«آخ ملوخیه» میان کاواباتای ژاپنی و مارکز کلمبیایی

درباره روح در نویسندگی و آشپزی

 «آخ ملوخیه» میان کاواباتای ژاپنی و مارکز کلمبیایی
TT

«آخ ملوخیه» میان کاواباتای ژاپنی و مارکز کلمبیایی

 «آخ ملوخیه» میان کاواباتای ژاپنی و مارکز کلمبیایی

وقتی صحبت از نوشتن و آشپزی و دیگر هنرها به میان می‌آوریم، می‌توانیم به جای کلمه «سبک» کلمه «روح» را بگذاریم؛ عکس آن هم درست است. روح نویسنده مترادف با سبک اوست نه افکارش. فرد می‌تواند مهارت‌ها را در دانشگاه یا کارگاه نویسندگی بیاموزد؛ همه چیز درباره عناصر روایت، از ساخت جمله تا ساختار روایت، اما گاهی روحی را فاقد است که در متن خود بدمد، در چنین حالتی آنچه از زیر دستش بیرون می‌آید مجسه سفالی بی روحی است.

وقتی یک یا دو اثر از نویسنده‌ای بخوانیم و از روحش خوشمان بیاید ما به طرف کتاب‌ جدیدش می‌رویم بی آنکه بپرسیم درآن چه می‌گوید. مسئله در دست‌پخت نیز چنین است. اشتیاق ما به یک غذا چیزی جز میل به روحی نیست که درآن غذا نهفته است و نه مواد تشکیل دهنده آن. به هیچ وجه هوس بامیه یا کدو نمی‌کنیم بلکه مشتاق روح آشپز و روش او می‌شویم. گاهی مواد اولیه و تشکیل دهنده یک غذا پیش ده‌ها آشپز ماهر یکی است ولی نتایج متفاوتند.

آنچه «نفس» در آشپزی می‌نامیم به ارث می‌بریم بی آنکه بسیاری از کسانی که آن را به کار می‌برند معنایش را بدانند. برای نمونه ملوخیه غذایی تقریباً ساده است، اما با دست هرکسی همان طعم را ندارد و شاید کم بودن رازهایش، رازخوب بودنش را به یک شوخی یا اسطوره تبدیل کرده باشد... یکی ازآنها به دیگری می‌گوید:« لحظه خالی کردن ناله سرندادی»؛ لحظه‌ای که سیر طلایی ملتهب را در خورش خالی می‌کنیم. برخی دوستان غیر مصری می‌پرسند:«آخ ملوخیه واقعا لازم است؟» اگر مسئله این طور بود که به نظر یک شعبده بازی بود. باید به معنای مجازی ناله فکر کنیم، به عنوان راهنمایی براینکه آشپز همه داغ دلش را در پخت و پز گذاشته است. به همین ترتیب باید به ناله نویسندگی فکر کنیم.

روح از عشق می‌آید؛ به همین دلیل باید پیش از آنکه پشت میز نوشتن بنشینیم یا جلوی میز آشپزخانه بایستیم، به این فکر کنیم چه کسی را دوست داریم. اما لازمه عشق نیز تخیل است و این است که حساسیت خاص نویسنده و آشپز را می‌سازد و –در اینجا- حساسیت خاص عاشق را به وجود می‌آورد و عمر عشقش را طولانی‌تر می‎سازد.

نویسنده از آزادی بیشتری نسبت به آشپز و عاشق بهره‌می‌برد؛ او آزاد است جهان و شخصیت‌هایش را بسازد تا دست‌پخت خیالی را آماده کند. عاشق با عشق خویش به سوی معشوقی می‌رود که اوصاف شخصی و توان‌های ویژه خود را دارد و آشپز با مواد اولیه‌ای تعامل می‌کند که ویژگی گرفته شده از طبیعت رشد و نگهداری‌اش را دارد. سبزیجات و گوشت و لبنیات و کره و چربی‌ و روغن و پنیرها جماد نیستند؛ اما فرزند محیط خود هستند: پاکیزگی هوا، درجه حرارت، کیفیت آب، طبیعت غذای آن ... همه اینها میزان تازگی مورد نظر را به برخی مواد تشکیل دهنده و جاافتادن مورد نظر برای برخی دیگر را می‌بخشند و این بر طعم و عطر و لمس تأثیرمی‌گذارند. به همین دلیل «بابیت» در فیلم (Babette Veast) مواد اولیه را از فرانسه وارد می‌کند که روح‌شان را بهتر می‌شناسد تا محصول خود را با همان چشمنوازی که برای آن برنامه ریزی کرده، بیرون بدهد.

با وجود تأثیر تاریخ خاص مواد تشکیل دهنده، مسائل زیادی باقی می‌مانند که حساسیت آشپزی می‌تواند از عهده آنها برآید و حسن تقدیر و توجهش اثرگذارمی‌ماند؛ برخی مواد تشکیل دهنده رو به سمت سرکشی دارند؛ کره، روغن زیتون و بسیاری از ادویه خودرأی مانند هیل و الینسون. آشپز در استفاده از آنها باید حساس باشد و با قاطعیت آنها را در حد خودشان نگه‌ دارد به طوری که یکی ازآنها بر طعم مستولی نشود. و لحظه‌ای را که باید این یا آن مواد را اضافه کند بشناشد.

همان طور که آهنگساز ساز مناسب فلان جمله را می‌شناسد و اینکه به طور تک چه چیزی را باید بنوازد یا کجا با ساز دیگر همراه شود، آشپز لحظه مناسب برای افزودن فلان ادویه یا قاطی کردن آن با ادویه دیگر را می‌شناسد. برای نمونه سیر، در یک لحظه گذرا به اوج جوشش عطرش می‌رسد و باید حواس آشپز خوب به آن لحظه باشد چرا که سیر پس از آن به سرعت ته می‌گیرد.

مانند نویسنده حساس؛ آشپز باید مهارت‌های پیش‌دستی و نگه داشتن و حذف غیر ضروری را داشته باشد: چه چیزی باید اول نفس بکشد؛ زرد چوبه یا فلفل سیاه؟

حساسیت آشپز و قدرت تخیلش مانند اثرانگشتی است که نمی‌توان آن را جعل کرد؛ وقتی ژنرال اولین قاشق سوپ لاک‌پشت را بر داشت صدای لذت بردنش به هوا رفت و پس از قاشق دوم قیافه‌اش با خاطره‌ای بازشد؛ درباره آشپزش در رستوران «کافه انجلیه» پاریس گفت؛ تنها این رستوران چنین غذایی را با این طعم سرو می‌‌کند. به یاد حرف دوست ژنرال فرانسوی‌اش دراین باره افتاد:« زن تنها موجودی است که بدون تردید به خاطرش جنگ راه می‌اندازم». آشپز آن خاطره کسی نبود جز خود «بابیت» که به عنوان پناهنده جنگی به دانمارک رسیده بود. ژنرال با سبک، با روح آشنا شد... ژنرالی نادر، این طور نیست؟

آشپز علاقمند می‌تواند دقت و اخلاص را از استادانش بیاموزد و می‌توان مهارت‌ها را در یک خانواده آشپز یا رستورانی که جایگاه خود را در عشق میان آشپزها حفظ کرده نسل به نسل به ارث برد، اما ولع خاص و رابطه متفاوت با جهان است که به آشپز روح خاصش را می‌بخشند.

خوشبختانه نویسندگی نیازی به پیوند خونی یا رابطه همکاری و حتی مرزهای ملی ندارد... نویسنده مشتاق می‌تواند از حساسیت آشپزهای برجسته در همه آداب جهان استفاده کند و از آنها بیاموزد تا روح خاص خود را به دست بیاورد.

فکرمی‌کنم خوانندگان و منتقدان ادبی می‌توانستند با گابریل گارسیا مارکز کمتر سنگدلی کنند اگر به مسئله روح اهمیت بیشتری می‌دادند. بسیاری از خوانندگان از خواندن رمان « خاطرات دلبرکان غمگین من» استقبال کردند به این عنوان که استنساخی از رمان «خانه زیبارویان خفته» یاسوناری کاواباتاست با اتکا به تمی که کلمبیایی از ژاپنی به عاریت گرفت: پیرمردی گرفتار عشق دختری جوان می‌شود. بسیاری کار مارکز را سرقت می‌پندارند، اما با توجه به جایگاهش به او اندکی تخفیف دادند.

اگر مارکز چندین بار نگفته بود که از رمان کاواباتا خوشش آمده است، خود را گرفتار چنین موقعیتی نمی‌کرد و این نوع مضمون که بین دختری باکره و پیرمردی جمع می‌کند منحصر به کاواباتا نیست. در هزار و یک شب، دلال‌ها از آوردن کنیزکان چهاره و پانزده ساله از پای نمی‌نشینند و ادبیات معاصر آکنده از روابطی است که تفاوت‌های سنی زیاد میان زنان و مردان در همه فرهنگ‌ها آنها را فراگرفته است. در ادبیات مدرن سرگشتگی «هامبرت» برای «لولیتا» در رمان «ناباکوف» را داریم که آشکارا میتولوژی انحراف جنسی مگو را علنی ساخت. اگر «ایگوشی» تلاش کرد قدرت جوانی زنانه را به نفع پیری مردانه به طور نمادین بچلاند، «گرونوی» در رمان «عطر» نوشته پاتریک زوسکیند همان بلند پروازی وجود دارد، اما به شکل جنایت آمیز؛ این مرد محروم از عطر پیکر خاص، تلاش کرد به آن رائحه برسد؛ یعنی بدل به موجودی بشود، اما نه از راه درآغوش کشیدن پیکر زنانه جوان مانند کاری که «ایگوشی» کرد بلکه از طریق مکیدن عطر جوانی به وسیله کشتن.

هیچ کسی وجه اشتراکی میان «لولیتا» و «زیبارویان خفته» ندید و کسی زوسکیند را متهم به سرقت ادبی از کاواباتا نکرد با وجود اینکه چهار رمان از همان تخیل الهام گرفته‌اند، اما تنها مارکز به دست گروهی تندرو از «پلیس‌های ادبیات» افتاد.

مجاز در «زیبارویان خفته» با روح شرم ژاپنی می‌خواند. کاواباتا از سبک جریان سیال ذهن استفاده می‌کند تا زخم‌های روح وحشت‌زده قهرمانش را نشان دهد. خواب در کنار دختری جوان برای «ایگوشی» جز بدبختی چیزی به ارمغان نمی‌آورد و لحظه‌های جوانی و شادابی بدنش و روابط سابقش را به یادمی‌آورد بلکه حتی نوعی توبیخ که حافظه‌اش به کارمی‌بندد و تجاوز به دخترش را یادآوری می‌کند. با انگیزه شخصی پا دراین خانه که مخصوص ارائه خدمات لذت مجازی است نمی‌گذارد بلکه با تشویق دوستش که تجربه‌ای را از سرگذرانده و گرمای تن جوانی را به یاد می‌آورد از طریق دختر پرستار که هیچ احساسی با او رد و بدل نمی‌کند و صبح پیش ازاو از خواب بیدار می‌شود و بی آنکه با هم نگاهی رد و بدل کنند می‌رود. رمان سوگواری برخویش در لحظه غروب است.

رمان مارکز«خاطرات دلبرکان غمگین من» رمان رستاخیز و جشن زندگی است که از طریق سبک شاعرانه تجدید می‌شود و با ادویه بلاغت مارکز عطرآگین شده است و نیمی از بارتأثیرجهانش را به دوش می‌کشد. نمی‌دانیم نام قهرمانش چیست، یک روزنامه‌نگار قدیمی مجرد و سرخوش که باوردارد گرفتار پیری نشده و قدرت شوخی با او و زل زدن در چهره مرگ را از دست نداده است. با ضمیر من و از طریق جمله‌های کوتاه از خود می‌گوید که مناسب سرزندگی شخصیت است و با سبک نویسنده انسجام دارد. و عملاً ماجراجویی زندگی را به بدنش برگرداند و گرما را به سبک و موضوعات مقاله‌هایش دمید که جذاب شدند و مایه بالا رفتن تیراژ روزنامه شدند پس از آنکه برای سال‌ها همچون تحصیل حاصلی بود که روزنامه فقط برای قدردانی از روزنامه‌نگار قدیمی منتشرشان می‌کرد.

همچنین رمان مارکز روح متفاوت و دلمشغولی‌های اجتماعی و سیاسی او را نشان می‌دهد؛ مانند فقر اجتماعی و فساد سیاسی. از جمله توجه مارکز به جزئیات کوچک است که و با بالا بردن متوسط سن‌ از آنها غفلت نمی‌کند و نود سالگی را برای قهرمانش انتخاب می‌کند به جای شصت و هفت قهرمان کاواباتا.

مارکز ما را دربرابر تولد جدید در سن نود سالگی قرارداد درحالی که کاواباتا ما را با افسردگی سالخورده‌ای روبه رومی‌کند که بیست سال از قهرمان مارکز کوچک‌تر است که افکار و دغدغه‌ها براو سنگینی می‌کنند و یک بار دیگر به « خانه زیبارویان خفته» می‌رود و انگار به اتاق شکنجه رفته باشد تا زشتی را به شلاق بکشد که در درون خود یافته است:«پیری» و بعد برآن گریه می‌کند. ملازمت میان مجازات و دلسوزی را مکرر در «هزار و یک شب» می‌بینیم وقتی که خواهری دو خواهر مسخ شده‌اش به شکل دو سک شلاق می‌زند یا برادری دو برادرش را به شلاق می‌بندد و سپس برآنها گریه می‌کند.

میان دو رمان جز تم وجه تشابهی باقی نمی‌ماند که می‌توانیم آن را بازی و شوخی مارکز با معلمی بدانیم که خیلی دوستش داشت و می‌توانیم از جهتی دیگر- آن را نمایش اعتمادی بدانیم که جادوگری به آن دست زد و دستمالی را به ما نشان می‌دهد که کاواباتا پیش از او این کار را کرده بود؛ پیش از آنکه در آستینش قایم کند و آن را با مباهات خروسی قبراق بیرون بیاورد به جای کبوتری خجالتی که استاد بیرون آورد!



سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
TT

سینمای اسرائیل ممنوع و محجوب است و در محاصره به سر می‌برد

«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)
«همه‌چیز را به من بگو»: فیلمی بی‌خطر که خشم کسی را برنمی‌انگیزد (لیمینال کانتنت)

در میانه بحران‌هایی که اسرائیل در عرصه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی، امنیتی و اجتماعی با آن‌ها روبه‌روست، جبهه جنگ تازه‌ای گشوده شده که محور آن موضع دولت اسرائیل در قبال فیلم‌هایی است که از سیاست داخلی این کشور انتقاد می‌کنند و وضعیت فلسطینیان را در سایه اقدامات دولت و تبعیض نژادی‌ای که دولت آن را انکار می‌کند، اما رویدادها و شواهد گوناگون بر آن صحه می‌گذارند، آشکار می‌سازند.
در یک سوی این رویارویی، وزارت فرهنگ اسرائیل قرار دارد که اختیار کمک‌هزینه‌هایی را در دست دارد که دولت اسرائیل هر سال در اختیار تهیه‌کنندگان و فیلم‌سازان قرار می‌دهد و مجموع آن‌ها به حدود ۴۰ میلیون دلار می‌رسد. رویکرد کنونی این وزارتخانه از یک سو تشویق صنعت سینمای داخلی و از سوی دیگر حمایت از فیلم‌هایی است که با جهت‌گیری‌ها و سیاست‌های دولت اسرائیل مخالفت نمی‌کنند. این هدف از طریق سخت‌گیری در تعیین کسانی دنبال می‌شود که می‌توانند برای ساخت فیلم خود از کمک‌هزینه دولتی بهره‌مند شوند؛ معیاری که بر اساس موضع سیاسی آنان در قبال دولت تعیین می‌شود.
پیش‌تر شماری از کارگردانان سرشناس اسرائیلی که به مواضع مخالف خود شهرت دارند، از جمله آوی مغربی، نیتا شوشانی و ناداو لاپید، از کمک‌هزینه‌های دولتی برای تولید فیلم‌هایی بهره برده‌اند که سیاست‌های دولت در قبال فلسطینیان را نقد می‌کنند یا روایت رسمی تأسیس اسرائیل را به پرسش می‌کشند.
از برجسته‌ترین این آثار می‌توان به فیلم نیتا شوشانی با عنوان «۱۹۴۸: به یاد بیاور، به یاد نیاور» (1948: Remember, Remember Not) اشاره کرد که در سال ۲۰۲۳ ساخته شد و در داخل اسرائیل جنجال گسترده‌ای برانگیخت؛ جنجالی که حتی به درخواست وزارت فرهنگ از کارگردان برای بازگرداندن کمک‌هزینه دولتی دریافتی جهت ساخت فیلم نیز کشیده شد.

محمد غزاوی در فیلم «دریا» (ماجدال فیلمز)

فراتر از دریا

سال گذشته، فیلم «دریا» به کارگردانی شای کارمیلی ـ بولاگ از این تصمیم جان سالم به در برد. کارمیلی ـ بولاگ در این فیلم داستان پسربچه‌ای فلسطینی را روایت می‌کند که تصمیم می‌گیرد خود را به دریا برساند؛ دریایی که هرگز پیش از آن ندیده است.
این فیلم نماینده اسرائیل در رقابت‌های معرفی نامزدهای اسکار شد و پیش‌تر چهار جایزه از جشنواره سینمایی اورشلیم دریافت کرده بود؛ از جمله جایزه بهترین فیلم و جایزه بهترین بازیگر مرد که به محمد غزاوی، بازیگر خردسال فیلم، تعلق گرفت.
همین مسئله وزیر فرهنگ، میکی زوهار، را واداشت تصمیم بگیرد حمایت مالی دولت از جشنواره اورشلیم را در اعتراض به اعطای این جوایز به فیلم «دریا» متوقف کند؛ جوایزی که به اعتقاد او به‌ناحق از فیلم‌هایی دریغ شده بود که شایستگی بیشتری داشتند.
فیلمی که اسرائیل برای معرفی به اسکار سال آینده در نظر گرفته، درامی عاطفی با عنوان «همه‌چیز را به من بگو» (Tell Me Everything) ساخته موشه روزنتال است. این فیلم اثری محافظه‌کارانه درباره پسربچه‌ای دوازده‌ساله است که رازی را درباره پدرش کشف می‌کند و این کشف او را به طرح پرسش‌هایی درباره پدرش وامی‌دارد؛ درحالی‌که پدر می‌کوشد اعتماد میان آن دو را دوباره برقرار کند.
از سوی دیگر، بسیار محتمل است که فیلم «نازا» که اکنون در شمار محدودی از سالن‌های سینمای آمریکا به نمایش درآمده، در سال آینده به فهرست نامزدهای رسمی اسکار بهترین فیلم مستند بلند راه یابد.
اما در شرایطی که «نازا» چنین پذیرش و اعتباری در سطح جهانی برمی‌انگیزد، باید به این نکته نیز اشاره کرد که این فیلم برخی دستاوردهای سینمای فلسطین را که درباره وضعیت فلسطینیان در برابر قدرت سرکوبگر اسرائیل سخن می‌گویند، به حاشیه می‌راند؛ آثاری مانند «غزه ۱۳» ساخته حسام ابودان، «شهروند اسامه» ساخته احمد حسونه که نامزد رسمی فلسطین برای اسکار است و «گفت‌وگو با دریا» ساخته مؤید علیان. این‌ها تنها نمونه‌هایی از آثار مهم فلسطینی هستند که امسال تولید شده‌اند.
باید یادآوری کرد که «نازا» به‌هیچ‌وجه فیلمی اسرائیلی نیست. تولید آن با ابتکار مؤسسه بریتانیایی «گاردین» آغاز شد، شرکت آمریکایی «JW Films» نیز به آن پیوست و شرکت فرانسوی «MK2» توزیع آن را بر عهده گرفت.
به همین دلیل، دولت اسرائیل تنها توانست علیه آن اعتراض کند، درباره سربازانی که اظهاراتشان در فیلم آمده بود تحقیق به عمل آورد و ــ به‌طور طبیعی ــ از نمایش آن در داخل کشور جلوگیری کند. این همان وضعیتی است که فیلم‌های مخالف اسرائیلی نیز با آن روبه‌رو هستند؛ آثاری که در برابر دیواری از ممنوعیت غیررسمی قرار می‌گیرند، زیرا سالن‌های سینما از ترس اعتراض‌های راست افراطی از نمایش آن‌ها خودداری می‌کنند.

راشل شور و یووال آبراهام، کارگردانان «نازا» (ذا گاردین فیلمز)

«نازا» در برابر

پیامدهای سیاست سرکوبگرانه اسرائیل از سال گذشته در عرصه‌های رسمی و غیررسمی در سراسر جهان پی‌درپی آشکار شده است.
برای نمونه، جشنواره «IDFA» در آمستردام سیاستی را در پیش گرفت که بر اساس آن، مؤسسات و فیلم‌هایی را که مستقیماً با بودجه دولتی اسرائیل ارتباط دارند، کنار می‌گذارد؛ اما هم‌زمان تأکید کرد که کارگردانان یا فیلم‌های مستقل اسرائیلی را تحریم نمی‌کند.
در دوم مارس امسال، جشنواره «فیلم یهودی انتاریو» در کانادا لغو شد. همچنین در آوریل، تهیه‌کنندگان فیلم «Seret» به کارگردانی دانیلا گرودسکی و دنی کوهن، ناچار شدند به نمایش خصوصی فیلم در لندن بسنده کنند، زیرا نتوانستند سالن سینمای عمومی‌ای برای نمایش آن پیدا کنند.
آموس گیتای، کارگردان اسرائیلی، نیز نتوانسته است فیلم جدید خود با عنوان «راه اریحا» را در سطح جهانی عرضه کند. این فیلم از زمان نمایش در جشنواره ونیز، در همان دوره‌ای که «نازا» نیز به نمایش درآمد، نتوانسته است راهی به سوی اکران تجاری در خارج از اسرائیل پیدا کند؛ به‌استثنای دو نمایشی که روز گذشته (پنجشنبه) در جشنواره فیلم توکیو برای آن در نظر گرفته شد.
در داخل خود اسرائیل نیز امسال ۳۱ فیلم جدید تولید شده است که بیشتر آن‌ها با تصمیم‌های دولت همراهی می‌کنند و از قدرت و سلطه آن پرهیز دارند. در میان آن‌ها، «نازای» دیگری نیز وجود دارد با عنوان «نازا: داستان واقعی».
این فیلم را سه کارگردان به نام‌های هاگای گوتمن، آریل اوربوش و روی دانینو ساخته‌اند و هدف آن مخالفت با «نازا»ی نخست و اثبات نادرستی مطالب مطرح‌شده در آن است. پوستر انتخاب‌شده برای فیلم، راشل شور و یووال آبراهام، دو کارگردان «نازا»، را نشان می‌دهد که واژه «خائن» با حروف قرمز بر تصویرشان نقش بسته است.
بیشتر فیلم‌های اسرائیلی تولیدشده در سال جاری (۳۱ فیلم)، مسیر بی‌خطر را انتخاب کرده‌اند. موضوعات مطرح‌شده در این آثار، برای مثال، شامل داستان دختری زیباست که در حادثه‌ای دچار معلولیت می‌شود (Many Waters)، زوجی که پس از سال‌ها زندگی مشترک رازهایی را کشف می‌کنند (Thou Shalt Love)، دختری که در جست‌وجوی جایگاه خود در میان خانواده‌ای جدید است (Habaita!) و زن دیگری که بر اثر یک مشاجره در آستانه از دست دادن شغلش به‌عنوان بازرس اتوبوس‌های شهری قرار می‌گیرد (Lev Zahav).


صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
TT

صفحه منتقد: بدن‌ها و چهره‌ها در دو فیلم مستند و داستانی

از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)
از فیلم «هیچ مردی گریه نمی‌کند» (حصّالة فيلم)

هیچ مردی گریه نمی‌کند
★★★
کارگردان: محمد مصطفی
مصر (۲۰۲۶) | نمایش در جشنواره الجونه

در میانه این فیلم مستند، محمد مصطفی، کارگردان فیلم، پرسشی مهم مطرح می‌کند: «آیا آن‌ها اکنون به این دلیل چنین رفتاری دارند که مقابل دوربین هستند؟ اگر دوربینی در کار نبود، چه می‌کردند؟»
مخاطبان این پرسش گروهی از مردان هستند که در صحنه‌ای مشترک، صمیمیت، الفت و محبت خود را به یکدیگر نشان می‌دهند. بله، دوربین نقش خود را ایفا می‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند دوربینی را که از او به‌تنهایی یا در میان گروهی فیلم‌برداری می‌کند، نادیده بگیرد. آن‌ها می‌دانند دوربین آنجاست و بر اساس همین آگاهی رفتار می‌کنند. ازاین‌رو، پرسش کارگردان از این جهت که می‌کوشد حقیقتی موازی را دریابد، پرسشی بجاست.
این مردان وزنه‌بردار و بدنساز هستند و هر یک به عضلات و اندام خود می‌بالند؛ برجستگی عضلات، استحکام بدن و در مجموع زیبایی اندام. اما آیا عوامل درونی دیگری مانند حسادت یا این احساس که یکی از آن‌ها از بقیه برتر است، وجود ندارد؟ آیا عنصر «من» همچنان در زیر لایه‌ها پنهان می‌ماند؟
این‌ها پرسش‌های بجایی هستند که فیلم آن‌ها را به ذهن متبادر می‌کند، اما به اندازه کافی به بررسی‌شان نمی‌پردازد. به همه آن‌ها پاسخ نمی‌دهد و شاید دلیلش این باشد که کارگردان نخواسته وارد چنین موضوعی شود تا اختلافی برنینگیزد یا آتش زیر خاکستر را شعله‌ور نکند. از این منظر، کارگردان به‌درستی این تأملات را مطرح می‌کند، بی‌آنکه وارد جزئیات آن‌ها شود. او به ترسیم فضای درونی این گروه، برخی آرزوها و شرایطشان توجه دارد. یکی از آن‌ها آرزو دارد در یک فیلم داستانی بازی کند، دیگری می‌خواهد از شغل نگهبانی در یک کلوپ شبانه استعفا دهد و نفر دیگری در پایان فیلم کم‌کم به این فکر می‌افتد که همه این‌ها را کنار بگذارد و در جست‌وجوی زندگی تازه‌ای باشد.
این آخری عبدالله است؛ کسی که کارگردان در میان هم‌نسلانش بیشترین توجه را به او نشان می‌دهد. مردی که مدتی پیش به زندان افتاده و پس از دو سال آزاد شده است. او با کارگردان تماس گرفته و گفته که آماده است در پروژه فیلم در اختیار او باشد.
این فیلم اثری خاص است و مخاطب عام را هدف قرار نمی‌دهد. بخشی از این مسئله به آن بازمی‌گردد که شخصیت‌های فیلم بسته و درون‌گرا هستند و خود فیلم نیز در محدوده آن‌ها محصور مانده است. بااین‌حال، موضوع اثر از حیث تازگی، پیش‌تر نمونه‌ای مشابه نداشته است.
دوربین نقشی اساسی‌تر از تدوین ایفا می‌کند، درحالی‌که می‌شد صحنه‌های موازی دیگری را نیز در خارج از محدوده‌ای که به مردان، تمرین‌ها و گفت‌وگوهایشان اختصاص یافته، به فیلم افزود. صحنه‌هایی که می‌توانستند دامنه دغدغه‌های فیلم را اندکی گسترش دهند و رابطه این افراد با جامعه پیرامونشان را نیز به تصویر بکشند.
از سوی دیگر، کارگردان به‌خوبی مراقب بوده است که حضور خودش را نیز بخشی از آنچه فیلم به نمایش می‌گذارد، قرار دهد. او هم در تصویر و هم در قالب اظهارنظرها و گفت‌وگوهایش شخصاً حضور دارد.

«کلی‌فیس» (سینیموندو)

‏Clayface
★★☆
کارگردان: جیمز واتکینز
ایالات متحده (۲۰۲۶) | ژانر وحشت | اکران تجاری

شخصیت «کلی‌فیس» از جمله شخصیت‌هایی است که در دهه ۱۹۴۰ در مجلات کمیک ظاهر شد. او به‌عنوان شخصیتی شرور معرفی شد که توانایی تغییر چهره و به خود گرفتن صورت‌هایی متفاوت را داشت. این شخصیت در برخی شماره‌های مجله «بتمن» نیز حضور یافت. کلی‌فیس، همچون شخصیت «جوکر»، یکی از دشمنان و مخالفان بتمن بود.
فیلم جدید، مانند دو فیلم تاد فیلیپس درباره جوکر، با هدف تثبیت حضور تجاری این شخصیت تازه ساخته شده است؛ حضوری که ممکن است به شکل‌گیری مجموعه‌ای مستقل بینجامد.
در آغاز فیلم با مت هاگن (که بعدها لقب کلی‌فیس را می‌گیرد و تام ریس هریس نقش او را بازی می‌کند) آشنا می‌شویم؛ بازیگر جوان و بلندپروازی که در آرزوی موفقیت است و نامزد دریافت یکی از جوایز بازیگری شده است. او انسانی مهربان است که خود را متعلق به دنیایی می‌داند که می‌خواهد در آن موفق شود و به ستاره‌ای بزرگ تبدیل گردد.
اما اتفاقی که برایش رخ می‌دهد، همه آن بلندپروازی‌ها را زیرورو می‌کند و او را به شخص دیگری ــ یا در واقع چندین شخص دیگر ــ تبدیل می‌کند. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که با دختر زیبایی (جوانا ریبیرو) آشنا می‌شود و درمی‌یابد که او معشوقه رئیس یک باند تبهکار (دیوید دنسیگ) است؛ مردی که حاضر نیست معشوقه‌اش را از دست بدهد. او به خلوت این دو هجوم می‌برد و صورت هاگن را با ماده‌ای سمی از شکل می‌اندازد.
فیلم بر همین زمینه بنا می‌شود تا نشان دهد چگونه رؤیاهای جوان خوش‌چهره فرو می‌پاشد و او به جنایتکاری تبدیل می‌شود که به‌واسطه مصرف دارویی شیمیایی، قادر است چهره ازشکل‌افتاده خود را تغییر دهد و صورت‌های دیگری به خود بگیرد. اما هر بار که ماده خطرناک را به بدنش تزریق می‌کند، بر میزان خطرناکی و خشونتش افزوده می‌شود.
او در میان وضعیت‌هایی نومیدکننده و شرایطی تراژیک گرفتار شده است؛ هرچند فیلم چندان تمایلی ندارد در این بُعد ماجرا درنگ کند و بیشتر می‌خواهد آن را به نمایش بگذارد. آنچه توجه فیلم را به خود جلب می‌کند، ارائه صحنه‌های خشونت‌آمیز، تغییر شکل‌های هولناک بدن، فرو رفتن سوزن در چشم و موارد دیگری از این دست است؛ صحنه‌هایی که نوشته و فیلم‌برداری شده‌اند تا تماشاگران را به سوی شخصیتی جذب کنند که نه می‌توان با او همدلی کرد و نه حتی به اندازه کافی او را درک کرد.
بااین‌حال، کارگردان می‌داند چگونه اعصاب تماشاگرانش را به بازی بگیرد و اثر خود را، هرچند به‌سختی، در ردیف مجموعه‌های تلویزیونی تولیدشده در این ژانر قرار دهد.
هریس بازیگری مستعد و آینده‌دار است، اما در نقش خود آل پاچینوی فیلم «دیک تریسی» (Dick Tracy) به کارگردانی وارن بیتی در سال ۱۹۹۰ نیست؛ فیلمی که در آن پاچینو نقش شخصیت شرور «کاپریس» را بازی کرد. آن فیلم نیز اقتباسی از داستان‌های عامه‌پسند کارآگاهی «دیک تریسی» بود.
در اینجا، فاصله میان زخمی شدن و ازشکل‌افتادن چهره مت هاگن تا تبدیل شدن او به انتقام‌جویی که می‌تواند به انگیزه انتقام، چهره‌های گوناگونی به خود بگیرد، مسیری طولانی است.

★ ضعیف | ★★ متوسط | ★★★ خوب | ★★★★ بسیار خوب | ★★★★★ عالی


عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی
TT

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

عشق و فقدان در اتاقک تلفن عمومی

آیا یک تماس تلفنی می‌تواند قلبی شکسته را که از درد به خود می‌پیچد و زیر بار احساس گناه خرد شده است، آرام کند؟ لی سو یون، نویسنده کره‌ای، این پرسش را در رمان خود با عنوان «هاتف الوداعات الأخيرة/ تلفن آخرین وداع‌ها» پیش روی خوانندگان می‌گذارد؛ رمانی که در صدر فهرست آثار پرفروش قرار گرفته و ترجمه عربی آن با ترجمه محمد نجیب از سوی انتشارات «الکرمه» در قاهره منتشر شده است.
این رمان از زبانی بسیار ظریف و لطیف، گفت‌وگوهایی سرشار از اندوه و صحنه‌هایی برخوردار است که واقعیت و خیال‌پردازی را درهم می‌آمیزند. داستان از نظر دراماتیک حول محور مرگ، فقدان و این پرسش می‌چرخد که چرا ارزش کسانی را که دوستشان داریم، تنها پس از رفتنشان درمی‌یابیم و چگونه با موج‌های پشیمانی‌ای کنار می‌آییم که پس از فقدان به سراغمان می‌آیند. اما متن گامی فراتر می‌رود و می‌پرسد: اگر فرصتی برای دیدار دوباره با عزیزانمان پس از مرگشان در اختیار ما قرار گیرد، در آخرین دیدار چه می‌توان به آن‌ها گفت؟
طرح داستان بر ایده‌ای عجیب و تأثیرگذار استوار است: اتاقک تلفن عمومی اسرارآمیزی که به زندگان فرصت می‌دهد با عزیزان ازدست‌رفته خود ارتباط برقرار کنند. داستان با دختری به نام جی‌آن آغاز می‌شود که در کودکی پدرش را از دست داده و همواره پرسش‌های بسیاری درباره رفتن او در دل داشته است.
او هنگامی که این تلفن را پیدا می‌کند، برای نخستین بار می‌تواند صدای پدرش را بشنود؛ تجربه‌ای که دنیایش را زیرورو می‌کند و او را به جست‌وجوی راز این اتاقک و کمک به دیگرانی سوق می‌دهد که درد فقدان را تجربه می‌کنند. کار او در مرکزی تخصصی در زمینه «کالبدشکافی روان‌شناختی» نیز در این مسیر به کمکش می‌آید؛ مرکزی که می‌کوشد شرایط روانی و اجتماعی پیرامون افرادی را بررسی کند که به زندگی خود پایان داده‌اند، به‌ویژه کسانی که دست به خودکشی زده‌اند.
در جریان کار، سرنوشت او با شش نفر گره می‌خورد که هرکدام داستان متفاوتی از فقدان عزیزی را با خود دارند؛ همراه با پرسش‌هایی که پاسخی برایشان نیافته‌اند و احساساتی از جنس گناه، پشیمانی، خشم و سردرگمی. این داستان‌ها در صحنه‌هایی روایت می‌شوند که فضای ادبیات روان‌شناختی را با درام عاطفی تأثیرگذار درمی‌آمیزند، تا جایی که اتاقک تلفن به‌تدریج به نمادی از آخرین وداع تبدیل می‌شود.
از فضای رمان می‌خوانیم:
«در روزگاری که تیرهای چراغ برق هنوز کمیاب بودند، محله در روز به لطف دیوارنگاره‌هایی که به بهانه توسعه منطقه کشیده شده بودند، روشن و سرزنده به نظر می‌رسید؛ اما همین که شب سایه می‌انداخت، آن نقاشی‌ها به شکل‌هایی رنگ‌پریده و محو تبدیل می‌شدند که به سرابی یا حیواناتی اسرارآمیز شباهت داشتند و بر انزوا و هراس‌انگیزی مکان می‌افزودند.
جی‌وو در این محله دو فرزندش را بزرگ می‌کرد و نگرانی‌اش روزبه‌روز بیشتر می‌شد، زیرا دخترش جی‌آن اصرار داشت که بیرون برود و هر غروب منتظر بازگشت او بماند. دخترکی چهارده‌ساله که به‌تازگی دوره ابتدایی را به پایان رسانده بود؛ با صورتی رنگ‌پریده که لبخندش هر بار با دیدن چهره پدر پهن‌تر می‌شد و صورتش از روشنایی روز هم درخشان‌تر به نظر می‌رسید. جی‌وو برای دیدن آن لبخند بود که هرچه دیرتر به خانه بازمی‌گشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کرد.
بابا!
جی‌آن همیشه در همان نقطه منتظرش می‌ماند؛ روبه‌روی اتاقک یک تلفن عمومی که در گوشه کوچه‌ای تاریک قرار داشت و چراغ کوچکی بالای آن نصب شده بود تا استفاده‌کنندگان از تلفن بتوانند از نورش بهره ببرند. دخترش زیر آن نور کم‌سو، هر بار که او را از دور می‌دید، با معصومیتی زلال لبخند می‌زد. جی‌وو با نزدیک شدن به او قدم‌هایش را تندتر کرد، تا جایی که دیگر چیزی جز فاصله یک لمس دست میان آن دو باقی نمانده بود. می‌ترسید دختر از میان دستانش بلغزد و ناپدید شود، همان‌گونه که رؤیا از دست می‌رود.»