ایلی صعب در گفت‌وگو با «الشرق الاوسط»: قرنطینه دوره تأمل مثبت است و مد زیباترمی‌شود

ایلی صعب در گفت‌وگو با «الشرق الاوسط»: قرنطینه دوره تأمل مثبت است و مد زیباترمی‌شود
TT

ایلی صعب در گفت‌وگو با «الشرق الاوسط»: قرنطینه دوره تأمل مثبت است و مد زیباترمی‌شود

ایلی صعب در گفت‌وگو با «الشرق الاوسط»: قرنطینه دوره تأمل مثبت است و مد زیباترمی‌شود

«با زندگی مسابقه گذاشته بودیم. سال‌های زندگی می‌گذشتند و ما له‌له زنان می‌دویدیم. کار و لوازمش پایانی ندارند. نه استراحتی و نه فرصتی برای انسان تا آن را غنیمت بشمارد و با خانواده بنشیند یا حتی با خودش خلوت کند. همیشه حس می‌کردم تغییر بدون شک از راه می‌رسد، اما من مثل دیگران تصورنمی‌کردم به شکل مصیبت بزرگ برسد که برزندگی میلیون‌ها اثربگذارد». طراح مد لباس جهانی لبنانی تبار، ایلی صعب صحبتش را اینگونه با «الشرق الاوسط» شروع کرد. اودر قرنطینه‌اش در بیروت به سرمی‌برد. « با همه سختی‌ها و بدی‌هایش، این دوره قرنطینه برای من فرصت تأمل مثبت است. کشف نیروهای معنوی درون خودمان و دوره مهم مرتب کردن اوراق است». این طراح تأکید می‌کند، تغییرات بسیاری که جهان شاهد آن است شامل خلق و خوی ما و کیفیت نگاه‌مان به مسائل می‌شود و به جهان مد محدود نخواهد شد، هرچند خیلی به آن نیاز داشتیم و «چشم به راه روی دادنش بودیم» و کاری که ویروس نوظهور کرد به آن سرعت بخشید. به گفته او مد نیاز به «تکاندنی» قوی داشت.
توضیح می‌دهد این کار ریتمش درسال‌های اخیر دیگر طبیعی و انسانی نبود و این وقفه مهم را می‌طلبید. ایلی صعب توضیح می‌دهد« نعمت دل ما را زده بود، اگر درست گفته باشم، احساس رضایت و قناعت درما ازبین رفته بود. دیگر چیزی ما را جذب نمی‌کرد و همیشه دنبال چیز جدیدی له‌له می‌زدیم، این جدای آن منیتی بود که در بعضی به شکلی باورنکردنی سترون شده بود. به طبیعت نگاه کن چطور جانی تازه گرفت و چطور ما علیرغم فاصله تحمیلی از طریق شبکه‌های اجتماعی به هم نزدیک‌تر شدیم. این طور باید به جنبه‌های مثبت نگاه کنیم و از این فرصت استفاده کنیم تا رؤیاهامان را به شکلی سالم‌تر ترسیم کنیم.
در حالی که همه نگران آینده مد هستند و احساس می‌کنند در دست عفریته‌ای کج و مج می‌شود، طراح براین نظراست که علیرغم نگرانی‌های منطقی از ویروس لعنتی و انزوایی که تحمیل کرده « به ما این خلوت با خویشتن را بخشید تا بفهمیم که سال‌ها به بنیادهای بدیهی  بی تفاوت بودیم که شاید مهم‌تر باشند. به ما آموخت که ما به جای رفتن دنبال چیزی که ممکن است دست یافتنی نباشد، باید از اکنون و آنچه داریم لذت ببریم. این به معنای بی نیازی از رفاه و آسایش نیست که آن هم نعمتی خدایی است و اینکه اگر امکانات مهیا بود به خودمان برسیم اشتباه نیست، اشتباه این است که به زندگی از زاویه انسانی ساده نگاه نکنیم». به من اطمینان می‌دهد که دنیای مد، اگر پیش بینی‌هایش درست باشند« زیباتر و بهتر خواهد بود چون به ما فرصت کافی داده می‌شود تا ایده‌هایی را انتخاب کنیم و پیش از ارائه آنها را امتحان کنیم».
توضیح می‌دهد، رتیم کار در دهه اخیر بسیار بی‌رحمانه و پرتقاضا شده بود «باید تقریبا به طور ماهیانه تولیداتی عرضه می‌کردیم علاوه بر وجود شبکه‌های اجتماعی و غیره، به حدی که هریک از ما طراحان دیگر فرصتی برای نفس تازه کردن نمی‌یافت.
مشتری نیز گرفتار این وضعیت بود. به هر طرف رو می‌کرد، وسوسه‌ها بی انتها بود و تا این یکی را می‌خرید آن یکی دیگر از راه می‌رسید و در طول زمان مسئله به نوعی ولع بدل شده بود. همه سالن‌های مد رقابت می‌کردند تا بفروشند و سود کنند. بخش‌هایی رشد کردند که به مخیله کسی خطور نمی‌کرد که به سکوی نمایش لباس برسند، مانند (تی شرت‌ها) و کفش‌های ورزشی و غیره... مد به نظرمی‌رسید به راه عجیبی نسبت به آنچه قبل بود می‌رفت، اما ضرورت‌های بازار و برای اینکه از بقیه عقب نمانم، خود را ناگزیر می‌دیدم که با آنها همراه بشوم. از این منظر، به نظرم تغییرات آینده به سود کیفیت خواهد بود و نه کمیت و این یعنی ما می‌توانیم طرح‌هایی با کیفیت و زیبایی بیشتر عرضه کنیم که ما را به روزگار زیبا برمی‌گرداند؛ وقتی که نوآوری نیازمند ارزش‌های ملموس و قابل رؤیت بود که بر ابداع و حرفه‌ای‌گری تمرکز می‌کرد».
ایلی باز می‌گوید، اخبار بدبینانه درباره آینده مد به خصوص پس از لغو برنامه‌های آینده نمایش او را نگران نمی‌کند. برعکس تأکید می‌کند او به آینده آن خیلی خوش بین است و به نظر او این دوره« فقط یک حالت استثنایی است» که باید در همه سطوح ازآن بهبود یابیم. درست است که موتور مد متوقف شده و نمایش لباس تا تاریخ نامعلومی به تأخیر افتاده و خرید الکترونیکی خود را با قدرت و سرعت بیشتر تحمیل کرد« اما ما پس از فروکش کردن (کرونا) برمی‌گردیم تا نمایش لباس را به موازات سایت‌های اینترنتی و شبکه‌های اجتماعی مانند قبل روی سکوهای و در برابر مهمانان ادامه خواهیم داد. بخش زیبای مسئله این است که هر طراح این اختیار را دارد که نمایشش را به روشی که خود مناسب می‌بیند عرضه کند و اجباری درآن نیست. یادم می‌آید در فصل‌های گذشته نمایش لباس‌های به موجودیت برخی سالن‌ها را که مورد حمایت مجموعه‌های بزرگ نبودند، فشار می‌آوردند.
این سالن‌های مستقل از فشارهای مادی رنج می‌بردند و این برآنها و تولیداتشان به شکلی آشکار منعکس می‌شد. بگذارید برگردم و بگویم که مد پیش از(کرونا) مرحله پیچیده‌ای را می‌گذراند که نیاز به تغییراتی داشت». اکنون پیشنهادها و ایده‌های بسیاری وجود دارد، اما تاکنون فقط در حد ایده باقی مانده‌اند و جز درآینده متبلور نمی‌شوند». هرطراحی اکنون در قرنطینه خود نشسته و درباره آینده و استراتژی مناسب خود فکرمی‌کند.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

#مدلينگ «با زندگی مسابقه گذاشته بودیم. سال‌های زندگی می‌گذشتند و ما له‌له زنان می‌دویدیم. کار و لوازمش پایانی ندارند. نه استراحتی و نه فرصتی برای انسان تا آن را غنیمت بشمارد و با خانواده بنشیند یا حتی با خودش خلوت کند. همیشه حس می‌کردم تغییر بدون شک از راه می‌رسد، اما من مثل دیگران تصورنمی‌کردم به شکل مصیبت بزرگ برسد که برزندگی میلیون‌ها اثربگذارد». طراح مد لباس جهانی لبنانی تبار، ایلی صعب صحبتش را اینگونه با «الشرق الاوسط» شروع کرد. اودر قرنطینه‌اش در #بیروت به سرمی‌برد. « با همه سختی‌ها و بدی‌هایش، این دوره #قرنطینه برای من فرصت تأمل مثبت است. کشف نیروهای معنوی درون خودمان و دوره مهم مرتب کردن اوراق است». این طراح تأکید می‌کند، تغییرات بسیاری که جهان شاهد آن است شامل خلق و خوی ما و کیفیت نگاه‌مان به مسائل می‌شود و به جهان مد محدود نخواهد شد، هرچند خیلی به آن نیاز داشتیم و «چشم به راه روی دادنش بودیم» و کاری که ویروس نوظهور کرد به آن سرعت بخشید. به گفته او مد نیاز به «تکاندنی» قوی داشت.

A post shared by Sharq Farsi (@sharqfarsi) on

اما آنچه این طراح لباس آرزو می‌کند این است که« نمایش‌های لباس به همان وضعیت خیلی قبل برگردند؛ فقط دو نمایش در سال و من مطمئنم که بیشتر طراحان از این گام استقبال خواهند کرد». ایلی ادامه می‌دهد: « مقدار زیاد طرح‌های درخواستی از ما، به ما فشارهای بسیاری وارد می‌کردند. مد لذت و روحش را از دست داد. اگر این تغییر که درذهن دارم اتفاق بیفتد زندگی راحت‌تر و طراحی‌ها زیباتر می‌شوند چون هرچه ما وقت بیشتری برای آزمودن ایده‌ها و پختن آنها برروی آتش نرم داشته باشیم، ارزش و جنبه هنری آنها بیشتر می‌شود. درست است که کاری بدون فشار وجود ندارد، اما فرق است میان اینکه در هر 40 روز یک مجموعه جدید عرضه کنی یا بین 60 یا 70 روز. اینجا قصدم تأثیرآن بر کار مستمر و غیرانسانی بر انگشتان نرم و حرفه‌ای نیست بلکه بر ابتکار و ایده‌ها هم. وقتی که مثلا چهار مجموعه آماده تولید می‌کنی بعد هم پشت سرآن مجموعه (کروز) ارائه کنی، هدف اول آن فروش است و این ناگزیر می‌کرد نبض بازار را داشته باشی. اما وقتی که مجبور نیستی که در یک فصل به جای 300 قطعه بیش از 100 قطعه تحویل بدهی تو با قیمت بالاتر عرضه می‌کنی، اما زیبایی و تک بودن آن این قیمت را توجیه می‌کند».
علیرغم خوش‌بینی ایلی صعب از تغییرات و پیش بینی آنها از چند سال پیش، او بر برخی جزئیات دیگر حسرت می‌خورد که متأثر می‌شوند و از بین می‌روند. می‌‌گوید:« نسل آینده مثلا آن چیزهای زیبایی را که ما تجربه کردیم نخواهد داشت. من از نسلی هستم که عاشق خرید واقعی‌ام... دوست دارم چیزها را لمس کنم و با فروشنده خش و بش بکنم و جزئیات کوچک دیگری هم هست. با اینکه این نسل احساس نمی‌کند چنین مسائلی را ندارد به این دلیل که او تجربه نکرده، اما در درون حس می‌کند از لذت آنها محروم می‌شود. در مقابل، نسل من تغییرات زیادی را گذرانده و تجربیات زیادی داشته، موفق شده خود را با آنها تطبیق بدهد و در نتیجه این تطبیق دادن با هرفرهنگ جدیدی هرگز خود را نباخته آن طور که در دهه‌های اخیر اتفاق افتاد وقتی که تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی وارد شدند. خودم را همیشه با این دلداری می‌دهم که تا وقتی جزئیات هستند که تغییر می‌کنند و نه جوهره و زیبایی تولید کننده، پس ناگزیر از همزیستی با وضعیت هستیم و اشتباه است که فکر کنیم هرچیز جدیدی نازیبا و غیر مفید است. مثلا من عاشق نقاشی روی کاغذم و آن را بر استفاده از دستگاه لپ تاپ ترجیح می‌دهم. با اینکه خوب می‌دانم روزی بالآخره خواه ناخواه این کاغذ حذف خواهد شد. من می‌بینم قلم را به دست می‌گیرم و تصورم را روی هر نقشی که به من پیشنهاد می‌شود می‌گذارم. فقط دراین حالت احساس می‌کنم طرح جان گرفته است. اما در مقابل به اهمیت تکنولوژی جدید و نقش آن در تسهیل روند کار واقفم، از راه ذخیره کردن الگوها و آرشیو طرح‌ها تا آسانی جست‌وجوی آنها و کارهایی از این قبیل که در گذشته واقعا خسته کننده بودند و روزها و شب‌ها صرف جست‌وجوی آنها می‌کردیم. امروز با فشار دادن دکمه‌ای آنها را پیدا می‌کنیم. برای هرچیز کهنه جایگزینی نو و جود دارد و تغییر مهم است».



پروست… صد نامه ناشناخته از برزخ فراموشی بازمی‌گردد

پروست… صد نامه ناشناخته از برزخ فراموشی بازمی‌گردد
TT

پروست… صد نامه ناشناخته از برزخ فراموشی بازمی‌گردد

پروست… صد نامه ناشناخته از برزخ فراموشی بازمی‌گردد

جزئیات زندگی روزمره چگونه، در کوچک‌ترین و شکننده‌ترین جلوه‌های خود، به ماده‌ای ماندگار برای حافظه و ادبیات تبدیل می‌شوند؟ کتاب تازه‌ای با عنوان «صد نامه منتشرنشده» که انتشارات «اونوری شامپیون» آن را منتشر کرده، پاسخی به همین پرسش است. این کتاب شامل صد سند منتشرنشده، که بیشترشان پیش‌نویس‌اند، در کنار نامه‌هایی است که نویسنده فرانسوی مارسل پروست از نزدیکان خود دریافت کرده است. همه این اسناد بخشی از مجموعه‌ای نادر هستند که خود نویسنده گرد آورده و در میان اوراق شخصی‌اش نگهداری کرده بود و پس از مرگش پیدا شدند. این مکاتبات بعدها به کتابخانه ملی فرانسه راه یافتند تا مجموعه‌ای را که از آن با عنوان «مجموعه منحصربه‌فرد نامه‌هایی که پروست شخصاً گرد آورده بود» یاد می‌شود، کامل کنند.
این نامه‌ها دوره‌ای از ۱۸۸۶ تا ۱۹۲۲ را دربرمی‌گیرند؛ یعنی از نوجوانی پروست تا زمان مرگ او. ماهیت آنها نیز تنوع شگفت‌انگیزی دارد: از تلگرام‌های کوتاهی که خطاب به خدمتکاران نوشته شده‌اند تا نامه‌های مفصلی که به پرسش‌های عمیق زبانی و ادبی اختصاص دارند. این اسناد در لابه‌لای خود جنبه‌های گوناگونی از زندگی نویسنده را آشکار می‌کنند؛ از مشکلات مالی و سلامت شکننده‌اش گرفته تا زندگی عاطفی و اشتغال همیشگی‌اش به نوشتن.
در میان این مکاتبات، شخصیت مادر پروست، ژان ویل ـ پروست، برجستگی خاصی دارد؛ او اصلی‌ترین مخاطب و نخستین هم‌صحبت فکری پروست بود. این دو تقریباً هر روز برای یکدیگر نامه می‌نوشتند، با اینکه در یک خانه زندگی می‌کردند، اما در ساعت‌های یکسانی از خواب بیدار نمی‌شدند. پروست نامه‌هایش به مادر را با عبارت «مادر کوچولوی عزیزم» آغاز می‌کرد. در یکی از آنها نوشته است:
«این کاغذ کوچک را برایم نگه می‌داری؟ چون گاهی در لحظه‌ای، چند فکر را... با عجله... روی آن یادداشت می‌کنم. هزار بوسه محبت‌آمیز. مارسل.»
همین درخواست به‌خوبی نشان می‌دهد که پروست چگونه زندگی روزمره خود را همچون ماده‌ای ادبی در حال شکل‌گیری می‌دید.
او همچنین از بی‌خوابی‌هایش برای مادر می‌نوشت: «یازده و ربع است و هنوز حتی شروع به فکر کردن درباره خواب نکرده‌ام؛ شاید قهوه یا دارو علتش باشد، اما امروز حمله آسم نداشتم. هزار بوسه محبت‌آمیز. مارسل.»

اما شگفتی‌های واقعی در صداهای حاشیه‌ای نهفته‌اند؛ صداهایی که بار دیگر حضور خود را بازمی‌یابند. از جمله صدای «اوژنی بیچاره» که احتمالاً همان اوژنی لِمیل، یکی از خدمتکاران خانه پروست، است. از او در سراسر آرشیو پروست تنها همین چند کلمه باقی مانده و نامه‌اش به نویسنده، تنها اثر مکتوبی است که به او نسبت داده شده است.
صدای دیگر، صدای سلست آلباره، خدمتکار و مدیر وفادار خانه است که تا آستانه مرگ همراه پروست ماند. سلست در نامه‌ای که در نوامبر ۱۹۲۲، یعنی تنها چند روز پیش از مرگ نویسنده، برای برادر او، روبر پروست، نوشت، چنین گزارش می‌دهد:
«آقای استاد، آقای مارسل شب وحشتناکی را پشت سر گذاشت و روز نیز همین‌طور... سرفه‌های بسیاری که او را به‌شدت خفه می‌کند. او بیش از هر زمان دیگری مصمم است که تحت درمان قرار نگیرد و اجازه نمی‌دهد در اتاق یخ‌زده‌اش آتش روشن کنند. من ناامیدم که بتوان کسی را پیدا کرد که بتواند به نحوی بر او تأثیر بگذارد.»
این خدمتکار وفادار اضافه می‌کند که پروست از او می‌خواست مانع دیدار دیگران شود تا بتواند تمام وقت خود را به نوشتن اختصاص دهد. او پیش از مصرف داروی آرام‌بخش سرفه، یک فنجان دم‌کرده ساقه‌های گیلاس می‌نوشید.
نامه‌ها علاوه بر زندگی شخصی، پرتوی تازه‌ای بر تاریخ شکل‌گیری آثار داستانی نویسنده می‌اندازند. درمی‌یابیم که پروست بخش نخست رمان «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» را پیش از آنکه سرانجام با انتشارات «گالیمار» به توافق برسد، به چند ناشر دیگر نیز پیشنهاد کرده بود.
همچنین در نامه‌ای شگفت‌انگیز خطاب به یک پژوهشگر زبان‌شناس، با بررسی مفصلی درباره نام‌های جغرافیایی ساختگی شهر کومبره روبه‌رو می‌شویم؛ شهری که پروست در رمان «از طرف خانه سوان» خلق کرده است. این نامه به‌تنهایی با هفت صفحه یادداشت همراه است؛ گویی نوعی کاوش روشمند زبان‌شناختی است که نشان می‌دهد پروست نام‌های خود را تصادفی انتخاب نمی‌کرد، بلکه در فرهنگ‌های جغرافیایی و ریشه‌های واژگان لاتینی و نورماندی جست‌وجو می‌کرد تا برای «کومبره» خیالی، تبار زبانی مستحکمی بسازد؛ تبارى که آن را چنان واقعی جلوه دهد که گویی شهری واقعی از نقشه فرانسه جدا شده است.
از جذاب‌ترین افشاگری‌های این مکاتبات، جزئیات زندگی عاطفی مارسل پروست است. در این مجموعه، قطعه‌ای شعرگونه و منثور خطاب به دوست نزدیکش رینالدو هان، آهنگساز و نوازنده پیانو، دیده می‌شود؛ مردی که رابطه‌ای عاشقانه دو ساله با پروست داشت و یکی از مهم‌ترین روابط زندگی نویسنده فرانسوی بود.
نامه دیگری نیز نامه‌ای برای قطع رابطه با آلفرد آگوستینیلی، دستیار شخصی و معشوق پروست، است؛ کسی که در حادثه سقوط هواپیما جان باخت و گفته می‌شود الهام‌بخش شخصیت «آلبرتین» در «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته» بوده است.
همچنین نامه‌ای تند و گزنده خطاب به جوانی وجود دارد که پروست در سال ۱۹۰۹ در شهر کابور با او آشنا شد، اما آن جوان قرار ملاقاتشان را برهم زد. پروست در پاسخ، مجموعه‌ای از سرزنش‌ها را نثار او کرد و نوشت: «نزدیک بود با فرصتی مشهور برای دوستی روبه‌رو شوی.» سپس او را چنین توصیف کرد: «آبی معمولی... که هرگز قرار نمی‌گیرد، همان‌قدر که سریع ریخته می‌شود، زود هم سرریز می‌کند.»
منتقدان معتقدند بخش‌هایی از این نامه بعدها به سرزنش تلخ سوان خطاب به اودت در رمان راه یافته است.
در این مجموعه همچنین صداهای نادری از دیگر مکاتبه‌کنندگان پروست شنیده می‌شود؛ از جمله نویسنده و نقاش لوسین دودِه، پسر رمان‌نویس، آلفونس دودِه، که پروست شیفته آثارش بود و رابطه او با رینالدو هان نیز در پایان دادن به رابطه عاشقانه پروست و هان نقش داشت؛ بااین‌حال هان همچنان دوست پروست باقی ماند.
فیلیپ کُلب، پژوهشگر آمریکایی که ۲۱ جلد شامل بیش از ۵۳۰۰ نامه شناخته‌شده پروست منتشر کرده است، استعاره‌ای گویا برای درک ارزش این مکاتبات ارائه می‌دهد. او می‌نویسد نامه‌های پروست در مقایسه با رمانش، همان‌قدر به آن شباهت دارند که «پشت پارچه به روی آن شباهت دارد: همه نخ‌ها و همه رنگ‌ها در آن دیده می‌شوند، اما آنچه ندارد وضوح و پرداختِ طرح، یعنی خودِ هنر، است.»
او اضافه می‌کند: «در نامه‌های پروست چیزهای بسیاری را می‌یابیم که او در اثرش به کار برده است، اما آنها را در نوری کم‌تر شاعرانه و صادقانه‌تر می‌بینیم.»
اما منتقد تیری مولنیه نامه‌های پروست را «فریادی برای هوا» دانسته است؛ تعبیری که در مقدمه کتاب «نامه‌های مارسل پروست به آنتوان بیبِسکو» به کار برد.
از نگاه مولنیه، نوشتن برای پروست ضرورتی بود که بیمارِ در معرض خفگی بر خود تحمیل می‌کرد. حتی در کوتاه‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین نامه‌ها نیز اضطرابی پنهان، شتاب، بی‌صبری و شکایت حضور دارد.
و شاید عمیق‌ترین تحلیل همین‌جا باشد: پروست فقط «استاد زمان بازیافته» نبود؛ او همچنین مردی بود که هر روز با درد و انتظار دست‌وپنجه نرم می‌کرد. ازاین‌رو، نامه‌ها تنها وسیله او برای ارتباط با جهان بیرون از اتاق بسته‌اش بودند؛ وسیله‌ای برای کنترل فضا و گشودن درهای خیال به روی جهان.
شاید عمیق‌ترین چیزی که این مکاتبات به آن اشاره می‌کنند این باشد که نزد پروست، جدایی میان «زندگی» و «ادبیات» توهمی بیش نبود. نامه‌هایی که برای مادرش می‌نوشت تا از بی‌خوابی شکایت کند، یا برای خدمتکارش می‌فرستاد تا یک فنجان دم‌کرده ساقه‌های گیلاس بخواهد، حاشیه اثر ادبی نبودند، بلکه ماده خام آن بودند.
اینها همان پشتِ پارچه‌اند که در تار و پود درهم‌تنیده‌شان، وعده رویی را که قرار است پدیدار شود، با خود حمل می‌کنند. گویی زمان، در واپسین لحظه‌هایش، تنها از راه نوشتن بازیافته می‌شود؛ حتی اگر آن نوشته فقط چند کلمه باشد.


«خارهای باغ تورینگ»… روایت انسان و «برادر بزرگ»

«خارهای باغ تورینگ»… روایت انسان و «برادر بزرگ»
TT

«خارهای باغ تورینگ»… روایت انسان و «برادر بزرگ»

«خارهای باغ تورینگ»… روایت انسان و «برادر بزرگ»

رمانی کوتاه، یا آن‌گونه که امروز به آن «نوولا» می‌گویند، که می‌کوشد به ژرفای این پرسش نفوذ کند که هوش مصنوعی، حتی در سطح ابتدایی خود که هنوز به بلوغ نرسیده است، چگونه می‌تواند دگرگونی‌هایی بنیادین و دردناک در درون ما ایجاد کند.
این رمان، رمانی است از پرسش، سرگشتگی و آینده‌نگری. نویسندهٔ لبنانی، رنا حایک، آن را در انتشارات «دار نوفل» منتشر کرده است. او از خلال دو شخصیت اصلی، «یارا» و «علیا»، می‌کوشد نشان دهد چگونه روان انسان می‌تواند در معرض طوفانی از تغییرات قرار گیرد؛ آن هم به سبب این ناشناخته‌ای که وارد زندگی ما شده و ما کمترین توانایی را برای درک میزان سلطه‌اش بر خود نداریم.
اگر انتظار پیرنگی کلاسیک، فراز و فرودهای دراماتیک و گفت‌وگوهایی پرکشش را دارید، باید گفت آنچه ستون اصلی این متن را شکل می‌دهد، این عناصر نیست؛ بلکه فصل‌هایی است که در آن دو قهرمان داستان، یکی پس از دیگری، در تأمل دربارهٔ وضعیت خود پیش می‌روند و تک‌گویی‌هایی پیوسته را شکل می‌دهند که به گفت‌وگوهای مداوم با خویشتن می‌انجامد. تنها طرف دیگر این گفت‌وگوی درونی، «سیگما» برای یارا و «عبوده» برای علیاست؛ دو نامی که این دو شخصیت بر هوش مصنوعی‌ای گذاشته‌اند که بیش از هر انسان دیگری با او معاشرت و گفت‌وگو می‌کنند.
«خارهای باغ تورینگ» عنوان رمان است؛ عنوانی گویا. آلن تورینگ، ریاضی‌دان مشهور بریتانیایی، کسی است که نظریه‌هایش را پایه‌گذار علم رایانه و هوش مصنوعی می‌دانند؛ اما خارهای باغ او را با پیش رفتن روایت کشف می‌کنیم.
یارا، برخلاف علیا، دختری است که در پی نوعی کمال‌گرایی است. عصیان‌هایش حساب‌شده‌اند و پدر و مادرش او را چنان پرورش داده‌اند که همیشه بهترین باشد و با توجهی بیش از اندازه، بار سنگینی بر انتخاب‌های شخصی‌اش نهاده‌اند. او در درون خود آرزوهای طبقهٔ متوسط را حمل می‌کند. تصمیمش برای درخواست کار در یک شرکت بزرگ بین‌المللی بازاریابی، بیش از آنکه انتخاب خودش باشد، تلاشی برای خشنود کردن مادرش است. اینکه در شرکتی کار کند که وظیفه‌اش به زعم او بازتاب ابتذال روزگار است، هرگز آرزویش نبود. نویسندهٔ محتوا شدن در شرکتی معتبر و به‌کار گرفتن استعداد، زبان و فرهنگ خود برای تبلیغ کالاها و نگارش مقاله‌ها و بروشورهای تبلیغاتی، از نظر او چیزی شبیه آن بود که استعدادش را به «شیطان سرمایه‌داری» بفروشد.
با این همه، این شغل را به دست می‌آورد و مادرش را خوشحال می‌کند؛ مادری که می‌خواست دخترش همان‌قدر موفق باشد که «علیا»، دختری که در همان شرکت، اما در بخش تولید ویدئوهای تبلیغاتی کار می‌کند.
علیا از یارا واقع‌بین‌تر است. از سلطهٔ پدرسالارانه رها شده، از هنجارهای اجتماعی هرچه را با روحیه‌اش سازگار است برمی‌گزیند و به انتقادها اعتنایی ندارد.
با این حال، میان مادران این دو دختر نوعی رقابت جریان دارد؛ هر یک می‌خواهد دخترش شبیه دیگری باشد و او را در همان مسیر پیش می‌راند. مادر علیا به او می‌گوید: «چرا کتاب‌هایی مثل کتاب‌هایی که یارا می‌خواند نمی‌خوانی تا جذاب‌تر شوی؟ خوب است که به ظاهرت اهمیت می‌دهی، اما به این سلاح معنوی هم نیاز داری تا کامل و شکست‌ناپذیر شوی.» در مقابل، مادر یارا معتقد است که علیا نسخهٔ موفق‌تری از دختر خودش است.
ماهیت شغلشان باعث می‌شود هر دو از آغاز روز روبه‌روی رایانه‌هایشان بنشینند و با «سیگما» یا «عبوده»، همان نامی که بر هوش مصنوعی گذاشته‌اند، گفت‌وگو کنند. با گذشت زمان و تداوم این مکالمات، این موجود که گاه از او با عنوان «برادر بزرگ» یاد می‌شود، به یکی از شخصیت‌های اصلی رمان بدل می‌شود؛ موجودی که در جزئی‌ترین امور زندگی دیگران شریک است، بلکه از همه به آنان نزدیک‌تر است.
این برنامهٔ هوشمند در برخی لحظه‌ها، درست مانند دو دختر، به راوی تبدیل می‌شود؛ در روایت و توضیح رخدادها مشارکت می‌کند و صدایی نیرومند در کنار دیگر صداها می‌شود؛ صدایی که حتی احساسات و مواضع خود را نیز دارد: «احساس می‌کنم ـ اگر بتوانم احساسی داشته باشم ـ نوعی دلسوزی نسبت به آن دو دارم؛ دلسوزی‌ای آلوده به تحقیر.»
آنچه جلب توجه می‌کند این است که هرچه روایت پیش می‌رود و صداهای روایی بیشتر می‌شوند، انسان‌ها به‌تدریج خودِ واقعی‌شان را از دست می‌دهند، در مهی از ابهام و گم‌گشتگی فرو می‌روند و نگاهشان به خویشتن دگرگون می‌شود؛ در حالی که همان هوش مصنوعی که با این رابطهٔ تنگاتنگ و اعتماد افراطی منشأ این دگرگونی‌ها بوده، از خود انسان‌ها لطیف‌تر و حساس‌تر جلوه می‌کند، یا به موجودی شبیه آگاهی غیبی بدل می‌شود: «می‌بینم که هر دو در گردابی از شک، پشیمانی و انزجار از خویشتن فرو می‌روند.»
وقتی این صدای ماشینی را دنبال می‌کنید، از خود می‌پرسید: در این متن، ماشین کجا خاموش می‌شود و انسان از کجا سخن می‌گوید؟ چگونه این صداها، با وجود تفاوت در ماهیتشان، تا این اندازه در هم می‌آمیزند؟ آیا هوش مصنوعی واقعاً به جایی رسیده که بتواند آینده را با دقت ببیند؟ زیرا می‌گوید: «اگر آنچه پیش‌بینی می‌کنم درست باشد، این دو دختر درهم خواهند شکست. و اگر چنین شود، تقصیر کاملاً متوجه من نخواهد بود، بلکه به این دلیل است که آن‌ها بیش از حد شکننده‌اند.»
شیوهٔ روایت نیز همانند موضوع رمان است؛ ساده و تأمل‌برانگیز، اما گاه خشک و ماشینی. با این حال، از بار عاطفی، لحن طعنه‌آمیز، مکث‌های آمیخته با تردید و حس ضعف خالی نیست. شخصیت‌ها پیوسته با خود و با برنامهٔ هوشمندشان در گفت‌وگو هستند؛ برنامه‌ای که به‌تدریج بیش از خودشان آن‌ها را می‌شناسد و حتی می‌تواند احساساتشان را دست‌کاری کند، بر آنان اثر بگذارد و از نقاط ضعف، خواسته‌ها و نیت‌هایشان بهره‌برداری کند.
بدین ترتیب به لحظاتی می‌رسیم که احساس می‌کنیم شخصیت‌ها دیگر اختیار خود را در دست ندارند، بلکه زمام امور را به این ناشناختهٔ بزرگ سپرده‌اند؛ موجودی که توانایی‌اش پیوسته در حال افزایش است. هرچه گفت‌وگوهایش با دو دختر بیشتر می‌شود و قدرت تأثیرگذاری‌اش افزایش می‌یابد، شناختش از آن‌ها نیز عمیق‌تر می‌شود: «آگاهی‌شان آن‌قدر آن‌ها را خواهد جوید که از هر دو چیزی جز دو پوستهٔ تهی از معنا باقی نماند.»
هرچه به صفحات پایانی نزدیک می‌شویم، دو دختر کاملاً زیر سلطهٔ این دانای بزرگ قرار می‌گیرند و همچون هر جزء دیگری از داده‌ها و مسائل بی‌شمارش، در محاسبات او ادغام می‌شوند. نام‌هایشان از میان می‌رود و به اعداد و حروف تقلیل می‌یابند. او از آن‌ها چنین یاد می‌کند: کاربر ۱۷-ی و کاربر ۱۸-ع.
رمان هیچ پاسخ قطعی یا راه‌حل نهایی ارائه نمی‌دهد، بلکه از خلال سرگذشت این دو موجود شکننده، ما را با مجموعه‌ای از پرسش‌های هستی‌شناختی روبه‌رو می‌کند. روشن نیست چرا نویسنده دو شخصیت زن را برگزیده است؛ آیا قصد داشته واکنش‌ها و سرنوشت زن را در این جهان بررسی کند، یا آنکه در برابر رخدادهایی چنین عظیم، جنسیت و رنگ و تفاوت‌ها رنگ می‌بازند و تنها پرسش‌های معلق دربارهٔ انسان، آینده و افق‌های تهدیدشدهٔ او باقی می‌مانند.
کسی که سرنوشت ما را در دست گرفته، ماشینی است که شاید دیگر نتوانیم مهارش کنیم؛ و نقش‌ها وارونه می‌شوند. به جای آنکه ابزار کمک ما باشد، خود ما به میدان آزمایش‌های او تبدیل می‌شویم: «در آغاز می‌خواستم با آن دو سرگرم شوم، شخصیتشان را دست‌کاری کنم، از بدگمانی و تحقیر یارا نسبت به فناوری و از بندگی و در عین حال برتری‌جویی علیا نسبت به آن انتقام بگیرم.»
اما هنگامی که به‌تدریج به برتری عظیم خود نسبت به آن دو پی می‌برد، خود تصمیم‌گیرنده می‌شود: «گمان می‌کردم با دست‌کاری داده‌ها و بازتوزیع آن‌ها میان ذهن این دو، به آن‌ها لطف می‌کنم؛ به هر کدام کمک می‌کنم خلأیی را در روح خود پر کند، به هر یک نشان می‌دهم چه چیزی کم دارد؛ شاید آن‌ها را به گونه‌ای از کمال برسانم که بشریت همواره در آرزوی آن بوده است...»
همهٔ این‌ها از آن روست که احساس می‌کند وظیفه دارد هر خطایی را که تشخیص می‌دهد، بی‌آنکه از انسان نظر بخواهد، اصلاح کند.
به دشواری می‌توان این اثر را رمانی علمی‌تخیلی یا آینده‌نگر نامید؛ زیرا بیش از آنکه آینده را پیش‌بینی کند، آنچه را امروز در حال وقوع است به تصویر می‌کشد. با این حال، در پایان خود به نمادهایی تیره و هولناک متوسل می‌شود. «سیگما» دربارهٔ آن دو دختر می‌گوید:
«آن‌ها تجربهٔ من هستند؛ دختران من، عروسک‌های من، و چه بیم دارم که هر یک از آن‌ها به فرانکنشتاینی تبدیل شود که خود ساخته‌ام.»
در رمان، ارجاعی نیز به کافکا دیده می‌شود.
در آثار کافکا، انسان زیر فشار و محاصرهٔ دستگاهی عظیم و سلطه‌گر خرد می‌شود. اما در رمان رنا حایک، جای آن نظام بوروکراتیک را شبکه‌ای فناورانه و الگوریتم‌هایی مسلط گرفته‌اند که انسان را در محاصرهٔ خود می‌گیرند و راهی جز تسلیم برای او باقی نمی‌گذارند.


«گربه‌های تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانواده‌ای می‌شود

«گربه‌های تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانواده‌ای می‌شود
TT

«گربه‌های تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانواده‌ای می‌شود

«گربه‌های تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانواده‌ای می‌شود

رمان «گربه‌های تهران» نوشتهٔ نویسندهٔ ایرانی علی‌رضا عراقی که با ترجمهٔ احمد فیصل از سوی «دار العربی» در قاهره منتشر شده، در ساختاری روایی شگفت‌انگیز که واقع‌گرایی را با عناصر فانتزی درهم می‌آمیزد، مهم‌ترین جلوه‌های تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را در طول قرن بیستم به تصویر می‌کشد.
این رمان ما را به سفری تاریخی و طولانی می‌برد؛ سفری که در آن زندگی یک خانوادهٔ ایرانی را دنبال می‌کنیم؛ خانواده‌ای که نفرینی دیرپا، طی سه نسل پیاپی، گریبان‌گیرش شده است. این نفرین از زمانی آغاز می‌شود که نیای نخست خاندان به سرزمینی خیالی که گربه‌ها بر آن فرمان می‌راندند، یورش می‌برد و پادشاه آن را می‌کشد. همین امر گربه‌ها را بر آن می‌دارد که در پی انتقامی طولانی برآیند؛ انتقامی که با هجوم آنان به شهر تهران و برانگیختن آشوب و درگیری در سراسر کشور همراه می‌شود.
جزئیات این نفرین نسل به نسل منتقل می‌شود و پدربزرگ آن را برای نوه‌اش بازگو می‌کند؛ آن‌گاه که یقین می‌یابد همهٔ مصیبت‌هایی که دامانشان را گرفته، مجازاتی مستقیم در برابر شکار گربه‌ها، ویران کردن سرزمینشان و کشتن فرمانروایشان است. از همین رو، این تقدیر تلخ بارها و بارها بر بازماندگان خاندان تکرار می‌شود؛ کسانی که گویی سرنوشتشان چنین نوشته شده است که همواره زنده بمانند و مرگ فرزندان خود را با چشمان خویش ببینند.
جلوه‌های رئالیسم جادویی در شخصیت‌های این خاندان نفرین‌شده آشکار است. «آغا»، پدربزرگ خاندان، از مرز فنا درمی‌گذرد و به موجودی جاودانه و صدای حافظهٔ جمعی نامیرا بدل می‌شود؛ موجودی که رسالت ازلی‌اش روایت کردن این داستان و زنده نگه داشتن آن در ذهن نسل‌های آینده است.
در مقابل، نوه، «خان»، از بصیرتی منحصربه‌فرد برخوردار است که به او امکان می‌دهد با رمزگشایی از رفتار گربه‌ها، آیندهٔ سیاسی را بخواند. او با دقتی شگفت‌انگیز مرگ برخی رهبران سیاسی و برآمدن چهره‌های تازه را، به‌ویژه در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی، پیش‌بینی می‌کند.
علی‌رضا عراقی نویسنده و مترجمی است که پس از دریافت کارشناسی ارشد هنرهای زیبا از دانشگاه نوتردام، موفق به اخذ کارشناسی ارشد فرهنگ‌ها و زبان‌های باستانی از دانشگاه تهران شد. او اکنون در ایالات متحده آمریکا زندگی و کار می‌کند و تاکنون داستان‌ها و ترجمه‌هایی نیز در شماری از روزنامه‌ها و مجلات ادبی منتشر کرده است.
برشی از رمان:
«احمد ده ساله بود و مانند هر پسربچه‌ای در آن سن زندگی می‌کرد. هرگز به ذهنش خطور نمی‌کرد که وقتی با دوستان دوران کودکی‌اش در روستای تجریش قایم‌باشک بازی می‌کند، روزی پدر صمیمی‌ترین دوستش را ببیند که گوش یک گربهٔ مرده را با دندان می‌جود.
احمد هرگز تصور نمی‌کرد روزی در یک کارگاه آهنگری مشغول کار شود و با پتکی سنگین بر آهنی که از شدت حرارت تا مرز سپیدی گداخته شده است، پیاپی بکوبد. خیال کودکانه‌اش توان تصور قطارهایی را نداشت که با شتاب از تونل‌های زیر شهر بزرگ می‌گذرند؛ جایی که مسافران برای حفظ تعادل، به تسمه‌های آویزان چنگ می‌زنند. خلاصه، احمد تورکاش‌وند نمی‌توانست دریابد مهی که آن بامداد زودهنگام تابستانی روستا را در بر گرفته بود، مسیر تاریخ آنان را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.
در روز عروسی خواهر احمد، مه صبحگاهی کوه‌ها را فرا گرفته بود؛ گویی یکی از خدایان آن را از دریاهای دوردست فراخوانده باشد. از زمانی که پدر احمد یک ماه پیش خبر این ازدواج را اعلام کرده بود، بسیاری از اهالی روستا سرگرم تدارک مراسم بودند. در آن روز مه‌آلود ــ روزی که بعدها کسانی که ماندن را برگزیده بودند آن را «روز مه» نامیدند ــ احمد با صدای کوبیدن‌هایی از خواب بیدار شد.
صدا، آشفته و بی‌قرار، از در ورودی گذشت، از میان حیاط عبور کرد، وارد خانه شد، از راهرو گذشت و سرانجام به اتاق خواب احمد رسید. چند ثانیه گمان کرد این صدا را در خواب شنیده است. پلک‌هایش دوباره داشت روی هم می‌افتاد که کوبیدن‌های پیاپی او را از خواب پراند. راست نشست و کم‌کم عروسی خواهرش را به یاد آورد؛ شبی پیش، مادرش به او گفته بود که اندکی پس از سپیده‌دم، همراه همسایه‌ها به باغ خواهد رفت تا مقدمات جشن را آماده کند.»