برزان التکریتی؛ اشرافی پیژامه‌پوش

زندگینامه کوتاه شبیه یادداشت‌های روزانه

برزان التکریتی؛ اشرافی پیژامه‌پوش
TT

برزان التکریتی؛ اشرافی پیژامه‌پوش

برزان التکریتی؛ اشرافی پیژامه‌پوش

زنم از من پرسید می‌توانم کتاب خاطرات برزان التکریتی را که روی میز گذاشته‌ام و مطالعه‌اش را به وقت دیگری حواله کرده بودم، برگردانم. عکس برزان سراسر جلد کتاب «الاعوام الحلوة و السنوات المرّة/ سال‌های شیرین، سال‌های تلخ» را گرفته که انتشارات السطور درقطع بزرگ و فونت درشت منتشرکرد. کتاب زندگینامه مختصر اوست بلکه به یادداشت‌های روزانه نزدیک است که شک و شبهه وجود دارد اصلا اینها نوشته برزان است؛ درکل خیلی عجولانه منتشر شد و این شتاب در کیفیت نوشتن و زبان و نداشتن مستنداتی که برزان خیلی ازآنها حرف می‌زند مشخص می‌شود.
خاطرات از زمانی آغاز می‌شوند که او جوان است و به صدام حسین درفعالیت حزبی‌اش کمک می‌کند و عشق احلام دختر خیرالله، همسرش یا آن طور که به او لقب «شجرة الدرّ/درخت مروارید» می‌داد در قلبش می‌تپد که تا آخرین روزهای زندگی‌اش آتشی درقلبش افکنده بود. به خصوص که او را پیش از رسیدن به سن چهل سالگی از دست داد. خاطرات درسال 2001 به پایان می‌رسد، وقتی که درنشست منطقه‌ای حزب بعث شرکت کرد و شاهد صعود قصی صدام به عضویت در رهبری بود. پس از اینکه ماجراهای این نشست را روایت می‌کند، سراغ جدل داغی می‌رود که بین چهار برادر؛ صدام، برزان، وطبان و سبعاوی درمی‌گیرد و مثل همیشه جلسه با اختلاف به پایان می‌رسد. خاطرات از پیامدهای مهم‌ترین پیچ که بعثی‌ها در دوران حکومت‌شان با آن روبه روشدند خالی است: بحران پیش از جنگ که نظام بعثی براثرآن سرنگون شد.
برزان در تصویر جلد شیک و اندوهگین می‌رسد با سبیلی پرپشت یا بگذارید بگوییم مثل همه بعثی‌ها اخم کرده با ته مایه‌ای از تأمل درسکوت‌شان. با کت و شلوار و کراوات  مشکی و پیراهن سفید درخشان. برزان یکی از بدترین دوره‌هایی را نمایندگی می‌کند که عراق تجربه کرد و رؤیاهای کشوری آرام و زندگی هدفمندش را نابود کرد، پس چرا زنم را سرزنش کنم!
بعد ازآن حواسم بود کتاب را به پشت برگردانم تا آن را به آخر رساندم. درست است، مطالعه خاطرات برزان کار شاقی است از جمله بار اول این احساس به تو دست می‌دهد، اما وقتی به اعماق کتاب می‌روی احساس می‌کنی رشته اسرار در صحبت کردن از خانواده‌ای که برعراق حکومت می‌کند گسسته می‌شود و رازهایش درهمه جا رو می‌شوند. آیا پنهان ساختن رازها تنها داستان شایعی درباره برزان بود و او در روکردن سخت‌ترین آنها تردیدی به خود راه نمی‌دهد و خصوصی‌ترین و رسواترین آنها را گرد می‌آورد؟
برزان از سال 1976 تا 1983 در رأس دستگاه اطلاعاتی قرارگرفت و عراقی‌ها پیش از دادگاه معروف پس از 2003 چیز چندانی از این نمی‌دانستند و صدام هم به کسی جز خود اجازه ظهور نمی‌داد. خاطراتی که در دست داریم شاید به ما بگویند او چگونه مردی بود. برزان هرچه نوشت پنهانی نوشت در کشوری دور از حاکمیت مردان صدام و دشمنان خود و خانواده‌اش. اما از دغدغه‌ها و اندوه‌ها و نظرات خود درباره سیاست و نگاهش به حکومت بعث نوشت پس از اینکه صدایش کم مایه شد و بعد هم پنهان.
برزان به دست داشتن صدام حسین در کشتن یکی از عموهایش اعتراف می‌کند؛ حاج سعدون. صدام در یکی از راه‌ها درکمینش نشست و او را کشت. دلیل این قتل بازنشسته کردن خیرالله طلفاح توسط حاج سعدون بود. طلفاح درآن زمان یکی از مدیران کل وزارت معارف بود. طلفاح تپانچه‌ای خرید و از صدام خواست که حاج سعدون را بکشد و صدام بدون هیچ تردیدی این کار را کرد. عموهای صدام پس از این حادثه از او اعلام برائت کردند. درحالی که برزان به این مسئله اعتراف می‌کند، به زن اول صدام حمله می‌کند که مدتی طولانی با او زندگی کرد چون به قول خودش« خشک و بخیل بود و چشم دیدن مهمان را نداشت... برعکس صدام که مهمان‌ نواز و مهربان بود». در چندین جا از کتاب به تلخی اعتراف می‌کند، صدام اگر شانس می‌یافت و زن دیگری می‌گرفت حال و روزش تغییرمی‌کرد و شاید وضعیت کشور نیز. میان او و زنش که خواهر زن صدام بود مقایسه می‌کند که درزندگی‌اش اثرگذاشت و تغییرش داد.
برزان در دو مرحله کودتای بعث شرکت کرد. براساس آنچه روایت می‌کند، احساس می‌کنی عملیات آن قدرها هم که خیال می‌‎کردیم دشوار نبود؛ قصرجمهوری بریک منطقه مسکونی اشراف داشت که هنوز به یک منطقه ویژه تبدیل نشده بود که به روی عموم مردم بسته باشد، آن طور که در دوره بعث اتفاق افتاد- برزان برای آن تأسف بسیاری می‌خورد. همه چیز به شکل عادی پیش رفت جز خراب شدن تانکی که صدام، برزان و ذیاب العلکاوی سوارش بودند و به سمت قصرمی‌رفت. منتظرماندند تا سرباز تانک را تعمیرکند. این سرباز در برنامه کودتا نبود بلکه با تهدید اسلحه آمده بود. صدام شک کرد که این سرباز از روی تعمد تانک را از کار انداخته و به نظربرزان نخ‌های توهم توطئه که در خانه بعث تنیده شد و برعقلانیت صدام حاکم شد ازهمان لحظه شروع شد. خرابی تانک عادی بود و علت دیگری نداشت. کودتای دوم از اولی ساده‌تر بود و درآن نشان می‌دهد که قول و قرارهایی که با گروه کمکی گذاشته بودند زیرپاگذاشتند. برزان مأموریت یافت عبدالرزاق النایف که هنوز غذایش را تمام نکرده بود به تبعیدگاهش در مغرب برساند. آنجا برزان به گفته خودش دچار شوک تمدنی می‌شود وقتی که هتلی را دید که ساکنش شدند. برزان دلیل این شگفت‌زده شدن را با این سخن توجیه می‌کند:« واقعا هتل حیرت انگیزی بود، نه به این دلیل که ما (روستایی) مثلش را ندیده بودیم، بلکه واقعا شگفت انگیز بود!».
برزان و خانواده بزرگ و کوچک
خانواده دغدغه برزان درخاطراتش بود؛ خانواده بزرگ تکریتی‌ها و مشخصا خانواده غفور و جنگ آنها برای نزدیک شدن به صدام و به دست آوردن رضایتش. و خانواده کوچکش، وقتی برزان با همکاری زنش تصمیم گرفت منزوی شوند و پس از بیرون آمدنش از سیستم اطلاعاتی راه متفاوتی را درپیش گرفت؛ از جهت تحصیل(فرزندانش درژنو تحصیلات‌شان را کامل کردند) و نظام درون خانواده. برزان برای نمونه‌ مثالی می‌آورد نشان دهد برخلاف خانواده پیشرفت کرد وقتی که دختر کوچک صدام(حلا) ازدواج با پسر بزرگش محمد را قبول نمی‌کند که به گمان او درنتیجه تشویق خواهرانش صورت گرفت که نمی‌تواند با نظام سفت و سخت خانواده کنار بیاید و نمی‌تواند با کارد و چنگال غذا بخورد.
آن انزوا به گفته خودش با ظهور حسین کامل به عنوان قوی‌ترین فرد درخانواده صدام و تلاشش برای دور ساختن خاندان ابراهیم از دور صدام آغاز شد. برزان حتی یک روز به حسین کامل اعتماد نداشت و او را عامل فاسد کردن پسران صدام یعنی عدی و قصی می‌دید. همچنین به علی حسن المجید اعتماد نمی‌کرد و خیال می‌کرد دورساختن او از دایره تصمیم‌گیری نتیجه تأثیر حسین کامل بود.
وقتی خاطراتش را در ژنو می‌نوشت و دور شدنش از خانواده صدام را آشکار و انزوایش از نظام را واضح‌تر نشان می‌داد، برزان چیزی از امتیازاتی که جدای از بقیه عراقی‌ها از آنها برخوردار بود نمی‌گوید. در نوشته‌هایش به سیاست نظام، انزوایش درجهان، فقر عراقی‌ها، کاهش خدمات، پیمان حزب بعث با اسلام‌گراها، حمله به کویت و محصور ساختن قدرت در دست یک فرد( این شخص که همه چیز را در قبضه خود دارد از اداره خانواده خود عاجز است) و نبود احزاب متعدد در حیات سیاسی عراق حمله می‌برد، اما درمقابل اشاره‌ای به امتیازات ویژه‌اش نمی‌کند. به نظر او اینها کمترین چیزی است که دیگر نزدیکان صدام به آنها رسیدند و نمونه‌های بسیاری ذکرمی‌کند.
آیا اگر درحلقه مقربان به صدام می‌ماند چنین چیزی می‌نوشت؟ او گمان می‌کرد مظلوم واقع شده چون صدام دستور نداد هواپیمای خصوصی برای معالجه فرزندش درفرانسه بفرستند و بهانه صدام این بود که عراقی‌ها خشمگین می‌شوند! نمی‌دانم کدام یک را باور کنیم.
آنچه در ژنو نوشت نشان می‌دهد برزان همان بعثی تندرو نبود؛ حواسش هست سگ خانواده را به گردش ببرد و جزئیات زندگی فرزندانش را به شکل کاملا مدرن دنبال می‌کند و به یاد همسر و محبوبه‌اش می‌افتد و وقتی دربیمارستان به دیدنش می‌رود با سوز و گداز برایش اشک می‌ریزد بعد از اینکه پیکرش را نگه داشت و دفن نکرد؛ آداب دیدار مهمان زنده‌ای را به جا می‌آورد؛ او را می‌بوسد و از درد هجرانش می‎نالد و به او خبر می‌دهد خیلی زود به دیدنش می‌آید و نگران نباشد، انگار در آن کشور زیبا قلب جدیدی خریده است!
ممکن است عراقی‌ها میان برزان خاطرات و برزانی که در دادگاه بعثی‌ها مانند دیوانه‌ای ظاهر شد مقایسه کنند.
بازگشت به بغداد به دستور صدام
برزان سال 2001به بغداد برگشت پس از اینکه صدام به تحریک دوبرادر دیگرش وطبان و سبعاوی با ماندنش درژنو مخالفت کرد و خیلی زود پس از سال 2003 به دام امریکایی‌هایی افتاد چون همان طور که می‌دانیم در فهرست افراد تحت تعقیب بود و تحویل دادگاه شد.
و دردادگاه برزان در حالی که پیژامه پاره‌ای به تن داشت با صدای بلند فریاد کشید: « پدر و مادرم فدای تو، ای بعث بزرگ» و صدام پس از اینکه برزان شعاردادنش را تمام کرد با کلمه معروفش جوابش را داد: « آفرین». گفته می‌شود این کلمه « آفرین» در جلسات صدام حسین در زمان قدرتش با پانصد هزار دینار عراقی برابری می‌کرد و حواسش به « آفرین‌هایی» که در هرجلسه می‌گفت بود. به همین دلیل میزان تملق در ملاقات با صدام بالا می‌رفت و خوشبخت کسی بود که بیش از یک « آفرین» دشت می‌کرد. وقتی صدام این حرف را زد کسی متوجه آن نشد جز پیر و پاتل‌هایی که کشور را نابود کردند و با لباسی ژنده سراز قفس درآوردند.
برزان درخاطراتش کینه‌ای به بعث نشان نمی‌دهد، اما از کسانی که برادرش را از او ربودند و او را از نعمت نزدیک بودن به او محروم ساختند متنفر بود به همین دلیل سیه روزی را نفرین می‌کند که حسین کامل به صدام نزدیک شد.
در دادگاه نیز برزان وقت خواست تا اطلاعات محرمانه و مهمی را بگوید. همچنین درخواست کرد جلسه علنی بماند، اما قاضی نپذیرفت. پس از آن اطلاعاتی درباره آنچه برزان قصد داشت بگوید به بیرون درز کرد؛ چندان چیز مهمی نبودند. مجموعه اتهاماتی بود به علی حسن المجید که در کارهای وحشیانه نظام سابق دست داشت؛ خدای من، برزان انتقامش را فراموش نکرد!
اما صدام در دادگاه مهر بی سابقه‌ای نسبت به برزان نشان داد. برزان درخاطراتش از فاصله بزرگی که بین او و خانواده صدام وجود داشت می‌نالد از جمله پس از ازدواج عدی با دخترش «سجا» که به شکل دراماتیکی او را رها کرد و سجا چند ماه پس از ازدواج به ژنو رفت و به خانه صدام برنگشت پس از اینکه از جنون عدی به تنگنا افتاد. صدام از قاضی خواهش کرد با برادرش برزان مهربان باشد و به ادعای او برزان از بیماری سرطان رنج می‌برد؛ نمی‌دانم آن موقع از ذهن برزان گذشت و به احتمال زیاد برزان در دلش گفت: این مهربانی دیرهنگامی است برادر!
برزان نپذیرفت پزشکان عراقی معالجه‌اش کنند و درخواست کرد پزشکان امریکایی که قبلا او را معاینه کرده بودند معالجه‌اش کنند و امپریالیزمی که درباره‌اش نوشت از یاد برد و فراموش کرد از عراقی‌ها می‌خواست علیه امریکایی‌ها قیام کنند، اما او قبول نمی‌کند جز آنها کسی معالجه‌اش کند!
برزان در خاطراتش چیزی درباره دستگاه اطلاعاتی نمی‌گوید که هشت سال دررأس آن قرار داشت جز اینکه آن را توسعه داد و موفق شد در دوره خودش اسلحه شیمیایی بسازد. درباره دستگاهی که نفس عراقی‌ها را در یک حکومت پلیسی می‌شمرد، چیزی نمی‌گوید که همه حرکات و سکنات‌شان را زیرنظر داشت. همه آنچه فهمیدیم این است که او آنجا را بعد از اینکه رابطه‌اش با صدام به هم خورد ترک کرد. دردادگاه گفت، او زندانی‌هایی را که در ماجرای ترور صدام در الدجیل بازداشت شده بودند و دلیل قانع کننده‌ای برای دستگیری آنها نیافت آزاد کرد، درحالی که ماشین هولناک بعث چنان بلایی برسر اهالی الدجیل آورد که مپرس! درحالی که به خواندن خاطرات برزان ادامه می‌دادم و صحنه دادگاه را به یاد می‌آوردم دو صحنه درذهن من به هم می‌رسند: برزان با پالتویی بلند همچون همه اشرافی‌ها درحلقه خانواده، سگش را گرفته تا دربهترین محله‌های ژنو به گردش ببرد و زندانی که پیژامه‌ای پاره پوشیده و پشت به قاضی کرده روی زمین نشسته و دنبال راهی برای برگشت به خانواده‌اش می‌گردد که در ژنو چشم به راه او مانده‌اند و خودش را سرزنش می‌کند: چه می‌شد اگر به حرف صدام گوش نمی‌دادم و برنمی‌گشتم؟



عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی
TT

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

آیا یک تماس تلفنی می‌تواند قلبی شکسته را که از درد به خود می‌پیچد و زیر بار احساس گناه خرد شده است، آرام کند؟ لی سو یون، نویسنده کره‌ای، این پرسش را در رمان خود با عنوان «هاتف الوداعات الأخيرة/ تلفن آخرین وداع‌ها» پیش روی خوانندگان می‌گذارد؛ رمانی که در صدر فهرست آثار پرفروش قرار گرفته و ترجمه عربی آن با ترجمه محمد نجیب از سوی انتشارات «الکرمه» در قاهره منتشر شده است.
این رمان از زبانی بسیار ظریف و لطیف، گفت‌وگوهایی سرشار از اندوه و صحنه‌هایی برخوردار است که واقعیت و خیال‌پردازی را درهم می‌آمیزند. داستان از نظر دراماتیک حول محور مرگ، فقدان و این پرسش می‌چرخد که چرا ارزش کسانی را که دوستشان داریم، تنها پس از رفتنشان درمی‌یابیم و چگونه با موج‌های پشیمانی‌ای کنار می‌آییم که پس از فقدان به سراغمان می‌آیند. اما متن گامی فراتر می‌رود و می‌پرسد: اگر فرصتی برای دیدار دوباره با عزیزانمان پس از مرگشان در اختیار ما قرار گیرد، در آخرین دیدار چه می‌توان به آن‌ها گفت؟
طرح داستان بر ایده‌ای عجیب و تأثیرگذار استوار است: اتاقک تلفن عمومی اسرارآمیزی که به زندگان فرصت می‌دهد با عزیزان ازدست‌رفته خود ارتباط برقرار کنند. داستان با دختری به نام جی‌آن آغاز می‌شود که در کودکی پدرش را از دست داده و همواره پرسش‌های بسیاری درباره رفتن او در دل داشته است.
او هنگامی که این تلفن را پیدا می‌کند، برای نخستین بار می‌تواند صدای پدرش را بشنود؛ تجربه‌ای که دنیایش را زیرورو می‌کند و او را به جست‌وجوی راز این اتاقک و کمک به دیگرانی سوق می‌دهد که درد فقدان را تجربه می‌کنند. کار او در مرکزی تخصصی در زمینه «کالبدشکافی روان‌شناختی» نیز در این مسیر به کمکش می‌آید؛ مرکزی که می‌کوشد شرایط روانی و اجتماعی پیرامون افرادی را بررسی کند که به زندگی خود پایان داده‌اند، به‌ویژه کسانی که دست به خودکشی زده‌اند.
در جریان کار، سرنوشت او با شش نفر گره می‌خورد که هرکدام داستان متفاوتی از فقدان عزیزی را با خود دارند؛ همراه با پرسش‌هایی که پاسخی برایشان نیافته‌اند و احساساتی از جنس گناه، پشیمانی، خشم و سردرگمی. این داستان‌ها در صحنه‌هایی روایت می‌شوند که فضای ادبیات روان‌شناختی را با درام عاطفی تأثیرگذار درمی‌آمیزند، تا جایی که اتاقک تلفن به‌تدریج به نمادی از آخرین وداع تبدیل می‌شود.
از فضای رمان می‌خوانیم:
«در روزگاری که تیرهای چراغ برق هنوز کمیاب بودند، محله در روز به لطف دیوارنگاره‌هایی که به بهانه توسعه منطقه کشیده شده بودند، روشن و سرزنده به نظر می‌رسید؛ اما همین که شب سایه می‌انداخت، آن نقاشی‌ها به شکل‌هایی رنگ‌پریده و محو تبدیل می‌شدند که به سرابی یا حیواناتی اسرارآمیز شباهت داشتند و بر انزوا و هراس‌انگیزی مکان می‌افزودند.
جی‌وو در این محله دو فرزندش را بزرگ می‌کرد و نگرانی‌اش روزبه‌روز بیشتر می‌شد، زیرا دخترش جی‌آن اصرار داشت که بیرون برود و هر غروب منتظر بازگشت او بماند. دخترکی چهارده‌ساله که به‌تازگی دوره ابتدایی را به پایان رسانده بود؛ با صورتی رنگ‌پریده که لبخندش هر بار با دیدن چهره پدر پهن‌تر می‌شد و صورتش از روشنایی روز هم درخشان‌تر به نظر می‌رسید. جی‌وو برای دیدن آن لبخند بود که هرچه دیرتر به خانه بازمی‌گشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کرد.
بابا!
جی‌آن همیشه در همان نقطه منتظرش می‌ماند؛ روبه‌روی اتاقک یک تلفن عمومی که در گوشه کوچه‌ای تاریک قرار داشت و چراغ کوچکی بالای آن نصب شده بود تا استفاده‌کنندگان از تلفن بتوانند از نورش بهره ببرند. دخترش زیر آن نور کم‌سو، هر بار که او را از دور می‌دید، با معصومیتی زلال لبخند می‌زد. جی‌وو با نزدیک شدن به او قدم‌هایش را تندتر کرد، تا جایی که دیگر چیزی جز فاصله یک لمس دست میان آن دو باقی نمانده بود. می‌ترسید دختر از میان دستانش بلغزد و ناپدید شود، همان‌گونه که رؤیا از دست می‌رود.»


آگهی‌ها تاریخ غیررسمی جامعه را می‌نویسند

آگهی‌ها تاریخ غیررسمی جامعه را می‌نویسند
TT

آگهی‌ها تاریخ غیررسمی جامعه را می‌نویسند

آگهی‌ها تاریخ غیررسمی جامعه را می‌نویسند

بخش انتشارات دانشگاه آمریکایی قاهره کتاب تازه‌ای به زبان انگلیسی با عنوان «تجارت رؤیاها: یک قرن آگهی‌های چاپی در مصر» منتشر کرده است. نویسنده این کتاب، دکتر بهیه شهاب، پژوهشگر و طراح گرافیک و بنیان‌گذار رشته طراحی گرافیک در این دانشگاه است.
ایده اصلی کتاب، استفاده از آگهی‌های تجاری در طول یک قرن، به‌عنوان ابزاری ناگفته و کمتر مورد توجه برای نگارش تاریخ مردمی و غیررسمی است؛ تاریخی که جنبه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را در بر می‌گیرد. آگهی‌ها تصویری جذاب و نامتعارف از تحولات جوامع در سطوح مختلف ارائه می‌کنند.
این کتاب بر بیش از ۳۵۰ آگهی منتشرشده در روزنامه‌ها و مجلات مصری در فاصله سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۹۸۰ تکیه دارد و نشان می‌دهد که ایده‌های تبلیغاتی چگونه ویژگی‌های جامعه‌ای را بازتاب می‌دادند که پیوسته در حال تغییر بود و در همان حال، در شکل‌گیری افکار و آرزوهای آن جامعه نیز سهم داشتند.
نویسنده برای تدوین این اثر، پژوهشی گسترده در آرشیو انجام داده که هزاران آگهی نگهداری‌شده در کتابخانه کتاب‌های نادر و مجموعه‌های ویژه دانشگاه را در بر می‌گرفت. انگیزه او این بود که نسل جدید بتواند سیر تحول جامعه خود را از منظری تاریخی متفاوت، زنده و جذاب بشناسد.
کتاب، سیر تحول آگهی‌های مصری را در پنج مرحله اصلی بررسی می‌کند. این سیر از دوره پیش از سال ۱۹۲۰ آغاز می‌شود؛ زمانی که روزنامه‌ها و نشریات گوناگون در پایه‌گذاری صنعت تبلیغات در مصر نقش داشتند. سپس به دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ می‌رسد؛ دوره‌ای که شاهد رونق چشمگیر فعالیت‌های نشر بود و این تحول به‌روشنی در شکل و محتوای آگهی‌ها بازتاب یافت.
نویسنده در بررسی دهه ۱۹۴۰ بر مرحله «مصری‌سازی» درنگ می‌کند؛ مرحله‌ای که با تغییر در شیوه ارائه آگهی‌ها و رواج مفاهیمی مانند رفاه، تفریح، سلامت و بهداشت همراه بود. سپس انقلاب ۱۹۵۲ تحولی عمیق در فضای اقتصادی و صنعتی پدید آورد؛ به‌ویژه با سیاست‌های ملی‌سازی و گسترش صنایع دولتی. این تحولات نیز به نوبه خود بر بازار تبلیغات و پیام‌هایی که آگهی‌ها منتقل می‌کردند، تأثیر گذاشتند.
با آغاز دهه ۱۹۷۰، مصر وارد مرحله متفاوتی شد و با حرکت به‌سوی اقتصاد بازار و سیاست درهای باز، ماهیت کالاهای عرضه‌شده در بازار تغییر کرد. در پی این تحولات، خواسته‌ها و آرزوهای تازه‌ای در میان مردم شکل گرفت و الگوهای متفاوتی از زندگی و مصرف پدیدار شد. پژوهش سپس به دهه ۱۹۸۰ می‌رسد و تحولی را دنبال می‌کند که گسترش تبلیغات تلویزیونی به وجود آورد؛ اینکه این پدیده تازه چگونه جایگاه آگهی‌های چاپی و شیوه حضور و تأثیرگذاری آن‌ها را تغییر داد.
نکته قابل توجه این است که بررسی آگهی‌های مصری در طول یک قرن، صرفاً راهی برای شناخت کالاهای پرطرفدار هر دوره نبود، بلکه بسیاری از ویژگی‌های زندگی سیاسی و اجتماعی آن دوران را نیز آشکار کرد.
برای مثال، در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، جمال عبدالناصر حضوری پررنگ در آگهی‌ها داشت؛ چه در قالب آگهی‌های تبریک و حمایت و چه در تبلیغ ایده‌ها و جهت‌گیری‌های آن دوره، در کنار آگهی‌هایی که خود کالاها را معرفی می‌کردند. هم‌زمان، توجه فزاینده به صنایع ملی نیز برجسته شد و آگهی‌های تبلیغ‌کننده محصولات مصری گسترش یافتند.
با تغییر مرحله سیاسی، انور سادات نیز در آگهی‌هایی ظاهر شد که ویژگی‌ها و جهت‌گیری‌های دوره جدید، از جمله گشودگی به‌سوی غرب و ایالات متحده، را بازتاب می‌دادند. پیش از دوران عبدالناصر و انقلاب ژوئیه، تصویر رهبران سیاسی دیگری مانند سعد زغلول و مصطفی النحاس پاشا نیز در آگهی‌های برخی محصولات ملی دیده شده بود.


روایت معارض در حکایت سِنِمّار


سعید الغانمی
سعید الغانمی
TT

روایت معارض در حکایت سِنِمّار


سعید الغانمی
سعید الغانمی

شهر حیره، واقع در جنوب کوفه، در تصویر روایی، تاریخی و تخیلی خود، آستانه‌ای برای گذار و مخزنی سرشار از آینده است که وظیفه حفظ و صیانت از فرهنگ عربی را بر عهده دارد. این شهر یکی از آخرین و سرنوشت‌سازترین نقاط زمانی از قرن چهارم و پنجم میلادی تا قرن هفتم بود؛ دوره‌ای که فرهنگ عربی در آن توانست ساختار خود را بازیابی و نوسازی کند و گویش‌های زبانش را از جلوه‌های چندگانگی، پراکندگی و انزوا در اعماق تاریخ و گستره مکان حفظ کند و مانع از برخورد و درهم‌آمیختگی آن‌ها با فرهنگ‌های دیگر شود. حیره به‌راستی نخستین دوره بنیان‌گذار فرهنگی بود که زمینه‌ساز بیداری ملی، فرهنگی و دینی شد؛ چنان‌که دکتر سعید الغانمی در کتاب خود، «خاستگاه‌های نخستین زبان»، آن را توصیف می‌کند.

مخزن روایی

آن مخزن سرشار زبانی و روایی حیره، در دوره‌های زمانی بعد به شهرهای تازه‌ای انتقال یافت که دوران شکوفایی را می‌گذراندند؛ این در حالی بود که گویش‌های عربی همراه با مسیر کوچ‌نشینی و شبانی به این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شدند، با افول پادشاهی‌ها و دولت‌ها و پایان دوران پادشاهان رنگ غربت می‌گرفتند و در پی لشکرکشی‌ها و یورش مهاجمان، در پراکندگی و تبعید نیز غریب می‌ماندند. بااین‌حال، این مخزن ــ این آستانه ــ به راه خود ادامه داد و حاشیه زبانی‌اش را برای صیانت از زبانی با خود حمل کرد که از مرز پادشاهی‌ها، دولت‌ها و فرمانروایان عبور می‌کرد و در شهرهای بزرگ استقرار می‌یافت. بدین‌ترتیب، به ساختاری کاملاً روایی تبدیل شد که الگویی آزاد از تفسیر را در خود جای می‌داد؛ الگویی میان روایت تأییدی به سود حاکم و روایت معارض به سود زبان.
شاید آن آستانه روایی و تاریخی، بدون وقایع سیاسی پشتیبانی‌کننده‌ای که هم‌زمان با پیدایش دولت و پادشاهان عربِ لَخمیِ مُناذره شکل گرفتند، هرگز پدید نمی‌آمد. این عوامل در تثبیت و شکل‌گیری جایگاه شهر حیره و موجودیت جغرافیایی و سیاسیِ تقریباً مستقل آن نقش داشتند و آهنگ روابطش را به‌گونه‌ای تنظیم کردند که با قدرت‌های امپراتوریِ مسلط و حاکم در آن زمان، هماهنگی نسبی داشته باشد.

طرحی از کاخ خَوَرْنَق

روایت تأییدی و روایت معارض

اگر روایت تاریخی در نوع نخست خود، یعنی روایت تأییدی، بر گستردگی و تمرکز واقعیت‌های سیاسی، فرهنگی و زبانی ذخیره‌شده در ادبیات، سیره‌ها، حکایت‌ها و شعر تأکید می‌کند و آن‌ها را در کنار تصویر تاریخی شهر و چارچوب پادشاهی و امپراتوری آن قرار می‌دهد، نوع دوم آن، یعنی «روایت معارض»، در بافت متون ادبی به سرچشمه‌ای از اضطراب و تنش زبانی تبدیل می‌شود؛ تنشی که متن را به اندیشیدن وامی‌دارد و در ژرفای روایی خود، معنایی عمیق‌تر را در خارج از چارچوب سیاسی بیان می‌کند. این امر از وجود نوعی رویارویی انتقادیِ نهفته و آشکارشدن تصویر انسانیِ حذف‌شده خبر می‌دهد؛ چنان‌که در متن «حکایت سِنِمّار» می‌بینیم که موضوع بررسی این نوشته است.
متن حکایت سنمّار، در محتوای روایی خود، ماهیت سیاسی زیرکانه شخصیت مهندس را پنهان می‌کند؛ مهندسی که ساخت کاخ باشکوه پادشاهی را به پایان می‌رساند، اما خشتی را مخفی می‌کند تا اگر آن را بیرون بکشند، کل بنا فروبپاشد و ویران شود و از آن چیزی جز اثری محو باقی نماند. راوی نتوانسته است زیرکی این اندیشه را پنهان کند یا مخاطب را به نادیده‌گرفتن آن قانع سازد. ازاین‌رو، بیهوده می‌کوشد سنمّار را فردی ناآگاه از سیاست جلوه دهد تا او راز «بمب و رمز» را به پادشاه بگوید؛ رازی که قرار است همه‌چیز را منفجر کند. پذیرفتنی نیست که مهندسی دو طرح مهندسی خارق‌العاده، یکی برای ساختن بنا و دیگری برای ویران‌کردن آن، طراحی کند و سپس رازی را فاش سازد که بی‌تردید به نابودی خودش می‌انجامد.
در مقابل، نمی‌توان راوی را در ساختن متن خود ناآگاه یا ساده‌لوح دانست و نمی‌توان پذیرفت که او صرفاً برای خدمت به حاکم، از نظر هنری چنین آشکارا کوتاه آمده باشد. متن سرشار از تنش زبانی و انتظار ممتد است؛ انتظاری برای آنکه راز خشت همچنان محفوظ بماند و پادشاه نیز از آن آگاه نشود. اندیشه ویران‌سازی همچنان پابرجا و هراس‌انگیز باقی می‌ماند؛ همچون حکایتی غیررسمی که پنهان شده و هنوز روایت نشده است. راوی «همه‌دان» حکایت، راز آن را برای زمانی نامعلوم محفوظ نگه می‌دارد یا با منحرف‌کردن توجه پادشاه، آن را از نظر زبانی پنهان می‌کند.
بدین‌ترتیب، اندیشه ویران‌سازی که از پادشاه پنهان مانده است، با حذف هوش سیاسی از شخصیت مهندس معادل می‌شود. محتوای روایی، از طریق این معادله، حکایت دیگری را بر عهده می‌گیرد که در پس حکایت اصلی پنهان مانده است؛ حکایتی که ممکن است راوی دیگری آن را به دست گیرد. این وضعیت شباهت بسیاری به جابه‌جایی راویان در روایت یک حکایت واحد در گذر زمان دارد؛ موضوعی که محمد خضیر، داستان‌نویس، در کتاب «بصریاثا» و داستان «رؤیای برج» به آن پرداخته است؛ آنجا که از «حکایتی که پایان نیافته یا نمرده است تا قصه‌گویی دیگر آن را به دست گیرد و پس از مرگ قصه‌گوی نخست، روایت را ادامه دهد» سخن می‌گوید.
پس زمانِ راویان به حرکت خود ادامه می‌دهد و خود حکایت نیز استمرار می‌یابد. آنچه در حکایت سنمّار از نظر پنهان مانده، یعنی ماهیت شخصیت مهندس و هوش سیاسی او، در تصویر عمومی و آشکار پادشاهی و تاریخ نمایان می‌شود یا روایت تأییدی به سود آن، جایگزینی برایش فراهم می‌کند؛ اما رویارویی انتقادی و تنش زبانی در روایت معارض، آن را آشکار می‌سازد. خشتِ ویرانگر، همچون طرحی برای انفجار، در لابه‌لای متن و زبان راویِ «همه‌دان» پنهان شده است؛ پیش از آنکه در دیوارهای کاخ خورنق جست‌وجو و کشف شود.

روایت معارض چیست؟

جان دوکر، نویسنده کتاب «خاستگاه‌های خشونت»، با تکیه بر مفهوم چندصدایی در روایت نزد باختین، اصطلاح «روایت و روایت معارض» را وام گرفت تا به‌طور مستقیم از طریق آن، حوزه تخصصی خود را در مطالعات قربانی‌شناسی، پدیده خشونت و نسل‌کشی در تاریخ بشر بیان کند. او با لحنی طعنه‌آمیز به تصویر امپریالیست نجیب‌زاده‌ای می‌رسد که ریشه‌اش به روم و تبارش به تروایی‌ها بازمی‌گردد و غربی مدرنی که از نسل رومیان است. دوکر سطح و عمق متون زندگی‌نامه‌ای را در روایت تأییدی دنبال می‌کند و در این مسیر، لشکرکشی‌های تاریخی برای اعمال خشونت و کشتار وحشیانه را نشان می‌دهد؛ هم‌زمان با آنکه از الگوی نهفته در روایت انتقادیِ معارض و رویارویی آن با تاریخ نسل‌کشی‌های بشری سخن می‌گوید.
دوکر روایت معارض را در متون، بیش از آنکه با هدفی ادبی و انتقادی به کار گیرد، همچون ذخیره‌ای پژوهشی در نظر می‌گیرد تا دستاورد تازه‌ای در حوزه مطالعات صلح و نفی خشونت ارائه کند.
در این چارچوب، روایت معارض محتوایی نهفته در متن و حاشیه‌ای آزاد است که به دلایل سیاسیِ رایج، بر آن سرپوش گذاشته شده و توجه از آن منحرف شده است؛ کاری که نویسنده یا راوی در پرداخت حکایت خود بارها به آن متوسل می‌شود. بااین‌حال، این محتوای پنهان دیر یا زود در زمانی دیگر آشکار می‌شود و به تله‌ای هنری و زبانی بدل می‌گردد که پیوسته به آینده موکول می‌شود و در روایتی دیگر، که خود پنهان مانده است، ترمیم و بازسازی می‌شود.

سنمّار و تصویر روایی حیره

در حکایت سنمّار، قصه‌گو از چارچوب حکایت و تصویر کلی آن فراتر نمی‌رود؛ تصویری که بر حضور حاکم و سلطه مطلق او بر مردمش استوار است. این در حالی است که چنین سلطه‌ای، در تصویر تاریخی و رواییِ آشفته‌ای که از آن ارائه می‌شود، خود تابع قدرتی بیرونی است، از فرمان‌های آن پیروی می‌کند و موجودیتش از طریق اتحاد با آن قدرت بازتاب می‌یابد. قصه‌گو بر همین اساس، روایت تأییدی خود را در آستانه زمانی آغاز می‌کند که نعمان بن منذر، پادشاه حیره، آماده استقبال از پادشاه ایران، پسر شاپور، می‌شود و می‌کوشد از او به بهترین شکل پذیرایی کند و رضایتش را به دست آورد. افزون بر این، حکایت چشم خود را بر «نهایت شکوه استعمارگر» می‌بندد، توجه را از هوش سیاسی مهندس منحرف می‌کند و بر امتیاز فراگیر نعمان در ساخت کاخی باشکوه تکیه می‌زند که هیچ معماری با آن برابری نمی‌کند و هیچ بنایی از آن فراتر نمی‌رود.
بنابراین، تصویر روایی و تاریخی‌ای که روایت را همراهی می‌کند و حکایت آن را بازمی‌تاباند، این است که جایگاه و موجودیت شهر حیره، الگوی تأییدیِ هدف گمراه‌کننده استعمارگر ایرانی و بیزانسی را نمایندگی می‌کند؛ حال آنکه حیره در حقیقت در پی استقلال است. در مقابل، روایت معارض، الگوی وحشیانه تاریخ خشونت، لشکرکشی‌ها و نسل‌کشی‌های گسترده در منطقه را آشکار می‌سازد؛ همان‌گونه که خشت نیز همچون اندیشه‌ای برای ویران‌سازی و فروپاشیِ مستمر، پنهان نگه داشته می‌شود.
در فاصله میان این دو روایت ــ خواه آنچه حکایت‌ها نقل می‌کنند و خواه آنچه تصویر روایی شهر در تاریخ بیان می‌کند ــ فرهنگ عربی توانست پلی برای صیانت از خود به سوی ساحل دیگر بیابد؛ پلی برای گردآوری و یکپارچه‌سازی گویش‌هایش در قالب زبان فصیح حیره، چراکه به تأکید الغانمی، این زبان آخرین گویشِ فراگیری بود که گویش‌های زبان عربی را در خود جمع کرد.
اینک تصویر آرامی نجیب‌زاده، وارث پراکندگی و انزوای مشرق‌زمین، و عربِ معاصر در قرن پنجم میلادی، وارث زبان آرامی، در حیره کوفه روایت پادشاهی خود را گرد هم می‌آورد و بیانیه‌اش را سامان می‌دهد تا بستری برای بیداری انسانی و مرحله‌ای دیگر از نوزایی و پادشاهی‌سازی در مکه، بغداد و اندلس فراهم کند. اما مهم‌تر از همه این است که روایت معارض در متون اندیشه‌ورز همچنان در جست‌وجوی ایده بنیادین خود باقی می‌ماند: خشتی که ویران می‌کند و نفی خشونت.

نویسنده عراقی