صلاح الدین... رهبری که تاریخ را فریب داد! 

بین متن انگلیسی و ترجمه جدید عربی یک قرن و ربع فاصله است 

صلاح الدین... رهبری که تاریخ را فریب داد! 
TT

صلاح الدین... رهبری که تاریخ را فریب داد! 

صلاح الدین... رهبری که تاریخ را فریب داد! 

کتاب «صلاح الدین و سقوط پادشاهی بیت‌المقدس» نوشته شرق‌شناس استنلی لین پل هنوز هم مهمترین منبع در تاریخ نظامی و دیپلماتیک دوره جنگ‌های صلیبی و شخصیت رهبر صلاح الدین ایوبی است.
بین اصل انگلیسی کتاب که در سال 1898 منتشر شده و ترجمه‌ای که در آغاز سال جاری در قاهره توسط انتشارات«الدار المصریة اللبنانیة» روانه بازار شد، یک قرن و ربع فاصله است و این خود با وجود این تعداد زیاد موسسات ترجمه عربی امری عجیب است. ترجمه قبلی این کتاب امضای فاروق سعد ابوجابر را دارد که خود نیز نسبتاً جدید (در سال 1998) و به هزینه مترجم در چاپخانه الاهرام چاپ شده است.
ترجمه جدید از یک مترجم و محقق درجه یک و با علاقه و تبحر به نام علا مصری النهر رونمایی می‌کند که دو پایان نامه کارشناسی ارشد و دکتر‌ایش درباره دوران جنگ‌های صلیبی بوده و این ترجمه بخشی از حجم کتاب اصلی با افزودن حاشیه‌ها و پیوست‌هایی است که علا النهر درهرجا که نیاز به توضیح و روشنگری متن اصلی دیده با بازگشت به منابع اصلی عربی به آن افزوده. همچنین علاء برای متن خود یک زبان عربی کلاسیک انتخاب کرده که همطراز زبان کلاسیک لین باشد. علاء در مقدمه خود شواهدی از هر آنچه در مورد صلاح الدین درقالب تاریخ یا داستان، به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی و روسی(عربی شده یا نشده) آورده است.

غسان مسعود بازیگر سوری در نقش «صلاح الدین» در فیلم «قلمرو بهشت»

کتاب جدید در 672 صفحه در قطع بزرگ است و پیش از مقدمه مترجم دو مقدمه دیگر گنجانده شده. یکی از آنها نوشته دکتر ایمن فؤاد سید و دومی به قلم دکتر احمد سالم سالم است که قبلاً از طرف همین انتشارات در سال 2014 کتاب بسیار معروف «تاریخ مصر در قرون وسطی» از همین نویسنده را ارائه کرده و چاپهای آن همچنان ادامه دارد و اوست که النهر را تشویق کرد تا کتاب دوم «صلاح الدین» را ترجمه کند که در آن «هیچ حرفی به صورت تصادفی نوشته نشده، بلکه تألیف آن بر تجربه و آگاهی فراوان تکیه داشته، با رویدادها، شخصیت‌ها و منابع آن عصر؛ نمی‌گویم در تاریخ ما بلکه در تاریخ جهان».

از گهواره تکریتی تا گور دمشقی

لین کتاب خود را به پنج بخش تقسیم می‌کند که زندگی و دوران صلاح الدین را در بر می‌گیرد: مقدمه، سرزمین مصر، امپراتوری، جهاد، و ریچارد و صلاح الدین. هر بخش به چندین فصل تقسیم می‌شود که از زمان تولد او در تکریت تا رویارویی با شاه ریچارد و بازپس گیری قدس پس از نود سال اشغال صلیبی‌ها و درنهایت مرگ او در دمشق را پوشش می‌دهد.
به نظر می‌رسد صفحه صلاح الدین و نصر حطین (583 هجری قمری - 1187 م) یکی از صفحات درخشان تاریخ ما باشد که برای بخش وسیعی از روشنفکران شناخته شده است همچنانکه سینما به آشنایی عمومی گسترده با جنگ‌های صلیبی و آزاد کننده بزرگ قدس کمک کرد. می‌توان گفت که صلاح الدین از فیلم‌های عربی و غربی بیرون زد تا در خیابان راه برود، همان طور که «سی السید» از سه گانه نجیب محفوظ راه افتاد و تبدیل به یک الگوی اجتماعی شناخته شده برای اکثریتی شد که رمان را نخوانده بودند!
تقدس عربی و اسلامی صلاح الدین هر از چندگاهی محک می‌خورد، اگر کسی رو به مذمت او بیاورد و عجیب است که افسانه او در غرب چند برابر افسانه‌اش نزد ماست. همین بس که کتاب استنلی پل لین برای اولین بار در «مجموعه قهرمانان ملل» منتشر شد که از بزرگان اسلام به جز حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و سپس صلاح الدین (به گفته مترجم) کسی در آن گنجانده نشده است.
استنلی لین پل که به زبان عربی تسلط کامل داشت، عمدتاً به «کتاب الروضتین فی اخبارالدولتین» ابوشمع، و «وفیات الاعیان» ابن خلّکان و «مفرج الکروب فی اخبار بنی ایوب» ابن واصل تکیه می‌کند. استنلی همچنین قاضی بهاءالدین ابوالمحاسن، نویسنده «النوادر السلطانیة و محاسن الیوسفیة» را می‌ستاید که صلاح الدین او را در مقام قضاوت نشاند و دوستی بود که در پنج سال آخر عمر او را همراهی کرد و شاهد محاصره عکا از ابتدا تا انتها بود و به نظر مؤلف از تزویر و دورویی نسبت به پادشاه خود به دور بود و آنچه را که از صمیم قلب می‌خواست نوشت و اگر ردی از تحسین رهبرش به چشم بخورد، منبع مخالف موجود است که همان ابن الاثیر باشد که همه دلایل سیاسی را دارد تا به صلاح الدین حمله کند چون میراث اربابان محلی او را غصب کرد. و ما بر یکی دو اتهام خطرناک او درنگ می‌کنیم. این را استانلی لین خلاصه می‌کند و علاء النهر در حاشیه خود آن را شرح می‌دهد؛ ابن الاثیر با اشاره به عقب نشینی صلاح الدین از دیوارهای صور، قدرت نظامی او را زیر سوال می‌برد. همچنین از او انتقاد می‌کند چون از قطع خطبه فاطمیون بیزار بود تا نیروی ذخیره‌ او در برابر نورالدین باشند و به همین دلیل پس از محاصره قلعه شوبک و درآستانه تصرف آن عقب نشینی کرد تا با نورالدین همکاری نکند که از طرف دیگر برای ورود به کشور فرانک‌ها رفته بود.

عینیت استنلی لین

طنز این است که دقت استنلی لین تضمین کننده گریز صلاح الدین از تاریخ نبود و شخصیت او از لحظه ظهور تصادفی ستاره خاندان ایوب در روز پنج‌شنبه متمایل به افسانه‌ها باقی ماند؛ دوازدهم ماه ربیع الاخر سال 526 هجری قمری (1132 م.) فرمانده عمادالدین زنگی پس از آنکه با سلطان مسعود بن محمد بن ملک شاه سلجوقی که برای جانشینی المسترشد بالله قصد محاصره بغداد را داشت، شکست خورد و به ساحل چپ رود دجله رسید. دیزدار (والی) قلعه تکریت، گذرگاهی ساخت که فرمانده فراری از آن عبور کرد (احتمالاً به کمک شناورها) و با بقیه سربازانش در قلعه به او پناه داد و این دیزدار کسی نبود جز ایوب ملقب به «نجم الدین» و وقتی ستاره «زنگی» بار دیگر اوج گرفت مردی را که به او پناه داد( ایوب معروف به نورالدین) را فراموش نکرد که راه را برای پسرانش از جمله «یوسف» ملقب به صلاح الدین باز کرد.
تعادلی که استنلی لین پل با آن در باره صلاح الدین، نبردها و مذاکراتش نوشت، در میان بخش وسیعی از پژوهشگران که پس از او آمدند، کمکی به او نکرد، زیرا آنها او را نسبت به این فرمانده عرب جانبدار می‌دانستند. این مسئله‌ای است که محقق جدیدتر، دیوید نیکول، در مقدمه‌اش بر نسخه انگلیسی کتاب لین پل در سال 2002 رد می‌کند. مترجم عربی با او تماس گرفته و مقدمه او را به دست آورده و به نسخه عربی ضمیمه کرده. نیکول در این مقدمه می‌نویسد:« من فکر نمی‌کنم که احترام و ارج‌گذاری لین پل نسبت به صلاح الدین – همانطور که در کتاب او بیان شده است – تحت الشعاع آرمان‌گرایی یا قهرمان پرستی قرار گرفته باشد. از این منظر که او زندگینامه نویس است اعتراف می‌کند، سلطان یک قدیس نیست. صلاح الدین را درنهایت شفافیت، مردی بسیار خوب و بسیار بزرگ می‌دانست. لین پل، فرمانروای مسلمان را یک سیاستمدار زیرک معرفی می‌کند؛ گهگاهی خشن».

مقاومت دربرابر تاریخ

در فصل پایانی، استنلی لین پول حضور افسانه‌ای صلاح‌الدین را در رمان اروپایی رصد می‌کند و ریشه‌های این افسانه را به رمان قرون وسطایی ریچارد شیردل بازمی‌گرداند، که به اعتقاد او شکل کنونی‌اش را در آغاز قرن چهاردهم به خود گرفت. در این روایت ساختاریافته، ریچارد را می‌بینیم که در برابر عکا در بستر افتاده و به اصرار گوشت خوک می‌خواهد. پیش‌خدمتان او امیدی ندارند که در یک کشور مسلمان بتوانند گوشت به دست آورند، بنابراین یک شوالیه زیرک به کشتن یک مسلمان متوسل می‌شود و ریچارد در او «گوشت خوک خوشمزه» می‌یابد. با پذیرایی سخاوتمندانه، گوشت اسیران مسلمان خود را امتحان می‌کند، سپس آنها را به یک سفره رسمی دعوت می‌کند، جایی که هر غذا با سر یکی از دوستان صمیمی تزیین می‌شود!
در آن رمان، صلاح الدین با ریچارد مبارزه می‌کند و به قاهره می‌گریزد، اما جرأت می‌کند برگردد و ریچارد را به همآوردی انفرادی دعوت کند. در اینجا، داستان با اسبی که صلاح الدین وقتی ریچارد را در حال مبارزه با پای پیاده در یافا دید، برای او فرستاد تفاوت دارد. صلاح الدین منجم خود را که در جادو مهارت دارد احضار می‌کند و دو روح شیطانی را به شکل دو اسب در ذهن تجسم می‌بخشد و یکی از آنها را به ریچارد می‌دهد و با این کار مطمئن می‌شود اسب او را به مشابهش می‌کشاند(اسبی که صلاح الدین برآن سواراست) و در لحظه تعیین کننده به دام می‌افتد، اما ریچارد این جادو را باطل می‌کند!
حجم ترجمه دو برابر کتاب اصلی شده که مترجم هر زمان که لازم دیده حواشی و توضیحات و اضافات افزوده و به منابع اصلی عربی رجوع کرده است.
در رمان‌های فرانسوی، افسانه‌های فراوانی درباره صلاح‌الدین وجود دارد. در «قصه‌های مینسترل ریمز - 1876» چاشنی‌های شهوانی فراوانی وجود دارد، جایی که خنیاگر حقایق تاریخ را نادیده می‌گیرد و صلاح‌الدین را وارد ماجراجویی با النور، دوشس آکیتن، می‌کند. که بعدها همسر هنری دوم و مادر ریچارد اول شد. اما در زمان داستان او همسر لویی جوان پادشاه فرانسه بود و صلاح‌الدین یک جوان.
در روایت‌های قرون وسطایی، صلاح الدین غسل تعمید مسیحی می‌شود و موقوفاتی را برای یک صومعه مسیحی وقف می‌کند و استنلی لین پل بعید نمی‌داند که سر والتر اسکات، نویسنده رمان «طلسم – 1835» آن رمان‌های دارای تخیل بالدار را خوانده باشد، اگرچه خود را به تمامی به آنها نسپرد و روایت او با تحریف کمتری همراه است، هرچند به نظر می‌رسید نویسنده طلسم نمی‌داند که صلاح الدین و ریچارد با وجود استحکام روابط بین آنها هرگز همدیگر را چهره به چهره ملاقات نکردند، خواه به طور خصمانه و خواه به شکل دیپلماتیک. با این حال؛ تصویر صلاح الدین با درخشش و دقت منحصر به فردی ترسیم شده و صلاح الدین مختصر شدن نامش به «Saladin» را مدیون این رمان است که در ادبیات غرب مورد استفاده قرارگرفت؛ نام معروفی که صاحبش نیازی به معرفی ندارد.

اسکات تعجب می‌کند که شرق که سرچشمه داستان‌های جذاب بسیاری بوده، تقریباً به طور کامل از صلاح الدین در ادبیات داستانی خود غافل شده است با وجود اینکه «هزار و یک شب» داستان‌های صلیبی را دست کم نمی‌گیرد و گواه آن «داستان ملک عمر بن النعمان و دو پسرش شرکان و نورالمکان است».
داستان ملک عمر النعمان، که استانلی لین پل به آن اشاره می‌کند، یکی از طولانی‌ترین داستان‌های «شب‌ها» است؛ و از شب چهل و چهارم تا یکصد و هفتم را در بر می‌گیرد و به جنگ‌های بین آن پادشاه و دو پسرش با مسیحیان، بین قسطنطنیه، دمشق و بغداد می‌پردازد و حرکت قهرمانان تا حجاز و قدس گسترش می‌یابد. علت جنگ‌ها در داستان، دزدی دریایی و ربودن دختران پادشاهان است، نه جنگ‌های ایمانی، حتی اگر در پس زمینه به ایمان اشاره شود، این شیوه «هزار و یک شب» برای گریز از تاریخ است.
با این حال نام صلاح الدین حتی یک بار هم در «شب‌ها» نیامده است و غفلت از آن عجیب‌تر است اگر بدانیم «شب‌ها» شکل نهایی خود را در قاهره به خود گرفت، جایی که سازنده قلعه همیشه قهرمان محبوبی بود. این را با این واقعیت می‌توان توجیه کرد که مسلمانان پیروزی‌های صلاح الدین را تحسین می‌کنند، در حالی که این سخاوت شخصیت و نه موفقیت راه بود که اروپایی‌ها را مجذوب خود کرد. شاید بتوانیم در اینجا حدس و گمان دیگری را به گمانه زنی لین پل اضافه کنیم و آن این است که زندگینامه سلطان با رمان شوالیه‌گری که در آن زمان یک ژانر ادبی غالب اروپایی بود، هماهنگ بود.



تاریخ جهان مدرن در یک کپسول

جیمز جویس
جیمز جویس
TT

تاریخ جهان مدرن در یک کپسول

جیمز جویس
جیمز جویس

«تاریخ جهان مدرن از ۱۹۵۰ تا امروز» عنوان بلندپروازانه کتابی است که امسال به قلم جرمی بلک منتشر شده است (ناشر: آرکتوروس، لندن).
‏Jeremy Black, A History of the Modern World: From 1950 to the Present Day (Arcturus Publishing Ltd, London, 2026)
در نگاه نخست، این پرسش به ذهن می‌رسد: آیا ممکن است کتابی واحد با حجمی بیش از ۲۵۴ صفحه، بتواند رویدادهای ۷۶ سالی را دربرگیرد که از حیث حوادث بزرگ و سرنوشت‌سازی که برداشت ما از زندگی پس از جنگ جهانی دوم را شکل داده‌اند، از پربارترین سال‌ها بوده‌اند؟ پاسخ این است که نویسنده کتاب ــ که استاد تاریخ دانشگاه اکستر بریتانیاست ــ از طریق تمرکز بر انفجار جمعیت جهان، تغییرات اقلیمی و گرمایش زمین، گسترش ارزش‌های لیبرال جدید در قبال اقلیت‌ها، ورود تلویزیون به تقریباً همه خانه‌ها، عصر رایانه و شبکه جهانی اینترنت، اکتشافات فضایی و پیشرفت‌های پزشکی و فناوری، موفق شده است به این هدف که تقریباً ناممکن به نظر می‌رسد، دست یابد.
نویسنده کتاب خود را به فصل‌هایی با این عناوین تقسیم کرده است: محیط زیست، بشریت، جامعه، فناوری‌ها، اقتصاد، فرهنگ، سیاست جهانی، سیاست ملی و نگاهی به آینده. در اینجا، با توجه به محدودیت فضای در اختیار، تنها به بررسی یکی از این حوزه‌ها، یعنی فرهنگ، می‌پردازم.

ژان پل سارتر

فرهنگ در میانه قرن گذشته، تا حد زیادی تحت سلطه جنگ سرد میان دو بلوک قرار داشت: بلوک شرق به نمایندگی اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای کمونیستی متحد آن، و بلوک غرب سرمایه‌داری به نمایندگی ایالات متحده آمریکا و اروپای غربی. بلوک نخست اصل «رئالیسم سوسیالیستی» را در هنر و ادبیات پذیرفته بود، درحالی‌که بلوک دوم به تجربه‌گرایی آزاد در شکل و محتوا گرایش داشت. رویارویی این دو قطب متقابل بر بسیاری از کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین نیز تأثیر گذاشت؛ همان‌گونه که در بیش از یک کشور عربی، بحث‌وجدل‌هایی درباره مکتب «هنر برای هنر» و مکتب «هنر برای جامعه» درگرفت.
با آغاز هزاره سوم، فرهنگ نیز، همچون اقتصاد و جامعه، در نتیجه ریشه‌کن‌شدن بی‌سوادی (چنان‌که در چین اتفاق افتاد)، افزایش شمار تحصیل‌کردگان در جهان سوم و ورود به عصر دیجیتال، به سوی جهانی‌شدن گرایش پیدا کرد. این روند در چندین حوزه نمود یافت: ورزش، سینما، تلویزیون، فلسفه‌های پسامدرن، موسیقی عامه‌پسند، هنرهای تجسمی و معماری.
ورزش، به‌ویژه فوتبال، پیوندی تنگاتنگ با سیاست پیدا کرد. از نمونه‌های آن می‌توان به تحریم آفریقای جنوبی از سوی کشورهای متعدد در دوره‌ای اشاره کرد که نظام آپارتاید و جداسازی نژادی میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان را اجرا می‌کرد؛ همچنین در دوره‌ای نزدیک‌تر، اختلاف‌نظرهایی که درباره مشارکت روسیه در بازی‌های المپیک ۲۰۲۴، پس از حمله این کشور به اوکراین، بروز کرد.
در عرصه سینما، الگوی آمریکایی با افتتاح چندین شهر تفریحی بر اساس الگوی «دیزنی‌لند» در کالیفرنیا و فلوریدا و سپس در توکیو و پاریس، جایگاه خود را تثبیت کرد. (پارک پاریس در سال ۲۰۲۲ میزبان ۳۷۵ میلیون بازدیدکننده بود.)
بااین‌حال، سینمای آمریکا تنها بازیگر این عرصه نبود و رقبایی نیز داشت: سینمای ایتالیا از اواخر دهه چهل با فیلم‌های «نئورئالیستی»، فرانسه در اواخر دهه پنجاه با فیلم‌های «موج نو»، سینمای نوی آلمان در فاصله سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۸۲ (که از چهره‌های شاخص آن ورنر هرتسوک بود)، سینمای پرمحصول هند (بالیوود) و سینمای نیجریه (معروف به نالیوود). اما سینمای چین همچنان به چرخ‌دنده‌های نظام سیاسی وابسته ماند. فیلم‌هایی نیز با رویکردی جسورانه در نقد سیاست‌های آمریکا ساخته شدند؛ از جمله فیلم «اینک آخرالزمان» (۱۹۷۹) که محکومیت جنگ آمریکا در ویتنام بود.
فرهنگ در میانه قرن گذشته، تا حد زیادی تحت سلطه جنگ سرد میان دو بلوک شرق و غرب قرار داشت.
گسترش تلویزیون به کاهش نسبی شمار مخاطبان رادیو و سینما انجامید و بازیگران صفحه کوچک را به شهرتی رساند که از شهرت ستارگان فیلم‌های سینمایی کمتر نبود. مجموعه‌های تلویزیونی متعددی درباره زندگی اجتماعی ساخته شد و در کنار آن‌ها، برنامه‌های طنز و پلیسی نیز رواج یافت. ساعات پخش برنامه‌ها افزایش پیدا کرد و شبکه‌های ماهواره‌ای جدیدی ظهور کردند. در میان مجموعه‌هایی که از میزان بیننده بالایی برخوردار شدند، می‌توان به برخی سریال‌های ترکی و تعدادی از مجموعه‌های عربی اشاره کرد.
اگر به حوزه فلسفه و اندیشه بپردازیم، درمی‌یابیم که اگزیستانسیالیسم، که سورن کی‌یرکگور دانمارکی، مارتین هایدگر آلمانی و ژان پل سارتر فرانسوی پایه‌های آن را بنا نهاده بودند، در دو دهه پس از جنگ جهانی دوم تأثیرگذاری فراوانی داشت. این دوره با ظهور تئاتر ابزورد نیز هم‌زمان بود؛ نمایشی که ساموئل بکت، اوژن یونسکو و آرتور آداموف از چهره‌های برجسته آن بودند.
اما با ظهور ساختارگرایی به دست فردینان دو سوسور، کلود لوی‌استروس و رولان بارت، نفوذ اگزیستانسیالیسم رو به افول گذاشت. پس از آن، مکاتب پسامدرن، از جمله واسازی (ژاک دریدا) و فلسفه‌های میشل فوکو، ژاک لاکان و لویی آلتوسر پدید آمدند؛ اندیشه‌هایی که از نظام‌های فکری مارکسیسم و روان‌کاوی فرویدی تغذیه می‌کردند.
بااین‌حال، این مکاتب در بیشتر موارد فلسفه‌هایی اروپایی و غربی باقی ماندند و در جهان اسلام و چین تأثیر چندانی بر جای نگذاشتند. در جهان عرب نیز بحث‌وجدل‌ها عمدتاً حول دو دیدگاه می‌چرخید: نگریستن به جهان از منظر دینی و نگریستن به آن از منظر سکولار.
در عرصه رمان، آثار مدرنیستی با محتوای عمیق (مانند رمان‌های جیمز جویس، آندره ژید، توماس مان و فرانتس کافکا) جای خود را به آثاری دادند که فروش و استقبال بیشتری داشتند؛ مانند رمان‌های آگاتا کریستی که به بیش از صد زبان ترجمه شدند. فیلم‌هایی نیز که بر اساس رمان‌های او ساخته شدند، همچون «قتل در قطار سریع‌السیر شرق» (۱۹۷۴) و «مرگ بر روی نیل» (۱۹۸۴)، میلیون‌ها بیننده داشتند.
در کتاب جرمی بلک، تصویر و کلمه در کنار یکدیگر کامل می‌شوند. در این اثر، علاوه بر نقشه‌ها و نمودارها، شمار زیادی عکس از شخصیت‌ها، رویدادها و مکان‌های گوناگون گرد آمده‌اند که همگی در ترسیم تصویری زنده از فضای عصر مدرن در ذهن و تخیل خواننده سهیم‌اند.


استبداد ذائقه

استبداد ذائقه
TT

استبداد ذائقه

استبداد ذائقه

یکی از رایج‌ترین عبارت‌ها در گفت‌وگو درباره ادبیات و هنر این است که می‌گوییم: «ذائقه‌ها قابل بحث نیستند.» این عبارت در ظاهر نشان‌دهنده تسامحی ستودنی است؛ زیرا به هر فرد حق می‌دهد آنچه را می‌خواهد دوست بدارد و از آنچه می‌خواهد بیزار باشد. اما ممکن است به بهانه‌ای تبدیل شود که امکان گفت‌وگو درباره کیفیت و ابتذال را از میان می‌برد و تجربه سطحی را با داوری سنجیده یکسان می‌گیرد.
تردیدی نیست که هر انسانی حق دارد بگوید: «این اثر را دوست داشتم» یا «از آن خوشم نیامد». پسندیدن تجربه‌ای شخصی است که نمی‌توان آن را به زور تحمیل کرد؛ اما آزادی ذائقه به این معنا نیست که همه داوری‌ها از ارزش یکسانی برخوردارند. تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه بگوییم «این اثر را دوست نداشتم» و اینکه بگوییم «این اثر بد است». جمله نخست تجربه گوینده را توصیف می‌کند، اما جمله دوم درباره خود اثر داوری می‌کند. در اینجا بجاست بپرسیم این داوری بر چه اساسی صورت گرفته، صاحب آن تا چه اندازه با هنری که درباره‌اش سخن می‌گوید آشناست و چه میزان تجربه در مقایسه و تشخیص دارد.
ذائقه از همان ابتدا کامل و شکل‌گرفته به دنیا نمی‌آید. خواننده‌ای که جز یک نوع کتاب را نشناخته باشد، ابزارهای محدودی برای داوری دارد؛ همان‌طور که شنونده‌ای که فقط با یک سبک موسیقی مأنوس بوده است، واکنشش تحت تأثیر همان چیزی قرار می‌گیرد که به آن عادت کرده است. هرچه تجربه گسترده‌تر شود، تفاوت‌ها آشکارتر می‌شوند و توانایی تشخیص افزایش می‌یابد.
حتی بسیاری از چیزهایی که «سلیقه شخصی» می‌نامیم، ممکن است حاصل عادت باشند. آنچه بارها در برابر ما تکرار می‌شود، برایمان آشنا می‌شود و امر آشنا به ما نزدیک‌تر به نظر می‌رسد، حتی اگر ارزش بیشتری نداشته باشد. ازاین‌رو، ممکن است عادت در هیئت ذائقه‌ای مستقل ظاهر شود، درحالی‌که در حقیقت محصول محیط، تربیت و تکرار است.
ما در بسیاری از زمینه‌ها می‌پذیریم که تجربه تفاوت ایجاد می‌کند. داوری کسی که تازه خطاطی را آغاز کرده است، با داوری یک خوش‌نویس یکسان نیست؛ همان‌طور که برداشت کسی که برای نخستین بار غذایی را می‌چشد، با برداشت کسی که با مواد تشکیل‌دهنده و شیوه‌های پخت آن آشناست، تفاوت دارد. بااین‌حال، وقتی به هنر و فرهنگ می‌رسیم، تردید می‌کنیم؛ گویی همه نظرها صرفاً به این دلیل که شخصی‌اند، ارزش یکسانی دارند.
هرکس حق دارد اثری ساده را به اثری پیچیده‌تر ترجیح دهد، بارها به سراغ کتابی سبک برود و کتابی بزرگ را پس از چند صفحه کنار بگذارد. اما ترجیح شخصی، مسئله ارزش را فیصله نمی‌دهد؛ زیرا ممکن است از اثری که از نظر هنری محدود است لذت ببریم و درعین‌حال، ارزش اثری برجسته را به رسمیت بشناسیم، بی‌آنکه دوستش داشته باشیم.
از همین‌جاست که عبارت «ذائقه‌ها قابل بحث نیستند» مسئله‌سازتر از آنچه به نظر می‌رسد، جلوه می‌کند. اگر هر واکنش شخصی حکمی نهایی باشد، پس نقد چه نیازی است؟ آموزش هنر و ادبیات چه فایده‌ای دارد؟ چرا تاریخ هنرها را می‌خوانیم یا می‌آموزیم که رمان، سینما و موسیقی چگونه تحول یافته‌اند؟ وجود این حوزه‌ها بر این فرض استوار است که ذائقه را می‌توان پرورش داد و گسترش بخشید و انسان می‌تواند بیش از گذشته ببیند، بشنود و درک کند.
این سخن به معنای آن نیست که ذائقه خوب باید ذائقه‌ای یکسان و همگانی باشد یا قرار است همه مردم چیزهای مشابهی را دوست داشته باشند. منظور این است که انسان ابزارهای گسترده‌تری برای انتخاب در اختیار داشته باشد و تفاوت میان آنچه شخصاً به آن گرایش دارد و آنچه از نظر او ارزشمند است، بشناسد.
ذائقه در خلأ شکل نمی‌گیرد. در هر دوره، نهادها و صداهایی وجود داشته‌اند که به برخی آثار جایگاهی بالاتر از آثار دیگر بخشیده‌اند: مدرسه، دانشگاه، روزنامه، منتقد، انتشارات و مجله فرهنگی و سپس، در دوره‌های بعد، جوایز، فهرست‌ها و برنامه‌های تلویزیونی. این نهادها از خطا مصون نبوده‌اند و همیشه هم عادلانه عمل نکرده‌اند، اما وظیفه تفکیک و گزینش را بر عهده داشته‌اند و چارچوبی گسترده‌تر از واکنش فوری و فردی در اختیار خواننده قرار می‌داده‌اند.
امروزه نفوذ بسیاری از این واسطه‌ها کاهش یافته و ابزارهای تازه‌ای جای آن‌ها را گرفته‌اند که سریع‌تر و تأثیرگذارترند. بازار فقط به ذائقه پاسخ نمی‌دهد، بلکه در ساختن آن نیز مشارکت می‌کند. تکرار، تبلیغات و فراگیری این تصور را به وجود می‌آورند که آنچه همه می‌بینند، ارزش دیدن دارد و آنچه همه می‌خرند، ارزش خریدن. سپس پلتفرم‌ها و الگوریتم‌ها از راه می‌رسند و اغلب چیزهایی را به ما عرضه می‌کنند که شبیه آن چیزهایی است که پیش‌تر دوست داشته‌ایم؛ در نتیجه، میدان کشف تجربه‌های تازه را محدود می‌کنند، درحالی‌که این توهم را به وجود می‌آورند که دامنه انتخاب‌هایمان گسترده‌تر شده است.
با گسترش شبکه‌های اجتماعی، داوری‌های فرهنگی بیش از پیش به واکنش‌های سریع، از لایک و اشتراک‌گذاری گرفته تا امتیازدهی و شمار بازدیدها، وابسته شده‌اند. این اعداد بیش از آنکه ارزش را اندازه بگیرند، توانایی دیده‌شدن و فراگیرشدن را می‌سنجند. بااین‌حال، رفته‌رفته به‌عنوان نشانه‌هایی از کیفیت به آگاهی ما راه یافته‌اند؛ تا جایی که اثری که بیشتر در معرض دید قرار می‌گیرد، خودبه‌خود بهترین اثر به نظر می‌رسد، هرچند دلیل این حضور گسترده ممکن است روابط، دوستی‌ها یا فعالیت‌های خود صاحب اثر باشد.
یکی از خطرناک‌ترین دگرگونی‌ها در ذائقه معاصر همین‌جاست: درهم‌آمیختن شهرت و ارزش. ممکن است اثری فراگیر شود چون ساده است، یا جنجال برمی‌انگیزد، یا در لحظه‌ای مناسب به مخاطبان عرضه شده است، یا از دستگاه قدرتمند بازاریابی برخوردار است. هیچ‌یک از این عوامل به‌تنهایی برای داوری درباره سطح و کیفیت آن کافی نیست.
منتقد، ویراستار، مجله فرهنگی و نهاد آموزشی، هرکدام به درجات متفاوت، نقش واسطه میان اثر و مخاطب را ایفا می‌کردند. اما امروز یک اثر می‌تواند پیش از آنکه هرگونه بحث جدی درباره ارزش آن آغاز شود، به مخاطبانی انبوه دست پیدا کند. در بسیاری از موارد، داوری زمانی از راه می‌رسد که شهرت، افکار عمومی‌ای ساخته است که مقاومت در برابر آن دشوار می‌شود.
ازاین‌رو، ذائقه آن‌قدرها هم که دوست داریم تصور کنیم، امری کاملاً فردی نیست. ما انتخاب می‌کنیم، بله؛ اما در محیطی انتخاب می‌کنیم که پیوسته به ما پیشنهاد می‌دهد چه بخوانیم، چه ببینیم و به چه گوش بسپاریم و برخی آثار را آن‌قدر در برابر دیدگانمان تکرار می‌کند که به بخشی از آگاهی ما تبدیل می‌شوند.
از همین‌جاست که دیگر پرسش فقط این نیست که چه چیزی را دوست داریم، بلکه این نیز هست که این علاقه چگونه شکل گرفته و چه کسانی در شکل‌دادن به آن سهم داشته‌اند. اگر ذائقه شکل‌پذیر است، امروز چه کسی آن را هدایت می‌کند؟ منتقد و نهاد فرهنگی، یا بازار و پلتفرم و اینفلوئنسر و الگوریتم؟

نویسنده سعودی


هناء الإدريسي به «الشرق الأوسط»: هوش مصنوعی هنرمند را به شخصیتی کارتونی تبدیل می‌کند

در ترانه جدیدش نقش عروسی را ایفا می‌کند که در مراسم ازدواج خود حضور دارد (هناء الادریسی)
در ترانه جدیدش نقش عروسی را ایفا می‌کند که در مراسم ازدواج خود حضور دارد (هناء الادریسی)
TT

هناء الإدريسي به «الشرق الأوسط»: هوش مصنوعی هنرمند را به شخصیتی کارتونی تبدیل می‌کند

در ترانه جدیدش نقش عروسی را ایفا می‌کند که در مراسم ازدواج خود حضور دارد (هناء الادریسی)
در ترانه جدیدش نقش عروسی را ایفا می‌کند که در مراسم ازدواج خود حضور دارد (هناء الادریسی)

هنرمند مراکشی، هناء الادریسی، با گام‌هایی حساب‌شده به صحنه هنری بازمی‌گردد. او پس از آنکه سال گذشته، پس از مدتی دوری، نخستین ترانه خود را با عنوان «مکمّله بالنیّه» منتشر کرد، امروز ترانه «زیباترین لحظه» را روانه بازار می‌کند. او معتقد است فاصله زمانی میان انتشار آثار، به هنرمند فرصت می‌دهد تا گام‌های خود را با دقت بازبینی کند.
هنگامی که از او می‌پرسیم آیا «زیباترین لحظه» نیز مانند نخستین ترانه‌اش، مقطعی از زندگی شخصی او را ثبت می‌کند، پاسخ می‌دهد: «نه، به‌هیچ‌وجه چنین چیزی نیست. اما مردم در نگاه نخست تصور کردند ازدواج کرده‌ام و تماس‌های تبریک از هر سو سرازیر شد. آن‌ها پس از دیدن عکس‌هایی از پشت صحنه فیلم‌برداری کلیپ که در حساب اینستاگرامم منتشر کرده بودم، گمان کردند شریک زندگی‌ام را پیدا کرده‌ام.»
الادریسی می‌گوید از توجه مردم به خبر ازدواج فرضی‌اش خوشحال شده و با استقبال گسترده‌ای که ترانه به دست آورده، احساس شادی یک عروس واقعی را تجربه کرده است.
از سوی دیگر، هناء الادریسی تأکید می‌کند که ازدواج گام آسانی نیست؛ تصمیمی است که قرار است تنها یک بار در زندگی گرفته شود و مستلزم شناخت و بررسی دقیق شخصیت طرف مقابل است. او می‌گوید: «ازدواج نهادی است که نمی‌توان با تصمیمی نسنجیده به آن وارد شد. من نیز آگاهانه و از روی تصمیم قبلی، اقدام به ازدواج را به تأخیر انداخته‌ام. برای اینکه بتوانیم تمام عمر در کنار یک نفر زندگی کنیم، باید انتخاب درستی داشته باشیم.»

او هنوز هم به ترانه‌های دوران طلایی هنر گوش می‌دهد (هناء الادریسی)

او اعتراف می‌کند که تاکنون ازدواج نکرده است؛ با وجود شایعات فراوانی که در این زمینه درباره‌اش منتشر شده و همگی بی‌اساس بوده‌اند. بااین‌حال، این احتمال را منتفی نمی‌داند و تأکید می‌کند که هرگاه زمان مناسب فرا برسد، موضوع را علنی خواهد کرد.
«زیباترین لحظه» از جمله ترانه‌هایی است که برای مراسم عروسی مناسب‌اند. الادریسی در این‌باره توضیح می‌دهد: «این ترانه به‌طور ویژه برای چنین مناسبتی ساخته شده است و قصد داشتیم عروس و داماد نخستین رقص خود را پس از جشن ازدواج با آهنگ آن اجرا کنند.»
او در گفت‌وگو با «الشرق الاوسط» فاش می‌کند که این ترانه محصول امروز نیست، بلکه مدت‌ها در کشوی نیکولا شبلی، آهنگساز آن، باقی مانده بود. او ادامه می‌دهد: «این ترانه به دست خوانندگان زن بسیاری رسید و برخی از آن‌ها نیز صدایشان را روی آن ضبط کردند، اما به دلایل مختلف قسمت هیچ‌کدام نشد. اجرای آن به احساس و عاطفه زیادی نیاز دارد. شبلی از همان ابتدا مطمئن بود که من خواننده مناسب برای اجرای این ترانه هستم؛ به همین دلیل دوباره به من بازگشت، چون به‌سادگی می‌توان گفت این ترانه سهم من بود.»
او خود را خوش‌شانس می‌داند که برای اجرای این ترانه انتخاب شده است و می‌گوید: «این ترانه از همان ابتدا برای من نوشته شده بود و با وجود گردش طولانی‌اش میان چندین خواننده، سرانجام نزد من ماند. آن را در سطحی که انتظار می‌رفت اجرا کردم و احساس مسئولیت زیادی داشتم؛ زیرا پیش از من به دست خوانندگان بسیاری رسیده بود. خوش‌شانس بودم که سرانجام نصیب من شد.»

کلیپ «زیباترین لحظه» به کارگردانی زاک غصن ساخته شده است (هناء الادریسی)

الادریسی این ترانه را به گویش لبنانی اجرا می‌کند. ترانه‌سرای آن تونی ابی‌کرم و آهنگساز و تنظیم‌کننده‌اش نیکولا شبلی است. او درباره دلیل انتخاب این گویش برای دومین اثرش پس از شش سال دوری از صحنه می‌گوید: «گویش لبنانی پس از زبان مادری‌ام، مراکشی، به قلبم نزدیک‌تر است. مدت‌های طولانی در لبنان زندگی کرده‌ام و نخستین ترانه‌ای که پس از شرکت در برنامه «ستار آکادمی» منتشر کردم، به گویش لبنانی بود و عنوانش «ما بصدّق» بود. ترانه‌هایم را به گویش‌های مختلف اجرا کرده‌ام، اما افراد زیادی از من می‌پرسیدند چه زمانی دوباره به خواندن به گویش لبنانی بازمی‌گردم. به همین دلیل، «زیباترین لحظه» را فرصتی مناسب برای این بازگشت دیدم.»
هناء الادریسی تأکید می‌کند که پس از «زیباترین لحظه»، خود را برای انتشار آثار تازه‌ای به گویش‌های مصری، خلیجی، مراکشی و لبنانی آماده می‌کند و می‌گوید در انتخاب ملودی‌هایی با ریتم دلنشین وسواس دارد.
او توضیح می‌دهد: «آثارم به‌تدریج و با فاصله زمانی میان انتشار هر ترانه منتشر خواهند شد؛ زیرا ترجیح می‌دهم در این فرایند شتاب نکنم. انتخاب اینکه کدام ترانه زودتر از بقیه منتشر شود، به تصمیمی دقیق نیاز دارد. شرایط و اوضاع نیز در به تأخیر افتادن انتشار یک اثر در مقایسه با اثری دیگر نقش دارند. برای مثال، درست نیست در دوران جنگ ترانه‌ای شاد ارائه کنم. همین مسئله بارها مرا واداشته است یک گام به عقب بردارم. چنین شرایطی در تصمیم‌های من درباره انتشار آثارم تأثیر می‌گذارند.»
کلیپ «زیباترین لحظه» به کارگردانی زاک غصن ساخته شده است؛ کارگردانی که این هنرمند مراکشی او را یکی از استعدادهای تازه و چشمگیر عرصه سینما و موسیقی می‌داند. او توضیح می‌دهد که شخصاً علاقه دارد فرصت را در اختیار استعدادهای جوانی قرار دهد که شایستگی آن را دارند و می‌گوید: «نام‌های بزرگ عرصه کارگردانی نیز فعالیت خود را با گام‌های کوچک آغاز کردند و سپس توانستند جایگاه خود را تثبیت کنند و به شهرت برسند. بنابراین، ضروری است به کارگردانان جوان فرصت نخستین تجربه را بدهیم؛ شاید در آینده موفقیت‌های پی‌درپی به دست آورند.»
وقتی از او می‌پرسیم آیا شخصاً در جزئیات فیلم‌برداری کلیپ‌های ترانه‌هایش دخالت می‌کند، پاسخ می‌دهد: «در تمام جزئیات مربوط به کارم دخالت می‌کنم، حتی کوچک‌ترین آن‌ها؛ زیرا همیشه به دنبال بهترین نتیجه هستم و این کار مستلزم نظارت دقیق و حسی من است. بااین‌حال، گاهی از یک اشتباه کوچک یا لغزشی که ممکن است پیش بیاید چشم‌پوشی می‌کنم؛ زیرا کمال تنها از آن خداست. وقتی در تذکرهایم سخت‌گیری می‌کنم، ممکن است هم خودم خسته شوم و هم دیگران را خسته کنم. به همین دلیل، گاهی ترجیح می‌دهم از میزان تذکرهایم کم کنم تا کار بدون دشواری و فرسوده کردن کسانی که با من همکاری می‌کنند، پیش برود.»
درباره اینکه چرا برای ساخت کلیپی که تماماً با هوش مصنوعی تولید شده باشد اقدام نمی‌کند، می‌گوید: «اصلاً چنین فکری به ذهنم نرسیده است، اما ممکن است در صحنه‌ای کوتاه از این فناوری استفاده کنم؛ همان‌طور که در «زیباترین لحظه» نیز چنین اتفاقی افتاد. اما با ساخت کامل یک کلیپ با هوش مصنوعی کاملاً مخالفم؛ زیرا چنین کاری روح اثر را از آن می‌گیرد. آنچه از کلیپ‌های ساخته‌شده به این شیوه دیده‌ام، اعتقادم را تقویت کرده است؛ چون هر بار یکی از آن‌ها را تماشا می‌کنم، احساس می‌کنم هنرمندان و مردمی که در آن حضور دارند، از مقوا یا پلاستیک ساخته شده‌اند. من به‌هیچ‌وجه به این سبک تعلق ندارم؛ زیرا صحنه‌های طبیعی و واقعی را ترجیح می‌دهم.»

«امروز با حال‌وهوای موسیقایی متفاوتی نسبت به گذشته روبه‌رو هستیم... اما احساس می‌کنم هنر اصیل و واقعی غایب است»

او در ادامه می‌گوید همراهی با هر نوآوری تازه‌ای ضروری است، به شرط آنکه این کار به شیوه‌ای مناسب و در حد امکانات موجود انجام شود. او می‌افزاید: «هنوز نمی‌دانیم سرانجام این موج چه خواهد شد یا تا چه اندازه پیشرفت خواهد کرد. چاره‌ای جز انتظار، دنبال کردن این پیشرفت فناورانه و رصد تغییراتی که به همراه خواهد آورد، نداریم.»
از سوی دیگر، هناء الادریسی احتمال ورود به عرصه بازیگری را منتفی می‌داند؛ زیرا آن را کاری دشوار تلقی می‌کند. او می‌گوید: «ما خوانندگان، در کلیپ‌های ترانه‌هایمان نیز نقش بازی می‌کنیم، اما برداشتن گامی بزرگ برای حضور در یک سریال یا فیلم بعید است؛ به‌ویژه اینکه احساس خواهم کرد به حوزه‌ای وارد شده‌ام که به آن تعلق ندارم.»
او اضافه می‌کند: «پیش‌تر تجربه اجرای برنامه تلویزیونی را داشته‌ام، اما از آن خوشم نیامد. بنابراین، هناء الادریسی همچنان شیفته حرفه اصلی خود، یعنی خوانندگی، باقی خواهد ماند.»
این هنرمند مراکشی امروز، درحالی‌که به فضای موسیقی نگاه می‌کند، آرزو دارد حال‌وهوای دوران طلایی هنر دوباره به صحنه بازگردد. او در پایان می‌گوید: «بی‌تردید امروز با حال‌وهوای موسیقایی متفاوتی نسبت به گذشته روبه‌رو هستیم، اما احساس می‌کنم هنر اصیل و واقعی غایب است. وقتی به موسیقی امروز گوش می‌دهم، احساس می‌کنم با نسخه‌هایی مشابه و تکراری روبه‌رو هستم که تولیدشان به تلاش چندانی نیاز ندارد. من به نسلی تعلق دارم که وارد استودیو می‌شد تا ترانه را از صفر بسازد؛ گویی در آشپزخانه آن مشغول پخت‌وپز است. این کار زمان می‌برد تا اثر به‌تدریج جا بیفتد و پرداخت نهایی آن انجام شود؛ نه اینکه مانند امروز، یک‌شبه روانه بازار شود. من شخصاً هنوز به ترانه‌های قدیمی گوش می‌دهم تا از لحظات زیبای هنری لذت ببرم. این ترانه‌ها را جاودانه می‌نامم، زیرا هرگز از شنیدنشان خسته نمی‌شوم.»