اکنون بعد از اینکه مطمئن شد همه ساکنانش درخانه نشستند و دریچهها و پنجرههای آبی را بستند مثل همیشه شهر سفید الجزیره روبه دریا مینشیند، آن را میپاید و تغییراتش را زیرنظرمیگیرد. یک بار به چشم رضایت به آن نگاه میکند چون از ابتدای آفرینش و به طول هزار و چهارصد کیلومتر پیش پایش گسترده است و از جایش تکان نمیخورد. نگاهی عاشقانه به آن میافکند، و عشق درختی است که برگریزان ندارد آن طور که ابن قیم الجوزیه در کتاب «روضة المحبین و نزهة العاشقین/بوستان دوستداران و گردش عاشقان» میگوید، از ناز و تبخترش نمیرنجد. اما آن شهر گاهی به چشم شک بدو نگاه میکند؛ آیا دریا دیوار چهارم شکنند جاریاش نیست؟ آیا در گذر تاریخ مهاجمان از ملیتها، عقاید، زبانها و اطراف مختلف سوار برپشت امواج به آن نرسیدند؟ مهاجمان اشغالگر فاسد ستمگر آیا نیامدند، مردانش را نکشتند، خیرو برکتش را نبردند و به زیباترین زنانش تجاوز نکردند و به اسیری نگرفتند؟
-آری... او میداند که الجزیره سفید محبوبش حق دارد و دلایل خود را دارد!
هروقت بحث و جدل میانشان درگرفت، با تکان دادن نسخهای از تألیفات ابن خلدون در مقابل صورت آبیاش او را برسرجایش نشانده:« العبر و دیوان المبتدأ و الخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر». کتاب محبوبش که همیشه دم دست نگه میدارد، درهمان مغاره مشرف به دریا، مغارهای که میگوئل دی سروانتس به آن پناه برد بعد ازاینکه نیروی دریایی عثمانی او را به اسیری گرفت. از دهانهاش مشرف به دریا مینشست و برای فرار نقشه میکشید که همه شکست میخوردند و برای کتابش «دن کیشوت لامانچا» برنامه میریخت؛ موفقترین و مشهورترین رمان در تاریخ ادبیات داستانی.
در این بین پایتخت سفید به فکرفرومیرود:
-واو... چقدر دنیا عوض شده و چقدر سلاح و برنامههای جنگیاش تغییرکردهاند!
به حکم تجربه طولانی در تاریخ جنگها و رویاروییهای خونبار، الجزیره سفید میداند که دشمن کنونی کاملا جدید است، هیچ میراث قدیمی از ارتش استعماری نبرده و تن به اطلاعات علم انساب و دانش ژنتیک جدید نمیدهد و مرکزی برای صدور بیانیه یا تراشه دی ان ای ندارد. نه از نوادگان ارتش رم است و نه وندال و بیزانس و نه... نه... و نه... او دشمنی است با توان بالای پنهانکاری ، به چشم غیرمسلح نمیآید؛ آن را «کرونا» مینامند و پنهان نیست که نامش به «نا» پایان میپذیرد که نشانه فاعلی است.
دشمنی قوی است؛ قویترین دشمن تو کسانی هستند که به چشم تو نمیآیند. او سرسختتراز ارتشهای جهان در طول تاریخ کشتار بشریت و جنگهای ویرانگر آن است. دشمنی کر و کور و لال است، بی صدا ملتها را نابود میکند و شهرها و کشورهایی را از کار میاندازد و زمین را تابع قانون تخلیه کامل میکند.
الجزیره سفید اکنون، علیرغم نگرانی شدیدی که آن را فراگرفته، نگرانی برخاسته از ترس از شیوع «ویروس کرونا»ی کرو لال و کور میان شهروندان، همچنان خوش بین است. این از خلق و خوی و طبع مدیترانهای اوست... بدون شک ابرهای غمی برپیشانی سفیدش خواهند گذشت وقتی که به دیدن خیابانها و میدانها و قهوهخانههای خالیاش نگاهی میاندازد. به باراندازهای مشهور و زیبای مهجورش، آری کاملا مهجور، به کشتیها و قایقهایی که برصفحه زمردین آبی آرام گرفتهاند. حتی مرغان دریایی که آسمانش را پرکردهاند به نظر حیران میآیند. لابه لای محلههای نزدیک ساحل میروند تا خبر از حادثه بگیرند. بدون شک منع آمد و شدی که از ساعت هفت شب تا هفت صبح ادامه مییابد احساس نگرانی و اندوه را عمیقتر میسازد و خبر از خطری بزرگ میدهد که درفضا میچرخد.
با این همه و حتی بیشتر از این، پایتخت سفید گاهی شوخ و شنگ لبخندی میزند، چهره زیبایش گشوده میشود و چشم از پشت پنجرهها و دریچههای آبی در همه محلههای میگرداند، به سمت «باب الوادی»، «بلکور»، «حیدره»، «الابیار» و حتی به سمت دریا. وارد خانههای ساده و ویلاهای اشرافی میشود، چرخی درآنها میزند تا ببیند برساکنانشان که مجبور شدند درآنجا بمانند تا ویروس کشنده شیوع پیدا نکند، چه میگذرد. سرگرم قصهها و حکایتها و حتی خصومتهای کوچکشان میشوند. دیگر نمیتوانند مانع از روشدن طبع حقیقیشان بشوند و آن را پنهان کنند. میبیند برخی عادتهایشان تغییرکرده. روال عادی و عادتهایی که میرفتند تا به مرور زمان به طبیعت دومشان بدل شوند میشکنند. خانوادههایی که برشادی و دیگری برخصومت گردمیآیند، نه روزنهای و نه راه گریزی، همه با هماند. آنها دوباره با همدیگر آشنا میشوند، اخبار زیاد مرگ کرونایی که روی صفحه شبکههای مختلف جهان و به هرزبان میبینند، آنها را به هم نزدیک میسازد.
درسی است که مرگ دردناک کرونایی میدهد که تفاوتی در رنگ و جنس و دین و زبان و جغرافیا و محیط و تاریخ نمیگذارد. درس کرونایی که به بشریت آموخت این است که او تنهاست، دستگاه آسیبپذیر تنفسی همان است که در سینه همه انسانها در همه قارهها وجود دارد. همانی که در سینه امریکایی است که عمر قارهاش به دویست و پنجاه سال میرسد همان هم در سینه ساکن پاریس وجود دارد که شهرش هزار و پانصد سال عمردارد. فرقی میان سینه آدمی ساده که نان از فروش بستههای نعناع میخورد و حاکمی که به دستور او خیابانها پر و خالی میشوند، نمیگذارد. همان است که در سینه مسلمان و مسیحی و یهودی و بودایی و لائیک و مؤمن به هرکس و هرچه باشد، وراد میشود.
پایتخت سفید لبخندی تلخ میزند این بار و به این فکرمیکند که درس کرونای میکروسکوپی بشر را به یاد این میاندازد که آنها نیز تنها مخلوقاتی ریزدر زمینی ریزند. آنها علیرغم داشتن اسلحه خطرناک و کبریاشان همه هستی نیستند بلکه هزار میلیارد ذره ریز در جهان وجود دارد و به قول دکارت«بهتر است به جای آنکه به فکرتغییر جهان باشند خواستههای خود را تغییر دهند».
ساعت هفت شب است، ساعت منع آمد و شد. پایتخت نشینها وارد خانههای خود میشوند در حالی که شهر سفید الجزیره از آن بالا به هستی فکر میکند و با چهارصد میلیارد ستارهای که درآن شناورند حرف میزند و برای ساکنان آنها و انسانها آرزوی سلامتی میکند.
پایتخت الجزائر... شهری بر سیاره نگرانی
پایتخت الجزائر... شهری بر سیاره نگرانی
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة









