جبران میان عصیان بر واقعیت و تضعیف زبان مسلط

90 سال پس از درگذشت خالق «پیامبر»

کسانی که از کم توجهی جبران به ابزار بلاغت مرسوم عربی و حتی بروز برخی خطاهای نحوی و صرفی بر او خرده می‌گیرند، کاملاً به حقیقت پشت کرده‌اند
کسانی که از کم توجهی جبران به ابزار بلاغت مرسوم عربی و حتی بروز برخی خطاهای نحوی و صرفی بر او خرده می‌گیرند، کاملاً به حقیقت پشت کرده‌اند
TT

جبران میان عصیان بر واقعیت و تضعیف زبان مسلط

کسانی که از کم توجهی جبران به ابزار بلاغت مرسوم عربی و حتی بروز برخی خطاهای نحوی و صرفی بر او خرده می‌گیرند، کاملاً به حقیقت پشت کرده‌اند
کسانی که از کم توجهی جبران به ابزار بلاغت مرسوم عربی و حتی بروز برخی خطاهای نحوی و صرفی بر او خرده می‌گیرند، کاملاً به حقیقت پشت کرده‌اند

کم اتفاق می‌افتد نویسنده‌ای به جایگاه والا و یگانه‌ای که جبران خلیل جبران در وجدان عربی و حتی جهانی رسید، دست یابد. جایگاهی که با رفتن این نویسنده لبنانی از جهان رو به کاستی نگذاشت آنگونه که برای نویسندگانی دیگر اتفاق می‌افتد که درخشش نام‌هایشان از یگانه بودن دست‌آوردهای ابداعی‌شان آب نمی‌خورد بلکه حاصل غوغای ساختگی ایدئولوژیک، جایگاه اجتماعی یا تبلیغات رسانه‌ای است. اگر همدستی تصادف‌ها و شانس‌ها گاهی نقش‌های نه چندان کمی در بالا بردن این نام ادبی یا محو کردن آن نام برای مدت زمانی محدود بازی کرده‌اند، زمانه قواعد و اصول متفاوت خود را دارد و مسائل را به جای خود برمی‌گرداند حتی اگر مدت زمانی بگذرد. خالق «پیامبر» اگر دستیابی جسورانه به زبانی تازه و آکنده از صداقت و سرشار از شعله‌های شعرش نبود، نمی‌توانست چنین درخشش و آن بازتاب‌ها را حفظ کند.

با اینکه نمی‌توانیم از اهمیت فریاد محکمی که جبران در بیابان جهل و جمودی که بر جهان عرب سایه افکنده بود بکاهیم و نه اهمیت دعوت جسورانه‌اش به آزادی سیاسی، فکری و اجتماعی را کوچک بشماریم، اما در عین حال باید اعتراف کنیم که چنین دعوتی ویژگی و امتیاز کاملاً جبرانی نبوده بلکه پیش از او پیشگامان نهضتی همچون رفاعه الطهطاوی، الکواکبی، الافغانی، الشدیاق، مارون النقاش، شبلی الشمیل، یازجی‌ها و بستانی‌ها( سلیمان و پطرس) و بسیاری چهره‌های دیگر بودند. اما آنچه مایه تمایز خالق «ماسه و کف» از دیگران می‌شود، همان طور که پیش از این گفتم، بردن زبان عربی از یک حالت به حالتی دیگر بود پس از آنکه بینوایی دولت در شرف سرنگونی عثمانی درهرچه به تأسیس مدارس، دانشگاه‌ها و کاخ‌های تربیتی و فرهنگی مربوط می‌شد آن را به فقر کشنده رسانده بود و موجب خاموشی هرگونه نوآوری در شعر و همه متون شد و آنها را به صفحه‌هایی برای خلأ؛ پرگویی و بازی‌های شکلی مبدل کرد.

شاید متن ضعیف و پر از خطایی که «سند انطلیاس» با آن نوشته شد نمونه خوبی باشد. سندی که درسال 1840 توسط سران طوایف لبنانی به امضا رسید و درآن زمان با هم متعهد شدند برای مقابله با سطله قدرت‌های بیگانه با هم باشند. شاید این متن چیزی جز ترجمان واقعی وضعیت اسفناکی نباشد که زبان فصیح عربی گرفتارش شده بود به طوری که در مقدمه سند می‌خوانیم:« انه یوم تاریخه قد حضرنا الی مار الیاس انطلیاس نحن المذکوره اسماؤنا به بوجه العموم من دروز و نصاری و متوله و اسلام المعروفین بجبل لبنان...»( متن دارای مشکلات صرفی و نحوی آشکار است و بسیار سست و ضعیف است). کافی است آدمی هریک از متن‌های بعدی جبران را در دست بگیرد تا برایش روشن شود، آنچه جبران به زبان عربی افزود- در سطح حساسیت و فرهنگ زبان و تخیل مجازی و ترکیب دستوری- ما را به این باور می‌رساند که زبان دیگری، زبانی جوان، شیک و وصل به شاهرگ‌ها به دست نویسنده لبنانی مقیم در خارج متولد شده است. زبانی که در سایه زندگی درخشش می‌گیرد، نه در کنف سرهم کردن و بیابانی‌زایی معنوی. زبانی که در درونش همه گونه‌های هنر می‌شکفند به خصوص موسیقی که جبران به آن توجهی تمام و کمال کرد و با این سخن مخاطب قرارش داد:« ای خیال‌های دل آدمی. میوه اندوه و شکوفه شادی. ای عطر پراکنده از قدرت گل‌های مناسک پنهانی. ای شکل دهنده به اشک‌ها از احساسات نهانی. ای الهام بخش شاعران و سامان دهنده حلقه‌های اوزان».

بی شک طرح خیزشی جبران تنها از راه استعداد محقق نمی‌شد- حتی اگر مخیله در اوجش از ریشه‌های قدیمی وصل به چشمه جنگل سرو و دامنه‌های با صخره‌های تند و تیز دره قادیشا می‌بود- بلکه از راه تکامل خلاق میان ماندن و رفتن، بین مادرانگی ریشه‌ها و مادگی موج‌ها آب می‌گرفت؛ آنجا که صاحب «جان‌های سرکش» خانه کرده‌اند و میان بوستن و نیویورک و پاریس و دیگر شهرها جابه جا می‌شد، تا خیزش موعود را برای زبان عربی محقق سازد و با موفقیت بین معنویت شرقی و عقلانیت غربی و کشف‌های مختلف فرهنگی پیوند ایجاد کند.

تجربه جبران به مثابه به زیرکشیدن خودکار مقوله مشهور کیپلینگ بود که می‌گفت« شرق شرق است و غرب غرب و به هم نمی‌رسند» و یادآوری می‌کند که درخت معرفت بشری در سایه تنوع خاک و تعدد منابع مواد غذایی و فضا و نور می‌تواند بهترین میوه را بدهد، دقیقاً همانطور که پیش از این در دو تجربه هلنی و اندلسی روی داد و در دوره جبران تجربه ادبیات مهاجرت به آن تشخص بخشید و پس از آن ماجراجویی پیشگامانه شعر نوگرای عربی نشان داد.
https://twitter.com/aawsat_News/status/1397627103475011587?s=20

کسانی که از کم توجهی جبران به ابزار بلاغت مرسوم عربی و حتی بروز برخی خطاهای نحوی و صرفی بر او خرده می‌گیرند، کاملاً به حقیقت پشت کرده‌اند، چرا که زبان برای جبران معادل بت‌سازی نحوی و قواعد خشک و خوبی‌های سخت و نقطه‌گذاری‌های لفظی نیست بلکه بدل به معادل خود زندگی در آراستگی و خاموش شدن آن شده بود و آکنده شدن از تاریکی و درد همانگونه که در همپیمان شدنش با شادی و شکوفه‌های زیبایی است. اینان فراموش می‌کنند یا خود را به فراموشی می‌زنند که زنده شدن زبان‌های مختلف با تراشیده شدن به دست سنگ‌تراشان و پاسداران گونه‌های ثابت بلاغی اتفاق نمی‌افتد بلکه همیشه شعرا و نوآوران بوده و هستند که زبان را در قلب و حدس و حساسیت بالا می‌آزمایند. روشن‌ترین دلیل بر این نگاه خود رفتن جبران در مقاله‌ای است که درآن اعتراف می‌کند« در طول زندگی‌اش تنها شش بار به فرهنگ لغت پناه برده و او متوجه کاربرد متفاوت زبان عربی توسط خودش نبوده تا اینکه دیگران به او این مسئله را گوشزد کردند».

جبران فهمید چگونه گوش به تغییرات دوران خود و آهنگ و پرسش‌هایش بسپارد که خواب از چشم می‌ربایند. او در بخش شرقی تأثیرپذیری از نوشیدن آب از چشمه‌های کتاب مقدس کوتاهی نکرد به خصوص از «غزل غزل‌ها» و برخی اسفار عهد قدیم و از ساخت‌های انجیلی و فضاهای قرآن کریم. همین طور در تعامل با بخش غربی سستی به خرج نداد؛ با نقاشی‌های ویلیام بلیک و ادبیاتش که سر ستیز با چوبین بودن پای عقل داشت و بر بصیرت و حدس‌های کشفی آن مبتنی بود، یا هندسه زیبایی‌شناسی و معنوی آثار تجسمی رودان، یا ادبیات نیچه دارای گرایش‌های دیوژنی مبتنی برای رگه قدرت و جوشش ذاتی دیدگاه‌ها و شکل‌ها که دعوت به تمایلات شهوانی و اصل ابرانسان می‌کرد. رد این فیلسوف در بسیاری از تألیفات جبران آشکارا نمودار شد به خصوص در «العواصف/طوفان‌ها»، «الارواح المتمرده/جان‌های سرکش» و «المجنون/دیوانه». با این حال جبران که از جمود بیزار بود و به دنبال تحول، در سایه و کنف کسی نماند، حتی سایه دست‌آوردهای شخصی سابق خودش. و این تفاوت میان «پیامبر» و «زردشت» را توضیح می‌دهد، وقتی که تصمیم گرفت از پشت دوران‌ها به زیر آید تا مملکت امید آرام و شهرهای آرامش حکیمانه را پایه‌گذاری کند. همچنانکه خشم جبران از نظام اکلیروس مسیحی و نتایج سرکوب و فساد آن به هیچ وجه موجب نشد از خود مسیح فاصله بگیرد آنگونه که نیچه شد.

البته ممکن است کسی بر جبران به خاطر تشتت و جابه‌جایی مستمرش بین هنرها و علاقه‌اش به اینکه همزمان نویسنده نثر، رمان، قصه‌، نقاش، متفکر، فیلسوف و شاعر باشد خرده بگیرد، مسئله‌ای که او را از تمرکز بریک هنر محروم می‌ساخت و اجازه نمی‌داد هریک ازآنها را تا نهایت ادامه دهد و به حد و مرزشان برسد. با اینکه این توصیف اساساً به دور از حقیقت نیست، اما این افراد در مقابل باید درک کنند که هنرهای مختلفی که جبران به سمت آنها رفت همه را یک لهیب و شوقی نامحدود به خروج از چرخه انحطاطا و درجا زدن در تاریکی به جنبش وامی‌داشت. جدای از اینکه پیش از هرچیز باید به فرهیخته‌ نوآوری با استعدادهای متعددی همچون جبران به عنوان شخصی نگاه کرد که دارای یک طرح فرهنگی روشنگرانه چند وجهی و مبتکر زبان و اسلوبی جدید بود. این همان چیزی است که در یکی از مقاله‌هایش بر آن تأکید می‌کند:« من متفکر نیستم، من خالق شکل‌ها هستم».

و مانند همه «خالقان اشکال» جبران در طول زندگی کوتاهش با بسیاری از کج فهمی‌ها و غربت و بدفهمی روبه رو بود. همان چیزی که در گفتار ماری هاسکل درباره او منعکس شده « در زیر سایه خدایی غریب می‌زیست». و این را نوشته‌هایش تأکید می‌کنند آنجا که در «العواصف/طوفان‌ها» می‌گوید:« من در این جهان غریبم. من غریبم و مشرق و مغرب زمین‌ را زیر پا گذاشتم و زادگاه خویش را نیافتم و نه کسی که مرا می‌شناسد یا نامم را شنیده باشد».



سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
TT

سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)

در میانه بحران‌هایی که اسرائیل در عرصه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی با آن‌ها روبه‌روست، جبهه جنگ تازه‌ای گشوده شده که محور آن موضع دولت اسرائیل در قبال فیلم‌هایی است که از سیاست داخلی این کشور انتقاد می‌کنند و وضعیت فلسطینیان را در سایه اقدامات دولت و تبعیض نژادی‌ای که دولت آن را انکار می‌کند، اما رویدادها و شواهد گوناگون بر آن صحه می‌گذارند، آشکار می‌سازند.
در یک سوی این رویارویی، وزارت فرهنگ اسرائیل قرار دارد که اختیار کمک‌هزینه‌هایی را در دست دارد که دولت اسرائیل هر سال در اختیار تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان قرار می‌دهد و مجموع آن‌ها به حدود ۴۰ میلیون دلار می‌رسد. رویکرد کنونی این وزارتخانه از یک سو تشویق صنعت سینمای داخلی و از سوی دیگر حمایت از فیلم‌هایی است که با جهت‌گیری‌ها و سیاست‌های دولت اسرائیل مخالفت نمی‌کنند. این هدف از طریق سخت‌گیری در تعیین کسانی دنبال می‌شود که می‌توانند برای ساخت فیلم خود از کمک‌هزینه دولتی بهره‌مند شوند؛ معیاری که بر اساس موضع سیاسی آنان در قبال دولت تعیین می‌شود.
پیش‌تر شماری از کارگردانان سرشناس اسرائیلی که به مواضع مخالف خود شهرت دارند، از جمله آوی مغربی، نیتا شوشانی و ناداو لاپید، از کمک‌هزینه‌های دولتی برای تولید فیلم‌هایی بهره برده‌اند که سیاست‌های دولت در قبال فلسطینیان را نقد می‌کنند یا روایت رسمی تأسیس اسرائیل را به پرسش می‌کشند.
از برجسته‌ترین این آثار می‌توان به فیلم نیتا شوشانی با عنوان «۱۹۴۸: به یاد بیاور، به یاد نیاور» (1948: Remember, Remember Not) اشاره کرد که در سال ۲۰۲۳ ساخته شد و در داخل اسرائیل جنجال گسترده‌ای برانگیخت؛ جنجالی که حتی به درخواست وزارت فرهنگ از کارگردان برای بازگرداندن کمک‌هزینه دولتی دریافتی جهت ساخت فیلم نیز کشیده شد.

محمد غزاوی در فیلم «دریا» (ماجدال فیلمز)

فراتر از دریا

سال گذشته، فیلم «دریا» به کارگردانی شای کارمیلی ـ بولاگ از این تصمیم جان سالم به در برد. کارمیلی ـ بولاگ در این فیلم داستان پسربچه‌ای فلسطینی را روایت می‌کند که تصمیم می‌گیرد خود را به دریا برساند؛ دریایی که هرگز پیش از آن ندیده است.
این فیلم نماینده اسرائیل در رقابت‌های معرفی نامزدهای اسکار شد و پیش‌تر چهار جایزه از جشنواره سینمایی اورشلیم دریافت کرده بود؛ از جمله جایزه بهترین فیلم و جایزه بهترین بازیگر مرد که به محمد غزاوی، بازیگر خردسال فیلم، تعلق گرفت.
همین مسئله وزیر فرهنگ، میکی زوهار، را واداشت تصمیم بگیرد حمایت مالی دولت از جشنواره اورشلیم را در اعتراض به اعطای این جوایز به فیلم «دریا» متوقف کند؛ جوایزی که به اعتقاد او به‌ناحق از فیلم‌هایی دریغ شده بود که شایستگی بیشتری داشتند.
فیلمی که اسرائیل برای معرفی به اسکار سال آینده در نظر گرفته، درامی عاطفی با عنوان «همه‌چیز را به من بگو» (Tell Me Everything) ساخته موشه روزنتال است. این فیلم اثری محافظه‌کارانه درباره پسربچه‌ای دوازده‌ساله است که رازی را درباره پدرش کشف می‌کند و این کشف او را به طرح پرسش‌هایی درباره پدرش وامی‌دارد؛ درحالی‌که پدر می‌کوشد اعتماد میان آن دو را دوباره برقرار کند.
از سوی دیگر، بسیار محتمل است که فیلم «نازا» که اکنون در شمار محدودی از سالن‌های سینمای آمریکا به نمایش درآمده، در سال آینده به فهرست نامزدهای رسمی اسکار بهترین فیلم مستند بلند راه یابد.
اما در شرایطی که «نازا» چنین پذیرش و اعتباری در سطح جهانی برمی‌انگیزد، باید به این نکته نیز اشاره کرد که این فیلم برخی دستاوردهای سینمای فلسطین را که درباره وضعیت فلسطینیان در برابر قدرت سرکوبگر اسرائیل سخن می‌گویند، به حاشیه می‌راند؛ آثاری مانند «غزه ۱۳» ساخته حسام ابودان، «شهروند اسامه» ساخته احمد حسونه که نامزد رسمی فلسطین برای اسکار است و «گفت‌وگو با دریا» ساخته مؤید علیان. این‌ها تنها نمونه‌هایی از آثار مهم فلسطینی هستند که امسال تولید شده‌اند.
باید یادآوری کرد که «نازا» به‌هیچ‌وجه فیلمی اسرائیلی نیست. تولید آن با ابتکار مؤسسه بریتانیایی «گاردین» آغاز شد، شرکت آمریکایی «JW Films» نیز به آن پیوست و شرکت فرانسوی «MK2» توزیع آن را بر عهده گرفت.
به همین دلیل، دولت اسرائیل تنها توانست علیه آن اعتراض کند، درباره سربازانی که اظهاراتشان در فیلم آمده بود تحقیق به عمل آورد و ــ به‌طور طبیعی ــ از نمایش آن در داخل کشور جلوگیری کند. این همان وضعیتی است که فیلم‌های مخالف اسرائیلی نیز با آن روبه‌رو هستند؛ آثاری که در برابر دیواری از ممنوعیت غیررسمی قرار می‌گیرند، زیرا سالن‌های سینما از ترس اعتراض‌های راست افراطی از نمایش آن‌ها خودداری می‌کنند.

راشل شور و یووال آبراهام، کارگردانان «نازا» (ذا گاردین فیلمز)

«نازا» در برابر

پیامدهای سیاست سرکوبگرانه اسرائیل از سال گذشته در عرصه‌های رسمی و غیررسمی در سراسر جهان پی‌درپی آشکار شده است.
برای نمونه، جشنواره «IDFA» در آمستردام سیاستی را در پیش گرفت که بر اساس آن، مؤسسات و فیلم‌هایی را که مستقیماً با بودجه دولتی اسرائیل ارتباط دارند، کنار می‌گذارد؛ اما هم‌زمان تأکید کرد که کارگردانان یا فیلم‌های مستقل اسرائیلی را تحریم نمی‌کند.
در دوم مارس امسال، جشنواره «فیلم یهودی انتاریو» در کانادا لغو شد. همچنین در آوریل، تهیه‌کنندگان فیلم «Seret» به کارگردانی دانیلا گرودسکی و دنی کوهن، ناچار شدند به نمایش خصوصی فیلم در لندن بسنده کنند، زیرا نتوانستند سالن سینمای عمومی‌ای برای نمایش آن پیدا کنند.
آموس گیتای، کارگردان اسرائیلی، نیز نتوانسته است فیلم جدید خود با عنوان «راه اریحا» را در سطح جهانی عرضه کند. این فیلم از زمان نمایش در جشنواره ونیز، در همان دوره‌ای که «نازا» نیز به نمایش درآمد، نتوانسته است راهی به سوی اکران تجاری در خارج از اسرائیل پیدا کند؛ به‌استثنای دو نمایشی که روز گذشته (پنجشنبه) در جشنواره فیلم توکیو برای آن در نظر گرفته شد.
در داخل خود اسرائیل نیز امسال ۳۱ فیلم جدید تولید شده است که بیشتر آن‌ها با تصمیم‌های دولت همراهی می‌کنند و از قدرت و سلطه آن پرهیز دارند. در میان آن‌ها، «نازای» دیگری نیز وجود دارد با عنوان «نازا: داستان واقعی».
این فیلم را سه کارگردان به نام‌های هاگای گوتمن، آریل اوربوش و روی دانینو ساخته‌اند و هدف آن مخالفت با «نازا»ی نخست و اثبات نادرستی مطالب مطرح‌شده در آن است. پوستر انتخاب‌شده برای فیلم، راشل شور و یووال آبراهام، دو کارگردان «نازا»، را نشان می‌دهد که واژه «خائن» با حروف قرمز بر تصویرشان نقش بسته است.
بیشتر فیلم‌های اسرائیلی تولیدشده در سال جاری (۳۱ فیلم)، مسیر بی‌خطر را انتخاب کرده‌اند. موضوعات مطرح‌شده در این آثار، برای مثال، شامل داستان دختری زیباست که در حادثه‌ای دچار معلولیت می‌شود (Many Waters)، زوجی که پس از سال‌ها زندگی مشترک رازهایی را کشف می‌کنند (Thou Shalt Love)، دختری که در جست‌وجوی جایگاه خود در میان خانواده‌ای جدید است (Habaita!) و زن دیگری که بر اثر یک مشاجره در آستانه از دست دادن شغلش به‌عنوان بازرس اتوبوس‌های شهری قرار می‌گیرد (Lev Zahav).


صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
TT

صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)

هیچ مردی گریه نمی‌کند
★★★
کارگردان: محمد مصطفی
مصر (۲۰۲۶) | نمایش در جشنواره الجونه

در میانه این فیلم مستند، محمد مصطفی، کارگردان فیلم، پرسشی مهم مطرح می‌کند: «آیا آن‌ها اکنون به این دلیل چنین رفتاری دارند که مقابل دوربین هستند؟ اگر دوربینی در کار نبود، چه می‌کردند؟»
مخاطبان این پرسش گروهی از مردان هستند که در صحنه‌ای مشترک، صمیمیت، الفت و محبت خود را به یکدیگر نشان می‌دهند. بله، دوربین نقش خود را ایفا می‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند دوربینی را که از او به‌تنهایی یا در میان گروهی فیلم‌برداری می‌کند، نادیده بگیرد. آن‌ها می‌دانند دوربین آنجاست و بر اساس همین آگاهی رفتار می‌کنند. ازاین‌رو، پرسش کارگردان از این جهت که می‌کوشد حقیقتی موازی را دریابد، پرسشی بجاست.
این مردان وزنه‌بردار و بدنساز هستند و هر یک به عضلات و اندام خود می‌بالند؛ برجستگی عضلات، استحکام بدن و در مجموع زیبایی اندام. اما آیا عوامل درونی دیگری مانند حسادت یا این احساس که یکی از آن‌ها از بقیه برتر است، وجود ندارد؟ آیا عنصر «من» همچنان در زیر لایه‌ها پنهان می‌ماند؟
این‌ها پرسش‌های بجایی هستند که فیلم آن‌ها را به ذهن متبادر می‌کند، اما به اندازه کافی به بررسی‌شان نمی‌پردازد. به همه آن‌ها پاسخ نمی‌دهد و شاید دلیلش این باشد که کارگردان نخواسته وارد چنین موضوعی شود تا اختلافی برنینگیزد یا آتش زیر خاکستر را شعله‌ور نکند. از این منظر، کارگردان به‌درستی این تأملات را مطرح می‌کند، بی‌آنکه وارد جزئیات آن‌ها شود. او به ترسیم فضای درونی این گروه، برخی آرزوها و شرایطشان توجه دارد. یکی از آن‌ها آرزو دارد در یک فیلم داستانی بازی کند، دیگری می‌خواهد از شغل نگهبانی در یک کلوپ شبانه استعفا دهد و نفر دیگری در پایان فیلم کم‌کم به این فکر می‌افتد که همه این‌ها را کنار بگذارد و در جست‌وجوی زندگی تازه‌ای باشد.
این آخری عبدالله است؛ کسی که کارگردان در میان هم‌نسلانش بیشترین توجه را به او نشان می‌دهد. مردی که مدتی پیش به زندان افتاده و پس از دو سال آزاد شده است. او با کارگردان تماس گرفته و گفته که آماده است در پروژه فیلم در اختیار او باشد.
این فیلم اثری خاص است و مخاطب عام را هدف قرار نمی‌دهد. بخشی از این مسئله به آن بازمی‌گردد که شخصیت‌های فیلم بسته و درون‌گرا هستند و خود فیلم نیز در محدوده آن‌ها محصور مانده است. بااین‌حال، موضوع اثر از حیث تازگی، پیش‌تر نمونه‌ای مشابه نداشته است.
دوربین نقشی اساسی‌تر از تدوین ایفا می‌کند، درحالی‌که می‌شد صحنه‌های موازی دیگری را نیز در خارج از محدوده‌ای که به مردان، تمرین‌ها و گفت‌وگوهایشان اختصاص یافته، به فیلم افزود. صحنه‌هایی که می‌توانستند دامنه دغدغه‌های فیلم را اندکی گسترش دهند و رابطه این افراد با جامعه پیرامونشان را نیز به تصویر بکشند.
از سوی دیگر، کارگردان به‌خوبی مراقب بوده است که حضور خودش را نیز بخشی از آنچه فیلم به نمایش می‌گذارد، قرار دهد. او هم در تصویر و هم در قالب اظهارنظرها و گفت‌وگوهایش شخصاً حضور دارد.

«کلی‌فیس» (سینیموندو)

‏Clayface
★★☆
کارگردان: جیمز واتکینز
ایالات متحده (۲۰۲۶) | ژانر وحشت | اکران تجاری

شخصیت «کلی‌فیس» از جمله شخصیت‌هایی است که در دهه ۱۹۴۰ در مجلات کمیک ظاهر شد. او به‌عنوان شخصیتی شرور معرفی شد که توانایی تغییر چهره و به خود گرفتن صورت‌هایی متفاوت را داشت. این شخصیت در برخی شماره‌های مجله «بتمن» نیز حضور یافت. کلی‌فیس، همچون شخصیت «جوکر»، یکی از دشمنان و مخالفان بتمن بود.
فیلم جدید، مانند دو فیلم تاد فیلیپس درباره جوکر، با هدف تثبیت حضور تجاری این شخصیت تازه ساخته شده است؛ حضوری که ممکن است به شکل‌گیری مجموعه‌ای مستقل بینجامد.
در آغاز فیلم با مت هاگن (که بعدها لقب کلی‌فیس را می‌گیرد و تام ریس هریس نقش او را بازی می‌کند) آشنا می‌شویم؛ بازیگر جوان و بلندپروازی که در آرزوی موفقیت است و نامزد دریافت یکی از جوایز بازیگری شده است. او انسانی مهربان است که خود را متعلق به دنیایی می‌داند که می‌خواهد در آن موفق شود و به ستاره‌ای بزرگ تبدیل گردد.
اما اتفاقی که برایش رخ می‌دهد، همه آن بلندپروازی‌ها را زیرورو می‌کند و او را به شخص دیگری ــ یا در واقع چندین شخص دیگر ــ تبدیل می‌کند. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که با دختر زیبایی (جوانا ریبیرو) آشنا می‌شود و درمی‌یابد که او معشوقه رئیس یک باند تبهکار (دیوید دنسیگ) است؛ مردی که حاضر نیست معشوقه‌اش را از دست بدهد. او به خلوت این دو هجوم می‌برد و صورت هاگن را با ماده‌ای سمی از شکل می‌اندازد.
فیلم بر همین زمینه بنا می‌شود تا نشان دهد چگونه رؤیاهای جوان خوش‌چهره فرو می‌پاشد و او به جنایتکاری تبدیل می‌شود که به‌واسطه مصرف دارویی شیمیایی، قادر است چهره ازشکل‌افتاده خود را تغییر دهد و صورت‌های دیگری به خود بگیرد. اما هر بار که ماده خطرناک را به بدنش تزریق می‌کند، بر میزان خطرناکی و خشونتش افزوده می‌شود.
او در میان وضعیت‌هایی نومیدکننده و شرایطی تراژیک گرفتار شده است؛ هرچند فیلم چندان تمایلی ندارد در این بُعد ماجرا درنگ کند و بیشتر می‌خواهد آن را به نمایش بگذارد. آنچه توجه فیلم را به خود جلب می‌کند، ارائه صحنه‌های خشونت‌آمیز، تغییر شکل‌های هولناک بدن، فرو رفتن سوزن در چشم و موارد دیگری از این دست است؛ صحنه‌هایی که نوشته و فیلم‌برداری شده‌اند تا تماشاگران را به سوی شخصیتی جذب کنند که نه می‌توان با او همدلی کرد و نه حتی به اندازه کافی او را درک کرد.
بااین‌حال، کارگردان می‌داند چگونه اعصاب تماشاگرانش را به بازی بگیرد و اثر خود را، هرچند به‌سختی، در ردیف مجموعه‌های تلویزیونی تولیدشده در این ژانر قرار دهد.
هریس بازیگری مستعد و آینده‌دار است، اما در نقش خود آل پاچینوی فیلم «دیک تریسی» (Dick Tracy) به کارگردانی وارن بیتی در سال ۱۹۹۰ نیست؛ فیلمی که در آن پاچینو نقش شخصیت شرور «کاپریس» را بازی کرد. آن فیلم نیز اقتباسی از داستان‌های عامه‌پسند کارآگاهی «دیک تریسی» بود.
در اینجا، فاصله میان زخمی شدن و ازشکل‌افتادن چهره مت هاگن تا تبدیل شدن او به انتقام‌جویی که می‌تواند به انگیزه انتقام، چهره‌های گوناگونی به خود بگیرد، مسیری طولانی است.

★ ضعیف | ★★ متوسط | ★★★ خوب | ★★★★ بسیار خوب | ★★★★★ عالی


عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی
TT

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

آیا یک تماس تلفنی می‌تواند قلبی شکسته را که از درد به خود می‌پیچد و زیر بار احساس گناه خرد شده است، آرام کند؟ لی سو یون، نویسنده کره‌ای، این پرسش را در رمان خود با عنوان «هاتف الوداعات الأخيرة/ تلفن آخرین وداع‌ها» پیش روی خوانندگان می‌گذارد؛ رمانی که در صدر فهرست آثار پرفروش قرار گرفته و ترجمه عربی آن با ترجمه محمد نجیب از سوی انتشارات «الکرمه» در قاهره منتشر شده است.
این رمان از زبانی بسیار ظریف و لطیف، گفت‌وگوهایی سرشار از اندوه و صحنه‌هایی برخوردار است که واقعیت و خیال‌پردازی را درهم می‌آمیزند. داستان از نظر دراماتیک حول محور مرگ، فقدان و این پرسش می‌چرخد که چرا ارزش کسانی را که دوستشان داریم، تنها پس از رفتنشان درمی‌یابیم و چگونه با موج‌های پشیمانی‌ای کنار می‌آییم که پس از فقدان به سراغمان می‌آیند. اما متن گامی فراتر می‌رود و می‌پرسد: اگر فرصتی برای دیدار دوباره با عزیزانمان پس از مرگشان در اختیار ما قرار گیرد، در آخرین دیدار چه می‌توان به آن‌ها گفت؟
طرح داستان بر ایده‌ای عجیب و تأثیرگذار استوار است: اتاقک تلفن عمومی اسرارآمیزی که به زندگان فرصت می‌دهد با عزیزان ازدست‌رفته خود ارتباط برقرار کنند. داستان با دختری به نام جی‌آن آغاز می‌شود که در کودکی پدرش را از دست داده و همواره پرسش‌های بسیاری درباره رفتن او در دل داشته است.
او هنگامی که این تلفن را پیدا می‌کند، برای نخستین بار می‌تواند صدای پدرش را بشنود؛ تجربه‌ای که دنیایش را زیرورو می‌کند و او را به جست‌وجوی راز این اتاقک و کمک به دیگرانی سوق می‌دهد که درد فقدان را تجربه می‌کنند. کار او در مرکزی تخصصی در زمینه «کالبدشکافی روان‌شناختی» نیز در این مسیر به کمکش می‌آید؛ مرکزی که می‌کوشد شرایط روانی و اجتماعی پیرامون افرادی را بررسی کند که به زندگی خود پایان داده‌اند، به‌ویژه کسانی که دست به خودکشی زده‌اند.
در جریان کار، سرنوشت او با شش نفر گره می‌خورد که هرکدام داستان متفاوتی از فقدان عزیزی را با خود دارند؛ همراه با پرسش‌هایی که پاسخی برایشان نیافته‌اند و احساساتی از جنس گناه، پشیمانی، خشم و سردرگمی. این داستان‌ها در صحنه‌هایی روایت می‌شوند که فضای ادبیات روان‌شناختی را با درام عاطفی تأثیرگذار درمی‌آمیزند، تا جایی که اتاقک تلفن به‌تدریج به نمادی از آخرین وداع تبدیل می‌شود.
از فضای رمان می‌خوانیم:
«در روزگاری که تیرهای چراغ برق هنوز کمیاب بودند، محله در روز به لطف دیوارنگاره‌هایی که به بهانه توسعه منطقه کشیده شده بودند، روشن و سرزنده به نظر می‌رسید؛ اما همین که شب سایه می‌انداخت، آن نقاشی‌ها به شکل‌هایی رنگ‌پریده و محو تبدیل می‌شدند که به سرابی یا حیواناتی اسرارآمیز شباهت داشتند و بر انزوا و هراس‌انگیزی مکان می‌افزودند.
جی‌وو در این محله دو فرزندش را بزرگ می‌کرد و نگرانی‌اش روزبه‌روز بیشتر می‌شد، زیرا دخترش جی‌آن اصرار داشت که بیرون برود و هر غروب منتظر بازگشت او بماند. دخترکی چهارده‌ساله که به‌تازگی دوره ابتدایی را به پایان رسانده بود؛ با صورتی رنگ‌پریده که لبخندش هر بار با دیدن چهره پدر پهن‌تر می‌شد و صورتش از روشنایی روز هم درخشان‌تر به نظر می‌رسید. جی‌وو برای دیدن آن لبخند بود که هرچه دیرتر به خانه بازمی‌گشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کرد.
بابا!
جی‌آن همیشه در همان نقطه منتظرش می‌ماند؛ روبه‌روی اتاقک یک تلفن عمومی که در گوشه کوچه‌ای تاریک قرار داشت و چراغ کوچکی بالای آن نصب شده بود تا استفاده‌کنندگان از تلفن بتوانند از نورش بهره ببرند. دخترش زیر آن نور کم‌سو، هر بار که او را از دور می‌دید، با معصومیتی زلال لبخند می‌زد. جی‌وو با نزدیک شدن به او قدم‌هایش را تندتر کرد، تا جایی که دیگر چیزی جز فاصله یک لمس دست میان آن دو باقی نمانده بود. می‌ترسید دختر از میان دستانش بلغزد و ناپدید شود، همان‌گونه که رؤیا از دست می‌رود.»