جهیمان العتیبی، شخصیتی که در سال ۱۹۷۹ رهبری حمله به مسجدالحرام را بر عهده داشت، تحولی عمیق و رادیکال را پشت سر گذاشت؛ تحولی که از حاشیه آغاز شد. او زندگی خود را بهعنوان کارگری خردهپای متقلب آغاز کرد؛ سیگار را از مرزها قاچاق میکرد و در کویت در پی لذتهای زودگذر بود، تا اینکه به جماعت «دعوت و تبلیغ» پیوست، سپس از آن فاصله گرفت و به چهرهای کاریزماتیک و پدرگونه برای یک جماعت بنیادگرا تبدیل شد؛ جماعتی شیفته رؤیاها و اسطورهها. این روند سرانجام به لحظه سرنوشتساز رسید؛ زمانی که او حمله به حرم را رهبری کرد و در فاصله میان رکن و مقام، با مهدی ادعایی بیعت کرد؛ جایی که گفته شد پرده از چهره او کنار رفته و این امر نوید آغاز حماسه نهایی بوده است.
کتاب «الغريب: دراسة في الجهيمانية المهدويه/بیگانه: پژوهشی درباره جهیمانیه مهدوی» رویکردی انتقادی و نگاهی متفاوت و واکاوانه به زندگی جهیمان ارائه میدهد. این کتاب از سوی «دار جداول للنشر والترجمة» منتشر شده و نوشته دکتر لطیفه الشعلان، استاد روانشناسی دانشگاه پرنسس نوره بنت عبدالرحمن در ریاض و عضو مجلس شورای سعودی است. او در این اثر با سادهسازیهای رایجی که تحلیل خود را به مرزهای تحلیل سیاسی یا تشخیص بالینی و آسیبشناختی «جهیمان العتیبی» محدود میکنند، فاصله میگیرد و به ژرفای «روانشناسی آگاهی مهدوی» میپردازد و مسیرهای اضطراب وجودی و پرسش از معنا را در شخصیت این تراژدی دردناک دنبال میکند.
نابسندگی سادهسازی
پژوهشگر تمام مسئولیت را متوجه «یقین مهدوی» نمیداند؛ یقینی که طبیعتاً نقشی تعیینکننده در جنبشی داشت که سرانجام به حمله به حرم انجامید، اما تنها نیمی از پاسخ به پرسش تاریخی و حیرتانگیز را ارائه میکند. نیمه دیگر در ساختار این «خود» نهفته است؛ ساختاری که به این باور اجازه داد با چنین صداقت و انسجامی شکل بگیرد و سرانجام به لحظه سرنوشتساز و پیامدهای آن برسد.
دوران کودکی و نوجوانی جهیمان با درونیکردن احساسات مرتبط با واقعه «السبله» (۱۳۴۷ق/۱۹۲۹م) همراه بود؛ احساساتی که در محیط اجتماعی پیرامون او، از خانواده و مسجد گرفته تا قبیله، رواج داشت. احتمالاً حسرت گذشته، او را به سوی گذشته نیاکانش میکشاند؛ گذشتهای که درباره آن با زبانی میان بزرگداشت و اندوه سخن گفته میشد.
اما پژوهشگر معتقد است این یادآوریهای عاطفی در بستر درام هولناکی که اوج آن در عملیات حمله به حرم رقم خورد، همچنان در حاشیه قرار دارند.
«جامعه اوهام»
کتاب چگونگی شکلگیری یک «جامعه وهمها»ی کامل را در درون جماعت آشکار میکند؛ جایی که روایتهای فتنهها و نشانههای قیامت به نوعی بازسازی روزمره تبدیل شدند و عواطف اعضا را به خود مشغول کردند، تا واقعیت بهتدریج در برابر جهانی موازی عقب بنشیند.
«خوابها و رؤیاها» نیز نقشی محوری در تغذیه این وهم داشتند؛ جماعت پروندههایی را ثبت و دستهبندی کرده بود که دستکم ۲۷۰ رؤیا را دربر میگرفت. این رؤیاها از صرف خیالپردازیهای روانی به «تأییدات غیبی» تبدیل شدند که اعضا به آنها استناد میکردند.
تراژدی در اینجا آشکار میشود که اندیشه مهدویت ابتدا در فضایی حاشیهای و از طریق شوخی و مزاح شکل گرفت، اما سپس محیطی سرشار از نشانهها، نمادها و رؤیاها آن را دربر گرفت. چرخهای فریبنده و بازگشتی شکل گرفت: «محمد بن عبدالله» بر اساس پیشگوییها و رؤیاها خود را مهدی معرفی کرد؛ جهیمان این ادعا را تأیید و به پیروان منتقل کرد؛ پیروان نیز به نوبه خود نزد مهدی ادعایی بازمیگشتند و او را بهعنوان دلیلی برای اثبات این باور عرضه میکردند. بدینترتیب، هر فرد به آینهای تبدیل شد که گمراهی دیگری را بازمیتاباند و به آن مشروعیت میبخشید.
این آغازهایی که با سبکی و شوخیهای گذرا همراه بودند، خیلی زود در محیط نشانهها، نمادها و رؤیاها بستری مناسب برای درهمتنیدگی و رشد حماسی پیدا کردند. جهیمان نیز آنها را از فضای زمزمههای خجولانه به سطح «حقیقت کیهانی» منتقل کرد؛ حقیقتی که در نهایت آن تراژدی تاریخی را رقم زد.
پژوهشگر میگوید: «در اثر این غرقشدن، واقعیت بهتدریج کوچکتر و محدودتر میشد تا در جهانی موازی محصور شود؛ جهانی که فضایی غریب و متصل به غیب بر آن حاکم بود، عواطف این مردان را به خود مشغول کرد و آنان را از بستر واقعیت به قلمرو انتظار حماسی بیرون کشید. با این حال، یقین به ظهور «مهدی» در دل همه آنان به یک اندازه استوار نبود. برخی همچنان نسبت به این ادعا بیمناک بودند، هرچند در مدار جماعت باقی ماندند؛ برخی به سبب وابستگی به ایدئولوژیای که در پی تغییر دینی و اخلاقی بود و برخی نیز به دلیل کشش به قدرت رهبر و شخصیت کاریزماتیک او.»
گسست و انکار
کتاب ایستگاههای سرنوشتسازی را بررسی میکند که آگاهی جنبشی جهیمان را شکل دادند. از برجستهترین آنها حادثه شکستن «مانکنها» و تصاویر در مدینه در سال ۱۹۶۵ بود؛ اقدامی که صرفاً یک اعتراض عملی نبود، بلکه گسستی نهایی از جهان موجود او و مرگ معصومیت سیاسیاش را اعلام کرد. یک سال بعد، در ۱۹۶۶، جماعت «السلفیه المحتسبه» شکل گرفت؛ جماعتی که او از آن نیز جدا شد و بهتنهایی مسیر سختگیرانهتر و افراطیتری را در پیش گرفت.
با فرارسیدن سال ۱۹۷۸، اندیشه مهدویت در ذهن او تثبیت شده بود و او برای دستیابی به سلاح از طریق قاچاقچیان دست به کار شد تا خود را برای فرارسیدن قرن جدید هجری آماده کند.
با وجود محاصره و تحولات میدانی در جریان درگیریها داخل مسجدالحرام، جهیمان تسلیم سلطه یقین نامعقول خود شد و نمونهای کامل از «گسست از واقعیت» را به نمایش گذاشت. هنگامی که پس از کشتهشدن «مهدی ادعایی» تردید در میان پیروانش نفوذ کرد، او با خشم شدید واکنش نشان داد و آن را «ارجاف» دانست و اصرار کرد که مهدی کشته نمیشود، بلکه منتظر «خسف سپاه» است.
پژوهشگر میگوید: «رؤیاهای آخرتگرایانه در کوتاهمدت برای مؤمنان به آنها احساس آرامش و آسودگی و امید به کاملشدن معنا فراهم میکنند، اما این ثبات خیلی زود، زمانی که روزها بدون تحقق وعده رهایی میگذرند، دچار آشفتگی میشود. در آن هنگام، سرخوردگی افزایش مییابد و احساس پوچی و بیگانگی روی هم انباشته میشود و همین امر، خود این رؤیاهای غیبی را به نیرویی پویا تبدیل میکند که صاحبانشان را به سوی فاجعه سوق میدهد.»
بیگانگی روح و پرسش از معنا
در جهیمان نمادپردازی بسیار پررنگی در توجه افراطی او به ترتیب زمانی و مکانی نشانههای مرتبط با ظهور «مهدی» و تلاش برای تطبیق اجباری آنها با واقعیت زیسته سعودی در دهه ۱۹۷۰ آشکار شد.
جهیمان تحت فشار بیگانگی و بنبست افق، در جهشی به سوی امر نامعقول پیش رفت؛ در حالی که اضطرابی فراگیر و وجودی او را دربر گرفته بود و میکوشید از طریق آن، ساختار هستی را از نو سامان دهد؛ با شتاببخشیدن به حرکت خشونتآمیز از اکنونِ بحرانزده به سوی غیبِ مورد انتظار. این تراژدی سرانجام با تسلیم خسته و فرسوده او و سکوت سنگینش در آخرین سفر به سوی اجرای حکم قصاص پایان یافت و یکی از تلخترین روایتهای مسیحایی تاریخ معاصر را پشت سر گذاشت.
پژوهشگر بر اساس منابع خود، از جمله یک مقام امنیتی مطلع از جزئیات پرونده، گزارش کرده است که جهیمان هنگام بازداشت هیچ مقاومتی از خود نشان نداد؛ زیرا خستگی بر او غلبه کرده بود. در جریان تحقیقات نیز منسجم و آرام ظاهر شد و کل عملیات را در قالب یک اجتهاد خلاصه کرد که بعداً معلوم شد نادرست بوده است.
در آخرین سفر خود برای اجرای حکم اعدام، در همراهی با سعید بن عبدالله ـ برادر «مهدی» ـ و چهار محکوم دیگر، جهیمان در تمام مسیر خاموش و گرفته بود؛ درست مانند پنج همراه دیگرش، و حتی یک کلمه نیز بر زبان نیاورد.
پژوهشگر معتقد است: «جهیمان همچنان نمونهای استثنایی و منحصربهفرد از یقین مطلق به اینکه در حال زیستن در واپسین روزهای زمانه است؛ یقینی که بر ادراکات او چیره شد و بر آنها سلطه یافت، انتخابهای وجودیاش را شکل داد و سرنوشت شخصی خود و سرنوشت اطرافیانش را رقم زد. این باور از هر حد قابل تصوری فراتر رفت و به نیرویی بزرگ تاریخی تبدیل شد که تأثیراتی عمیق و چندبعدی بر جای گذاشت.»







