«خشونت مقدس»؛ شر درعلم اصول

در حاشیه سفر پاپ به عراق

«خشونت مقدس»؛ شر درعلم اصول
TT

«خشونت مقدس»؛ شر درعلم اصول

«خشونت مقدس»؛ شر درعلم اصول

پس از اینکه نخست وزیر مصطفی الکاظمی با لبخندی خوشامدگویانه، صادق و آراسته در فرودگاه به استقبال او رفت و همین طور پس ازآن رئیس جمهوری برهم صالح در کاخ ریاست جمهوری، اولین سخنانش چنین بود: خشونت بس! تندروی بس! تعصب بس! این همان سخنانی است که در حقیقت همه مردم منطقه و نه تنها مردم عراق منتظر آنها هستند. اولین سخنانش نیز به ایزدی‌ها اختصاص یافت حتی پیش از مسیحی‌ها؛ با توجه به خشونت وحشیانه و بی‌سابقه‌ای که از سوی داعشی‌های جنایت‌کار برآنها جاری شد و با توجه به دردهای آنها و زنان و کودکان‌شان که غیرقابل وصف است. دردهایی که متأسفانه بخش بزرگی از فرهیختگان عرب نسبت به آنها سکوت کردند و آنها را حاشیه‌ای و شاید هم از نظر لاهوتی یا دینی قابل توجیه دانستند. چیزی نمانده درحال نوشتن این واژه‌ها به لرزه بیفتم و آرزو می‌کنم این سخنان درست نباشند. پس این پاپ از همان ابتدا می‌دانست چه می‌خواهد و در حق از سرزنش هیچ سرزنش کننده‌ای هراسی نداشت. از همان ابتدا انگشت اتهام را به سمت مسئول اصلی شر لجام گسیخته که عراق، منطقه و جهان را به خاک و خون کشید، گرفت. پاپ رم خوب می‌داند که این شر در علم ادیان یک نام دارد؛ خشونت تکفیری لاهوتی، یعنی خشونتی که برآن مشروعیت الهی می‌کشند. آیا مشروعیتی بالاتر یا فراتر ازآن وجود دارد؟ در نتیجه خطرناک‌ترین نوع خشونتی است که بشریت در طول تاریخ طولانی خود به چشم دیده است. به این دلیل که من تو را می‌کشم و یقین دارم با کشتن تو به خدا نزدیک خواهم شد بلکه با بریدن سرت پا به بهشت می‌گذارم. این همان «خشونت مقدس» است یا به توهم آن را مقدس می‌پندارند. شاخصه هراسناک این خشونت که سراسر منطقه را به وحشت انداخت از اینجاست. تو کافری تنها به این دلیل که با دین یا مذهب متفاوت دیگر  «زاده شدی». در نتیجه، بریدن سر تو شرعاً حلال است. چرا در مکان مناسب و درست متولد نشدی؟ چرا در مکان اشتباه زاده شدی؟ به ویژگی زورگویانه یا نابخردانه این پرسش دقت کنید. این همان لاهوت سیاهی است که اکنون بر خاورمیانه و سراسر جهان اسلام سایه انداخته است. و به همین دلیل پاپ تا پایش به گفته خودش به «سرزمین شهید»-خاک عراق- رسید بر این نقطه تمرکز کرد. او چهره دینی بزرگی است و می‌داند دقیقاً درباره چه چیزی سخن می‌گوید. او می‌داند مشکل و بیماری خطرناکی که به جان سراسر منطقه خاورمیانه افتاده و آن را به بشکه باروت انفجاری بدل کرده چیست. به همین دلیل ایزدی‌های بزرگ کوه سنجار را به «قربانیان بی گناه بربریت دیوانه و کاملاً غیر انسانی» خواند. پیامی مستقیم که نه تنها به داعشی‌ها بلکه به همه کسانی که نهان یا آشکارا با آنها همدلی می‌کنند، فرستاده می‌شود. و متأسفانه حتی درمیان فرهنگیان یا شبه فرهنگیان زیادند!

در کتاب بزرگ گفت‌وگوی‌اش درباره «سیاست و جامعه» پاپ به اندیشمند فرانسوی دومنیک ولتون چنین می‌گوید: اعمال خشونت به نام خدا گناهی نابخشودنی است. خداوند عز و جل امکان ندارد خشونت کور را به هرشکل بپذیرد. خدواند محبت است و بخشش. خشونت و خدا دو خط موازی‌اند که به هم نمی‌رسند. به معنایی دیگر، امکان ندارد دین خشونت را توجیه کند، اگر آن را به درستی درک کنیم و وقتی که گفت‌وگو کننده در اعتراض به او می‌گوید: اما این همان چیزی است که دقیقاً در خاورمیانه به دست گروه‌های تندرو اتفاق می‌افتد؟ آنها خشونت را حلال بلکه مقدس و حتی واجب و لازم و ضروری می‌داند؟ اینجا پاپ به او می‌گوید: درست است، حق با توست. و به همین دلیل برادران مسلمانم را نصیحت می‌کنم متون‌شان را در پرتو حال حاضر و علم معاصر بازخوانی کنند. آنها را نصیحت می‌کنم روشمندی نقد تاریخی را بر متون مقدس خود عملی کنند همانگونه که  ما با متون و کتاب‌های مقدس خود کردیم. وگرنه هرگز از بن بست بیرون نمی‌آییم. متن‌ها و فتواهای لاهوتی وجود دارند که خشونت را مجاز و حلال و مباح می‌سازد بلکه آن را مقدس می‌شمارد! باید با آنها رودر رو بشویم. و پاپ درست گفت. به نظر من این مشکل دوران است. این همانی است که عراق را طی بیست سال اخیر به خون کشید؛ از ابومصعب الزرقاوی تا داعشی‌های کنونی. اصل بلا در اینجا نهفته است. انگشت بر زخم گذاشت. و در نتیجه برعکس گمان و خیال ما مسئله سیاسی سطحی نیست. وگرنه مسئله ساده بود. و بسیار خطرناک‌تر است: در درجه اول دینی و لاهوتی است. به همین دلیل بسیاری از فرهنگیان عرب تا به اینجا می‌رسند، با خواری پاپس می‌کشند.

تنها برای توضیح این مسئله و نه بیشتر، از علم اصول بخش تطبیقی آن را ترجیح می‌دهم. به این دلیل که تا زمانی که ما درون یک میراث، بسته مانده باشیم یا در یک مذهب واحد منزوی شده‌ایم نمی‌توانیم چیزی بفهمیم. شایسته است به مسائل از منظری وسیع و گسترده بنگریم. تطبیق اساس فهم و نگاه است. و چیزها با ضد خود مشخص می‌شوند. در اینجا خود پاپ به ما کمک می‌کند. درجایی دیگر از این کتاب ارزشمند لذت‌بخش می‌گوید: وقتی کودک خردسالی بودم به ما می‌گفتند، پروتستانت‌ها به جهنم می‌روند. همه‌شان از اول تا آخرشان(پاپ جلوی گفت‌وگو کننده از خنده می‌ترکد و بعد با هم می‌خندند). چون ما کاتولیک‌ها پروتستانت‌ها را به عنوان زندیق و بی دین منحرف از راه راست می‌پنداشتیم؛ یعنی از مسیحیت حقیقی یا درست. اعتقاد قوی و قطعی داشتیم که بیشتر از یک مذهب درست یا فرقه نجات یافته در مسیحیت وجود ندارد: فرقه کاتولیک. تا سال 1940-1942 یعنی درزمانی که من تنها 4 یا 5سال سن داشتم باور ما این بود. بعد تغییر کردیم و متحول شدیم و دیگر کسی را از نعمت خدا محروم نمی‌کردیم. از عقیده تکفیر دست کشیدیم پس از آنکه مجمع دوم واتیکان دست به نوسازی عالی لاهوت زد و تقارب لاهوتی میان دیگر مذاهب مسیحی بلکه حتی با مسلمانان و دیگر ادیان جهان به وجود آورد. در این حالت مسیحیت پس از یک درگیری طولانی با خود و مدرنیته آشتی کرد.

و اکنون این پرسش را مطرح می‌کنم: پاپ درباره مسیحیت صحبت می‌کند یا درباره اسلام؟ در حقیقت کلامش با یک تفاوت اساسی کاملاً بر اسلام قابل انطباق است؛ و آن اینکه آنها لاهوت تکفیری را به طور کامل کنار گذاشتند و لاهوت روشنگرانه را در پیش گرفتند درحالی که ما هنوز به لاهوت تکفیری چنگ زده‌ایم و جایگزینی برای آن نمی‌پذیریم. بلکه حتی نمی‌توانیم از آن جد اشویم. ما در درون آن زندانی هستیم و با رشته‌های درهم پیچیده از هرطرف گرفتاریم. و بیشتر از این: ما اوج لذت از این بسته بودن لاهوتی در قفس طلایی را می‌بریم. چرا؟ چون به ما احساس متفاوت بودن و برتری داشتن بر دیگر ادیان جهان و همه ملت‌های کره خاکی را می‌بخشد. آرامش و سکینه را برای ما تأمین می‌کند بلکه این احساس را به ما می‌بخشد که به تنهایی وارد بهشت می‌شویم و سه چهارم دیگر جمعیت کره زمین به جهنم می‌روند. ما تنها مؤمن هستیم و همه دیگران کافراند. چه احساس زیبایی! چقدر قوی! نمی‌توانیم انفجارهایی که عراق را به دست الزرقاوی و بعد از او به خاک و خون کشید بفهمیم مگر اینکه لاهوت تکفیری و فتواهای معروف را مد نظر داشته باشیم. و به همین دلیل؛ می‌گویم، مسئله لاهوتی است پیش از آنکه سیاسی باشد یا می‌توان گفت، لاهوتی-سیاسی است اگر اصطلاح اسپینوزا را به عاریت بگیریم. موضوعی که اکنون مشرق عربی را منفجر و نابود می‌کند، همان لاهوت سیاسی تکفیری تاریکی‌گراست. نقطه سر سطر. آنچه  بهارعربی را پا به‌زا کرد که در ابتدا انرژی آزادی‌بخش حقیقی داشت، مصادره آن از سوی تاریک اندیشان اخوان المسلمینی بود. اینگونه به جای آنکه ما را به پیش پرتاب کند ما را چندین قرن به عقب برد. فرقه‌گرایی و گرایش‌های مذهبی در طول حیات خود چنین قبراق نشد که اکنون شده است. حتی در قرون وسطی سبک بارتر بود. با این حال نیمه فرهنگیان عرب براین گفته پافشاری می‌کنند که مشکل دینی یا فرقه‌ای در جهان عرب وجود ندارد! خوشبختانه پاپ فرهیخته و در آرژانتین با عرب‌ها اختلاط داشته و خوب می‌داند مشکل و درد بزرگ کجاست. و به همین دلیل سفرش در عراق و سراسر منطقه با استقبال مواجه شد. او طبیبی است که زخم‌ها را درمان می‌کند. علاوه برآن او فردی پر از نیت‌های پاک و واقعاً خیرخواه است.

نشست معنوی که در نجف اشرف او را درکنار آیت الله علی سیستانی نشاند، تاج‌گذاری بر همه اینهاست. خطاب این نشست علیه «داعش» و جریان‌های تندرو و تاریکی‌گراست که ازسال 2014 و تا 2017 و زمان فروپاشی خلافت سیاه به عراق هجوم آوردند. و ما می‌دانیم فتوای مشهور سیستانی در ماه ژوئن سال 2014 بود که مانع از گسترش داعش شد که پاپ آن گروه را وحشی بربری و بی منطق خواند. فتوای مبارکی است که روند تاریخ را تغییر داد. اینگونه می‌بینیم که دین می‌تواند در راه خیر به کارگرفته شود(سیستانی) یا در راه شر(داعش). و این را پاپ بیشتر از هرکسی می‌فهمد. همچنانکه می‌داند جنگ کنونی تنها در عراق جریان ندارد بلکه همه منطقه است و میان دو فهم از دین است: مفهوم همزیستی انسانی و با تسامح و مفهوم تکفیری «داعشی» متعصب. اولی بر وحدت ملی و امکان همزیستی محافظت می‌کند، درحالی که دومی آن را تکه‌پاره می‌کند و همزیستی را جهنمی غیرقابل تحمل می‌سازد!



سیب‌هایی که کریستوفر نولان در «اودیسه» پرتاب کرد

كريستوفر نولان
كريستوفر نولان
TT

سیب‌هایی که کریستوفر نولان در «اودیسه» پرتاب کرد

كريستوفر نولان
كريستوفر نولان

فیلم «اودیسه» کریستوفر نولان دیگر فقط یک بلاک‌باستر (blockbuster) نیست، بلکه با سرعتی خیره‌کننده به یک «بلاک‌باستر شبکه‌های اجتماعی / social-media blockbuster» تبدیل شده است؛ چراکه با هجوم به فضای سایبری، بر رسانه‌های اجتماعی سلطه یافته است. افرادی بی‌شمار در آنجا به هم می‌رسند و با صدا، نوشته و ویدئوهای خود به یکدیگر تنه می‌زنند و هر یک می‌کوشد جایی برای نظر یا نقد خود پیدا کند.
حجم انبوهی از دیدگاه‌ها و اظهارنظرها، جملات تحسین یا نارضایتی، وجود دارد. من استدلال می‌کنم که نولان در فیلم خود برخی از عواملی را که چنین واکنش‌هایی را برمی‌انگیزند و موجب طرح آنها یا برخی از آنها می‌شوند، گنجانده است؛ یا به تعبیر مجازی، عمداً یا ناخواسته، آنچه را من «سیب‌های جدل» می‌نامم در فیلمش پرتاب کرده است؛ ایده‌ای که آن را از اسطوره یونانی و داستان اریس، الهه اختلاف و نزاع، و سیب طلایی او، یعنی «سیب نفاق / apple of discord»، وام گرفته‌ام؛ سیبی که بنا بر اسطوره، علت ریشه‌ای شعله‌ور شدن آتش جنگ تروا بود.

صحنه‌ای از فیلم

اریس به عروسی هجوم می‌برد و سیب را پرتاب می‌کند

اریس به عروسی پلیوس و تتیس دعوت نشده بود؛ ازاین‌رو خشمگین آمد و سیب طلایی‌ای را که روی آن نوشته شده بود «برای زیباترین»، در میان جشن پرتاب کرد. الهه‌ها بر سر آن به تکاپو افتادند و هر یک می‌خواست آن را از آن خود کند، زیرا معتقد بود زیباترین است. سرانجام نزاع میان سه الهه، هرا، آتنا و آفرودیت، باقی ماند. چون هیچ‌یک از خدایان حاضر نشدند میان آنها داوری کنند، زئوس هرمس را نزد شاهزاده تروایی، پاریس، فرستاد تا او را متقاعد کند که داور میان این مدعیان باشد. پاریس آمد و جانب آفرودیت را گرفت و حکم داد که او زیباترین است؛ زیرا آفرودیت به او وعده داده بود عشق زیباترین زن جهان، هلن، همسر منلائوس، پادشاه اسپارت، را نصیبش کند. و از اسپارت بود که فرار بزرگ به سوی تروا آغاز شد.

سیب غیاب یونانیان

خالی بودن فهرست بازیگران «اودیسه» از هر بازیگر یونانی، به «سیبی برای جدل» تبدیل شده است که انتقادهایی را متوجه فیلمی کرده که ترجمه سینمایی یک حماسه منظوم یونانی است، اما در میان بازیگران متعدد از نظر نژاد و هویت، هیچ مرد یا زن یونانی در آن حضور ندارد. آیا نولان عمداً خواسته است این موضوع مایه جدل شود؟ پاسخ به این پرسش دشوار است و نمی‌توان آن را نه تأیید کرد و نه رد. اما آنچه مسلم است این است که غیبت یونانی‌ها در فیلم سهوی نبوده است. همچنین نیازی به تأکید ندارد که نولان در افزودن یا نیفزودن یک بازیگر یونانی آزاد بوده است. حضور نداشتن یک یونانی در «اودیسه» نه توهینی است و نه اهانتی به یونان و یونانیان. حضور یک بازیگر یونانی ممکن بود چیز مهمی به فیلم نیفزاید و حتی ممکن بود حضور او توجه تماشاگر را جلب نکند، چه رسد به اینکه در خاطرش بماند؛ چنان‌که درباره برخی از کسانی که حضورشان در شکل‌گیری تنوع نژادی و هویتی فیلم نقش داشته، چنین اتفاقی افتاده است. انتقاد از «اودیسه» به دلیل این غیبت شاید چیزی بیش از نقد برای نقد نباشد؛ نقدی با هدف ایجاد خدشه‌ای در تصویر فیلم یا کارگردان آن.
همان‌طور که ضروری نیست یک بازیگر یونانی در «اودیسه» حضور داشته باشد، مثلاً از یک کارگردان آمریکایی نیز انتظار نمی‌رود هنگام اقتباس یا ترجمه یک رمان سعودی برای پرده سینما، حتماً از بازیگران و بازیگران زن سعودی استفاده کند؛ یا وقتی فیلمی خارجی را که در کشور خودِ آن فیلم ساخته شده، بازسازی (remake) می‌کند، از بازیگران خارجی استفاده کند.

صحنه‌ای از فیلم

سیب تحول؛ جذاب و سرگرم‌کننده

الیوت پیج، بازیگر ترنس‌جندر، دومین سیب جدلی است که نولان در «اودیسه» پرتاب کرده است؛ یا شاید هم آن را با قصد برانگیختن جنجال پرتاب نکرده باشد. اما رسانه‌های راست‌گرای محافظه‌کار، حضور او را به سیب جدلی تبدیل کردند و پیش از اکران فیلم، به دلیل شایعاتی مبنی بر اینکه او نقش آشیل، قهرمان اسطوره‌ای، را بازی خواهد کرد، گردبادی از جنجال به راه انداختند. انتقادها در شبکه‌های اجتماعی با شدت و خشونت مطرح شد و حتی پس از اکران فیلم نیز ادامه یافت؛ زمانی که مشخص شد او نقش سرباز «سینون» را بازی می‌کند. منتقدان به هویت جنسیتی «transgender» و جثه کوچک او استناد می‌کردند.
در هر دو حالت، پیج سیبی برای جدل است که اشتهای نوشتن درباره رابطه تحول و دگرگونی با «اودیسه»، با کارگردان و با هزاران تماشاگر را تحریک می‌کند. اگر تحول/دگرگونی در کار نبود، «اودیسه» به فیلمی تبدیل نمی‌شد که تماشاگران سالن‌های سینما را پر کنند و این سیل عظیم از اظهارنظرها نیز جاری نمی‌شد. اساساً ساخت این فیلم، هم در ایده و هم در اجرا، بر تبدیل (transformation) حماسه منظوم «اودیسه» به یک حماسه سینمایی استوار بوده است.

دگرگونی کارگردان و تماشاگران

این تبدیل یا دگرگونی تنها متن حماسه را دربرنگرفته، بلکه خود کارگردان، نولان، را نیز درگیر کرده است. نولان در جریان کار خود، چه در قالب اقتباس، چه تبدیل و چه ترجمه، به یک یونانی تبدیل شده است؛ یا بهتر بگویم، به چیزی شبیه نمایشنامه‌نویسان یونان باستان، همچون سوفوکل، آیسخولوس و اوریپید، پیشگامانی که داستان‌هایی از میراث اسطوره‌ای یونان را به تراژدی تبدیل کردند. برای مثال، تراژدی «اودیپ شهریار» از خیال سوفوکل زاده نشده بود؛ این داستان یک اسطوره بود که سوفوکل آن را به‌صورت دراماتیک پرداخت و به نمایشنامه تبدیل کرد. آیسخولوس نیز همین کار را در نمایشنامه «آگاممنون» انجام داد. نولان نیز در «اودیسه» هومر کاری مشابه آنان انجام داده است؛ حماسه‌ای که خود نیز حاصل تبدیل و اقتباس است.
نولان تنها کسی نبود که در این دگرگونی به یک یونانی یا شبیه یونانی تبدیل شد. بسیاری از کسانی که فیلم را دیدند نیز چنین شدند؛ کسانی که پیش از آنکه نولان به فکر ساخت فیلمی بر اساس «اودیسه» بیفتد، آن را خوانده بودند، یا آن را تدریس کرده یا آموخته بودند، یا پیش از اکران فیلم به کتاب‌فروشی‌ها هجوم بردند تا آن را بخرند و بخوانند. آنان نیز به‌صورت مجازی به یونانی تبدیل شدند.
یونانیان باستان برای تماشای تراژدی‌های سوفوکل، آیسخولوس و اوریپید به تئاتر می‌رفتند و داستان‌های آنها را از بر بودند؛ زیرا این آثار از میراث اسطوره‌ای خودشان الهام گرفته بودند. بنابراین رفتن آنان به تئاتر برای دیدن اینکه چه اتفاقی می‌افتد نبود، بلکه برای دیدن اینکه چگونه اتفاق می‌افتد بود؛ اینکه هر یک از این نمایشنامه‌نویسان چگونه «محتوایی» را که از توده اسطوره‌ها جدا کرده بود، تفسیر و نمایشی می‌کرد و چگونه برخی جزئیات یا شخصیت‌ها و ترتیب رویدادها را تغییر می‌داد یا به آنها چیزی می‌افزود.
این حجم عظیم از اظهارنظرهایی که شبکه‌های اجتماعی را پر کرده‌اند، نشان می‌دهد که بسیاری از تماشاگران «اودیسه» مانند تماشاگران یونان باستان بوده‌اند؛ آنها از مشاهده «چگونگی» پرداخت سینمایی روایت، به اندازه دنبال کردن رویدادها و شاید حتی بیشتر از آن لذت برده‌اند.

پیج در فیلمی مناسب

شگفت‌آور است که نولان را به خاطر انتخاب یک بازیگر ترنس مورد انتقاد قرار دهند. به نظر من، پیج انتخابی مناسب برای حضور در فیلمی است که مضمون مهم آن تحول/دگرگونی است؛ افزون بر اینکه تحول، مضمونی است که در اسطوره‌های یونانی، این گنجینه دگرگونی‌های دائمی و موقت، بارها تکرار می‌شود.
در فیلم، مضمون تبدیل/دگرگونی در صحنه سیرسه و تبدیل همراهان اودیسئوس به خوک‌ها تجسم می‌یابد. اما در حماسه «اودیسه»، خدای دگرگونی‌ها، پروتئوس (Proteus)، نیز ظاهر می‌شود؛ خدای دریای کوچکی که از پوزیدون مقام پایین‌تری دارد و تحت فرمان اوست. پوزیدون به او توانایی گفتن حقیقت و تغییر شکل را داده بود. او در کتاب چهارم «اودیسه» ــ کتاب منلائوس و هلن ــ ظاهر می‌شود.
صفت انگلیسی «پروتئانی / Protean» از نام او گرفته شده و به معنای برخوردار از مهارت‌ها و توانایی‌های متعدد، متحول و متغیر، قادر به پذیرفتن شکل‌های متعدد و متفاوت، و برخوردار از انعطاف‌پذیری و توانایی سازگاری است. من مقاله‌ام با عنوان «غازي القصيبي/ الغازيون القصيبيون: الذات البروتية وإشكالية كتابة السيرة الكاملة» را با نوشتن درباره او آغاز کردم (الراوي، شماره ۲۱، سپتامبر ۲۰۰۹).

آشیل دوشیزه‌ای که از جنگ می‌گریزد

جالب اینکه انتقاد از فیلم بر اساس شایعه بازی کردن نقش آشیل توسط پیج، خود نوعی تناقض را شکل می‌دهد؛ زیرا به نظر می‌رسد منتقدان نخوانده یا نشنیده‌اند که آشیل در اسطوره چگونه تلاش کرد از پیوستن به ائتلاف سپاهیان یونانی، پیش از حرکت آنها به سوی تروا، فرار کند: او با تبدیل شدن به یک «مبدل‌پوش / transvestite» و شبیه کردن خود به زنان، در کاخ شاه لیکومدس پنهان شد.
او در میان دوشیزگان زندگی کرد تا اینکه اودیسئوس هنگامی که به مخفیگاهش آمد، راز او را برملا کرد. اودیسئوس خود را به شکل دستفروشی درآورده بود که زیورآلات زنانه، شمشیر و خنجر می‌فروخت. در حالی که دوشیزگان به بررسی زیورآلات مشغول شدند، آشیل به شمشیرها و خنجرها پرداخت؛ نمادهای مردانگی و نرینگی، «Phallic Symbols»، و انگشتانش را بر تیغه آنها کشید. به این ترتیب، خودش خودش را لو داد (ادیت همیلتون، «اسطوره‌شناسی»، صص. ۱۸۱ ــ ۱۸۲).
تحول مضمونی تکرارشونده در اسطوره‌شناسی یونان است. بنابراین وقتی یک فرد ترنس در فیلمی مانند «اودیسه» حضور پیدا می‌کند، در جای مناسبی قرار گرفته است و در کلیت بافت اسطوره‌شناسی بیگانه نیست، فارغ از اینکه چه نقشی بر عهده داشته باشد.

سیبی که تعلیق ناباوری را متوقف کرد

هلن در یکی از روایت‌ها حاصل تجاوز خدای زئوس به لدا ــ و در روایتی دیگر به نمسیس ــ است؛ زئوس برای رسیدن به او به قو تبدیل شد تا آتش میل خود را فروبنشاند. این یک «حقیقت تخیلی / fictional truth» در یک روایت تخیلی است که لذت بردن از آن و تعامل با آن، مستلزم «تعلیق ناباوری / suspension of disbelief» است.
این همان اتفاقی است که هنگام خواندن داستان‌ها، رمان‌ها و اسطوره‌ها یا تماشای نمایش‌ها و فیلم‌ها رخ می‌دهد؛ حتی هنگامی که داستان‌ها نهایت خیال‌پردازی و شگفتی را در خود دارند. این روند از زمانی که توانایی آفرینش تخیلی در انسان پدیدار شد، همواره ادامه داشته است.
در طول تاریخ اسطوره یونانی، مردم داستان هلن را که از تخم بیرون آمد، باور کردند و پذیرفتند و باور کردند که او زیباترین زن جهان است. اما سیاه‌پوست بودن هلن/لوپیتا نیونگو در «اودیسه»، «تعلیق ناباوری» را در کسانی که به نوعی گرفتار نژادپرستی هستند، مختل کرد. آنان خواستار دقت تاریخی شدند؛ در فیلمی که بر اساس حماسه‌ای ساخته شده که خود، تخیل در دل تخیل است.
هلن سیاه‌پوست، سیب جدلی‌ای است که نولان آگاهانه آن را در فیلم خود پرتاب کرده و از آزادی خود در تفسیر و روایت داستان، ترتیب دادن رویدادهای آن و حذف و افزودن به آن بر اساس دیدگاه خلاقانه خودش استفاده کرده است. اما به نظر می‌رسد انتظار نداشت که در ذهن برخی تماشاگران، تصویری از هلن و خواهرش شکل بگیرد که از خدشه نژادپرستی در امان نماند.
اشاره‌هایی به کلیشه قدیمی زن سیاه‌پوست در فرهنگ غربی، از تقابل و هم‌نشینی (juxtaposition) تصویر هلن سیاه‌پوست ــ زن خیانتکاری که با پشیمانی عذرخواهی می‌کند، فریبنده‌ای مرگبار (la femme fatale) که سبب مرگ هزاران نفر شده است ــ با تصویر پنه‌لوپه، زن سفیدپوست، نماد وفاداری و نمونه «فرشته در خانه»، شکل می‌گیرد.

نویسنده و منتقد سعودی


«اودیسه» احیاگر فیلم‌های عصر طلایی سینمای تاریخی

نمایی از فیلم «هلن تروا» (برادران وارنر)
نمایی از فیلم «هلن تروا» (برادران وارنر)
TT

«اودیسه» احیاگر فیلم‌های عصر طلایی سینمای تاریخی

نمایی از فیلم «هلن تروا» (برادران وارنر)
نمایی از فیلم «هلن تروا» (برادران وارنر)

موفقیت فیلم «اودیسه» ساخته کریستوفر نولان را می‌توان در این دانست که بار دیگر دوران فیلم‌های حماسی ـ تاریخی را زنده کرده است؛ دورانی که اوج شکوفایی آن به دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی بازمی‌گردد. این فیلم، گونه‌ای از آثار سینمایی را پیش روی تماشاگران امروز قرار می‌دهد که دیگر به‌ندرت ساخته می‌شوند و در سال‌های اخیر عمدتاً در آثار تاریخی ریدلی اسکات، از «گلادیاتور» (۲۰۰۰) و «قلمرو بهشت» (۲۰۰۵) گرفته تا «ناپلئون» (۲۰۲۳) و «گلادیاتور ۲» (۲۰۲۴)، می‌توان نمونه‌هایی از آن را دید.
اما فیلم‌های حماسی تاریخی، به‌ویژه آن دسته که رخدادهایشان در حوزه دریای مدیترانه و در بستر تمدن‌های مصر باستان، یونان و روم می‌گذرد، نه‌تنها بیش از دیگر آثار به آنچه نولان ارائه کرده نزدیک‌اند، بلکه همواره از جمله فیلم‌هایی بوده‌اند که ساختشان مستلزم هماهنگی گسترده میان طراحی صحنه، دکور، لباس، سیاهی‌لشکر و دیگر جزئیات فنی مرتبط با بازآفرینی تاریخ بوده است؛ آثاری که می‌کوشند جهانی را که رویدادهایش حدود سه هزار سال پیش رخ داده، برای نسل‌های امروز بازسازی کنند.

الیزابت تیلور در «کلئوپاترا» (توئنتیث سنچری فاکس)

موفقیتی محدود

به این نوع سینما، «فیلم‌های شمشیر و صندل» (Sword-and-Sandal) می‌گفتند؛ زیرا قهرمانان شمشیر به دست داشتند و کفش‌هایشان صندل بود، همان‌گونه که مقتضیات دوره تاریخی اقتضا می‌کرد. با این حال، درون‌مایه اصلی این آثار همواره نبرد میان افراد، ارتش‌ها و امپراتوری‌ها بود. این کشمکش‌ها هم در قلعه‌ها و کاخ‌ها جریان داشت و هم در دشت‌های باز و سواحل دریای مدیترانه.
در سال ۱۹۵۳، جوزف ال. منکیه‌ویچ ساخت نسخه سینمایی نمایشنامه «ژولیوس سزار» (Julius Caesar) اثر ویلیام شکسپیر را آغاز کرد. او تنها فیلمساز آمریکایی علاقه‌مند به ساخت این اثر نبود؛ پیش از او اورسن ولز نیز چنین سودایی در سر داشت. اما حمایت استودیوی مترو گلدوین مایر از پروژه منکیه‌ویچ به آرزوهای ولز پایان داد و او بعدها به سراغ دیگر آثار شکسپیر رفت.
سال بعد، مایکل کورتیز، کارگردان نامدار «کازابلانکا»، با خوشحالی پیشنهاد استودیوی توئنتیث سنچری فاکس را برای ساخت «مصری» (The Egyptian) پذیرفت؛ فیلمی که با صحنه‌ای آغاز می‌شود که یادآور داستان حضرت موسی است. مارلون براندو ابتدا بازی در نقش اصلی را پذیرفت، اما بعد انصراف داد و دلیلش را نیاز به درمان پزشکی اعلام کرد. او بعدها اعتراف کرد که از حضور برخی دیگر از بازیگران فیلم رضایت نداشته است. در نهایت، ویکتور ماتیور، با سبکی کاملاً متفاوت با براندو، جای او را در نقش اصلی گرفت.

کریستوفر پلامر در میان جنگجویانش در «سقوط امپراتوری روم» (پارامونت)

داستانی بسیار پرهزینه

«مصری» تنها موفقیتی محدود به دست آورد، اما این امر اشتیاق هالیوود برای تولید آثار مشابه را کاهش نداد. رابرت وایز در سال ۱۹۵۶ فیلم «هلن تروا» (Helen of Troy) را بر اساس «ایلیاد» هومر ساخت. استودیوی وارنر حقوق این پروژه را از تهیه‌کنندگان ایتالیایی، کارلو پونتی و دینو د لائورنتیس، خرید و نقش‌های اصلی را به روسانا پودستا، جک سرناس و بازیگر تئاتر، سدریک هاردویک، سپرد. بریژیت باردو نیز نخستین حضور سینمایی خود را در همین فیلم تجربه کرد.
«هلن تروا» فیلمی است که از نظر عناصر دراماتیک غنی است و صحنه‌های نبرد و حضور انبوه سیاهی‌لشکرها با دقت طراحی و اجرا شده‌اند. اما از نظر بیان دیالوگ‌ها ضعف دارد، زیرا برخی از بازیگران تسلط کافی به زبان انگلیسی نداشتند و همین امر باعث شد بازی سدریک هاردویک بیش از دیگران بدرخشد.
پس از آن نوبت به «کلئوپاترا» رسید؛ فیلمی که به دلیل هزینه‌های سرسام‌آورش تا آستانه ورشکستگی استودیوی فاکس پیش رفت و با مشکلات متعدد دیگری نیز روبه‌رو شد.
ساخت «کلئوپاترا» را روبن مامولیان آغاز کرد، اما در نهایت جوزف ال. منکیه‌ویچ آن را به پایان رساند. الیزابت تیلور، ریچارد برتون و رکس هریسون بازیگران اصلی آن بودند. بودجه فیلم به ۴۴ میلیون دلار رسید؛ رقمی که معادل حدود ۴۱۱ میلیون دلار امروز است. افزون بر این، فیلمبرداری سه سال به طول انجامید؛ پروژه‌ای که از ۱۹۶۰ آغاز شد و در ۱۹۶۳ پایان یافت. اختلافات فراوان در جریان تولید نیز سرانجام به شکست تجاری بزرگی انجامید.
فیلم «اسکندر کبیر» ساخته رابرت راسن، با بازی ریچارد برتون و کلر بلوم، نیز شایان توجه است؛ اثری که ۴۸ سال پیش از نسخه «الکساندر» ساخته الیور استون تولید شد. داستان، همان روایت آشنای فرمانده یونانی است که رؤیای فتح جهان در شرق و جنوب سرزمین خود را در سر داشت. فیلم در اسپانیا و با حضور حدود شش هزار سیاهی‌لشکر فیلمبرداری شد.
راسن در این فیلم با مهارت از فرمت «سینماسکوپ» بهره گرفت و جمعیت عظیم سیاهی‌لشکرها را در صحنه‌های نبرد به‌خوبی به کار گرفت، اما مانند بسیاری دیگر از آثار این ژانر، بخش دراماتیک فیلم چندان درخشان از کار درنیامد.
فیلم‌های حماسی تاریخی که در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به اوج رسیدند، بار دیگر به صحنه بازگشته‌اند.

بازگشت یک ژانر

شکست «کلئوپاترا» مانع تولید دیگر آثار حماسی در دهه ۱۹۶۰ نشد. از جمله این فیلم‌ها می‌توان به «فایدرا» ساخته ژول داسن (۱۹۶۲)، «اسپارتاکوس» ساخته استنلی کوبریک (۱۹۶۰) و «سقوط امپراتوری روم» ساخته آنتونی مان اشاره کرد. پس از آن، هالیوود با فاصله‌های زمانی بیشتر، دوباره به تولید این گونه فیلم‌ها روی آورد.
دو فیلم آخر این فهرست، از بهترین آثار این ژانر به شمار می‌روند. «اسپارتاکوس» با پرداختن به بردگان میدان‌های نبرد روم و فریاد آزادی آنان، همراه با بازی درخشان کرک داگلاس، جایگاهی ممتاز یافت. «سقوط امپراتوری روم» نیز با نگاهی عمیق، زندگی دربار روم را در سال‌های پیش از فروپاشی آن به تصویر کشید.
آنتونی مان پیش از ساخت این فیلم، کتاب ادوارد گیبون را مطالعه کرده بود و سپس با تهیه‌کننده ساموئل برونستون ــ که پیش‌تر در فیلم حماسی «ال سید» (El Cid) با او همکاری کرده بود ــ برای ساخت آن به توافق رسید. حاصل کار، درامی فراگیر و جدی بود؛ همانند «اسپارتاکوس».
این الگوی فیلمسازی در سال ۲۰۰۰ با ساخت «گلادیاتور» به کارگردانی ریدلی اسکات بار دیگر جان گرفت. اسکات سپس چندین فیلم تاریخی دیگر، از جمله «قلمرو بهشت»، «ناپلئون» و «گلادیاتور ۲» را نیز ساخت؛ آثاری که همگی گواه علاقه عمیق او به تاریخ و به سینمای پرده عریض‌اند.


اسطوره سینما آنتونی هاپکینز در «البحر الأحمر»: زندگی‌ام فراتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم

بازیگر بریتانیایی، آنتونی هاپکینز، روی صحنه جشنواره (عکس: ایمان الخطاف)
بازیگر بریتانیایی، آنتونی هاپکینز، روی صحنه جشنواره (عکس: ایمان الخطاف)
TT

اسطوره سینما آنتونی هاپکینز در «البحر الأحمر»: زندگی‌ام فراتر از آن چیزی بود که انتظار داشتم

بازیگر بریتانیایی، آنتونی هاپکینز، روی صحنه جشنواره (عکس: ایمان الخطاف)
بازیگر بریتانیایی، آنتونی هاپکینز، روی صحنه جشنواره (عکس: ایمان الخطاف)

پس از کارنامه‌ای سینمایی که نزدیک به شش دهه را در برگرفته است، اسطورهٔ بازیگری جهان، آنتونی هاپکینز، چهارشنبه‌شب در جشنوارهٔ فیلم دریای سرخ در جدّه روی صحنه رفت؛ تا گفت‌وگویی طولانی ارائه کند که آمیزه‌ای از طنز، فلسفه و خاطرات حرفه‌ای نادر بود. در طول یک ساعت کامل، هاپکینز—که وارد دههٔ نهم زندگی شده—با ذهنی هوشیار و آمادگی برای مرور مسیر حرفه‌ای خود ظاهر شد و از نگاهش به بازیگری، نوشتن، موسیقی و جزئیات شخصیت‌های ماندگاری که حافظهٔ سینما را ساخته‌اند، سخن گفت.
هاپکینز، برندهٔ دو اسکار بهترین بازیگر برای نقش‌هایش در «سکوت بره‌ها» (۱۹۹۱) و «پدر» (۲۰۲۰)، خطوط اصلی مسیر هنری خود را چنین ترسیم کرد: «زندگی‌ام بسیار فراتر از آن چیزی پیش رفت که انتظارش را داشتم. هنوز هم احساس می‌کنم شخص دیگری این مسیر را برایم نوشته است». این زبان شگفتی‌زدگی کلید فهم رابطهٔ او با هنر، انتخاب‌های بازیگری‌اش و حتی زندگی شخصی‌اش است.

هانیبال لکتر... نبوغ شر

شخصیت «هانیبال لکتر» یکی از برجسته‌ترین نقش‌های هاپکینز است. او در این گفت‌وگو به تفصیل دربارهٔ این شخصیت در «سکوت بره‌ها» صحبت کرد و خوانشی متفاوت از شیوهٔ ساخت نقش ارائه داد. هاپکینز توضیح داد که: «من تلاش نکردم شرّ را بفهمم؛ فقط سعی کردم یک ماشین بدون احساس را بازی کنم.»

شخصیت «هانیبال لکتر» یکی از قوی‌ترین شخصیت‌هایی است که هاپکینز در طول مسیر حرفه‌ای خود ارائه کرده است (IMDb)

او باور دارد جذابیت لکتر از آن‌جاست که همچون «مفیستوفیلس» (نامی برای شیطان)، نقاط ضعف انسان و عمق شکنندگی‌اش را می‌داند. او همچنین راز یکی از مشهورترین مؤلفه‌های نقش را فاش کرد: «اگر بدون پلک‌زدن به یک سگ یا گربه نگاه کنید... می‌ترسد. این قدرت چشم است». همان چیزی که پایهٔ «نگاه ثابت» ترسناک لکتر شد.

میان تاریخ و خیال

وقتی از او پرسیدند ترجیح می‌دهد شخصیت‌های تاریخی را بازی کند یا شخصیت‌های خیالی، پاسخی داد که توجه سالن را جلب کرد: «همهٔ شخصیت‌ها خیالی‌اند... ما هم خیالی هستیم!»
او توضیح داد که هنگام آماده‌سازی نقش‌ها، حتی در مورد شخصیتی پیچیده مثل ریچارد نیکسون، خود را در پژوهش‌های طولانی‌مدت غرق نمی‌کند: «کمی تحقیق می‌کنم، اما اطلاعات زیاد ذهن را شلوغ می‌کند. مغز باید از آشوب خالی باشد.»
از نظر او بازی در نقش یک شخصیت تاریخی، بازآفرینی است، نه بازتولید واقعیت: «نیکسون من، نیکسون واقعی نیست... او نسخهٔ الیور استون است.»
او سپس خاطره‌ای طنزآمیز از روز تست گریم نقش نیکسون تعریف کرد؛ روزی که تیم گریم برایش بینی مصنوعی گذاشت، اما پس از برداشتن آن، ناگهان خطوط چهره نیکسون را در آینه دید و گفت: «یک کلاه، یک کفش، یک ضربهٔ کوچک گریم... کافی است تا ناگهان وارد روح شخصیت شوی.»

آنتونی هاپکینز در نمایی از «سکوت بره‌ها»

ترس... سایهٔ بازیگر و سوخت او

محور قوی‌تر سخنان هوبکنز دربارهٔ «ترس» بود؛ جایی که بی‌درنگ توجه‌ها را جلب کرد که چگونه این اسطورهٔ سینما و دارندهٔ نشان امپراتوری بریتانیا (CBE) می‌گوید: «ترس از شکست تمام زندگی‌ام همراهم بوده است، اما روبه‌رو شدن با آن در نتیجهٔ سلسله‌ای از حمایت‌ها و هل‌دادن‌هایی بود که از سوی کارگردانان و بازیگرانی که کنارم بودند دریافت کردم.» او داستانی تأثیرگذار دربارهٔ یکی از بازیگران آمریکایی تعریف کرد که هنگام تمرین‌های فیلم «نیکسون» تلاش کرده بود او را خرد کند. هابکینز می‌گوید به اولیور استون مراجعه کرد و خواست که از فیلم کنار گذاشته شود، زیرا احساس نمی‌کرد که توانایی ایفای نقش را دارد. پاسخ قاطع استون این بود: «تو هیچ جا نخواهی رفت. این نقش را بازی می‌کنی... چه تبدیل به موفقیت شود، چه یک شکست تمام‌عیار.»
هاپکینز ، یکی از مشهورترین و پربارترین بازیگران بریتانیایی در پاسخ به پرسشی از یکی از حاضران دربارهٔ راه رهایی از ترس در فرهنگ‌های محافظه‌کار، یکی از صریح‌ترین پاسخ‌هایش را داد: «وقتی بچه هستیم همیشه احمق به نظر می‌رسیم... بعد بزرگ می‌شویم و تجربه‌های احمقانه و خطرناک می‌کنیم... این زندگی است!» و ادامه داد: «نمی‌توانید از کودک بخواهید حرکت نکند یا حرف نزند... باید جرئت کنید کارها را انجام دهید... حتی اگر مردم به شما بخندند.»

آنتونی هوبکنز (جشنواره)

 

موسیقی... عشق نخست

در محور دیگری، هاپکینز دربارهٔ شیفتگی‌اش به موسیقی سخن گفت؛ هنری که به روح او نزدیک‌تر است. او توضیح داد که همسرش نخستین مشوق ورودش به این حوزه بوده و برای مخاطبان تعریف کرد که همسرش او را به نوشتن، آهنگ‌سازی و نقاشی تشویق کرده، با اینکه خود او به توانایی‌اش در هیچ‌یک از این مهارت‌ها باور نداشت. تا اینکه ارکسترهای جهانی، آثار او را در ریاض در سال ۲۰۲۳ نواختند. او با اشاره به شوپنهاور گفت: «موسیقی فراتر از تجربهٔ انسانی است... نمی‌توان آن را با کلمات بیان کرد.»
تماشاگران پس از پایان نشست با تصویر تازه‌ای از هاپکینز سالن را ترک کردند: فقط بازیگر نابغه‌ای نیست که «هانیبال لکتر»، «نیکسون» و «اودین» را آفریده؛ بلکه حکیمی است که زندگی، هنر و موسیقی را با شفافیتی شگفت‌آور تأمل می‌کند؛ نشستی که ترکیبی از طنز، فلسفه و سرکشی بود و با تشویق طولانی برای مردی به پایان رسید که از مرز شهرت عبور کرده و به مرحله‌ای آرام‌تر و عمیق‌تر رسیده؛ مرحله‌ای که خود او آن را «معجزهٔ بودن» می‌نامد.