ویروس شایع «کرونا» تغییراتی بر سبک زندگی اجتماعی تحمیل کرد که هیچ کسی نمیداند چه تأثیراتی دارد و اگر تا چند ماه آینده دیگر ادامه یابد چه میشود و اگر به زودی از بین برود چه.
ماگروه منتقدان، فیلمها را درخانه تماشا میکنیم درحالی که این کار را فقط در موارد ضروری انجام میدادیم. در اندک سالهای گذشته به این عادت کرده بودیم که «لینکهایی» را ازکارگردانها و تهیه کنندها بپذیریم که دوست دارند فیلمها را به دلایل متعدد روی صفحه خانگی ببینیم. به این عادت کرده بودیم مشترک شرکتهایی بشویم که فیلمهای جدید و قدیم را به طور مستقیم و یک راست به خانه میرسانند.
اما اغلب ما(دستکم در غرب) خوشی رفتن به سالنهای سینمایی را حفظ کردیم به این دلیل که از نظر تکنولوژی و هنری مناسبترین جا برای تماشای فیلم هستند.
فلان منتقد پس از دیدن یک فیلم در شرق شهر لوس آنجلس سرشار از شادی ماشینش را میراند تا به غرب آن شهر برود و به تماشای فیلم دیگری بنشیند. از رادیو موسیقی جاز و ترانههای بلوز پخش میشد و لبخند پهنی صورتش را پوشانده بود و چشم درهرچه سرراه میدید میگرداند.
حالا دیگر عشق سالنها متوقف شده و همه فیلمهای ما اگردم دست باشند اسیرکامپیوترند. احساس اولیه پس از ماهها دراین وضعیت نداشتن ارتباط با زندگی است که طی چند دهه به آن عادت کرده بودیم. همین یکی کافی است تا رنگ اندوهی همچون غم از دست دادن عزیزی برچهره آدم بنشیند.
اگر آدمی به کمک حافظهاش به آن طرفتر از ده سال اخیربرگردد، زندگیاش همچون فیلم بلندی از جلوی چشمش عبور میکند. سناریویی عالی با پایان بندی نامناسب.
یکی از برنامههای سینمایی لغو شده، نمایش فیلمهای کارگردان مشهور الیا کازان بود که در برنامههای دانشگاه UCLAلوس آنجلس گنجانده شده بود. سینماگر یونانی تبار متولد ترکیه (1909) که او و خانوادهاش و هزاران فرد دیگر طی دهه اول قرن بیست در معرض تبعیض نژادی قرارگرفتند وقتی که خانوادهاش در شهر استانبول زندگی و کار میکرد.
رد برخی خاطرات آن روزها را در کتاب «امریکا امریکا» میتوان دید که درسال1963 به کارگردانی خود او فیلمی ازآن ساخته شد. درآن فیلم فشاری که خود و خانوادهاش با آن مواجه شدند به تصویرکشیده میشود و اینکه چطور به ایالات متحده مهاجرات کرد. با میلی که به گسستن از گذشته و پذیرفتن دنیای جدید داشت سال 1932وارد مدرسه هنرهای دراماتیک شد تا پس ازآن گروه نمایشی تشکیل دهد و از سال 1945 وارد سینما شد.
کازان راه خود را به سختی گشود، اما دشواریهای راه موجب نشدند میل شدید و استعدادش در پایه گذاری سینمایی تن به تسلیم بدهند. سینمایی که با هر بخش خود تماشاگر را مجذوب میسازد از انتخاب موضوع گرفته تا گزینش هنرپیشه و –البته- سبک کارگردانی.
اولین نمایشی که با نام او روی صحنه رفت عنوانش بود«پوست دندانهای ما» نوشته تورنتون وایلدرو بعد از آن نمایش «اتوبوسی به نام هوس» نوشته تنسی ویلیامز بود. نسخهای از نمایش «مرگ دستفروش» آرتور میلر ارائه داد و باز به سمت تنسی ویلیامز برگشت و «گربهای روی شیروانی داغ» را کارگردانی کرد.
پس از ده سال فعالیت در تئاتر کارگردانی سینمایی را با ساخت فیلمی کوتاه با عنوان «مردم کمبرلند»(1937)تجربه کرد(این فیلم مفقود شده) و باز تا سال1945 به تئاتر برگشت وقتی تصمیم گرفت «درختی در بروکلین میروید» را بسازد که از رمانی به همین نام اثربتی سمیث اقتباس شده بود. دوسال بعد بهترین اثرش را ساخت؛« بومرنگ». دانا اندروز یکی از ستارگان آن دوره در نقش معاون دادستان بازی کرد که میفهمد کسی که سعی میکند محکومش کند ازآنچه به او نسبت داده شده بیگناه است. این فیلم یکی از بهترین آثار کازان است و فیلمی است که با بیشترین بی توجهی منتقدان و مورخان مواجه شد وقتی آن را با «دربارانداز» و «گربهای روی شیروانی داغ» مقایسه کنیم. کازان در اواسط دهه پنجاه این دو نمایش را به دوفیلم درخشان تبدیل کرد.
کمونیست سابق
پیش ازآن و درسال1947 دست به کارساخت «قرارداد شرافتمندانه» براساس رمانی از لموس هارت زد. ماجرای روزنامهنگاری که تحقیقی را شروع میکند که درآن موفق میشود مواضع ضد سامی را روشن کند.
سال بعد این فیلم چهار جایزه اوسکار را از میان هشت نامزدی دریافت کرد؛ بهترین فیلم و بهترین کارگردان و بهترین بازیگر اول زن(لوریتا یانگ) و بهترین بازیگر نقش دوم زن(سلیستا هوم).
پس از ساخت فیلمی ناموفق به نام «پینکی»، فیلم «وحشت در خیابانها» را ساخت. فیلم درباره تلاشهای پزشکی نظامی و دستگاه امنیتی برای پیدا کردن قاتلی است که مبتلا به میکروبی است که احتمال میرود وبا باشد.
کازان از ابتدای دهه سی به حزب کمونیست ملحق شد و دوسال بعد از حزب بیرون زد و پس ازآن دید در معرض افزوده شدن به فهرست مخالفانی است که حاضر به شهادت دادن نیستند، مسئلهای که میتوانست در هالیوود موجب واکنشهایی علیه او بشود و دردسرهایی بسازد. درابتدا زیر بار نرفت و بعد نام هشت تن از رفقایش را لو داد و پس از آن ادامه راهش را تضمین کرد، اما نتوانست خیلی از روابطش را حفظ کند چون آن مسئله او را در برابر رفقا به دردسر انداخت و او را خائن تلقی کردند. یکی ازآنها آرتور میلر بود که رابطهاش را با او قطع کرد.
با براندو
کازان در خاطراتش چنین مینویسد:« خیلی زود فهمیدم که تمایلاتی که موجب پیوستن من به حزب شدند آرمانگرایانه بودند. اما جهان اینگونه نیست. درمقابل خود درست پنداری در دیدگاه ایستادم و به اعمال سیستمهایی که بیش ازآنکه به من کمک کنند دست و پایم را میبستند اعتراض کردم.»
و در صفحهای دیگر میخوانیم:« دلیل خوبی داشتم تا به این ایمان بیاورم که آن حزب باید از مخفیگاههاش بیرون رانده شود، اما در ابتدا کاری نکردم تا به من تهمت خیانت نچسبانند. آنچه بعدا انجام دادم، انجام دادم چون با خودم صادق بودم.»
اما زندگی ادامه یافت و کازان دست به کارگردانی «اتوبوسی به نام هوس» درسال1951 زد. بعد ازآن هم فیلم«دربارانداز» را ساخت. دو فیلمی که برای او شایستگی بالایی رقم زدند با اینکه اولی بیشتر در فضای داخلی محدود شده بود. کار چندانی از دست کازان ساخته نبود در مقابل نمایشی که ویلیامز نوشته بود و همه اتفاقات آن در یک اتاق خواب میافتند. اما اغلب منتقدان آن زمان از این درگذشتند و فیلم موفق شد چهار جایزه اسکار دریافت کند. اینها جدای از جایزه مارلو براندو است که شایستگی آن را داشت تا در اولین کارش با کازان آن را ببرد و بعد ازآن با هم دو بار کار کردند.
«دربارانداز» برنده هشت جایزه اوسکار شد ازجمله جایزه بهترین هنرپیشه که به براندور رسید که با حضور و بازی عالی خود به فیلم جانی دیگر بخشید. از میان دوفیلمی که براندو با کازان کار کرد فیلم «زنده باد زاپاتا» (1953)بود. در زمانی که کارگردان مجموعه فیلمهای درخشانی ارائه میکرد از جمله « چهرهای در شلوغی»(1957) و «شکوه علفزار»(1961) به نظر میرسید به دنبال محقق ساختن فیلمی از تجربه شخصی خود باشد؛ «امریکا امریکا» سال 1963. آخرین فیلمهای کازان به پای فیلمهای قبلی او نرسیدند. دو فیلم «مهمانان»(1972) و «آخرین سرمایهدار بزرگ»(1976) که بیست و هفت سال پیش از مرگش ساخت.
در دیداری که با او در جشنواره قاهره داشتم به من گفت:« ازانجام هیچ چیزی که با شناخت انجام دادهام پیشمان نیستم. هر چه درآن زمان(دوره مککارتی) انجام دادم از روی شناخت بود. بین سینما و سیاست فاصلهگذاری میکردم و نگذاشتم کارم به دلیل مواضع سیاسی که داشتم گرفتارشان میشدم، آسیبی ببیند».









