کارلوس و کارول غصن؛ داستان عشقی بی انتها

«با هم تا همیشه» کتاب مشترک آن دو است، یک فصل برای کارلوس و یک فصل برای کارول، اما رازهای چندانی ندارد

کارلوس و کارول غصن؛ داستان عشقی بی انتها
TT

کارلوس و کارول غصن؛ داستان عشقی بی انتها

کارلوس و کارول غصن؛ داستان عشقی بی انتها

برای کسی که در کتاب کارلوس و کارول غصن دنبال اسراری درباره سقوط یکی از بزرگ‌ترین کارآفرینان جهان است تا اندکی از عطشش را فروبنشاند؛ مردی که برای سال‌ها بر قله کنسرسیوم صنعتی سه شرکت خودروسازی نشست و آمر و ناهی آن بود، به شدت ناامید خواهد شد. کسی که به دنبال داستانی از نوع هالیوودی یا «جیمز باند» است به خصوص بخشی که مربوط به فرارش از ژاپن به لبنان می‌شود و پنهان در یک صندوق چوبی بزرگ مجهز به دو سوراخ برای آنکه بتواند نفس بکشد، برهمان تشنگی می‌ماند. کتاب کارلوس و کارول غصن با عنوان «با هم تا همیشه» که به زبان فرانسه توسط انتشارات «لابزرواتور» در 305 صفحه منتشر شده، اسرار اندکی دارد اما در توصیف حالت روحی این زوج کم نگذاشته که از صفحه اول تا آخر دست از بیان تمسک هریک از آنها به دیگری تا مرز واله شدن برنمی‌دارد تا جایی که می‌توان گفت عشق «لیلی و مجنون» دربرابر آنها چیست؟! دو نویسنده ساختار کتاب را به شکل یگانه‌ای ترسیم کرده‌اند: دارای تسلسل زمانی از یک جهت و دو صدایی از جهت دیگر به طوری که هر فصل گویی بازتاب یا برای تنوع بخشیدن به آن چیزی است که یکی دیگر نوشته است: یک فصل برای کارلوس و یک فصل برای کارول. او تجربه تلخش را از لحظه‌ای که حس کرد زمین زیر پایش خالی شد روایت می‌کند؛ وقتی که شب 19 نوامبر پا به فرودگاه توکیو گذاشت و بازداشت و روانه زندان شد؛ کارول غرق در توصیف حالت روانی و احساساتش در لحظه‌ای می‌شود که خبر بازداشت کارلوس به او رسید. او به دلایلی که نمی‌داند کدامند در بازداشت به سرمی‌برد و کارول غرق در یأسی است که علت آن غیبت مردی است که دوست دارد، پیش از آنکه آستین بالا بزند و پا به میدان مبارزه رسانه‌ای بگذارد و با هرکسی که قدرتی دارد و می‌تواند شوهرزندانی‌اش را به او برگرداند تماس می‌گیرد. اما این به معنای آن نیست که کتاب جذاب نباشد و به خواننده داستان عشق‌شان و جزئیات وابستگی هرکدام‌شان به یک‌دیگر و خانواده را منتقل نکند.

جزئیات سقوط

کتاب پرتوی مستقیم به ژاپن، نظام قضایی و درگیری‌های پنهانی می‌افکند که با بازداشت کارلوس غصن رئیس کنسرسیوم 3شرکت خودروسازی شعله‌ور شدند؛ «رنو» فرانسوی، «نیسان» و «میتسوبیشی» ژاپنی که غصن تأکید می‌کند، آنها را از نابودی نجات داد. کتاب نیز به نوشته کارلوس که به دلیل جابه‌جایی‌های بی وقفه‌اش بین پاریس، توکیو، بیروت، آمستردام، نیویورک و دیگر شهرها و پایتخت‌ها جهان ازهواپیمای اختصاصی خود به عنوان خانه استفاده می‌کرد، بی‌رحمی سرمایه را برای ما توصیف می‌کند و منطق «سرد» کشورها که افراد را له می‌کند به طوری که طومار آنها را می‌پیچد و هرچه تقدیم کرده‌اند به طاق نسیان سپرده می‌شود از لحظه‌ای که منافع حکومت بر گرفتاری فرد غلبه می‌یابد. این مرد سه تابعیتی، زاده لبنان بزرگ شده برزیل و دارای شهرت حرفه‌ای فرانسوی از بلندایش سقوط کرد و سقوطش قوی بود.

کتاب «با هم تا همیشه» اولین کتابی نیست که به اعماق داستان صعود و سقوط کارلوس غصن می‌پردازد، اما این اولین کتابی است که روایتی از داخل و با قلم خود فرد به ما می‌دهد، جزئیات سقوط و «تخلف» دستگاه قضایی ژاپن که هرکسی لای چنگال‌هایش بیفتد تکه تکه می‌کند، بزرگ باشد یا کوچک به خصوص اگر بزرگ خارجی باشد.

از همان بخش‌های اول کارلوس غصن به خواننده هشدار می‌دهد در صفحات بعد چه چیزی درانتظار اوست:«این کتاب داستان جدایی و دوری را روایت می‌کند که برما تحمیل شد(او و همسرش) و طوفانی که ازآن گذشتیم، هر کدام ما از یک طرف در مدت زمان حدود یک سال، داستان ایستادگی در مقابل ستم است، داستان نبردی که کارول وارد آن شد و برای آگاه ساختن رسانه‌ها درباره رفتار دستگاه قضایی ژاپن کوتاه نیامد، رسوایی بشری که هیچ کسی ازآن سخن نمی‌گوید. تا جایی که زمین خوردم، اما نه آنگونه که دادستان ژاپنی می‌خواست و تصمیم گرفتم برخلاف میل همه بروم(بگریزم) تا به دیدار زنی بروم که دوست داشتم».

ساعت چهار(به وقت توکیو) هواپیمای اختصاصی«گولف استریم» پس از 13 ساعت پرواز در فرودگاه بین‌المللی توکیو به زمین نشست و غصن تعجب کرد از اینکه کارمند بخش گذرنامه از او خواست برای « مشکلی» که در گذرنامه‌اش وجود دارد کمی منتظر بماند و بعد او را برای بررسی به دفتر راهنمایی کرد. آنجا سه مردی روبه روشد که بعد یکی از آنها دشمن بزرگ او می‌شود؛ بازپرس دادستانی به نام یوشیتاکا سیکی که به او اجازه نداد از تلفن همراه استفاده کند تا با دخترش که از شهر سان فرانسیسکو برای دیدنش به توکیو آمده بود صحبت کند. بعد آن سه مرد او را از دالان‌های تاریک گذراندند و سوار خودرو کوچک با درهای قفل شده‌ کردند و به سمت زندان هولناک «کوسوج» بردند، جایی که بازپرس دلیل بازداشتش را به اطلاعش رساند؛ دادخواستی که به دلیل مخفی کردن درآمدهایش علیه او اقامه شده است. وقتی که غصن خواستار حضور وکیل مدافع درکنارش شد، درخواست او رد شد تا پس از آن تدابیری که به «توهین آمیز وغیرانسانی» توصیف می‌کند، شروع شود. او متحیر از اتفاقی بود که می‌افتاد در کشوری که او را به عنوان «نجات بخش» نگاه می‌کرد. از او خواسته شد همه لباس‌هایش را دربیاورد، ساعت و کمربند و کیف مدارک شخصی‌اش از او گرفته شد. غصن چنین می‌نویسد:« احساسی روبه انفجار برمن مستولی شد که من از همه چیز به هیچ چیز بدل شدم». بعد زندانی به سلولی به مساحت 6 متر مربع برده می‌شود که در گوشه‌ای از آن رختخوابی به روش ژاپنی روی زمین وجود داشت علاوه بر کمترین امکانات. به سرعت احساس سرما کرد و به این فکرکرد، این کار برای تحقیر فرد بازداشتی صورت می‌گیرد تا از ذهن و هوشش استفاده نکند. پیش از آنکه دررختخواب بخوابد این پرسش‌ها در ذهنش می‌چرخیدند: چه کسی برای این بلایی که برسرش آمد نقشه کشیده؟ و چطور اتفاق افتاد؟ چرا که ساده نیست مردی که بین قاره‌ها از آپارتمانی بزرگ به هتلی «پنج ستاره» می‌رود خود را زندانی، تنها و بریده از جهان ببیند درحالی که جشن تولدش را در کاخ مشهور ورسای نزدیک پاریس می‌گیرد.

توطئه

در زندان «کوسوج» مرد پنج قاره به شمار «2245» تبدیل شد که هروقت از او می‌خواستند خود را معرفی کند باید آن را به زبان بیاورد. و کارلوس‌ غصن به طور مفصل درباره اولین صبحانه‌اش در سلول می‌گوید: مقداری برنج و مشتی گیاه با چای سبز و تمام. بعد جلسات بازجویی توسط دشمن جدید (سیکی) آغاز می‌شوند که در طول روز و گاهی عصر و شب هم ادامه می‌یافتند. از جزیئات جلسات بازجویی اینکه او با دست خالی به آنجا می‌رفت: نه کاغذی، نه مدادی و نه وکیل مدافعی. 4یا6 ساعت پیوسته با پرسش‌های پشت سرهم پیرامون اتهاماتی که بازپرس برمی‌شمرد و برمی‌گشت سراغ‌شان بلکه پاسخ‌های غصن چیزی ازآنها را روشن کند، اشتباهاتی که دفاعش را مخدوش یا ضعیف سازد.

کارلوس غصن زبان ژاپنی را نمی‌داند به همین دلیل برایش سخت بود قوانین زندان را بداند، اما او به تدریج با برخی ازآنها آشنا شد و این هم چند نمونه آن: خواب رأس ساعت نه شب پس از کشیده شدن سوت، بیدارباش ساعت هفت صبح. زندانی باید هر روز صبح اتاقش را مرتب کند، حق ندارد در سلول قدم بزند یا دراز بکشد جز درساعت‌های مشخص برای قیلوله. همین طور باید بنشیند و به پشت بخوابد یا به پهلو به شرط آنکه نگهبان صورتش را از دریچه در ببیند. همچنین چراغ‌ها در طول شب روشن می‌مانند... زندانی حق دارد هفته‌ای دوبار به حمام برود و هزینه هوله، مسواک و خمیردندان را از جیب خود بپردازد. هدف از همه تدابیر برای غصن این است: شکستن مقاومت زندانی، جلوگیری از تماس با افراد دیگر و کشاندن او به اعتراف به گناه. اما مشکل غصن این است که باور ندارد گناهی مرتکب شده است. خطایی نکرده و ظالمانه به زندان افتاده است. به همین دلیل تلاش اول او کشف فردی است که «توطئه» را علیه او چیده. از آنجا که سفیر کشوری که تابعیتش را دارد حق دارد با او دیدار کند، سفیر فرانسه (لوران بک) خیلی زود به دیدنش می‌رود و به او خبر می‌دهد مدیر شرکت «نیسان» هیروتو سکاوا، در یک کنفرانس مطبوعاتی از روش کار و سبک زندگی‌اش انتقاد کرده و اینکه تنها چندین آپارتمان بزرگ درسراسر جهان دارد و برای جابه جا شدن از هواپیمای اختصاصی استفاده می‌کند... آن هم به حساب شرکت ژاپنی. کارلوس غصن وقتی سرخورده شد که او سیکاوا را آماده می‌ساخت تا جانشینش در رأس شرکت بشود و به همین دلیل «خیانتش» بسیار دردناک بود. سفیر بعداً به او اطلاع داد که شرکت «نیسان» پرونده قطوری علیه او تهیه کرده و مسئولیت اتفاقاتی که افتاده با آن شرکت است با تحریک «سیکاوا» و با مشارکت و همآهنگی با دادستان «سیکی» و رسانه‌های ژاپنی که در زمان بازداشت در فرودگاه حضور داشتند، آن هم برای تحقیر بیشتر او. پس باور غصن این بود که او «در دام افتاده است» و باید خودش را ازآن بیرون بکشد و به همین دلیل وکیل مدافعی را که «نیسان» برای دفاع از او انتخاب کرده بود نپذیرفت، اما سه وکیلی که شرکت «رنو» انتخاب کرد پذیرفت.

«از قبر به خانه»

کارلوس غصن حضورش در دادگاه پس از یک ماه و نیم را روایت می‌کند که چطور با طنابی که دور کمرش پیچیده بودند و نگهبان یک سرآن را گرفته بود و مثل حیوانی برای سربریدن او را به صحن دادگاه بردند.

کارلوس می‌گوید چطور فکر خروج یا فرار در ذهنش پخته شد. نقطه آغاز برای او تأکیدش براین بود که سیستم قضایی ژاپن منصف نیست و اکثریت مطلق افرادی که وارد دادگاه می‌شوند محکوم می‌شوند و در نتیجه فکرمی‌کند او باید چندین سال را در زندان بگذراند و او نمی‌تواند در ژاپن بماند چرا که به معنای «مرگ آرام» خواهد بود. دیگر آنکه انگیزه دیگری او را وا می‌داشت تا از آن قید و بندها بگریزد و آن هم عشقش به کارول بود و اینکه نمی‌توانست دور از او زندگی کند. به نظرش، او از قضاوت فرار نکرد چون همیشه آماده پذیرش مسئولیت خود است بلکه از ستمی که به او شد گریخت و از غیر انسانی بودن دستگاه قضایی با وجود اینکه ژاپن ادعای دموکراسی و احترام به حقوق بشر می‌کند.

غصن از 18 نوامبر 2018 تا 30 دسامبر 2019 بین زندان و اقامت اجباری باقی ماند و این تاریخی است که در آن وارد فرودگاه بیروت شد پس از آنکه با هواپیمای اختصاصی از یک فرودگاه متروکه ژاپنی دور از توکیو به استانبول و از آنجا با یک هواپیمای اختصاصی دیگر وارد فرودگاه بیروت شد. غصن این سفر را «از قبر به خانه» توصیف می‌کند. بعد به کارول برمی‌گردد:«هرچه به او نزدیک می‌شدم، تپش قبلم شتاب می‌گرفت». وقتی او را درکنار ماشین دوستش در نزدیک خانه‌اش در محله اشرفیه بیروت دید به او گفت:« تو شیرزن منی، و این زیباترین روز زندگی من است».   

   



دو حماسه از مصر و ژاپن که تحولات جامعه و سیاست را به تصویر می‌کشند

«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
TT

دو حماسه از مصر و ژاپن که تحولات جامعه و سیاست را به تصویر می‌کشند

«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)
«الحکایات»: نمایی از فیلم (سینینوفو)

الحکایات
(خوب)
-کارگردان: ابوبکر شوقی
-مصر، فرانسه (۲۰۲۶) | حماسه‌ای درباره خانواده و میهن

در پنجمین فیلم این کارگردان، مطالب بسیاری برای گفتن وجود دارد و همین امر نشان می‌دهد که با اثری روبه‌رو هستیم که دیدگاه‌های متعددی را مطرح می‌کند و در آن، امتیازهای فراوان با برخی نقاط ضعف درهم می‌آمیزند.
این فیلم ملودرامی درباره خانواده‌ای است که شخصیت محوری آن «احمد» است؛ نقشی که امیر المصری در تمام صحنه‌هایش به‌خوبی از عهده آن برمی‌آید. احمد دو برادر دارد: «شرف» با بازی خالد مختار و «حسن» با بازی احمد الازعر. حسن اندکی پیش از جنگ ۱۹۷۳ به خدمت سربازی فراخوانده می‌شود و در همان جنگ کشته می‌شود. این اتفاق تأثیر روانی عمیقی بر احمد می‌گذارد؛ او وین را ترک می‌کند، شهری که در آن بورسیه‌ای برای تحصیل موسیقی گرفته بود، و به قاهره بازمی‌گردد.
خانواده احمد پرجمعیت است و اعضای آن در کنار پیگیری مسابقات فوتبال، تحولات مصر را در آستانه شکست ۱۹۶۷ و پس از آن دنبال می‌کنند؛ از جنگ ۱۹۷۳ گرفته تا سال ۱۹۸۴. فیلم به این ترتیب، دوره جمال عبدالناصر، سپس انور سادات و حسنی مبارک را مرور می‌کند و نشان می‌دهد که جامعه مصر در مقام یک کلیت اجتماعی و این خانواده به‌عنوان نمونه‌ای از آن، چه شرایطی را از سر می‌گذرانند.
احمد در وین با دوست خبرنگارش، «الیزابت»، با بازی والری پاشنر، آشنا شده است. الیزابت به قاهره می‌آید و آن دو ازدواج می‌کنند. بعدها می‌بینیم که صاحب پسری می‌شوند. در اینجا تصویر ترسیم‌شده از خانواده، با همه انباشت نشانه‌های رنج و بدون هیچ‌گونه حسرت‌خوردنی برای گذشته، به پایان می‌رسد.
این فیلم اثری نوستالژیک نیست؛ زیرا در دوره‌هایی که میهن دچار چنددستگی و سردرگمی است و شهروندانش در هر مرحله بهای آن را می‌پردازند، چیزی برای شادی و سرخوشی وجود ندارد. تلفیق الگوی شخصیِ ارائه‌شده از طریق احمد و خانواده‌اش با فضای جامعه، شرایط سیاسی و بازتاب‌های آن، موفق از کار درآمده است.
آنچه کمتر موفق است، انتقال مکرر کانون بیان از یک شخصیت به شخصیتی دیگر است. فیلم دیگر صرفاً درباره نگاه احمد نیست، بلکه دیدگاه‌های پدر، مادر و دیگر اعضای خانواده را نیز دربرمی‌گیرد؛ دیدگاه‌هایی که کارگردان از آن‌ها برای بازتاب نظرات و وضعیت‌های گوناگون بهره می‌گیرد.
همچنین، صحنه‌هایی وجود دارند که مضمونشان تکرار می‌شود. یکی از آن‌ها پرداخت مکرر کارگردان به این عبارت است: «ماهی بال ندارد و پرنده در آب شنا نمی‌کند». این عبارت یک بار در ارتباط با شخصیتی یهودی مطرح می‌شود که احمد در وین با او آشنا شده است و بار دیگر، تنها چند دقیقه بعد، در صحنه‌ای از فیلم «ویولون‌زن روی بام» با بازی توپول تکرار می‌شود.
علاوه بر این، به نظر می‌رسد کارگردان می‌خواهد برای داستان خود نوعی «ترند» و موج عمومی ایجاد کند. درنتیجه، درام به ملودرام تبدیل می‌شود؛ با همان جدیتی که در اینجا لازم است و چاشنی کمدی در آنجا، و حتی صحنه‌ای از جشن و رقص.
افزون بر این‌ها، کارگردان در شماری از صحنه‌های داخلی، چه در خانه خانواده و چه در فضای بیرونی آن، پیوسته یادآوری می‌کند که دوربین نیز باید خود را نشان دهد و نقشی ایفا کند. دوربین را می‌بینیم که به‌جای آنکه صحنه‌ها با سبکی سنجیده و متناسب با جدیت موضوع شکل بگیرند، با حرکتی سریع و افقی از چهره‌ای به چهره دیگر می‌رود.

«کودکان ناشناخته»: آمی کویای در نمایی از فیلم (بانکر هیل)

‏CHILDREN UNKNOWN
(عالی)
-کارگردان: میوا نیشیکاوا
-ژاپن (۲۰۲۶) | درام | نمایش در جشنواره تورنتو

پس از پایان جنگ جهانی دوم و پرتاب دو بمب اتمی بر هیروشیما و ناگازاکی، ژاپن با مشکلات نسلی از کودکان روبه‌رو شد که والدین و نزدیکان خود را در این دو شهر از دست داده بودند یا در کشوری که می‌کوشید بار دیگر روی پای خود بایستد، قربانی بیکاری و شرایط اجتماعی شده بودند.
شخصیت اصلی فیلم دختری به نام «کوتوکو» با بازی آمی کویای است؛ دختری ۱۲ساله که خانواده‌اش او را به آموختن پیانو تشویق کرده بودند، اما اکنون آواره است و با خطر تعرض و گرسنگی روبه‌روست. به همین دلیل، موهایش را کوتاه می‌کند و لباس پسرانه می‌پوشد. این تغییر ظاهر به او امکان می‌دهد به گروهی از پسران بپیوندد که شرایطی مشابه او دارند و زیر فشار همان دشواری‌های طاقت‌فرسا زندگی می‌کنند.
گروهی از اعضای یاکوزا، این کودکان را پناه می‌دهند و به آن‌ها دزدی و جیب‌بری آموزش می‌دهند. این نیمه نخست طرح داستانی فیلم و تنها بخش کوچکی از ماجراست؛ محدودیت فضا اجازه پرداختن به همه جزئیات را نمی‌دهد.
نیمه دیگر داستان به معلم موسیقی، «فومیکو» با بازی فومی نیکایدو، می‌پردازد که در جست‌وجوی کوتوکو است. فومیکو برای این دختر از نظر انسانی و هنری ارزش و احترام فراوانی قائل است و می‌خواهد او را نجات دهد و به نوازندگی بازگرداند.
فیلم از خط داستانی نخست، که بخش عمده زمان آن را به خود اختصاص می‌دهد، به خط داستانی دوم گذر می‌کند؛ گذاری روان و بدون تصنع.
در کنار توانایی کارگردان، نیشیکاوا، در هدایت رویدادها با مهارتی اجرایی و تحسین‌برانگیز، باید به قابلیت او در حفظ فاصله‌ای سنجیده از داستانی که روایت می‌کند نیز اشاره کرد. او همواره به شخصیت‌هایش نزدیک می‌ماند و درعین‌حال، دیدگاهی جامع و فراگیر دارد.
این ویژگی اثری پدید می‌آورد که از چندین جهت بسیار تحسین‌برانگیز است. نخست، بُعد انسانی آن است که به شرایط زندگی کوتوکو مربوط می‌شود؛ شرایطی که پیوسته او را تهدید می‌کنند. دوم، بستر تاریخی‌ای است که داستان در آن جریان دارد.
همه این عناصر در بافتی هنری به هم می‌پیوندند که از نمادها و استعاره‌ها خالی نیست، بی‌آنکه وضوح نگاه و موضوع اصلی خود را از دست بدهد.
فیلمی مسحورکننده که نباید تماشای آن را از دست داد.


ستاره‌بودن، فیلم‌ها را نجات نمی‌دهد؛ چرا تماشاگران به براد پیت و تام کروز پشت کردند؟

مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
TT

ستاره‌بودن، فیلم‌ها را نجات نمی‌دهد؛ چرا تماشاگران به براد پیت و تام کروز پشت کردند؟

مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)
مایکی مدیسون و جرمی آلن وایت در فیلم «سوشال ریکانینگ» (آلکون انترتینمنت)

در دو هفته گذشته، سه فیلم با درجات متفاوتی شکست خوردند. این اتفاق برای نخستین بار رخ نمی‌دهد، اما نکته قابل‌توجه آن است که دو فیلم از این سه اثر، بازیگرانی در جایگاه ستاره‌های بزرگ سینما را در نقش اصلی دارند. فیلم سوم ستاره‌ای ندارد، بلکه با تکیه بر مضمون خود به میدان آمده است.
نخست، فیلم «قلب وحش» به کارگردانی دیوید آیر و با بازی براد پیت وارد میدان مین شد. این فیلم بر داستانی عاطفی و انسانی استوار است که میان یک سگ و صاحبش شکل می‌گیرد. هر یک از آن دو برای نجات دیگری از خطرات منطقه وحشی و متروکی که خود را در آن گرفتار می‌بینند، به او نیاز دارد. هزینه تولید فیلم ۸۲ میلیون دلار بود و فروش جهانی آن به حدود ۱۳۴ میلیون دلار رسید؛ البته درآمد ناخالص به معنای سود خالص نیست، زیرا سهم سینماها و هزینه‌های بازاریابی باید از آن کسر شود.
فیلم دوم «دیگر» است که نام دو چهره مهم را یدک می‌کشد: یکی نامی تجاری، یعنی تام کروز، و دیگری نامی هنری، یعنی آلخاندرو گونسالس اینیاریتو، کارگردان فیلم. بر اساس برآوردهای منتشرشده، بودجه تولید این فیلم بین ۱۶۰ تا ۱۸۰ میلیون دلار بوده و در ده روز نخست اکران، حدود ۳۵ میلیون دلار در سراسر جهان فروش داشته است.

تام کروز در فیلم «دیگر» (برادران وارنر)

فیلم سوم، «سوشال ریکانینگ»، این هفته با بودجه‌ای محدود، حداکثر ۳۰ میلیون دلار، اکران شد و افتتاحیه‌ای ضعیف به ارزش ۵.۵ میلیون دلار در آمریکای شمالی داشت. این تنها فیلم از میان این سه اثر است که نام‌هایش از همان شهرت تجاری دو فیلم دیگر برخوردار نیستند. آرون سورکین، کارگردان فیلم، برای علاقه‌مندان و پیگیران سینما چهره‌ای شناخته‌شده است و دو بازیگر اصلی آن، جرمی آلن وایت و مایکی مدیسون، به‌ویژه در میان سینمادوستان شناخته شده‌اند. بااین‌حال، شکست این فیلم در گیشه به‌اندازه ناکامی دو فیلم دیگر اهمیت دارد.

استقبال و روی‌گردانی

«قلب وحش» بیش از آنکه عناصر هنری داشته باشد، واجد ویژگی‌های تجاری است. این فیلم ماجرایی در مناطق خالی از سکنه ایالت آلاسکا روایت می‌کند و قهرمان آن افسر نیروهای ویژه‌ای است که از سقوط هواپیمایش جان سالم به در می‌برد. سگ وفادارش نیز در هواپیما همراه او بوده است. هر دو پس از رسیدن به زمین با خطراتی روبه‌رو می‌شوند که نزدیک است جانشان را بگیرد. قهرمان فیلم، با بازی براد پیت، گاهی سگ را نجات می‌دهد و گاهی سگ جان او را نجات می‌دهد.
طرح داستانی فیلم خوب است، هرچند رشته‌ای از رویدادهای قابل‌پیش‌بینی را به نمایش می‌گذارد. بازی پیت نیز با وجود موفقیت صحنه‌های خطر، فیلم را از نظر هیجان به سطح بالاتری نمی‌رساند. افزون بر این، صحنه‌ای که در آن خرسی عظیم پس از مدتی خیره‌شدن به خلبان نظرش را عوض می‌کند و او را به حال خود می‌گذارد، هیچ توجیهی ندارد؛ شاید خرس به یاد آورده بود که در فیلمنامه حمله به قهرمان پیش‌بینی نشده است!
سپس با صحنه پایانی، که در آن یکی از آن دو جان می‌بازد و دیگری زنده می‌ماند، فضای هیجان‌انگیز فیلم یکسره فروکش می‌کند.
از نظر منتقدان، فیلم با درصد بالایی از واکنش‌های منفی روبه‌رو شد؛ اما شکست آن همچنان عجیب است، زیرا مخاطب عام معمولاً نقدهای سینمایی را نمی‌خواند و اگر هم بخواند، لزوماً از آن‌ها پیروی نمی‌کند. از سوی دیگر، انتظار می‌رفت حضور براد پیت در نقش اصلی به افزایش فروش فیلم کمک کند.
اما مشکل فیلم «دیگر» ابعاد بزرگ‌تری دارد. این فیلم حامل پیامی سیاسی است؛ درست مانند «نبردی پس از نبرد دیگر» در سال گذشته یا «اوپنهایمر» سه سال پیش. چرا این دو فیلم موفق شدند، اما این یکی مشخصاً شکست خورد؟
فیلم «نبردی پس از نبرد دیگر» ساخته پل توماس اندرسن، اثری اکشن است. هزینه تولید آن حدود ۱۴۰ میلیون دلار بود و فروشش به حدود ۲۱۳ میلیون دلار رسید. این ارقام به‌تنهایی برای تعیین سود یا زیان فیلم کافی نیستند، اما فروش آن از بودجه تولیدش بیشتر بوده است.
در مقابل، هزینه تولید «اوپنهایمر» ساخته کریستوفر نولان حدود ۱۰۰ میلیون دلار بود، اما فیلم به موفقیتی چشمگیر دست یافت و حدود یک میلیارد دلار فروش کرد؛ دقیق‌تر بگوییم، طبق داده‌های وب‌سایت «IMDb»، فروش آن به ۹۷۵ میلیون و ۸۱۱ هزار و ۳۳۳ دلار رسید.
همین موفقیت باعث شد شرکت یونیورسال بودجه هنگفتی برای فیلم بعدی نولان، «ادیسه»، اختصاص دهد؛ فیلمی که فروش جهانی آن از ۱.۷ میلیارد دلار فراتر رفت. این فیلم به معنای سنتی کلمه اثری عامه‌پسند نیست، اما عناصر تجاری و فکری را به‌طور هم‌زمان در خود دارد.
«دیگر» نیز موضوعی جدی دارد: تهدید محیط زیست و مسئولیت آن میلیاردر، «دیگر» با بازی تام کروز، در به‌خطرانداختن محیط زیست و جهان. این پیام اصلاً نتوانست مخاطبان را برانگیزد. آن‌ها حتی تمایلی نداشتند تام کروز را با شکمی اندکی برآمده و موهایی کم‌پشت ببینند؛ هرچند بازی او شایسته دریافت جایزه اسکار آینده است و شاید واقعاً آن را به دست آورد.

براد پیت در فیلم «قلب وحش» (پارامونت)

پیامی که به مقصد نمی‌رسد

برای روشن‌شدن موضوع، باید به هزینه اعلام‌شده تولید فیلم «دیگر» ــ که بر اساس یکی از برآوردها ۱۶۰ میلیون دلار است ــ حدود ۱۰۰ میلیون دلار هزینه تبلیغات و بازاریابی را نیز اضافه کرد. به این ترتیب، مجموع هزینه برآوردشده به ۲۶۰ میلیون دلار می‌رسد؛ البته این رقم میزان زیان خالص فیلم نیست. این مسئله درباره همه فیلم‌های دیگر نیز صدق می‌کند و نشان می‌دهد چرا «قلب وحش» از نظر تجاری شکست خورد.
«سوشال ریکانینگ» ساخته آرون سورکین از این نظر با «دیگر» اشتراک دارد که هر دو فیلم‌هایی حامل پیام هستند. فیلم نخست، قدرت و نفوذ فیس‌بوک و رئیس آن، مارک زاکربرگ، را افشا می‌کند و رویدادهایش به آشکارشدن تأثیرات منفی این پلتفرم و سلطه ثروت می‌پردازند. فیلم دوم نیز گرایش سرمایه به غارت ثروت‌ها و افزودن آن‌ها به دارایی شخصی صاحبانش را به نقد می‌کشد.
هر دو فیلم پیام‌هایی مشابه دارند و موضعشان در برابر سلطه فناوری‌های قرن حاضر یکسان است. سرنوشت مشترکی نیز دارند: هر دو کوشیدند حقیقت را بی‌پرده در برابر چشم تماشاگر قرار دهند، اما تماشاگر از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود که نه به سرنوشت محیط زیست اهمیت بدهد و نه به آنچه به نام فناوری‌های مدرن بر سر جهان می‌آید.
این واکنشی بود که هیچ‌یک از دو کارگردان، اینیاریتو و سورکین، انتظارش را نداشتند؛ همان‌طور که دو شرکت تولیدکننده، برادران وارنر و سونی پیکچرز، نیز پیش‌بینی‌اش نکرده بودند.
اینیاریتو به موفقیت‌های پیشین خود تکیه کرده بود و سورکین نیز به موفقیت فیلمی امید بسته بود که فیلمنامه‌اش را نوشته و برای آن جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را دریافت کرده بود: «شبکه اجتماعی» که ۱۶ سال پیش دیوید فینچر آن را کارگردانی کرد.
مسئله فقط این نیست که سورکین از فینچر کم‌استعدادتر است؛ او همچنین بسیار دیرتر به هدف خود رسیده است.


«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان
TT

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

«پرواز در ارتفاع پایین»… روایت‌هایی از جنگ میان زمین و آسمان

ثناء عطوی، نویسنده و روزنامه‌نگار لبنانی، به‌تازگی نوولا‌ی تازه‌ای با عنوان «طیران علی مستوی منخفض/ پرواز در ارتفاع پایین» منتشر کرده است که انتشارات «محترف اکسیژن» آن را به چاپ رسانده است.
داستان این کتاب بر شخصیت‌های واقعی و رویدادهایی استوار است که در جریان آخرین جنگ علیه غزه و لبنان رخ داده‌اند؛ یکی از هزاران داستانی که کسی برای روایت کردنشان پیدا نشده است.
نویسنده نوولای خود را با عبارتی تأثیرگذار آغاز می‌کند: «ما فرزندان سرزمین‌های کهنیم؛ از تصویر بیرون می‌آییم، همچون وطنی کوچک که قطب‌نما را گم کرده است، و جهانی به استقبالمان می‌آید که به زبانی سخن می‌گوید که آن را نمی‌دانیم.»
سپس پرسشی فوری به سطح می‌آید: با چه زبانی با جهان سخن بگوییم؟ شاید با زبانی که می‌کوشیم از طریق آن حافظه را ترمیم کنیم و با حقایقی روبه‌رو شویم که مانع محو آثار جنایتی چندبُعدی می‌شوند. یا شاید آن زبان، زبانی باشد که همچون صاحبانش به فراموشی سپرده شده است؛ زبانِ خودِ انسان که با سایه‌های خویش گفت‌وگو می‌کند و به فردی ناشناخته حضور و هویت می‌بخشد تا صرفاً به شماره‌ای در میان رنج جمعی و ویرانی گسترده تبدیل نشود.
از همان پرسش سطر نخست کتاب، «چرا اینجایی؟»، پرسش‌های دشوار و بی‌پاسخ یکی پس از دیگری مطرح می‌شوند: «داستان‌های جنگ به کجا می‌روند و در چه مسیری حرکت می‌کنند؟ آیا ابرها، که مخزن رازهای زمین‌اند، آن‌ها را در خود جذب می‌کنند یا این داستان‌ها به آسمان، سقف و پوشش جهان، نفوذ می‌کنند؟»
در میان دو شخصیت اصلی نوولا، پرسش‌های فراوان و احساساتی متناقض سر برمی‌آورند: «درحالی‌که الیعازر در فضا پیش می‌رود و چشم‌هایش به زمین دوخته شده‌اند، علی موتسارت از خود می‌پرسد: چه پلکانی می‌تواند مرا به آسمان برساند؟»
از همین نقطه، متن پشت جلد نیز با پرسشی آغاز می‌شود: «این چه خلبان اسرائیلی‌ای است که به هدفش یورش می‌برد، اما آن را بمباران نمی‌کند؟ این مبارز فلسطینی کیست که زیر زمین پناه گرفته، درحالی‌که زمین بالای سرش به لرزه درمی‌آید؟ آیا موسیقی می‌تواند آن دو را به هم پیوند دهد؟ آیا پیام‌هایی که روی موشک‌ها نوشته می‌شوند، می‌توانند به ترانه تبدیل شوند؟»
ثناء عطوی، نویسنده و خبرنگار جنگی لبنانی، ما را با این پرسش‌ها روبه‌رو می‌کند و تخیل را با مستندنگاری، واقعیت‌ها را با داستان‌ها و اندیشه‌ها درهم می‌آمیزد؛ در جهانی که قتل به عددهایی روی صفحه نمایش تبدیل شده و مردم روی زمین، در نقشه‌های گوگل، مسیر نجات را دنبال می‌کنند. خوش‌اقبال کسی است که روایتگری برای حکایتش پیدا شود.
این کتاب همچنین شامل آثاری از تام یانگ، هنرمند بریتانیایی است که میان لندن و بیروت در رفت‌وآمد است و در مکان‌های متروک یا آسیب‌دیده، سازه‌های هنری خلق می‌کند تا به آن مکان‌ها جان تازه‌ای ببخشد.
در آثار یانگ، کشورها کسانی را که ویرانشان کرده‌اند، نام دشمنانشان و رنجی را که بر آن‌ها رفته است، فراموش نمی‌کنند. تابلوهایی از یک صحنه واحد، از جنگی که با نام‌های متفاوت تکرار می‌شود؛ از سرزمین‌هایی که غبار چهره‌شان را پوشانده و به‌آرامی به درختانی کهنسال تبدیل شده‌اند.
ثناء عطوی در این کتاب متنی پیش روی ما می‌گذارد که ادبیات را با مستندنگاری روزنامه‌نگارانه و هنرهای تجسمی را با موسیقی پیوند می‌دهد؛ موسیقی‌ای که دو شخصیت اصلی داستان در زمان آتش‌بس به آن پناه می‌برند. پس از پایان جنگ، شرایطی پیش‌بینی‌نشده آن دو را در مکانی بی‌طرف کنار هم قرار می‌دهد؛ پس از آنکه هر یک از هیاهوی جنگ و نبردها بازگشته‌اند. هر کدام برای روان‌درمانگر خود از انگیزه‌ها، ترس‌ها و خاطرات دردناکش سخن می‌گوید، اما هر یک به شیوه‌ای متفاوت.
از فصل نهم کتاب، با عنوان «در موسیقی برابرند»، می‌خوانیم:
«به دوستش می‌گوید: ماه‌هاست که مأموریت‌های یکسانی انجام می‌دهیم؛ ویران کردن شهرها و کشتن غیرنظامیان، پایان دادن به زندگی‌ای تازه در هر روز و هدف قرار دادن شمار زیادی از کودکان. نمی‌دانم وقتی چهره‌هایشان را در عکس‌ها ببینیم و آخرین نفس‌هایشان و کلماتی را که در لحظات وحشت، هنگام استغاثه بر زبان آورده‌اند به یاد بیاوریم، چگونه خواهیم توانست آن‌ها را از یاد ببریم.
علی در پرچم کشورش غرق افکار می‌شود؛ پرچمی که یکی از مبارزان روی دیوارهای تونل نقش کرده است. او به دوستش ابراهیم می‌گوید: «وقتی با کفن از این جنگ برگردیم، ما را به تونلی دیگر بازمی‌گردانند، به ما مدال می‌دهند و سپس گل بر سرمان می‌پاشند. پیکرهایمان زیر پرچم‌های رنگارنگ پوشانده خواهد شد؛ پرچم‌هایی که به مرگمان ارزشی والا می‌بخشند. اما تنها یک آرزو دارم: کاش قبرها را باز بگذارند.»
«پرواز در ارتفاع پایین» نوولایی ۸۰ صفحه‌ای است که نویسنده در آن ما را به سفری روایی، مستند و بصری می‌برد؛ سفری که در آن هشت تابلوی تام یانگ، هنرمند بریتانیایی، با شانزده فصل کتاب هماهنگ می‌شوند. این اثر تلاشی است برای گشودن رمزهای جنگ و غلبه دادن وجه انسانی بر صحنه‌های خشونتی که به تصویر نخست زندگی روزمره ما در جهان عرب تبدیل شده‌اند.
طراحی جلد کتاب را ایهاب فیاض بر عهده داشته است.
ثناء عطوی نویسنده و روزنامه‌نگار است که سال‌ها به‌عنوان خبرنگار جنگی در خطوط مقدم فعالیت کرده و گزارش‌های محلی و عربی متعددی درباره جنگ منتشر کرده است. از آثار او می‌توان به «دگرگونی‌های روشنفکران لبنانی از دهه شصت قرن بیستم»، «وسواس» ــ زندگی‌نامه‌ای داستانی و تأملاتی درباره جنگ که به زبان‌های عربی و فرانسوی منتشر شده است ــ و پژوهشی با عنوان «اسیران آزادشده از توهمات واقعیت» اشاره کرد.