هنریش هاینه؛ شعر و عشق

نقش مثبتی در نزدیک ساختن ملت‌های اروپایی به همدیگر بازی کرد که تعصب ملی داشتند

هنریش هاینه؛ شعر و عشق
TT

هنریش هاینه؛ شعر و عشق

هنریش هاینه؛ شعر و عشق

هنریش ماینه شاعر، سال 1797 در دوسلدروف آلمان متولد شد و سال 1856 درسن شصت سالگی فلج و غریب در پاریس درگذشت. چون از اقلیت یهودی بود به فلسفه روشنگری جهانی امیدهای بزرگی بست و بسیار از وابستگی دینی‌اش فاصله گرفت بلکه تلاش کرد به طور کامل آن را محو سازد تا در زمینه مشترک وسیعی با دیگران گردآید که همه را فراگیرد. این همان کاری است که معاصرش کارل مارکس انجام داد. مارکس نیز از یک خانواده یهودی بود، اما پیش از تولد او دینش را تغییر داده و مسیحی پروتستانت شده بود. مشخص است که مارکس به طور کامل از فرقه‌گرایی رها شده و از اقلیت‌ها خواست گرفتار انزوا نشوند بلکه رو به گشایش به عناصر پیشرفت آزاد در نزد اکثریت و تلاش با آنها برای دوره روشنگری جدید بیاورند که درآن همه در حقوق و مسئولیت‌ها در برابر حاکمیت قانون و نهادها مساوی‌اند. و این همان اتفاقی است که یک یا دونسل پس از مرگ هاینه و مارکس درآلمان اتفاق افتاد. و اکنون نظام شهروندی مساوی درسراسر اروپای مدرن رسوخ پیدا کرده. دیگر یک آلمانی وقتی برای اولین بار و به طور تصادفی با یک آلمانی دیگر در یک کشور بیگانه برخورد می‌کند از خود نمی‌پرسد: آیا او کاتولیک است یا پروتستانت؟ او هم مذهب من است یا نه؟ بلکه آنچه برایش مهم است اینکه مانند او به زبان آلمانی سخن می‌گوید و به میراث طویل و عریضش وابسته است. اما فرقه یا مذهبش آخرین چیزی است که به آن فکرمی‌کند. سال 1871 هنریش هاینه تصمیم گرفت آلمان را ترک کند و درپاریس پایتخت تمدن و فرهنگ اروپایی درآن زمان ساکن بشود. چه کسی عاشق پاریس نمی‌شود و دوست ندارد یک زمانی مقیم آن شود، همان کاری که همینگوی، جویس، بکت و ده‌ها مبدع دیگر کردند؟ پاریس برای نفس کشیدن، ابداع کردن، زندگی بوهیمی و پرسه زدن به خصوص پرسه‌ها پیوسته، ضروری است... اهل پیاده‌روی بزرگی بود و پیاده روی بی انتهاست در شهری همچون پایتخت نور. لذتی که بالاتر ازآن لذتی نیست. در معاشرت «دختران» محله لاتینی بر بودلر پیشی گرفت قبل از آنکه باز زنی فرانسوی آشنا شود که عاشقش شد و به او خیلی کمک کرد تا استقرار یابد. زن معمولاً کلید میهن است. زن خود به تنهایی وطن است.

مسکنش را زیاد تغییر می‌داد، اما کم اتفاق می‌افتاد از محله فقیر نشین مونمارتر دور شود. می‌دانیم بر روی بلندی مونمارتر کلیسای زیبایی وجود دارد به نام؛ قلب مقدس. به اسم دقت کنید! اشراف پانورامایی باشکوهی بر پاریس دارد و همه هنرمندان و نقاشان «پورتره‌ها» یا تصاویر شخصی دور آن جمع می‌شوند... درآن زمان با بسیاری از سوسیالیست‌های آرمانگرا و در مقدمه آنها متفکر بزرگ سن سیمون نشست و برخاست داشت. در حقیقت هاینه پیش از هرچیز شاعری رمانتیک بود سپس خواستار عبور از مکتب رمانتیک شد. اما در عین حال روزنامه‌نگار و اندیشمندی بود که درگیر دغدغه‌ها و مسائل دوران خود بود. بین شعر و فکر و ادبیات جمع کرد. او به هرحال یکی از شاعران بزرگ آلمان در قرن نوزده بود. شایسته است بدانیم پاریس در آن زمان پایتخت آزادی بود، اگر آن را با شهرهای آلمان مقایسه کنیم که همچنان زیرسلطه فئودالیزم و بنیادگرایی و استبداد بودند. پاریس نیم قرن پس از انقلاب فرانسه سطح قابل توجهی آزادی اندیشه و نشر و بیان برای نویسندگان مهیا می‌ساخت. اما قدرت‌های مرتجع ژرمن گروه «آلمان جوان» که هاینه و گروه بسیار دیگر به آن وابسته بودند محکوم ساخت. گروهی که خواستار تجدد ادبیات و زندگی سیاسی آلمانی همانند آنچه درفرانسه روی داد، بودند. تمایلات لیبرالی روشنی داشت و مخالف فرقه‌گرایی و تفکر فئودالیزیم قدیم و کشیشی بود. مشخص است ترک‌ها با تأسیس جمعیت «ترکیه جوان»، ازآنها تقلید کردند. و رابطه بین ترک‌ها و آلمان‌ها کاملاً قدیمی است مانند رابطه مغربی‌ها و فرانسوی‌ها به معنای وسیع کلمه. هاینه پس از آنکه ساکن پاریس شد شروع کرد به ایفای نقش واسطه فرهنگی میان آلمان و فرانسه بازی کردن و فرانسوی‌ها را با اندیشه آلمانی آشنا ساخت و آلمانی‌ها را با جریان‌های فکری و ادبی فرانسه آشنا کرد. اینگونه به پل فرهنگی میان دو کشور و دو تمدن تبدیل شد. و این همان کاری است که فرهیختگان عرب مقیم پاریس، لندن یا... انجام می‌دهند... آنها نیز پل فرهنگی میان دو زبان و ادبیات و دو جهان‌اند... و چه پل‌های زیبایی! چه زیباست داد و ستد مثبت با تمدن‌ها و فرهنگ‌های دیگر. چرا باید منزوی بود؟ اما نباید ویژگی‌ها خودمان را از دست بدهیم و در دیگران ذوب بشویم. نه افراط و نه تفریط. و اینگونه نقش مثبتی میان ملت‌های اروپایی بازی کرد که درآن زمان تعصب ملی داشتند. و به دلیل همین تعصب‌های ملی بین فرانسوی‌ها، آنگلیسی‌ها، آلمان‌ها و... جنگ‌های بسیاری علیه همدیگر به راه می‌انداختند. می‌دانیم که او برای آشنایی فرانسوی‌ها کتاب مهمی درباره تاریخ دین و فلسفه درآلمان تألیف کرد. همچنانکه مقالات متعددی درباره زندگی ادبی، تئاتر و حیات سیاسی فرانسه نوشت تا آلمان‌ها با آن آشنا شوند. در حقیقت هنریش هاینه استعدادهایی داشت که انسان را نویسنده می‌سازند. بسیار حساس بود، احساسات و تخیلاتش شعله‌ور بودند، در سبک نوشتن چیره دست بود. به نظرمی‌رسد مادرش بر طبیعت و گرایش‌هایش اثرگذاشته باشد. و می‌دانیم او زنی فرهیخته بود که چند زبان می‌دانست از جمله فرانسه، انگلیسی، لاتین و این البته در کنار زبان آلمانی بود. متأثر از ژان ژاک روسو بود و پسرش را با عشق او بزرگ کرد. و این یعنی اینکه او مادر باشکوهی بود. چه کسی ژان ژاک روسو بزرگ‌ترین نویسنده دوران مدرن را دوست ندارد؟

آیا گوته نگفت: ولتر دوره‌اش را بست روسو اما آغازگر دوران جدید است؟ آیا هولدرلین قصیده‌ای ناب در رثایش نگفت؟ اینجا می‌توان گفت: جنون هولدرلین درحالی که در اوج جوانی بود بر هر شعر و نثر بالاتر نبود؟ آیا جنون به خودی خود بزرگ‌ترین فریاد اعتراض بر تهی بودن جهان نیست؟...

هاینه از پاریس شعر دلتنگی برای آلمان را نوشت که درآن می‌گوید:« آه ای آلمان، ای عشق دور من! وقتی به تو می‌اندیشم اشک چشمانم را می‌پوشاند و فرانسه سرخوش در چشمم گرفته می‌آید. مردم مهربانش به نظرم رنج آور و سنگین. تنها احساس درست سرد و خشک درپاریس چیره می‌شود. آه ای ناقوس‌های جنون! آه ای زنگ‌های ایمان. چقدر آهنگ‌تان بر دلم زیبا می‌آید!

خیال می‌کنم از دور صدای بوق نگهبان شب را می‌شنوم. صدایی آشنا و مهربان. ترانه‌های نگهبان شب از فاصله‌ها می‌گذرند تا آمیخته به چهچه بلبل وارد قلبم بشوند».

اینگونه می‌بینیم که هاینه نمی‌تواند آلمان را فراموش کند با وجود اینکه به او اهانت کرد و عذابش داد و بیرونش ساخت. خاطرات کودکی و نوجوانی امکان ندارد فراموش شوند. و شاعر غریب حتی اگر هم در تبعیدگاهش خوشبخت باشد، همچنان غریب می‌ماند و هیچ چیزی نمی‌تواند جای وطن را پرکند جز خود وطن. اما وطن آلمانی درآن زمان برای نویسندگان و شعرایش آغوش نمی‌گشود. همچنان مستبدی بود که از فرهیختگان بدش می‌آمد و با تمایل نامفهوم‌شان به آزادی و تنفس و رهایی می‌جنگید. شمار فرهیختگان تبعیدی آلمانی درآن زمان بسیار زیاد بود. بخش عظیمی از آنها یا به پاریس می‌رفتند یا به لندن.

بزرگ‌ترین نمونه آن کارل مارکس بود که پیش از آنکه ساکن لندن شود، اول به بروکسل و پاریس گریخت. روشن است مارکس بزرگ‌ترین «پرسه زن» اروپا بود آن‌طور که نویسنده فرانسواز ژیرو می‌گوید.

هانیه یک بار به یکی از دوستانش نوشت:« مدتی طولانی از زندگی‌ام بیمار و بیچاره بودم. اما اکنون آن طور نیستم. یا می‌توان گفت تنها نیمه بیمار و نیمه بیچاره‌ام. و شاید این وضعیت نمایانگر بالاترین حد سعادت روی این خاک باشد. نمی‌توانیم از زندگی بیشتر از آنچه می‌تواند بخواهیم».

هنریش هاینه به نسل سوختن و گذشتن برمی‌گشت: یعنی نسلی که برای روشنگری و تغییر تلاش کرد. اما آن قدر به آن فرصت داده نشد تا سورمه‌ای ازآن به چشمش بکشد، آن قدر زنده نماند تا ازآن لذت ببرد و میوه‌هایش را بچیند. به نظرمن این همان وضعیت ما فرهیختگان عرب است. این جمله عمیق و بسیار گویا در مقایسه بین فرانسوی‌ها و آلمانی از او رسیده. گفت آلمان‌ها انقلاب بزرگ را در سطح فلسفه علیه دوران فئودالیزم بنیادگرای لاهوتی قدیم به وجود آوردند. این کار توسط کانت و فیخته و هگل انجام شد. و این هدف فلسفه ایده‌آلیزم آلمانی است که بزرگ‌ترین فلسفه دوران جدید است. اما فرانسوی‌ها علیه خود این دوره قدیم در سطح سیاسی انقلاب به راه انداختند وقتی که انقلاب فرانسه آغاز شد. و این بزرگ‌ترین زلزله‌ای بود که در دوران جدید روی داد. و در نتیجه آنها دو انقلاب مکمل یکدیگرند: انقلاب فکر و انقلاب سیاست. اولی برای آلمان‌ها و دومی برای فرانسوی‌ها.

اما مسائل پیچیده‌تر از این است. فرانسوی‌ها نیز انقلاب فکری ایجاد کردند پیش ازآنکه انقلاب سیاسی به راه بیاندازند. و گرنه معنای ولتر و دیدرو و ژان ژاک روسو چیست؟

*قطعه‌ای کوتاه از شعرهای او:

همه بیچارگی و دردهایم

را در این کتاب نهادم

وقتی آن را می‌گشایید

در قلبم می‌خوانید

بهاری جدید را

میان گل‌ها فرو می‌روم

و من نیز شگفته می‌شوم

میان رؤیاها فرو می‌روم

و در هر قدمی لنگر می‌زنم

آه! عشق من مرا بگیر

تا همچون مست نیفتم

برپاهایت

و باغ پر از مردم است

 

*از گفته‌های هاینه

عشق جنون آمیز: سخنی تهی. عشق می‌تواند جنون آمیز نباشد؟

مورخ پیامبری است که به پشت نگاه می‌کند!

شکوه ازآن نسل‌های آینده است: از ما زیباتر و خوشبخت‌تر خواهند بود.

تجربه مدرسه خوبی است، اما هزینه بالایی دارد.

باید دشمنان‌مان را ببخشیم، اما نه پیش ازآنکه آنها را برسر دار ببینیم!



آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود
TT

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

با انتشار آخرین رمان آنتوان الدویهی، «الشتاء الکبیر/ زمستان بزرگ»، در بیروت به همت «الدار العربیه» و «دار المراد»، این نویسنده همچنان به مسیر نیم‌قرنی خود در شکل‌دادن به جهان ادبی‌اش ادامه می‌دهد؛ جهانی که بر زندگی درونی استوار است و به دورترین ژرفاهای روان انسان نفوذ می‌کند. او همچنین با روح مکان‌ها، چشم‌اندازها و وضعیت‌ها درهم می‌آمیزد؛ جایی که خودِ فردی با خودِ زمین و خودِ جمعی تلاقی می‌کند و جادوی خاطره آشکار می‌شود؛ خاطره‌ای که الدویهی آن را «خورشید روح» می‌نامد.
انسی الحاج، شاعر، درباره الدویهی گفته بود: «او را باید چنان خواند که دانه‌های مروارید را از هم می‌گشایند.»
به مناسبت حضور الدویهی در «نمایشگاه بین‌المللی و عربی کتاب بیروت» و بیرون آمدن از عزلت‌گزینی معمولش در نوشتن و زندگی، این گفت‌وگو را با او انجام داده‌ام.
ـ نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از انتشار «الشتاء الکبیر» پنهان کنم؛ به‌ویژه پس از چندین سال سکوت و انزوا، از زمان انتشار رمان «آخر الاراضی/ آخرین سرزمین‌ها» در سال ۲۰۱۷ و سپس تجدید چاپ «كتب الحالة/ کتاب‌های وضعیت» در سال بعد؛ کتابی که جایگاه ویژه‌ای در کتابخانه‌ام دارد. چرا این رمان اکنون منتشر شده است؟
ـ این رمان عهدی است میان من و خودم. می‌دانید که تمام آثار ادبی من از «روزنگاشت‌های زندگی درونی» سرچشمه می‌گیرند؛ روزنگاشت‌هایی که از چهارده‌سالگی تا امروز پیوسته نوشته‌ام. در میان این دست‌نوشته‌هایی که نزد خود نگه داشته‌ام، یادداشت‌هایی درباره دو رمان وجود دارد که در اوایل نوجوانی روی آن‌ها کار می‌کردم، اما آن زمان به پایانشان نرساندم. اکنون، پس از بیش از نیم قرن، به آن‌ها بازگشته‌ام و از همان نقطه‌ای که متوقف شده بودم، ادامه‌شان داده‌ام و کاملشان کرده‌ام. سپس این دو را در یک رمان با عنوان «زمستان بزرگ» ادغام کردم.

آنطوان الدویهی

ـ چرا عنوان «زمستان بزرگ»؟

ـ این عنوان، نام آخرین فصلی بود که آن زمان نوشتنش را متوقف کرده بودم و آن را به‌عنوان عنوان رمان برگزیدم. «زمستان بزرگ» همان زمستان هولناک است؛ زمستانی سرشار از رنج‌های روحی که در آن دوره نوجوانی دردناک، سوزان و آکنده از دل‌مشغولی‌ها و میل به مطلق از آن‌ها سخن می‌گویم. این‌ها رنج‌های زیستن زندگی پیش از آن است که واقعاً زندگی شود.
اتفاقاً رنج‌های شخصی اوایل نوجوانی من در جامعه‌ای رخ داد که خود نیز دوره‌ای از آشفتگی عمیق را از سر می‌گذراند؛ بااین‌حال، من کاملاً بر این باورم که آشفتگی درونی به‌هیچ‌وجه معلول آشفتگی اجتماعی نبود و در آن مکان یا هر جای دیگری نیز رخ می‌داد.

ـ اما مکان، یعنی موریای قدیم، که این رویدادهای تراژیک در آن اتفاق می‌افتند، برای راوی اهمیت بسیاری دارد. او در آغاز «زمستان بزرگ» می‌گوید که از کسانی که سفر می‌کنند در شگفت است؛ اینکه چگونه می‌توانند از مکانی به مکان دیگر بروند و در کشورها و مناطقی زندگی کنند که هیچ ارتباطی با زندگی گذشته‌شان ندارند. اما خودش نمی‌تواند جز در همین مکان واحد زندگی کند؛ در همین محله قدیمی که در آن به سر می‌برد. نمی‌تواند آن را ترک کند و به هیچ جای دور یا نزدیکی در این دنیا برود و حتی نمی‌تواند زندگی بیرون از آن را تصور کند. درست است؟

ـ بی‌تردید. دلبستگی شدیدی به آن مکان وجود داشت. اما رنج‌های اوایل نوجوانی، یعنی بحران شخصی راوی، ناگزیر در هر مکانی رخ می‌داد؛ زیرا از سرشت ژرف وجود او ناشی می‌شد، نه از مکانی که در آن قرار داشت.
بااین‌حال، راوی درنگ می‌کند و به دلبستگی شدیدش به موریای قدیم می‌اندیشد و می‌کوشد دلایل آن را دریابد. از خود می‌پرسد آیا پیوندش با آن محله قدیمی به ساختار تقریباً دایره‌وار و تا حدی بسته آن بازمی‌گردد، یا به فصل‌های خشونت و آیین‌های مرگی که از زمان ورودش به آنجا در کودکی با آن‌ها روبه‌رو شده است، یا به شیفتگی هولناکش به هند؛ با اینکه هند در موریای قدیم زندگی نمی‌کرد.
بااین‌حال، فصل‌های شیفتگی درونی او به هند یکی پس از دیگری در همین محله سپری شدند؛ شیفتگی‌ای که نه بر حضور او، بلکه بر غیاب همیشگی‌اش استوار بود.

ـ راوی همچنین میان رسالت ادبی خود و موریای قدیم پیوندی عمیق برقرار می‌کند...

ـ بله، موریای قدیم صحنه این رسالت است. او در این پیوند بسیار پیش می‌رود و می‌گوید:
«نیازی ندارم بدانم در مسیرهای تاریخ چه گذشته است یا اکنون در گوشه‌وکنار این جهان پهناور چه می‌گذرد تا بتوانم ماجراجویی بشر و سرنوشت انسانی را بیان کنم. کافی است فصل‌های زندگی و مرگ را در موریای قدیم زندگی کنم؛ کافی است شیفتگی‌ام به هند را زندگی کنم تا به همه‌چیز راه یابم و از همه‌چیز، از آغاز زمان تاکنون، گواهی بدهم. محله قدیمی موریای، صحنه کیهانی من است.»
اما در اینجا نیز، با وجود این پیوند عمیق با مکان، رسالت ادبی کاملاً در خودِ راوی ریشه دارد و مستقل از مکان است. این رسالت می‌توانست در هر مکانی که اوایل نوجوانی او را به آنجا می‌کشاند، خود را بیان کند. جهان ادبی راوی نه در مکان، بلکه در ژرف‌ترین لایه‌های وجود او قرار دارد و در جوهر خود همان باقی می‌ماند؛ مستقل از تغییر مکان‌ها، طبیعت و شرایط آن‌ها.
راوی می‌گوید که با وجود حضورش در موریای قدیم و پیوند نزدیکش با ساکنان آن، در «مکانی دور از آنان و دور از جهانشان» زندگی می‌کند. سپس این موضوع را روشن‌تر بیان می‌کند:
«در شگفتم که چگونه کسی که به من می‌نگرد، می‌تواند در پس چهره آرام و سایه نحیفم، این پهنه گسترده‌ای را ببیند که من در آن قرار دارم. من این پهنه را انتخاب نکرده‌ام و در پی آن نیز نبوده‌ام؛ نه به خواست و اراده‌ام ارتباطی دارد و نه به میل من، گویی از زمانی بسیار پیش از تولدم، محل اقامت من بوده است.»

ـ می‌خواهم اندکی درنگ کنیم و به رسالت نوشتن بپردازیم که در این رمان اهمیت بسیاری دارد. شما این رسالت را چگونه تعریف می‌کنید؟

ـ راوی در «زمستان بزرگ» این رسالت را به‌روشنی و به‌تفصیل تعریف می‌کند. او می‌گوید آنچه می‌نویسد هیچ هدف معرفتی، فکری، فلسفی یا هدایتی ندارد، بلکه هدفش صرفاً زیبایی‌شناختی است. آنچه می‌نویسد، شهادت و گواهی است. او می‌گوید:
«من چیزی جز یک شاهد نیستم؛ بر آنچه در آن به سر می‌برم گواهی می‌دهم. هنگامی که می‌نویسم، برای هیچ‌کس نمی‌نویسم، هیچ‌کس را در برابر خود تصور نمی‌کنم و برایم اهمیتی ندارد که کسی آنچه را می‌نویسم بخواند یا نخواند. صداقت شهادتم و زیبایی‌شناسی آن، تنها هدف من است.»
سپس می‌افزاید:
«این وسواسِ نوشتن مطلق است که آرزویش را دارم، و وسواسِ کتاب مطلق که در پی آن هستم. نوشتن یعنی آفریدن جهانی جدید و یگانه که جوهرش شاعرانه باشد و تصویر و نمونه‌ای از نویسنده را در خود داشته باشد. هیچ ادبیات بزرگی وجود ندارد مگر آنکه شاعرانه باشد»؛ یعنی جوهر آن زیبایی‌شناختی باشد.

ـ ادبیات بزرگ از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

ـ از یک سرچشمه یگانه؛ از رودخانه ژرفاها. از رودخانه زندگی درونی که هرگز از حرکت بازنمی‌ایستد و لحظه‌های درخشان و فروزان را با خود حمل می‌کند.
این ادبیات تنها بیانگر خودِ فردی نیست، بلکه، خواه نویسنده آگاه باشد یا نباشد، بیانگر وجدان یک ملت و روح زمین نیز هست. زندگی درونی، آن‌گونه که برخی می‌پندارند، فضای تنگ و محاصره‌شده‌ای نیست؛ بلکه تمام کیهان است و هنگامی که خاموش شود، کیهان نیز خاموش می‌شود.
راوی درباره ادبیات بزرگ همچنین می‌گوید:
«نیازی نیست آن را اینجا و آنجا جست‌وجو کنیم؛ زیرا از پیش، به‌تمامی، در وجود نویسنده حاضر است. برای تجسم‌بخشیدن به آن، احساسی عمیق کافی است که نویسنده را به سویش هدایت کند؛ گویی راهنمای اوست. باقی کار چیزی نیست جز عمل تألیف و زبان‌پردازی.»

ـ درباره این اثر پرسش‌هایی مطرح می‌شود: چگونه می‌توان رمانی را پس از گذشت بیش از نیم قرن از آغاز نگارشش به پایان رساند؟ چگونه جهان نویسنده همان جهان باقی می‌ماند؟ و چگونه زبان او تغییر نمی‌کند؟

ـ حق هر کسی است که چنین پرسش‌هایی مطرح کند و شگفت‌زده شود، اما برای من این موضوع کاملاً طبیعی است. زبانم از همان زمان، یعنی دوران نوجوانی، کامل شده بود و دیگر تغییر نکرده است. دل‌مشغولی‌ها، نگاه من به چیزها و جوهر زندگی درونی‌ام نیز همین‌طور بوده‌اند. تمام مسیر ادبی من گواه این امر است.
راوی در آغاز «زمستان بزرگ» این موضوع را چنین توضیح می‌دهد:
«بارها به رابطه عجیبم با زمان اشاره کرده‌ام؛ اینکه زمان گویی برای من می‌گذرد و درعین‌حال نمی‌گذرد. گویی از بیرون عبور می‌کند، اما به درون راه نمی‌یابد. گویی فاصله میان گذشته و حال به‌شدت دچار نزدیک‌بینی است و همه‌چیز زنده و محفوظ، به‌تمامی، در فضای وجود من باقی مانده است؛ بی‌آنکه حتی ذره‌ای از آن از دست رفته باشد.»
راوی درباره جهان درونی‌ای که در گذر زمان، در جوهر خود همان باقی مانده است، می‌گوید:
«تمام آنچه پس از آن، در طول سال‌ها، از چشم‌اندازها، مکان‌ها، آدم‌ها و زندگی‌های بی‌شمار در جغرافیای گسترده زندگی‌ام، در دو سوی جهان‌ها، شناختم، چیز چندانی به آنچه در ژرفای وجود آن نوجوان خاموش می‌جوشید، نیفزود.»
او درباره زبان و نگاهش نیز می‌افزاید:
«همچنین می‌خواهم اشاره کنم که هیچ‌چیز را در زبان آن تغییر نداده‌ام؛ زبانی که همواره همان زبان باقی مانده است. این زبانِ جان من است؛ چگونه می‌توانستم آن را تغییر دهم؟ نتوانستم بیش از آن در تاریکی‌های وجودم فرو بروم یا عمیق‌تر از آن به جهان‌های دیدنی و نادیدنی راه یابم.»

ـ رنج‌های جان‌فرسای اوایل نوجوانی در «زمستان بزرگ» با شیفتگی راوی به هند پیوند دارند. اما راوی هرگز به این دختر نزدیک نمی‌شود؛ فقط او را از دور می‌بیند که بر آن بالکن ایستاده است. هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌داند و حتی نمی‌داند آیا او نیز احساسی نسبت به وی داشته است یا نه. نام هند را هم خودش بر او گذاشته، چون نام واقعی‌اش را نمی‌داند. این شیفتگی عجیب که پیامدهای روانی هولناکی داشته، چه ماهیتی دارد؟

ـ میان شیفتگی به هند، «دختر بالکن»، و رنج‌های اوایل نوجوانی که سه سال به طول انجامید و سرشار از دردهای روحی بود، رابطه‌ای مستقیم و تنگاتنگ وجود دارد؛ رمان نیز بر همین دوره درنگ می‌کند.
راوی در این باره می‌گوید:
«نامش را «زمستان بزرگ» گذاشته‌ام؛ و این واقعاً زمستانی هولناک است، زمانی که «دختر بالکن» به وسواس درونی، پنهانی، چیره و فرساینده‌ای بدل شد که هیچ‌گاه مرا ترک نمی‌کرد. بارها از خود پرسیدم آیا انسان دیگری نیز وجود داشته که آشفتگی‌ای را که من تجربه می‌کنم، از سر گذرانده باشد؛ شاید بتواند اندکی تسلی‌ام دهد و پرتوی بر آنچه در آن گرفتارم بیفکند. می‌کوشم با نوشتن به حالتی که مرا در چنگ گرفته است نزدیک شوم، به این امید که نوشتن آن یاری‌ام کند تا تحملش کنم و روزی از آن بیرون بیایم. اما هر بار که چنین می‌کنم، آنچه می‌نویسم به‌شدت ناکافی از آب درمی‌آید.»
اما شیفتگی به هند، عشق نخستین است؛ عشقی عذری. بااین‌حال، از این هم فراتر می‌رود و ماهیتی غریب‌تر دارد.
در عشق عذری، طبعاً رابطه جسمانی وجود ندارد، اما دست‌کم نوعی شناخت متقابل میان دو نفر هست. در مورد شیفتگی راوی به هند، اما با دلبستگی به غیابی مطلق روبه‌رو هستیم.
دختر پس از آنکه به ژرفای جان راوی راه می‌یابد و به بزرگ‌ترین وسواس درونی او بدل می‌شود، ناگهان ناپدید می‌شود. راوی می‌گوید که او «حدود یک سال و نیم بعد، همراه خانواده‌اش که روزی به مقصدی نامعلوم برای من رفتند، ناگهان ناپدید شد».
از آن زمان به بعد، شیفتگی راوی به او به شیفتگی‌ای نسبت به غیابی همیشگی بدل می‌شود؛ غیابی که پایانی ندارد.

ـ تاکنون درباره آشفتگی اوایل نوجوانی، رنج‌های ناشی از شیفتگی و رسالت نوشتن سخن گفتیم. اما شما آشفتگی عمیق اجتماعی آن دوره و خشونت و مرگی را که با خود به همراه داشت، چگونه می‌بینید؟ در برخی نقدهایی که درباره رمان خوانده‌ام، بر جنبه تاریخی رویدادهای خشونت‌باری تأکید شده که جامعه دوران کودکی و اوایل نوجوانی شما تجربه کرده بود. نظر شما در این باره چیست؟

ـ بی‌شک، آشفتگی اجتماعی و رویدادهای خشونت‌باری که در رمان حضور دارند، از هیچ پدید نیامده‌اند. آن‌ها از واقعیت تراژیکی سرچشمه می‌گیرند که در آن دوره تجربه کردیم. اما خشونت در «زمستان بزرگ» از تاریخی‌بودن رویدادها فراتر می‌رود و به‌هیچ‌وجه در همان محدوده متوقف نمی‌شود.
اگر برخی منتقدان بر این جنبه تمرکز کرده‌اند، به این دلیل است که حرکت در قلمرو تاریخ و مسیرهای شناخته‌شده آن، با همه جلب توجه و برانگیختن هیجانی که در پی دارد، برایشان آسان‌تر است.
اما خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» فاصله بسیار زیادی با تاریخی‌بودن رویدادها دارد. من ادبیات تاریخی را دوست ندارم و به آن روی نمی‌آورم؛ پیش‌تر نیز بارها درباره این موضوع سخن گفته‌ام.

ـ اما اگر خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» از تاریخی‌بودن رویدادها فراتر می‌رود و بیرون از آن و مستقل از آن قرار می‌گیرد، پس در کجا جای دارد؟

ـ خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» از روایت‌های مربوط به خود فراتر می‌رود تا در ابعاد وجودی‌اش، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، و فارغ از رویدادهای عینی، تجسم یابد و به سوی رازهای دوردست روانی و عاطفی خود حرکت کند.
این خشونت، جدا از وجه مادی‌اش حضور می‌یابد و در آرزوی رسیدن به وجه ماورایی خود است.
راوی در این باره می‌گوید:
«در حافظه من، مرگ بدون خون است و جایی برای خون ریخته‌شده در خاطره‌ام وجود ندارد. هرگاه خون گاه به تصویر مرگ آنان در خیال من نزدیک می‌شد، با نیرویی آن را پس می‌زدم که از من فراتر می‌رفت و از آگاهی و اراده‌ام نیز می‌گذشت. از همین رو، واژه «خون» تقریباً در واژگان من غایب است؛ اصلاً دوست ندارم از آن استفاده کنم و از کسانی که بیش از اندازه آن را بر زبان می‌آورند، بسیار در شگفتم؛ آنان به جهانی تعلق دارند که از وجود من بسیار دور است.»
خشونت در این رمان همچنین در تلاش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌هایی نهفته است که اساساً پاسخی ندارند؛ تلاش‌هایی که با تفصیل به آن‌ها پرداخته می‌شود، مانند این پرسش: «پدر یا مادری چگونه می‌توانند پس از مرگ فرزندشان به زندگی ادامه دهند؟» و فرو رفتن در ژرفاها و ناشناخته‌های این پرسش.
همچنین می‌توان به بررسی وضعیت درگیری جمعی میان موریای شرقی و موریای غربی و تلاش برای ورود به رازها و معناهای آن در تاریکی‌های آگاهی و ناخودآگاه فردی و جمعی اشاره کرد؛ حرکتی از مادیّت خشونت به سوی وجه آیینی و نمایشی آن و سپس به چیزی شبیه متافیزیک خشونت.


«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند
TT

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

مجموعه‌شعر «ابواب/ درها» سروده بسمة شیخو، شاعر سوری، از سی‌وشش شعر تشکیل شده که به‌طور مساوی در سه بخش تقسیم شده‌اند و هر بخش دوازده شعر را دربر می‌گیرد. بخش نخست «دری بزرگ: زندگی» نام دارد، بخش دوم «دری میانی: من» و بخش پایانی «دری کوچک: قلبم».
این شیوه نام‌گذاری به مجموعه انسجام ساختاری می‌بخشد. بخش‌های آن همچون دایره‌هایی یا ساختارهایی با اندازه‌های متفاوت به نظر می‌رسند که هر ساختار بزرگ، ساختاری کوچک‌تر را درون خود جای داده است. خودِ شاعر از دایره بزرگ‌تر به دایره کوچک‌تر حرکت می‌کند و به‌ترتیب در زندگی، سپس در خویشتن و سرانجام در قلب خود تأمل می‌کند؛ حرکتی که از گستردگی به تنگنا و از امر عمومی به امر خصوصی می‌رسد.
این سه در، هر یک به دیگری راه می‌گشایند؛ از بزرگ‌ترین در تا کوچک‌ترین آن‌ها. این خودِ شاعر همچون دوربینی ناظر و کاوشگر، یا چشمی که با بیشترین گشودگی به جهان خیره شده است، به نظر می‌رسد. هر بار که از دری عبور می‌کند، آن در او را به دری تنگ‌تر می‌سپارد تا نخست هستی پیرامونش را به نظاره بنشیند و سپس به دایره‌های محدودتر روی آورد و در افکار و احساسات ریشه‌دوانده در درون خود تأمل کند؛ تلاشی برای نفوذ به ژرفای هزارتوی وجودی‌ای که در دایره‌های آن می‌چرخد.
این مجموعه در قاهره، به همت انتشارات «بتانه»، منتشر شده است. بخش نخست آن بر جزئیات جهان و ارکان سازنده‌اش تمرکز دارد. هر شعر عنوانی دارد که مستقیماً به یکی از این جزئیات اشاره می‌کند؛ خواه مادی باشد، مانند «نور، صدا، خورشید، دریا و خاک»، خواه معنوی و مفهومی و انتزاعی، مانند «امید، سکوت و رؤیا».
در هر دو حالت، شعرها عنوان خود را از نو تعریف می‌کنند؛ آن هم از رهگذر بازنمایی آن در چشم‌انداز خودِ شاعر، دریافت او از آن و فهمش از جوهر وجودی‌اش. شاعر از تأثیر این جزئیات بر خویش، از تأویل خود درباره آن‌ها می‌نویسد و آن‌ها را در قالبی شعری از نو می‌سازد و عرضه می‌کند. او در این شکل‌بخشی شاعرانه از فنون هنرهای تجسمی بهره می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای که شعر به تابلویی نقاشی‌گونه نزدیک می‌شود که روح موضوع شعری را بازمی‌تاباند.
برای نمونه، در شعر «نور» با ویژگی‌ای آشکار از هنرهای تجسمی روبه‌رو می‌شویم. شاعر شعر را چنین آغاز می‌کند:
«بأصابعه يلم ستائر العتمة
يفتح شبابيك الكون
يتمطى
يتثاءب
فيخرج النهار من فمه كالمارد»

(با انگشتانش پرده‌های تاریکی را کنار می‌زند
پنجره‌های جهان را می‌گشاید
کش‌وقوسی به خود می‌دهد
خمیازه می‌کشد
و روز همچون غولی از دهانش بیرون می‌آید)

گرایش به هنرهای تجسمی تنها در به‌تصویرکشیدن جزئیات مادی زندگی متوقف نمی‌شود، بلکه پژواک آن تقریباً در تمام شعرهای این بخش شنیده می‌شود و در متن‌هایی نیز ادامه می‌یابد که به بازنمایی شاعرانه مفاهیم انتزاعی می‌پردازند.
این گرایش تجسمی در شعر «سکوت» نیز نمود می‌یابد؛ جایی که رنگ‌ها، حجم و فضای خالی، پس‌زمینه، سکون و حرکت حضور دارند. شاعر با ترسیم تصویری که از عناصر سوررئالیستی خالی نیست، سکوت را از نو تعریف می‌کند؛ سوررئالیسمی سرشار از دلالت‌ها. او می‌گوید:
«الصمت
يفتح أوراقه على الطاولة
بيضاء لم يمسسها سوء
يومئ برأسه
فينهمر فوق رؤوس الكلمات
مطر غزير
يغرق الحكاي»

(سکوت
برگه‌هایش را روی میز می‌گشاید
سفید، بی‌آنکه آسیبی به آن‌ها رسیده باشد
با سر اشاره می‌کند
و بر فراز سر کلمات
بارانی سیل‌آسا فرو می‌ریزد
و داستان را غرق می‌کند)

اگر طبیعت، با خورشید و صدا و نور و دریا، در بخش نخست، یعنی «در زندگی»، حضوری نیرومند دارد؛ بخشی که در آن خودِ شاعر نگاهش را به سوی عناصر جهان بیرون معطوف می‌کند، هنگامی که به درون خیره می‌شود و از در میانی، یعنی «در من»، عبور می‌کند، پیوندش با طبیعت قطع نمی‌شود، بلکه خود او به همتایی برای طبیعت بدل می‌شود.
در این بخش، تشبیه خود به عناصر طبیعت، از گیاهان گرفته تا حیوانات، حضوری غالب دارد. هیچ شعری در این بخش از حضور بنیادین عناصر طبیعی خالی نیست؛ چنان‌که گویی خودِ زنانه با طبیعت مترادف می‌شود.
این حضور جلوه‌های گوناگونی دارد؛ از جمله:
أراهن على نفسي وأركض/
كحصان متمرس في السباقات»

(روی خودم شرط می‌بندم و می‌دوم
چون اسبی آزموده در مسابقه‌ها)

و:
، «بين النجوم/ تركت عينيّ/ شهابُ مسرع طرف عينا/وأطفأ بريق الأخرى»، و«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثل

(میان ستارگان
چشمانم را گذاشتم
شهابی شتابان از گوشه یک چشم گذشت
و درخشش چشم دیگر را خاموش کرد»

همچنین:
«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثلي»

(با چشم یک پرنده
به درخت اکالیپتوس خیره می‌شوم
باران موهایش را خیس کرده، درست مثل موهای من)

و نمونه‌های بسیار دیگری که بر شباهت میان خودِ شاعر و عناصر طبیعت استوارند. حتی در بسیاری موارد، این دو جای خود را با یکدیگر عوض می‌کنند: شاعر گاه چشمانش را به جهان ستارگان می‌سپارد و گاه چشمان یک پرنده را به عاریت می‌گیرد. میان آن‌ها همچنین از رهگذر ابزارهای تشبیه پیوند برقرار می‌شود؛ مانند آنجا که خود را به اسب یا به درخت «اکالیپتوس» تشبیه می‌کند.
بااین‌حال، حضور طبیعت همیشه مهربان و صمیمانه نیست؛ گاه طبیعت با چهره خشن و خشمگین خود ظاهر می‌شود، مانند شهاب‌سنگی که ستارگان و چشم‌های پنهان‌شده را ویران می‌کند، یا بارانی که سر درخت و همتای انسانی‌اش را در آب غرق می‌سازد.
این گرایش به پیوند با طبیعت، به مجموعه و شعرهای آن ابعادی زیست‌محیطی می‌بخشد و آن را با جریانی مرتبط می‌کند که در نظریه ادبی معاصر «بوم‌فمینیسم» نامیده می‌شود. این پیوند با حضور ضدِ طبیعت نیز تأیید می‌شود؛ یعنی از یک سو جلوه‌های تمدن مصنوع بشر و از سوی دیگر نزاع‌ها و جنگ‌هایی که در جهان جریان دارند.
نقد واقعیت معاصر از رهگذر بازنمایی شهر، خیابان‌ها و ساختمان‌های ساخته دست بشر صورت می‌گیرد؛ عناصری که در تقابل با طبیعت بکر قرار دارند و تعادل طبیعی آن را بر هم می‌زنند. شاعر در شعر «جزئیات» می‌گوید:
«سماء منخفضة/ وشمس قريبة/ بشر برؤوس محنية/ يقولون نعم/ ويبتسمون./ فوق جسد المدينة/ تنتصب الأبنية أشواكاً/ وتتمدد الشوارع جروحاً في أرجائه»

(آسمانی کوتاه
و خورشیدی نزدیک
آدم‌هایی با سرهای خمیده
می‌گویند بله
و لبخند می‌زنند
بر پیکر شهر
ساختمان‌ها همچون خارها سر برمی‌آورند
و خیابان‌ها همچون زخم‌هایی
در پهنه آن کشیده می‌شوند)

این بازنمایی‌های طبیعتی که ابعاد متعارف خود را از دست داده است، حاصل طبیعی شهرهایی است که محیط زیست را نابود می‌کنند. استعاره خارها برای ساختمان‌ها و زخم‌ها برای خیابان‌ها، از ابتذال تمدن و آلوده‌کردن طبیعت حکایت دارد؛ و در میان این دو، انسان نیز ویران می‌شود. انسانی که حضور فعال و غریزی خود را از دست داده، سرهایش دیگر راست و برافراشته نیستند و مردمان در تنگنای شهرها و خیابان‌هایشان به اطاعت برنامه‌ریزی شده‌اند.
در همین شعر، تصاویر چشمگیر دیگری نیز در نقد سیاسی وضعیت جهان امروز دیده می‌شود:
«عبئ الضوء في جيبي/ وأنثره في الليالي المعتمة/ السماء خالية من النجوم/ كلها فوق أكتاف الجنرالات»

(نور را در جیبم می‌ریزم
و در شب‌های تاریک می‌پراکنم
آسمان از ستاره تهب است
همه‌شان بر شانه‌های ژنرال‌ها هستند)

در اینجا، سلطه ژنرال‌ها، افزایش شمار آن‌ها و جنگ‌هایشان در قالب استعاره‌ای ظاهر می‌شود؛ تا آنجا که آسمان را از ستارگان و از طبیعت خود تهی کرده‌اند و شانه‌هایشان از ستاره‌ها انباشته شده است.
این عبارت سرشار از دلالت‌هایی است که به سلطه ژنرال‌ها در جهان و گسترش جنگ‌ها اشاره دارند؛ جنگ‌هایی که نه‌تنها به انسان، بلکه پیش از هر چیز به محیط زیست و طبیعت نیز تعرض می‌کنند و آن‌ها را ویران می‌سازند.
در بخش سوم، یعنی کوچک‌ترین در، قلب همچون پناهگاه و راه گریزی جلوه می‌کند. قلب جایگاه عشق است، حتی اگر این عشق خیالی باشد؛ عشقی به مردی که وجود ندارد و چیزی جز توهم یا «خیال» نیست، چنان‌که عنوان یکی از شعرها نیز همین است.
بااین‌حال، قلب در اینجا اشتیاق و حسرت و تمام معناها و ارزش‌های ازدست‌رفته را از نو می‌آفریند. از همین رو، مکانی مناسب برای آغاز دوباره به نظر می‌رسد: قلب عشق را از نو می‌سازد و عشق می‌تواند خودِ شاعر را از نو شکل دهد؛ و او نیز به نوبه خود می‌تواند زندگی را دوباره بسازد؛ همان «در بزرگ‌تر» و «دایره بزرگ‌تر».
این حرکتی بازگشتی، مثبت و در جهت عکس است؛ حرکتی برای ترمیم دوباره جهان. ازاین‌رو، عجیب نیست که شاعر این بخش پایانی را با شعری به نام «انتظار» به پایان می‌برد؛ شعری که در آن حالتی از آمادگی برای پرواز دوباره عشق دیده می‌شود، عشقی که می‌خواهد بار دیگر بال بگشاید و بر فراز جهان به پرواز درآید و معصومیت نخستین را به آن بازگرداند.
«كالغبار فوق العتبة المهجور
يجثو الحب بهدوء
أمام بيتي
ينتظر خطواتك»

(چون غبار بر آستانه متروک
عشق آرام زانو می‌زند
پیش روی خانه‌ام
در انتظار گام‌های تو
تا به پرواز درآید)


لین الحایک به «الشرق الأوسط»: امروز در مرحله خودشناسی هستم

لین الحایک به «الشرق الأوسط»: امروز در مرحله خودشناسی هستم
TT

لین الحایک به «الشرق الأوسط»: امروز در مرحله خودشناسی هستم

لین الحایک به «الشرق الأوسط»: امروز در مرحله خودشناسی هستم

لین الحایک هنوز یازده سالش نشده بود که در سال ۲۰۱۶ برای نخستین بار در برنامه «ذ فويس كيدز» روی صحنه رفت. امروز، پس از گذشت ده سال از آغاز فعالیت هنری‌اش، به یکی از هنرمندانی تبدیل شده که از محبوبیت قابل‌توجهی برخوردارند.
او به‌تازگی به موفقیت‌های متعددی دست یافته است؛ از جمله انتشار ترانه «راجع على بيروت» (بازمی‌گردم به بیروت). پیش از آن نیز در دوئت «عايش لعيونك» (برای چشمانت زندگی می‌کنم) با الشامی هم‌خوانی کرده بود؛ اثری که با نزدیک به ۵۰ میلیون بازدید، موفقیت چشمگیری به دست آورد. سال ۲۰۲۶ فرصت‌های بسیاری برای او به همراه داشت که مهم‌ترین آن‌ها اجرا روی صحنه جرش و برگزاری نخستین کنسرتش در سالن «بیروت هال» بود.

لین حضور روی صحنه جرش را نقطه عطفی در مسیر هنری خود می‌داند (صفحه رسمی جشنواره جرش در فیس‌بوک)

استعداد خوانندگی‌ که بسیاری پس از حضور در «ذِ فويس كيدز» آینده‌ای درخشان برایش پیش‌بینی می‌کردند، امروز به واقعیت تبدیل شده است و دیگر صرفاً در حد پیش‌بینی نیست. او در گفت‌وگو با «الشرق الأوسط» می‌گوید شرکت در این برنامه اعتمادبه‌نفسش را افزایش داد و درهای بسیاری را به رویش گشود تا بتواند مسیر خود را در راهی دشوار هموار کند.
او ادامه می‌دهد: «این برنامه چیزهای زیادی به من داد. مسئولیت را بر دوشم گذاشت و از طریق آن تجربه‌های جدی‌ای کسب کردم. امروز نگاهم به مسائل تغییر کرده و پخته‌تر شده‌ام. شهرت بر زندگی شخصی‌ام تأثیر نگذاشته است، چون از کودکی با آن آشنا شدم. قرار گرفتنم در کانون توجه نیز مسئولیتی ایجاد کرد که به‌مرور زمان بزرگ‌تر شد.»

از نظر لین، همکاری با الشامی در دوئت «عايش لعيونك» فرصتی بود که نمی‌خواست از دست بدهد (صفحه او در فیس‌بوک)

کسانی که فعالیت‌های لین الحایک را دنبال می‌کنند، متوجه می‌شوند که او در تصمیم‌گیری درباره هر گام هنری خود با تأمل پیش می‌رود. وقتی کوچک بود، از والدینش نیرو می‌گرفت؛ آن‌ها راهنمایی‌اش می‌کردند و در انتخاب ترانه‌هایش همراهش بودند و به مرجعی اساسی برای او تبدیل شده بودند.
او می‌افزاید: «امروز شرکت تولید موسیقی این مسئولیت را بر عهده گرفته است. این شرکت توجه زیادی به من دارد و در انتخاب‌های هنری‌ام نقش مؤثری ایفا می‌کند. خودم هم حالا درباره تصمیم‌هایم دقیق‌تر فکر می‌کنم و مسئولیت آن‌ها را بر عهده می‌گیرم.»
آیا اکنون از تصمیم‌هایش اطمینان کامل دارد؟ پاسخ می‌دهد: «هیچ‌کس نمی‌تواند به چنان اطمینان درونی‌ای برسد که نتیجه را قطعی تضمین کند. اما من وظایفم را انجام می‌دهم، تلاش می‌کنم و آنچه را با باورهای هنری‌ام هم‌خوانی دارد انتخاب می‌کنم. هنوز هم به خانواده‌ام رجوع می‌کنم و نظرشان را می‌پرسم، چون برایم مهم است.»
لین به‌تازگی در جشنواره «جرش» در اردن کنسرتی برگزار کرده است؛ اجرایی که آن را نقطه عطفی در مسیر هنری خود و مهم‌ترین رویداد دوران فعالیتش می‌داند. اینکه برای اجرای چنین برنامه‌ای شخصاً از او دعوت شده بود، خوشحالش کرد و این دعوت را پاداشی برای تلاش‌های ده‌ساله‌اش می‌دانست.

او درباره ترانه «راجع على بيروت» صحبت کرد و آن را اثری می‌داند که میزان عشق و دلبستگی‌اش به میهن را نشان می‌دهد (صفحه او در فیس‌بوک)

او در این‌باره می‌گوید: «می‌پرسی آیا از این گام ترسیدم؟ طبیعی است که در کنسرتی بزرگ از این نوع چنین احساسی داشته باشم. مشهورترین هنرمندان روی این صحنه اجرا کرده و کنسرت‌های پرجمعیتی برگزار کرده‌اند. در نگاه نخست، به توانایی خودم برای انجام این کار شک کردم و از خودم پرسیدم آیا می‌توانم پاسخ‌گوی اعتمادی باشم که تماشاگران جرش به من دارند یا نه. نتیجه فوق‌العاده بود، چون مخاطبان اردنی خوش‌ذوق‌اند و وقتی هنرمندی را دوست داشته باشند، به‌خوبی با او همراه می‌شوند. آن‌ها با رویی گشاده، محبت و استقبال گرم از من پذیرایی کردند. از این فرصتی که امکان ارتباط با آن‌ها را برایم فراهم کرد، بسیار خوشحال شدم.»
وقتی لین ده سال پیش فعالیت خوانندگی‌اش را آغاز کرد، شبکه‌های اجتماعی به اندازه امروز فراگیر نبودند. آیا این شبکه‌ها اکنون به شناخته‌شدن بیشتر نام او در جهان عرب کمک کرده‌اند؟ او توضیح می‌دهد: «تعامل چندانی با شبکه‌های اجتماعی ندارم و دنبال این نیستم که از طریق آن‌ها به ترند تبدیل شوم. بی‌شک این شبکه‌ها به گسترش شهرت من کمک کرده‌اند، اما با حدود مشخصی از آن‌ها استفاده می‌کنم. صادقانه با مردم ارتباط برقرار می‌کنم، بی‌آنکه وارد زندگی شخصی‌ام شوم. من از آن دسته هنرمندانی نیستم که برای نزدیک‌شدن به طرفدارانشان، از تک‌تک کارهایی که انجام می‌دهند فیلم می‌گیرند.»

لین امیدوار است در آینده با موسیقی‌دان و خواننده، جاد القطریب، همکاری کند (صفحه او در فیس‌بوک)

لین در کنسرت دیگری که در پایتخت لبنان برگزار کرد، برای نخستین بار ترانه «راجع على بيروت» را خواند. او این اثر را بازتابی از عشق و دلبستگی خود به میهنش می‌داند.
او می‌گوید: «لبنان را در تمام وضعیت‌هایش دوست دارم. وقتی به خارج از کشور سفر می‌کنم، احساس می‌کنم در غربت هستم و بی‌صبرانه می‌خواهم هرچه زودتر به آن بازگردم. این ترانه جایگاه ویژه‌ای برایم دارد، چون پیوند عمیق من با کشورم را بیان می‌کند.»
لین اهل شهر طرابلس، این شهر زیبا، است؛ جایی که در آن متولد شده، بزرگ شده و درس خوانده است. بااین‌حال، همان‌طور که خودش می‌گوید، این مسئله از عشق او به بیروت، «ست‌الدنیا» (بانوی جهان)، کم نمی‌کند.
او می‌افزاید: «طرابلس زادگاه، خانه و عشق من از دوران کودکی است. اما از زمانی که وارد دنیای هنر شدم، بارها به بیروت رفت‌وآمد کردم و مدتی نیز همراه خانواده‌ام در آنجا زندگی کردم. هر دو شهر جایگاه ویژه‌ای در قلبم دارند و همین که یکی را ترک می‌کنم، دلم برای بازگشت به آن تنگ می‌شود.»
در ترانه «عايش لعيونك» که لین آن را با الشامی اجرا کرد، توانایی‌های صوتی او بسیاری از لبنانی‌ها را غافلگیر کرد. برخی نیز این همکاری را فرصتی برای او دانستند که پیش از این نصیب هیچ هنرمند لبنانی دیگری نشده بود.
اما ماجرای این دوئت چیست؟ او پاسخ می‌دهد: «الشامی و من با یک شرکت تولید موسیقی همکاری می‌کنیم و به همین دلیل، مدت‌هاست که او را می‌شناسم. بارها با هم نشستیم و درباره مسائل هنری صحبت کردیم. ایده این دوئت زمانی شکل گرفت که الشامی، به‌دلیل علاقه‌ای که به صدای من داشت، پیشنهاد آن را مطرح کرد. خوب درباره این موضوع فکر کردم، به‌ویژه اینکه الشامی موفقیت‌های بزرگی به دست می‌آورد و سبک خوانندگی من نیز با سبک او متفاوت است. بااین‌حال، قانع شدم که باید این تجربه را امتحان کنم. وقتی ترانه را شنیدم، اطمینانم به این انتخاب بیشتر شد. به این ترتیب، ترانه شکل گرفت و به موفقیت بزرگی رسید.»
از او می‌پرسیم آیا این همکاری را رؤیایی تحقق‌یافته می‌داند، چراکه چنین فرصتی آرزوی بسیاری از هنرمندان برجسته جهان عرب است. او می‌گوید: «این اتفاق را رؤیا توصیف نمی‌کنم، چون به صدای بسیاری از هنرمندان علاقه دارم و هرکدام ویژگی‌ها و توانایی‌های صوتی خاص خود را دارند. ترانه‌های بسیاری از لبنان، جهان عرب و حتی کشورهای خارجی گوش می‌دهم. بااین‌حال، بی‌شک این فرصت پیش آمد و نمی‌خواستم آن را از دست بدهم.»
وقتی از او می‌پرسیم این روزها به کدام خواننده زن علاقه دارد، با شور و اشتیاق پاسخ می‌دهد: «مارلین نعمان را بسیار دوست دارم و به سبک خوانندگی‌اش علاقه‌مندم. او گام‌هایش را با تأمل برمی‌دارد و سبکی دارد که هر هنرمندی را تشویق می‌کند عمیق‌تر در وجود خودش جست‌وجو کند تا توانایی‌هایی را که دارد اما هنوز مجال بروز نیافته‌اند، کشف کند.»
درباره اینکه آیا به ورود به دنیای بازیگری فکر می‌کند، می‌گوید: «کارگردانی و بازیگری تئاتر خوانده‌ام و اگر فرصت مناسبی پیش بیاید، درنگ نخواهم کرد.»
لین الحایک مرحله‌ای را که اکنون در آن قرار دارد، «خودشناسی» توصیف می‌کند. او در ادامه می‌گوید: «می‌توانم نام این مرحله را «انقلاب» هم بگذارم. تصمیم گرفتم به خودم سخت بگیرم و مسیرم را به سمت‌وسوهای دیگری تغییر دهم. این اتفاق برای هر هنرمندی طبیعی است؛ زیرا هر هنرمندی ناگزیر در طول زمان با انتخاب‌ها و تصمیم‌هایی روبه‌رو می‌شود که تغییر می‌کنند. باورهایم نیز در حال دگرگونی‌اند؛ گویی طوفانی از کنارشان گذشته است. تجربه‌هایم، با وجود سن کمم، از طریق سفرها و تجربه‌های هنری گوناگون انباشته شده‌اند. زندگی نیز مرا ورز داده و از من نسخه‌ای پخته‌تر ساخته است.»
آیا فضای هنری او را شوکه کرده است؟ پاسخ می‌دهد: «نه، به معنای واقعی کلمه شوکه نشدم، اما از برخی افرادی که در این عرصه فعالیت می‌کنند و هیچ شباهتی به من ندارند، غافلگیر شدم. بااین‌حال، تمام این افکار هر بار که روی صحنه می‌روم و با استقبال و همراهی مردم روبه‌رو می‌شوم، رنگ می‌بازند. در آن لحظه، رؤیا بار دیگر در اعماق وجودم شکوفا می‌شود. محبتی که از مردم دریافت می‌کنم، احساس زیبایی به من می‌دهد که نمی‌توانم آن را توصیف کنم. از مسیری که پیموده‌ام خوشحالم و هرگاه لازم باشد، مرزهای مشخصی تعیین می‌کنم تا کسی نتواند به من آسیب برساند و باعث شود ضربه روحی بخورم.»
لین درباره فعالیت‌های آینده‌اش تأکید می‌کند که در حال آماده‌سازی ترانه‌هایی با شرکت تولید موسیقی «میوزیک ایز مای لایف» است. او امیدوار است در آینده با موسیقی‌دان و خواننده، جاد القطریب، همکاری کند که در واقع دایی اوست. همچنین مشتاق همکاری با هنرمندان دیگری از جمله مروان خوری، هشام بولس، منیر ابوعساف و دیگران است.