگ‌باران کردند و پنجره خانه‌اش را شکستند. حتی سنگ بزرگی به اتاق خوابش، در کنار تختی که در آن می‌خوابید، رسید.
همه این‌ها به این دلیل رخ داد که او چیز تازه‌ای می‌نوشت که با اندیشه‌های رایج درباره دین، عقیده، تربیت و سیاست مخالف بود.
نمونه دیگر، «لامارک»، کاشف نظریه تکامل حتی پیش از داروین، است. رقیبان و حسودانش که از حمایت قدرت برخوردار بودند، او را محاصره کردند.
یکی از آن‌ها او را دیده بود که در برابر ناپلئون هق‌هق‌کنان گریه می‌کرد و طلب عفو و بخشش می‌کرد.
آن‌ها به دلیل نبوغ انفجاری‌اش که توان تحمل آن را نداشتند، تحقیرش کردند و درهم شکستند.
مگر المتنبّی نگفته است:
أزل حسد الحساد عني بكبتهم
فأنت الذي صيرتهم لي حسدا
ودع كل صوت غير صوتي فإنني
أنا الطائر المحكي والآخر الصدى

(حسادت حسودان را با سرکوبشان از من دور کن
زیرا تویی که آنان را به حسادت بر من واداشته‌ای
و هر صدایی جز صدای مرا رها کن
زیرا من همان پرنده‌ای هستم که آوازش بازگو می‌شود و دیگران پژواک آن‌اند)

اما درباره اوگوست کنت، دیگر جای سخن بسیار است. بنیان‌گذار فلسفه علمی اثبات‌گرایی که بعدها بر فرانسه سلطه یافت، برخلاف تصور ما زندگی آرامی نداشت.
او را از مدرسه مشهور پلی‌تکنیک پاریس اخراج کردند. در نتیجه، سرخورده و شکست‌خورده به شهر زادگاهش، مونپلیه، در ساحل دریای مدیترانه بازگشت.
آن‌قدر او را تعقیب و آزار کردند که به مرز جنون رساندند. حتی مدتی در بیمارستان روانی بستری شد، پیش از آنکه به هوش و تعادل و سلامت خود بازگردد.
اما هیچ‌یک از این‌ها مانع تألیف کتاب‌های اساسی او نشد؛ به‌ویژه اثر بزرگش «درس‌هایی در فلسفه اثباتی».
فهرست طولانی است: فهرست روشنفکرانی که به دلایل مختلف طرد، تعقیب و سرکوب شدند. نمی‌توانیم همه آن‌ها را در اینجا برشماریم.
اما می‌خواهیم همراه میشل سر درنگی کنیم بر این نکته ارزشمند.
این فیلسوف بزرگ می‌گوید:
فرزندان خانواده‌های صاحب‌نام و اشرافی، به‌ندرت می‌توانند فیلسوف یا نابغه شوند. چرا؟ زیرا آنان در رفاه زندگی می‌کنند و از موانع، دشواری‌ها و مشقت‌های زندگی رنج نمی‌برند.
تنها کسانی که زندگی آن‌ها را ورز داده و در کوره خود گداخته است، نامزد انجام کارهای بزرگ فلسفی‌اند.
چگونه ممکن است کسی که جز روی آسان و راحت زندگی را ندیده است، فیلسوف شود؟
چگونه ممکن است کسی که پیش از نوشتن حتی یک حرف، هزار بار نمرده است، به متفکری نابغه تبدیل شود؟


لی سو یون: وظیفه ادبیات تغییر جهان نیست

لي سو يون
لي سو يون
TT

لی سو یون: وظیفه ادبیات تغییر جهان نیست

لي سو يون
لي سو يون

خوانندگان عرب با جهان‌های داستانی نویسنده کره‌ای، لی سو یون، از طریق رمان «تلفن آخرین وداع‌ها» آشنا شدند؛ رمانی که در صدر فهرست پرفروش‌ها قرار گرفت و ترجمه عربی آن از سوی انتشارات «الکرمه» در قاهره منتشر شد.
این نویسنده در این گفت‌وگو به آثار دیگرش می‌پردازد که در زمره نوشته‌های زندگی‌نامه‌ای قرار می‌گیرند و در آن‌ها پژواک‌های بحران روانی‌اش به گوش می‌رسد؛ بحرانی که تا اقدام به خودکشی و دریافت درمان در مرکز تخصصی پیش رفت، پیش از آنکه بار دیگر ایمانش به امید و زندگی را بازیابد و به‌طور کامل بهبود پیدا کند. و این متن گفت‌وگو:

ـ پس از موفقیت رمان «تلفن آخرین وداع‌ها» و قرار گرفتن آن در فهرست پرفروش‌های کره جنوبی، ترجمه آن به زبان‌های دیگر برای شما چه معنایی دارد؟

ـ از نظر شخصی، ترجمه آثارم و عرضه آن‌ها به زبان‌های دیگر تجربه‌ای بسیار ارزشمند است؛ اما این موضوع فراتر از بُعد شخصی می‌رود و مرا وادار می‌کند بار دیگر درباره ارزش ادبیات تأمل کنم. ادبیات با ایجاد فضایی که فارغ از زبان، فقدان و اندوه بتوانند در آن جای بگیرند، می‌تواند میان انسان‌ها پیوند برقرار کند و جامعه‌ای انسانی و گسترده بسازد.

ـ ترجمه رمان به زبان عربی چطور؟ آیا واکنش‌ها را دنبال می‌کنید؟

ـ راستش وقتی کتابی در کشور دیگری منتشر می‌شود، برای نویسنده دشوار است که دقیقاً بداند روح و معناهای اثرش چگونه از طریق ترجمه منتقل شده‌اند؛ بااین‌حال، باور دارم که جوهر آنچه می‌خواهم بیان کنم، به‌رغم این دشواری‌ها، به خوانندگان می‌رسد.
واکنش‌ها را از طریق شبکه‌های اجتماعی دنبال کرده‌ام و احساس می‌کنم پیوندی صادقانه میان من و خوانندگان در حال شکل‌گیری است. به‌ویژه شور و اشتیاق فراوانی که خوانندگان مصری نسبت به رمان نشان دادند، مرا شگفت‌زده و خوشحال کرد.

ـ آیا آمار فروش را نشانه موفقیت نویسنده می‌دانید؟ از نظر شما موفقیت ادبی چه ویژگی‌هایی دارد؟

ـ آمار فروش چیزی جز یکی از شاخص‌های موفقیت تجاری نیست و آن را نشانه اصلی موفقیت ادبی نمی‌دانم. باور دارم ادبیات از مرزهای زمان فراتر می‌رود. ممکن است کتابی هنگام انتشار فروش چندانی نداشته باشد یا نویسنده‌اش در زمان حیات خود مورد تقدیر قرار نگیرد، اما اثر خوب ماندگار می‌شود. شاید بعدها دوباره کشف و خوانده شود و به اثری کلاسیک تبدیل شود.
از نظر من، موفقیت ادبی در طول زندگی یک نفر کامل نمی‌شود، بلکه با گذشت زمان شکل می‌گیرد و تثبیت می‌شود.

ـ ایده این رمان چگونه به ذهن شما رسید؟

ـ این رمان با کتابی آغاز شد که هنگام بستری بودن در بخش روان‌پزشکی بیمارستان خواندم؛ کتابی با عنوان «مصاحبه‌های کالبدشکافی روان‌شناختی» نوشته دکتر ادوین اشنایدمن که عوامل روان‌شناختی نهفته در پس خودکشی را بررسی می‌کند.
هنگام خواندن کتاب، خودم را در حال تصور اندوه کسانی دیدم که پس از رفتنم باقی می‌مانند و اینکه زندگی‌شان چگونه ادامه خواهد یافت. از همین‌جا به فکر نوشتن رمانی درباره این موضوع افتادم. سپس عنصری تخیلی به آن افزودم و حاصل کار رمان «تلفن آخرین وداع‌ها» شد.

ـ آیا واقعاً فکر می‌کنید می‌توان با عزیزانی که از دست داده‌ایم و در جهان دیگر هستند ارتباط برقرار کرد؟ آیا می‌توان به‌صورت گذشته‌نگر اشتباهاتی را که در حق آن‌ها مرتکب شده‌ایم جبران کرد یا دست‌کم از آن‌ها عذر خواست؟

ـ اگر مفهوم ارتباط را گسترش دهیم و آن را به گفت‌وگوی مستقیم و رودررو محدود نکنیم، فکر می‌کنم ما پیوسته در طول زمان با اشیا و آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم. این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که خاطره‌ای، مکانی یا شیئی که از درگذشتگان به‌جا مانده است، ناگهان به یادمان می‌آید.
باور دارم هر لحظه‌ای که قلب‌ها با یکدیگر پیوند می‌یابند، لحظه‌ای از ارتباط واقعی است. وقتی بتوانیم خودمان و دیگری را درک کنیم و گذشته و حال را در جایگاه درست خود قرار دهیم، بخشش و آشتی امکان‌پذیر می‌شود؛ حتی اگر این درک دیرهنگام حاصل شود.

ـ شما تجربه‌های دشواری از افسردگی، اختلالات خوردن و حملات هراس را پشت سر گذاشتید که نزدیک بود شما را به مرز خودکشی برسانند. چرا این تجربه‌ها را در آثار مختلفتان، از جمله کتاب «کمی افسرده‌ام، اما آدمی عادی هستم»، با خوانندگان در میان گذاشتید؟

ـ تصمیم به انتشار داستان شخصی‌ام آسان نبود. درحالی‌که تردید داشتم، مادرم به من گفت وقتی در بیمارستان بودم، به دنبال کتاب‌هایی درباره افسردگی گشته، اما داستانی شبیه داستان من پیدا نکرده است.
به همین دلیل آرزو داشت کتابی برای کسانی بنویسم که تجربه‌های مشابهی را پشت سر می‌گذارند؛ برای کسانی که احساساتی را در درون خود حمل می‌کنند که بیانشان با کلمات دشوار است. تصمیم گرفتم این بار خودم سخن بگویم. از همین‌جا مسیر من به‌عنوان نویسنده آغاز شد.

ـ آیا بهتر نبود این تجربه‌ها به‌طور ضمنی و از خلال آثار داستانی شما بازتاب پیدا کنند، نه اینکه به شکلی مستقیم و نزدیک به زندگی‌نامه یا خاطرات مطرح شوند؟

ـ فکر می‌کنم بزرگ‌ترین تفاوت میان رمان و زندگی‌نامه، «حضور مستقیم انسانی» است. بیان اندوهی عمیق از طریق داستانی تخیلی، از نظر تأثیر با بیان آن از طریق تجربه‌ای واقعی و زیسته تفاوت دارد.
به باور من، صرف توانایی صحبت مستقیم درباره بیماری روانی، بدون پرده‌پوشی و پیچاندن موضوع، پیام قدرتمندی دارد: افرادی که از این بیماری‌ها رنج می‌برند، از جامعه جدا نیستند، بلکه در میان ما و همراه ما زندگی می‌کنند.

ـ به نظر شما، تجربه‌های شخصی نویسنده در زمینه رنج روانی و شکنندگی انسانی، آثار او را در چشم خوانندگان جذاب‌تر می‌کند؟

ـ باور دارم تجربه زندگی هر نویسنده، جذابیت و ویژگی بیشتری به آثارش می‌بخشد. حتی اگر این تجربه جنبه‌هایی از ضعف انسانی را در بر داشته باشد، به صاحب آن توانایی عمیق‌تری برای همدلی با دیگران می‌دهد.
بسیاری از هنرمندان، شکنندگی و رنج خود را به شکل‌هایی خلاقانه‌تر از بیان هنری تبدیل می‌کنند و همچنان درباره ماهیت زندگی و چیزها پرسش می‌طرح می‌کنند. اگر برخی افراد بخواهند به‌دلیل همین مسائل از ارزش آثارشان بکاهند، در نهایت این قضاوت به خود آن‌ها مربوط است.

ـ آیا کتاب «شاید اندوه یک بیماری باشد» نیز در چارچوب به‌اشتراک‌گذاشتن رنج‌های شخصی با خوانندگان قرار می‌گیرد یا موضوع دیگری دارد؟

ـ این کتاب زندگی‌نامه‌ای بلند است که شش ماهی را مستند می‌کند که در یک بخش بسته روان‌پزشکی گذراندم. کتاب به اتفاقاتی می‌پردازد که در بیمارستان میان افرادی که از رنج روانی به‌سر می‌بردند رخ داد و همچنین مسیرهای بهبودی آن‌ها را روایت می‌کند.

ـ درباره کتاب «نسخه گربه‌ها» که حیوانات خانگی در آن نقش اصلی را دارند، چه می‌گویید؟

ـ این کتاب نیز در دسته زندگی‌نامه‌های بلند قرار می‌گیرد و سفر عشقی را روایت می‌کند که از طریق زندگی با یک گربه کشف کردم. لحظاتی را ثبت می‌کند که احساس می‌کردم می‌خواهم همه‌چیز را رها کنم، اما صدای نفس‌های گربه دوباره احساس زندگی را به من بازمی‌گرداند.
این داستان درباره کسی است که عشق‌ورزیدن را بلد نبود و به‌تدریج آن را از طریق رابطه‌اش با یک حیوان خانگی آموخت.

ـ چه چیزی به‌عنوان نویسنده به شما احساس رضایت و شادی می‌دهد؟

ـ بزرگ‌ترین چیزی که به من احساس رضایت می‌دهد، شنیدن این حرف از خوانندگان است که آثارم به آن‌ها کمک کرده تا نیروی ادامه زندگی را پیدا کنند. خوشحال می‌شوم وقتی می‌بینم خوانندگان ظرفیت‌های نامحدود نوشتن و تأثیر آن را کشف می‌کنند و زندگی‌شان به‌واسطه آن تغییر می‌کند.
یکی از تأثیرگذارترین تجربه‌ها برای من، نامه‌ای بود که از یکی از زندان‌ها به دستم رسید. زندانی‌ای که به فکر پایان دادن به زندگی خود بود، پس از آنکه همسرش یکی از کتاب‌هایم را به او هدیه داده بود، برایم نوشت که تصمیم گرفته یک بار دیگر به زندگی فرصت بدهد. آن نامه هنوز هم در خاطرم زنده است.

ـ در پایان، آیا نوشتن هنوز می‌تواند در جهانی که به نظر می‌رسد سرنوشتش را احمق‌ها تعیین می‌کنند، تفاوتی ایجاد کند؟

ـ شاید نویسنده نتواند تمام جهان را تغییر دهد، اما کتاب می‌تواند یک انسان را تغییر دهد. به همین دلیل هرگز از امید دست نمی‌کشم؛ اگر بتوانم فقط زندگی یک نفر را به سمت بهتر شدن تغییر دهم، برایم کافی است.