فیروز که صدایش جهان را دوباره می‌آفریند

نود سالگی «سفیر ما به ستارگان» 


فیروز در یک اجرای موسیقی در بیروت، سال ۲۰۱۰ (AFP)
فیروز در یک اجرای موسیقی در بیروت، سال ۲۰۱۰ (AFP)
TT

فیروز که صدایش جهان را دوباره می‌آفریند


فیروز در یک اجرای موسیقی در بیروت، سال ۲۰۱۰ (AFP)
فیروز در یک اجرای موسیقی در بیروت، سال ۲۰۱۰ (AFP)

«فیروز در نودسالگی». این را شناسنامه می‌گوید، اما این جمله با معیار خلاقیت هیچ معنایی ندارد. از کی تا به حال نابغه‌های بزرگ را می‌توان در سند تولد یا شناسنامه خلاصه کرد، در حالی‌ که هویت آنان همیشه در حال شکل‌گیری است و هر روز و با هر اثر تازه‌ای خود را از نو می‌آفرینند؟ چگونه اجزای این جمله می‌تواند درست از کار درآید، وقتی خبر هیچ شباهتی به مبتدای آن ندارد، و زنی که این جمله درباره‌اش است، جز «جهیدن بر فراز زمان» و «پیمانِ ناگسستنی با جاودانگی» حرفه و نقشی دیگر نمی‌شناسد؟
«فیروز در نودسالگی». اما همه چیز دربارهٔ او خلاف این را می‌گوید: پیشانی روشن و بلندبالایش که پیوسته رفیع‌تر می‌شود؛ چشمانش که از گل‌ولای زمین و تباهی‌های ساکنانش روی گردان است؛ صدایش که طنینش را از سپیده‌دم‌های یاس‌گون، از دنباله‌های صحراها و آه‌ها، از نغمه‌های بلبلانی که در بندند، و از چترهای شادیِ فراموش‌شده‌ای می‌گیرد که بی‌وقفه در انتظار عاشقان غایب‌اند.
آیا حلیم الرومی می‌دانست هنگامی که راه آشنایی عاصی الرحبانی، موسیقیدان نابغه، و نهاد حداد، خوانندهٔ طلایی، را در استودیوهای رادیوی لبنان هموار می‌کرد، و آن آشنایی به عشق و ازدواج رسید، در چشم‌اندازی وسیع‌تر در واقع زمینهٔ تحقق «مثلث طلاییِ» صدا و آهنگ و کلمه را در بهترین شکل و نمونه‌اش فراهم می‌ساخت؟ او چنان می‌نمود که گویی دست تاریخ را گرفت تا بهانه‌ای در اختیارش بگذارد و یک تصادف محض را به نقطهٔ عطفی دراماتیک تبدیل کند؛ نقطه‌ای که تصویر هنر لبنانی را از مرحله‌ای به مرحلهٔ دیگر ببرد و به میدانش پاکیِ روستا، زیبایی‌شناسی فولکلور و سایه‌روشن‌های دوران‌های گذشته را فراخوانَد، و میان سنت مردمی و نسیم‌های مدرنیتهٔ نوآمده پیوند برقرار کند.

و هنگامی که لبنان در دورهٔ پس از استقلال توانست از اندکی رفاه، آزادی و امنیت بهره‌مند شود، صدای فیروز ــ صدایی که هرچه چشمه‌ساران از آن نیاز دارند در خود جمع دارد ــ توانست تصویری رمانتیک و آرمان‌شهری برای سرزمینی که به آن تعلق داشت ترسیم کند؛ تصویری که از زیباترین مناظر روستایی لبنان و آداب و رسوم آن الهام گرفته بود. این امر در کارهای اولیه‌ای چون «حكاية الإسوارة/ حکایت دستبند»، «الليل والقنديل/ شب و فانوس» و «جسر القمر/ پل ماه» نمود یافت؛ آثاری که جشنواره‌های بعلبک سکوی نمونه‌وارشان بود. خالده سعید در توصیف این تجربه می‌گوید: «رمانتیسم در آواز فیروز و موسیقی و شعر الرحبانی‌ها در آن تصورِ جهانی رویان جلوه‌گر شد؛ جهانی که با اندوهی پاک، بی‌هیچ گریه و زاری، می‌درخشد و با شخصیت‌هایی سر و کار دارد که به بهشتی رو به زوال ــ به‌سبب دگرگونی‌های اجتماعی ــ تعلق دارند.»
و چون این تصویر درخشان از میهن کوچک به‌تدریج پس رفت و جا را به طوفان‌ها و زلزله‌هایی از هر نوع سپرد، فیروز توانست در «ناطوره المفاتیح/ نگهبان کلیدها»، «ایام فخرالدین/ روزگار فخرالدین»، «جبال الصوان/ کوه‌های محافظت» و تا «پترا»، حنجرهٔ بی‌مانندش را در طنین‌افکندنِ ندای شورش بر ظلم، مقابله با استبداد، بشارت آزادی و برپاداشتن عدالتِ فرودستان به کار گیرد.
با این همه، تجربهٔ الرحبانی–فیروز به این حد از موفقیت نمی‌رسید اگر الرحبانی‌ها جسارتِ آزمودن و نوآوری را تا دوردست دنبال نمی‌کردند، و اگر فیروز توان همراهی با آن ماجراجویی هنری–انسانی را نمی‌داشت؛ خواه از رهگذر آگاهی عمیقش از سرنوشت واقعیت و تاریخ، خواه به‌سبب غنای روحی و اشراقی‌اش، یا تواناییِ صدایش در سازگار شدن با هر مأموریت سپرده‌شده. این صدا توانست آوازهای عاشقانه، میهنی، بَدَوی، ترانه‌های لالایی کودکان، موشح‌ها، سرودهای حماسی و مناجات‌های صوفیانه را اجرا کند، بی‌آنکه دچار لغزش یا ضعف شود.
و گرچه برج‌های نجومی همیشه در خوانش بخت‌ها و نوشتن نقشهٔ عمرها درست نمی‌گویند، اما تولد فیروز در چنین روزهایی از سال ۱۹۳۵، گویی پاسخی بود به نیاز لبنان به پشتیبانی اسطوره‌ای که پهنهٔ میهن کوچک را گسترده‌تر کند و همزمان نقش پیشتازانهٔ آن را در آغاز نهضت دومش تقویت نماید؛ پس از دهه‌ها از نهضت نخست که با مارون النقاش، الشدیاق، یازجی‌ها و بستانی‌ها آغاز شد و با ادبیات مهاجرت و پیشگامانی چون جبران خلیل جبران، ابو شبكة، نعیمه و ریحانی ادامه یافت.
و اینکه فیروز در ماهی پاییزی به دنیا آمد، به صدایش ــ با وجود آنکه زندگی را می‌ستاید ــ نغمه‌ای از اندوه و حسرت مریم‌گون بخشید؛ نغمه‌ای زوال‌ ناپذیر. در صدای او چیزی هست که قشرِ ظاهری اشیا را کنار می‌زند، شادی را از پرده‌اش عریان می‌کند و در پیِ ماهیت اندوهبار جهان می‌گردد و بر نیمهٔ گمشدهٔ آن انگشت می‌گذارد، چنان‌که سراب بر غیابِ آب دلالت می‌کند. اندوهِ فیروزی به اندوهی نجیب و زیبا نزدیک‌تر است؛ اندوهی که معنای بودن انسان بر زمین را پاس می‌دارد.
با این همه، صدای او تنها به فصلی یا اقلیمی منحصر نبود، بلکه خود را به هر چهار فصل می‌بخشید و زمام هر یک و بازتابشان در ژرفای انسان را در دست می‌گرفت. همان‌گونه که پاییز با شاعرانگی اندوهبار و بازتاب‌های آغشته به دلتنگی‌اش در ترانهٔ «ورقو الأصفر شهر أیلول/ برگ‌های زرد ماه سپتامبر» که جوزف حرب نوشت، نمود یافت؛ فیروز به زمستان نیز چهره‌ها و حالات گوناگون بخشید: چه در روایت عشق و جداییِ «بلیـل و شتی/ در شب و باران»، چه در پیوند جشن‌وار میان باران و عشق در «رجعت الشتویة/ باز زمستان»، چه در جست‌وجوی عاشقانی زمستانی در گسترهٔ پرهیب جهان در «وحدن بیبقوا/ تنها می‌مانند» اثر طلال حیدر، چه در ستایش بذری از باروری «ادونی» که زمستان آن را از دل زمین بیدار می‌کند در «شِتی یا دُنیا/ باران بباران»، و چه در گفتن از عشاقی که «تحت الشتی حبّوا بعضن/ زیر باران به هم دل دادند»؛ آنانی که عشقشان در زمستانی زاده شد و در زمستانی دیگر برای همیشه از هم جدا شد.
و اگر بهار، همان ارج و منزلتی را نیافته که همتایانش یافته‌اند، علتش آن است که بهار «زیبایی در حالت تحقق‌یافته» را تجسم می‌کند؛ حال آنکه هنر در جوهر خود همزادِ نقصان و وعده‌های به‌تعویق‌افتاده است. با این همه، جلوه‌هایی از زندگی با شادابی گُشودگی و سایه‌های بهاری، در ترانه‌های کمتر شناخته‌شده‌ای چون «الربیع زار هذه الدیار/ بهار آمد به این دیار» که فیروز در سال ۱۹۵۵ خواند، یا ترانه‌هایی مشهورتر همچون «طلّ وسألنی إذا نیسان دق الباب/ سرک کشید و‌ پرسید بهار رسید» نمودار شده است. و اگر تابستان سهمی پُرمایه از صدای فیروز دارد، بدان سبب است که تابستان فصلی است که در آن روح همبستگی روستایی در لبنان، در زیباترین جلوه‌ها و نمادهایش پدیدار می‌شود؛ چه در قالب رسوم فولکلور، عروسی‌ها و شب‌نشینی‌ها، و چه در آیین‌های «العونه» و فصل‌های چیدن و درو کردن.
و سخن گفتن از فیروز نمی‌تواند درست از کار درآید اگر درنگی طولانی در جشن‌گرفتن او از عشق، در چهره‌ها و حالات گوناگونش، نکنیم. بلکه باید گفت این صدایی که از ژرف‌ترین جای روح و از لطافت آن می‌جوشد، خودِ عشق است؛ عشقی که از ریسمان‌های اشتیاق، مناجات، و شور جسمانی و روحانی نسبت به معشوق بالا می‌رود. عشق در ترانهٔ فیروزی زمان را در سه بُعدش ــ گذشته، حال و آینده ــ همچنان اشغال می‌کند که فصل‌ها و طبیعت و عناصر را. او در «حبیّتک بالصّیف/ دل به تو دادم در تابستان» عشقش را با قوت و صراحت و از راه خطاب و ندا آشکار می‌کند؛ یا در روایت پرشور «قالوا غمرنی مرتین وشدّ/ گفتند دوبار در آغوشم کشید و محکم گرفت»، اعترافی شهوانی را بر زبان می‌آورد. در عین حال می‌داند چگونه زیر سایهٔ متون کهن و دینی پناه گیرد، چنان‌که در «أنا لحبیبی وحبیبی إلی/ من برای معشوقم و معشوقم برای من» که الهام‌گرفته از «نشید الأنشاد/ غزل غزل‌ها» است.
و شاید گفت‌وگو دربارهٔ صدای فیروز بدون توقفی در رابطهٔ آن با کودکی و زمان ممکن نباشد. آنچه جهانِ فیروزی را این‌چنین رنگِ افسون داده، همان چسبندگی دائمی آن به لحظهٔ پیدایش و شکفتن نخستینِ موجودات و عناصر است. نمودهای نمونه‌وار این ویژگی را می‌توان در ترانه‌هایی همچون «شادی» دید؛ کودکی که همیشه بر برف‌های زمان میخکوب است؛ یا در «یا داره دوري فینا/ ای گردون ما را بگردان»، جایی که از شنونده دعوت می‌شود از جادهٔ عمرها پنهان شود و از بزرگ شدن ــ به نام فراموشی ــ دوری گزیند. بلکه پا را از این نیز فراتر می‌گذارد و از زمان می‌خواهد عقب بنشیند؛ به سالیان رفته نهیب می‌زند: «یا سنین اللّي رح ترجعیلي، ارجعیلي شی مرّه ارجعیلي/ ای سال‌هایی که به سویم بازمی‌گردید، یک باره برگردید»، و به‌گونه‌ای پنهان، نظریهٔ «بازگشت جاودانه» نیچه را بازتاب می‌دهد.
و شاید همین آمیزش کودکانهٔ فیروز با هستی، در کنار طنین چشمه‌سار مانند و پایان‌ناپذیر حنجرهٔ کم‌نظیرش و شور اشراقی‌اش به زیبایی جهان، سبب شده صدای او پناه و حرزی برای میلیون‌ها انسان شود؛ انسان‌هایی که به ریسمان صدای او از چاه پیری، فشار محرومیت و ستم، و هراس مرگ پناه می‌برند. و آنگاه که در نودمین سال زندگی‌اش او را گرامی می‌داریم و برایش سال‌هایی افزون‌تر آرزو می‌کنیم، نمی‌یابم جمله‌ای شایسته‌تر برای پایان‌دادن به این نوشته جز گفتهٔ أنسی الحاج:
«صدای او را که می‌شنوم، چنان است که گویی اوست که مرا می‌شنود، بلکه گویی اوست که بهتر از هر کس به من گوش می‌سپارد، همان‌گونه که من به او گوش می‌سپارم. صدای او که در ما می‌ریزد همچون شهیدی، و در پیرامونمان فرونشانده چون طوفان‌ها، صدایی که غرایز معصومیت و توحش را در ما شعله‌ور می‌کند؛ صدایی چون چراغ‌هایی در محراب، و همچون گلی نو و سرخ در باغی کهنسال.»



فیلم‌های ترسناک… داستان سفر از تحقیر و به‌حاشیه‌رانی تا «اعتبار هنری»

هناء العمير
هناء العمير
TT

فیلم‌های ترسناک… داستان سفر از تحقیر و به‌حاشیه‌رانی تا «اعتبار هنری»

هناء العمير
هناء العمير

نوشتن معمولاً کار آسان و سریعی نیست. شکل‌گیری ایده و نگارش این مقاله نیز به‌کندی پیش رفت. ازاین‌رو، وقتی یادداشت (توییت) منتقد سینما، فهد الاسطاء، را در پنجم اکتبر جاری خواندم، با خرسندی لبخند زدم. او، که از او سپاسگزارم، سرنخ را به دستم داد؛ سرنخی که همچون «نخ آریادنه» آن را گرفتم و دنبال کردم تا از هزارتوی پراکندگی و سردرگمی بیرون بیایم؛ سردرگمی‌ای که از آغازهایی ناشی می‌شد که هرکدام خود را به من پیشنهاد می‌کردند، بی‌آنکه بتوانم یکی را انتخاب کنم.
منتقد، الاسطاء، یادداشت خود را منتشر کرد و در کنار آن یادداشت دیگری قرار داد که پوستر فیلم «جحیم العابرین» را دربر داشت؛ اقتباس سینمایی از رمانی به همین نام نوشته اسامه المسلم. کارگردانی فیلم را هناء العُمَیر بر عهده دارد و فیلمنامه را خود المسلم نوشته است. یادداشت الاسطاء نشان می‌دهد که او آثار العُمَیر را می‌شناسد و دنبال می‌کند و از فیلم‌هایش، از نخستین اثر او، مستند «بعیداً عن الکلام/ به دور از حرف‌»، به این‌سو، ابراز تحسین می‌کند. سپس جمله‌ای می‌آید که با علامت تعجب پایان می‌یابد: «تصور نمی‌کردم نخستین فیلم بلند او از این نوع باشد!» منظورش فیلمی در ژانر وحشت و دلهره است. او یادداشتش را با این جمله به پایان می‌رساند: «اما چالش دقیقاً همین‌جاست!»
از لحن تعجب‌آمیز سخنان الاسطاء نمی‌توان دریافت ایده کارگردانی یک فیلم ترسناک به دست هناء العُمَیر را به‌سادگی پذیرفته است. بااین‌حال، پیش‌بینی می‌کنم که دیگران در فضای سینمایی و خارج از آن نیز این ایده را نپذیرند. این موضوع عجیبی نیست؛ در دنیای کوچک سینمای داخلی، کسانی هستند که خود را فیلم‌سازانی مستقل و نخبه‌گرا، نه تجاری، طبقه‌بندی می‌کنند. منظورشان از سینمای تجاری، «فیلم‌های ژانری» (Genre Films) است؛ حال آنکه میان مستقل بودن یک فیلم‌ساز و ساختن فیلم‌هایی که در دسته‌بندی‌های ژانری سینما قرار می‌گیرند، هیچ تضادی وجود ندارد. همچنین، رد کردن «فیلم‌های ژانری»، از جمله فیلم‌های ترسناک، بر اساس اندک دانسته‌های من درباره سینمای مستقل، از دلایل پیدایش این سینما نبوده است.
فیلم‌ساز مستقل می‌تواند فیلمی از «ژانرهای غیرنخبه‌گرا!» بسازد و استقلال خود را نیز از دست ندهد. آنچه اهمیت دارد و واقعاً تفاوت ایجاد می‌کند، نه نوع اثری که ساخته می‌شود، بلکه چگونگی ساختن آن است. برای مثال، «ادیسه، ۲۰۲۶» ساخته کریستوفر نولان، فیلمی ژانری در گونه فانتزی و اکشن است، اما حتی با دیگر اقتباس‌های سینمایی از حماسه هومر نیز تفاوت دارد. افزون بر این، بسیاری از فیلم‌های ترسناک محصول سینمای مستقل‌اند؛ از جمله «شیطان درون»، «پروژه جادوگر بلر»، «ما»، «برو بیرون» و «فعالیت فراطبیعی».

فهد الأسطاء

رد و انکار؛ پدیده‌ای آشنا

رد یا تحقیر برخی هنرها یا گونه‌های ادبی و هنری، به‌ویژه در آغاز ظهورشان، پدیده‌ای آشنا و تکرارشونده است. چه کسی تصور می‌کند رمان، این «محبوب توده‌ها» که بسیاری برای پیوستن به صف نویسندگانش بر سر آن رقابت می‌کنند، در آغاز پیدایش خود شکلی ادبی با ارزش و جایگاهی پایین‌تر از شعر و نمایش کلاسیک به شمار می‌رفت؟
روحانیون و منتقدان، هر دو، آن را به بی‌مایگی متهم می‌کردند و درباره تباه کردن خوانندگان به‌وسیله آن هشدار می‌دادند؛ حال آنکه مردم استقبال گسترده‌ای از خواندنش می‌کردند. اما سرانجام، آتش رد و تحقیر آن به‌تدریج فروکش کرد.
در قرن گذشته نیز درام رادیویی و تلویزیونی موسوم به «اپرای صابونی» (Soap Opera) با تحقیر و اتهام بی‌مایگی روبه‌رو شد و آن را هنری ارزان‌قیمت و مبتذل می‌دانستند. افزون بر این، فهرستی از نام‌های تحقیرآمیز برای آن ساخته بودند؛ از جمله «washtub weeper» و «washboard weeper».
حتی خود اصطلاح «اپرای صابونی» نیز حامل نوعی ریشخند ضمنی است؛ زیرا دو مفهوم متضاد را کنار هم قرار می‌دهد: اپرا به‌عنوان هنری والا و صابون که با شست‌وشو و زدودن آلودگی‌ها پیوند دارد. این نام همچنین به ارتباط ظهور اپرای صابونی با تبلیغات شرکت‌های تولیدکننده صابون اشاره می‌کند.
موضع منتقدان نیز تفاوتی نداشت؛ همان‌گونه که در آغاز از رمان روی گردانده بودند، از این گونه نمایشی نیز چشم پوشیدند. حتی مخاطبان آن، که عمدتاً زنان بودند، از تمسخر در امان نماندند.
اپرای صابونی ناچار بود از آغاز دهه ۱۹۳۰ تا دهه ۱۹۷۰ میلادی منتظر بماند تا شاهد تغییر مثبت نگرش منتقدان به خود باشد. اکنون، وقتی کسی صفحات یک یا دو کتاب مرجع درباره این گونه نمایشی را ورق می‌زند، از گستردگی تلاش‌هایی که صرف نقد و مطالعه آن شده است، شگفت‌زده می‌شود.

جوردن پیل

وحشت و راه طولانی رسیدن به مشروعیت

مسیر فیلم ترسناک از تحقیر تا کسب احترام، به مسیر «اپرای صابونی» شباهت دارد؛ هرچند راه فیلم ترسناک برای رسیدن به احترام و مشروعیت طولانی‌تر بوده است.
تمرکز فیلم‌های ترسناک اولیه بر خشونت خونین و هیولاها، سرگرمی ارزان‌قیمت و سطحی بودن آن‌ها از نظر فکری، از دلایل بدنامی این آثار و قرار گرفتنشان در معرض تحقیر و به‌حاشیه‌رانی بود. در نتیجه، منتقدان و پژوهشگران نیز از آن‌ها فاصله می‌گرفتند و جز در مواردی اندک و با فاصله‌های زمانی طولانی، رویکردهای انتقادی چندانی به آن‌ها نشان داده نمی‌شد.
در دهه ۱۹۸۰، نقد سینمایی و نظریه فیلم بیش از هر زمان دیگری به فیلم ترسناک توجه کردند. نکته جالب این بود که همان ویژگی‌هایی که پیش‌تر موجب روی‌گردانی از این ژانر شده بودند، به نقاط تلاقی رویکردهای انتقادی روان‌شناختی، ایدئولوژیک، فمینیستی و اسطوره‌شناختی به فیلم ترسناک تبدیل شدند.
این پژوهش‌ها، با وجود تفاوت روش‌هایشان، در این ایده به هم رسیدند که وحشت سینمایی نوعی گفتمان مخالف فرهنگ مسلط شکل می‌دهد. آن‌ها کوشیدند لایه‌های پنهان این فیلم‌ها را بیرون بکشند و با استدلال‌هایی عمیق و قانع‌کننده، و درعین‌حال گشوده به تفاوت دیدگاه‌ها، نشان دهند که فیلم‌های ترسناک لزوماً رسانه‌ای برای سرگرمی ارزان‌قیمت نیستند و داستان‌هایی که روایت می‌کنند، از شرایط و اوضاع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعیِ شکل‌دهنده به تولید و دریافت آن‌ها جدا نیستند.
برای مثال، می‌توانم از کتاب دکتر رابین وود، «هالیوود از ویتنام تا ریگان، ۱۹۸۶»، و کتاب پاتریک لوتشانیو، «آن‌ها یا ما... خوانش‌های الگومند از فیلم‌های تهاجم موجودات فضایی، ۱۹۸۷»، نام ببرم.
این دو کتاب در تغییر اولیه و تأثیرگذار نگاه و موضع من نسبت به فیلم‌های ترسناک نقش داشتند و به‌تدریج مرا از انزجار به پذیرش این گونه سینمایی و مطالعه گهگاه درباره آن سوق دادند.

وود و لوتشانیو

رابطه هالیوود با فرهنگ سیاسی ایالات متحده، محور اصلی کتاب وود است. او فیلم‌های دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ را با نگاهی تحلیلی، جدی و عمیق، در پس‌زمینه جنگ ویتنام، جنبش‌های فمینیستی، رسوایی واترگیت و سیاست جنسی بررسی می‌کند.
وحشت در فصل‌های کتاب وود صرفاً سرگرمی‌ای ارزان‌قیمت و مبتذل نیست که تماشاگر از طریق آن از مسائل و دغدغه‌های خود فرار کند؛ بلکه به‌عنوان یک ژانر سینمایی مطرح می‌شود که ظرفیت بازنمایی بحران‌ها و هراس‌های اجتماعی و سیاسی و بیان ترس‌ها و اضطراب‌های جامعه را دارد.
لوتشانیو در کتاب خود بر فیلم‌های علمی‌تخیلی و فیلم‌های هیولایی دهه ۱۹۵۰ تمرکز می‌کند؛ دوره‌ای که جنگ سرد میان دو بلوک سرمایه‌داری و کمونیسم به اوج خود رسیده بود و ترس از کمونیسم، سلاح هسته‌ای، احتمال تهاجم و بی‌ثباتی‌های ناشی از آن را برانگیخته بود.
لوتشانیو در رویکرد خود به موضوع کتاب، نظریه کارل گوستاو یونگ، به‌ویژه مفهوم ناخودآگاه جمعی و ایده کهن‌الگوها (Archetypes)، را به کار می‌گیرد تا توضیح دهد موجودات فضایی مهاجم و هیولاها، فرافکنی‌هایی از ناخودآگاه جمعی‌اند؛ بازنمایی‌هایی که ترس‌ها، امیال و کشمکش‌های روانی جامعه آمریکا را آشکار می‌کنند.
در دو دهه نخست هزاره سوم، گونه‌ای تازه و متفاوت از فیلم‌های ترسناک ظهور کرد که ویژگی‌ها و مؤلفه‌های سینمای هنری را در خود داشت.

آیا وحشت مشروعیت دارد؟

درحالی‌که مطالعات و مقاله‌ها درباره فیلم‌های ترسناک انباشته می‌شدند، این فیلم‌ها نیز از نظر شکل، زیبایی‌شناسی و موضوع در مسیر تحول قرار داشتند. در دو دهه نخست هزاره سوم، گونه‌ای تازه و متفاوت از فیلم‌های ترسناک پدید آمد که ویژگی‌ها و مؤلفه‌های سینمای هنری را در خود داشت.
این تحول به تغییر نگرش نهادهای سینمایی نسبت به این آثار انجامید. دیگر فیلم‌های ترسناک به حاشیه رانده نمی‌شدند و درهای جشنواره‌ها به رویشان بسته نبود؛ یا اگر برخی جشنواره‌ها درهای خود را به روی آن‌ها می‌گشودند، فرصت شرکت در رقابت‌های جایزه‌ها را از آن‌ها دریغ نمی‌کردند.
براد وایزمن در کتاب خود با عنوان «وحشت بدون نقاب، ۲۰۲۳»، فصل بیست‌وسوم را با این پرسش نام‌گذاری کرده است: «آیا وحشت مشروعیت دارد؟» (Is Horror Legit?) در زیر این عنوان، تصویری از جوردن پیل دیده می‌شود که تندیس اسکار را بالا برده است.
وایزمن فصل را چنین آغاز می‌کند: «سال ۲۰۱۸ سالی استثنایی برای فیلم‌های ترسناک بود. برای نخستین بار، در یک سال دو فیلم متعلق به ژانر وحشت نامزد جایزه بهترین فیلم در مراسم اسکار شدند.»
این دو فیلم عبارت‌اند از «برو بیرون» (Get Out) ساخته جوردن پیل و «شکل آب» (The Shape of Water) ساخته گیرمو دل تورو.
با وجود آنکه «شکل آب» در ژانر فانتزی رمانتیک طبقه‌بندی می‌شود، وایزمن آن را فیلمی ترسناک می‌داند؛ زیرا «ریشه‌های آن عمیقاً در ادبیات وحشت جای دارند». او در اینجا به‌طور ضمنی به فیلم «موجودی از مرداب سیاه» اشاره می‌کند.
«برو بیرون» نیز طبقه‌بندی دیگری دارد. این فیلم یکی از آثار ژانر وحشت است که برای متمایز کردن آن از فیلم‌های ترسناک «کلاسیک»، اصطلاح «وحشت متعالی» (Elevated Horror) را برایش به کار برده‌اند.
نکته قابل‌توجه این است که برخی کارگردانان این اصطلاح را رد کرده‌اند و آن را تبعیض‌آمیز و طردکننده دانسته‌اند. جوردن پیل یکی از این مخالفان است. او در اظهارنظری که در نشریه «ورایتی» در ۳۱ اکتبر ۲۰۲۲ منتشر شد، گفت:
«نمی‌خواهم مردم تصور کنند که می‌کوشم فیلم‌های “والا” یا “دارای ارزش هنری برجسته” بسازم. به نظرم این دامی است که اصلاً نمی‌توانم آن را بپذیرم؛ چون، همان‌طور که می‌دانید، عاشق ساختن فیلم‌های دیوانه‌وار و تکان‌دهنده‌ام. دوست دارم فیلم‌های عجیبی بسازم که اساساً انتظار نمی‌رود من آن‌ها را بسازم. گاهی نیز دوست دارم کسانی را که از زاویه‌ای دیگر به مسائل نگاه می‌کنند، به چالش بکشم.»
آیا می‌توان گفت هناء العُمَیر، کارگردان سعودی، نیز مانند جوردن پیل فیلمی ساخته است که اساساً نباید می‌ساخت؟ آن کسانی که از زاویه‌ای دیگر به او نگاه می‌کنند و او با ساختن «جحیم العابرین» به چالششان می‌کشد، چه کسانی هستند؟ آیا این همان چالشی است که منتقد، الاسطاء، به آن اشاره می‌کند؟
رد این اصطلاح از سوی پیل و دیگران چه معنایی دارد؟ وقتی یک طبقه‌بندی تازه به دام تبدیل می‌شود، منظور چیست؟
من از مخالفت پیل و هم‌نظرانش با این اصطلاح و این طبقه‌بندی جدید خوشم آمد؛ همان‌طور که از پافشاری او بر ساختن فیلم‌هایی که دوست دارد، خوشم آمد. دلایلی که شاید پاسخ دادن به آن‌ها موضوع مقاله دیگری باشد!

نویسنده و منتقد سعودی


آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود
TT

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

آنطوان الدویهی: «زمستان بزرگ» عهدی است با خود

با انتشار آخرین رمان آنتوان الدویهی، «الشتاء الکبیر/ زمستان بزرگ»، در بیروت به همت «الدار العربیه» و «دار المراد»، این نویسنده همچنان به مسیر نیم‌قرنی خود در شکل‌دادن به جهان ادبی‌اش ادامه می‌دهد؛ جهانی که بر زندگی درونی استوار است و به دورترین ژرفاهای روان انسان نفوذ می‌کند. او همچنین با روح مکان‌ها، چشم‌اندازها و وضعیت‌ها درهم می‌آمیزد؛ جایی که خودِ فردی با خودِ زمین و خودِ جمعی تلاقی می‌کند و جادوی خاطره آشکار می‌شود؛ خاطره‌ای که الدویهی آن را «خورشید روح» می‌نامد.
انسی الحاج، شاعر، درباره الدویهی گفته بود: «او را باید چنان خواند که دانه‌های مروارید را از هم می‌گشایند.»
به مناسبت حضور الدویهی در «نمایشگاه بین‌المللی و عربی کتاب بیروت» و بیرون آمدن از عزلت‌گزینی معمولش در نوشتن و زندگی، این گفت‌وگو را با او انجام داده‌ام.
ـ نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از انتشار «الشتاء الکبیر» پنهان کنم؛ به‌ویژه پس از چندین سال سکوت و انزوا، از زمان انتشار رمان «آخر الاراضی/ آخرین سرزمین‌ها» در سال ۲۰۱۷ و سپس تجدید چاپ «كتب الحالة/ کتاب‌های وضعیت» در سال بعد؛ کتابی که جایگاه ویژه‌ای در کتابخانه‌ام دارد. چرا این رمان اکنون منتشر شده است؟
ـ این رمان عهدی است میان من و خودم. می‌دانید که تمام آثار ادبی من از «روزنگاشت‌های زندگی درونی» سرچشمه می‌گیرند؛ روزنگاشت‌هایی که از چهارده‌سالگی تا امروز پیوسته نوشته‌ام. در میان این دست‌نوشته‌هایی که نزد خود نگه داشته‌ام، یادداشت‌هایی درباره دو رمان وجود دارد که در اوایل نوجوانی روی آن‌ها کار می‌کردم، اما آن زمان به پایانشان نرساندم. اکنون، پس از بیش از نیم قرن، به آن‌ها بازگشته‌ام و از همان نقطه‌ای که متوقف شده بودم، ادامه‌شان داده‌ام و کاملشان کرده‌ام. سپس این دو را در یک رمان با عنوان «زمستان بزرگ» ادغام کردم.

آنطوان الدویهی

ـ چرا عنوان «زمستان بزرگ»؟

ـ این عنوان، نام آخرین فصلی بود که آن زمان نوشتنش را متوقف کرده بودم و آن را به‌عنوان عنوان رمان برگزیدم. «زمستان بزرگ» همان زمستان هولناک است؛ زمستانی سرشار از رنج‌های روحی که در آن دوره نوجوانی دردناک، سوزان و آکنده از دل‌مشغولی‌ها و میل به مطلق از آن‌ها سخن می‌گویم. این‌ها رنج‌های زیستن زندگی پیش از آن است که واقعاً زندگی شود.
اتفاقاً رنج‌های شخصی اوایل نوجوانی من در جامعه‌ای رخ داد که خود نیز دوره‌ای از آشفتگی عمیق را از سر می‌گذراند؛ بااین‌حال، من کاملاً بر این باورم که آشفتگی درونی به‌هیچ‌وجه معلول آشفتگی اجتماعی نبود و در آن مکان یا هر جای دیگری نیز رخ می‌داد.

ـ اما مکان، یعنی موریای قدیم، که این رویدادهای تراژیک در آن اتفاق می‌افتند، برای راوی اهمیت بسیاری دارد. او در آغاز «زمستان بزرگ» می‌گوید که از کسانی که سفر می‌کنند در شگفت است؛ اینکه چگونه می‌توانند از مکانی به مکان دیگر بروند و در کشورها و مناطقی زندگی کنند که هیچ ارتباطی با زندگی گذشته‌شان ندارند. اما خودش نمی‌تواند جز در همین مکان واحد زندگی کند؛ در همین محله قدیمی که در آن به سر می‌برد. نمی‌تواند آن را ترک کند و به هیچ جای دور یا نزدیکی در این دنیا برود و حتی نمی‌تواند زندگی بیرون از آن را تصور کند. درست است؟

ـ بی‌تردید. دلبستگی شدیدی به آن مکان وجود داشت. اما رنج‌های اوایل نوجوانی، یعنی بحران شخصی راوی، ناگزیر در هر مکانی رخ می‌داد؛ زیرا از سرشت ژرف وجود او ناشی می‌شد، نه از مکانی که در آن قرار داشت.
بااین‌حال، راوی درنگ می‌کند و به دلبستگی شدیدش به موریای قدیم می‌اندیشد و می‌کوشد دلایل آن را دریابد. از خود می‌پرسد آیا پیوندش با آن محله قدیمی به ساختار تقریباً دایره‌وار و تا حدی بسته آن بازمی‌گردد، یا به فصل‌های خشونت و آیین‌های مرگی که از زمان ورودش به آنجا در کودکی با آن‌ها روبه‌رو شده است، یا به شیفتگی هولناکش به هند؛ با اینکه هند در موریای قدیم زندگی نمی‌کرد.
بااین‌حال، فصل‌های شیفتگی درونی او به هند یکی پس از دیگری در همین محله سپری شدند؛ شیفتگی‌ای که نه بر حضور او، بلکه بر غیاب همیشگی‌اش استوار بود.

ـ راوی همچنین میان رسالت ادبی خود و موریای قدیم پیوندی عمیق برقرار می‌کند...

ـ بله، موریای قدیم صحنه این رسالت است. او در این پیوند بسیار پیش می‌رود و می‌گوید:
«نیازی ندارم بدانم در مسیرهای تاریخ چه گذشته است یا اکنون در گوشه‌وکنار این جهان پهناور چه می‌گذرد تا بتوانم ماجراجویی بشر و سرنوشت انسانی را بیان کنم. کافی است فصل‌های زندگی و مرگ را در موریای قدیم زندگی کنم؛ کافی است شیفتگی‌ام به هند را زندگی کنم تا به همه‌چیز راه یابم و از همه‌چیز، از آغاز زمان تاکنون، گواهی بدهم. محله قدیمی موریای، صحنه کیهانی من است.»
اما در اینجا نیز، با وجود این پیوند عمیق با مکان، رسالت ادبی کاملاً در خودِ راوی ریشه دارد و مستقل از مکان است. این رسالت می‌توانست در هر مکانی که اوایل نوجوانی او را به آنجا می‌کشاند، خود را بیان کند. جهان ادبی راوی نه در مکان، بلکه در ژرف‌ترین لایه‌های وجود او قرار دارد و در جوهر خود همان باقی می‌ماند؛ مستقل از تغییر مکان‌ها، طبیعت و شرایط آن‌ها.
راوی می‌گوید که با وجود حضورش در موریای قدیم و پیوند نزدیکش با ساکنان آن، در «مکانی دور از آنان و دور از جهانشان» زندگی می‌کند. سپس این موضوع را روشن‌تر بیان می‌کند:
«در شگفتم که چگونه کسی که به من می‌نگرد، می‌تواند در پس چهره آرام و سایه نحیفم، این پهنه گسترده‌ای را ببیند که من در آن قرار دارم. من این پهنه را انتخاب نکرده‌ام و در پی آن نیز نبوده‌ام؛ نه به خواست و اراده‌ام ارتباطی دارد و نه به میل من، گویی از زمانی بسیار پیش از تولدم، محل اقامت من بوده است.»

ـ می‌خواهم اندکی درنگ کنیم و به رسالت نوشتن بپردازیم که در این رمان اهمیت بسیاری دارد. شما این رسالت را چگونه تعریف می‌کنید؟

ـ راوی در «زمستان بزرگ» این رسالت را به‌روشنی و به‌تفصیل تعریف می‌کند. او می‌گوید آنچه می‌نویسد هیچ هدف معرفتی، فکری، فلسفی یا هدایتی ندارد، بلکه هدفش صرفاً زیبایی‌شناختی است. آنچه می‌نویسد، شهادت و گواهی است. او می‌گوید:
«من چیزی جز یک شاهد نیستم؛ بر آنچه در آن به سر می‌برم گواهی می‌دهم. هنگامی که می‌نویسم، برای هیچ‌کس نمی‌نویسم، هیچ‌کس را در برابر خود تصور نمی‌کنم و برایم اهمیتی ندارد که کسی آنچه را می‌نویسم بخواند یا نخواند. صداقت شهادتم و زیبایی‌شناسی آن، تنها هدف من است.»
سپس می‌افزاید:
«این وسواسِ نوشتن مطلق است که آرزویش را دارم، و وسواسِ کتاب مطلق که در پی آن هستم. نوشتن یعنی آفریدن جهانی جدید و یگانه که جوهرش شاعرانه باشد و تصویر و نمونه‌ای از نویسنده را در خود داشته باشد. هیچ ادبیات بزرگی وجود ندارد مگر آنکه شاعرانه باشد»؛ یعنی جوهر آن زیبایی‌شناختی باشد.

ـ ادبیات بزرگ از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

ـ از یک سرچشمه یگانه؛ از رودخانه ژرفاها. از رودخانه زندگی درونی که هرگز از حرکت بازنمی‌ایستد و لحظه‌های درخشان و فروزان را با خود حمل می‌کند.
این ادبیات تنها بیانگر خودِ فردی نیست، بلکه، خواه نویسنده آگاه باشد یا نباشد، بیانگر وجدان یک ملت و روح زمین نیز هست. زندگی درونی، آن‌گونه که برخی می‌پندارند، فضای تنگ و محاصره‌شده‌ای نیست؛ بلکه تمام کیهان است و هنگامی که خاموش شود، کیهان نیز خاموش می‌شود.
راوی درباره ادبیات بزرگ همچنین می‌گوید:
«نیازی نیست آن را اینجا و آنجا جست‌وجو کنیم؛ زیرا از پیش، به‌تمامی، در وجود نویسنده حاضر است. برای تجسم‌بخشیدن به آن، احساسی عمیق کافی است که نویسنده را به سویش هدایت کند؛ گویی راهنمای اوست. باقی کار چیزی نیست جز عمل تألیف و زبان‌پردازی.»

ـ درباره این اثر پرسش‌هایی مطرح می‌شود: چگونه می‌توان رمانی را پس از گذشت بیش از نیم قرن از آغاز نگارشش به پایان رساند؟ چگونه جهان نویسنده همان جهان باقی می‌ماند؟ و چگونه زبان او تغییر نمی‌کند؟

ـ حق هر کسی است که چنین پرسش‌هایی مطرح کند و شگفت‌زده شود، اما برای من این موضوع کاملاً طبیعی است. زبانم از همان زمان، یعنی دوران نوجوانی، کامل شده بود و دیگر تغییر نکرده است. دل‌مشغولی‌ها، نگاه من به چیزها و جوهر زندگی درونی‌ام نیز همین‌طور بوده‌اند. تمام مسیر ادبی من گواه این امر است.
راوی در آغاز «زمستان بزرگ» این موضوع را چنین توضیح می‌دهد:
«بارها به رابطه عجیبم با زمان اشاره کرده‌ام؛ اینکه زمان گویی برای من می‌گذرد و درعین‌حال نمی‌گذرد. گویی از بیرون عبور می‌کند، اما به درون راه نمی‌یابد. گویی فاصله میان گذشته و حال به‌شدت دچار نزدیک‌بینی است و همه‌چیز زنده و محفوظ، به‌تمامی، در فضای وجود من باقی مانده است؛ بی‌آنکه حتی ذره‌ای از آن از دست رفته باشد.»
راوی درباره جهان درونی‌ای که در گذر زمان، در جوهر خود همان باقی مانده است، می‌گوید:
«تمام آنچه پس از آن، در طول سال‌ها، از چشم‌اندازها، مکان‌ها، آدم‌ها و زندگی‌های بی‌شمار در جغرافیای گسترده زندگی‌ام، در دو سوی جهان‌ها، شناختم، چیز چندانی به آنچه در ژرفای وجود آن نوجوان خاموش می‌جوشید، نیفزود.»
او درباره زبان و نگاهش نیز می‌افزاید:
«همچنین می‌خواهم اشاره کنم که هیچ‌چیز را در زبان آن تغییر نداده‌ام؛ زبانی که همواره همان زبان باقی مانده است. این زبانِ جان من است؛ چگونه می‌توانستم آن را تغییر دهم؟ نتوانستم بیش از آن در تاریکی‌های وجودم فرو بروم یا عمیق‌تر از آن به جهان‌های دیدنی و نادیدنی راه یابم.»

ـ رنج‌های جان‌فرسای اوایل نوجوانی در «زمستان بزرگ» با شیفتگی راوی به هند پیوند دارند. اما راوی هرگز به این دختر نزدیک نمی‌شود؛ فقط او را از دور می‌بیند که بر آن بالکن ایستاده است. هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌داند و حتی نمی‌داند آیا او نیز احساسی نسبت به وی داشته است یا نه. نام هند را هم خودش بر او گذاشته، چون نام واقعی‌اش را نمی‌داند. این شیفتگی عجیب که پیامدهای روانی هولناکی داشته، چه ماهیتی دارد؟

ـ میان شیفتگی به هند، «دختر بالکن»، و رنج‌های اوایل نوجوانی که سه سال به طول انجامید و سرشار از دردهای روحی بود، رابطه‌ای مستقیم و تنگاتنگ وجود دارد؛ رمان نیز بر همین دوره درنگ می‌کند.
راوی در این باره می‌گوید:
«نامش را «زمستان بزرگ» گذاشته‌ام؛ و این واقعاً زمستانی هولناک است، زمانی که «دختر بالکن» به وسواس درونی، پنهانی، چیره و فرساینده‌ای بدل شد که هیچ‌گاه مرا ترک نمی‌کرد. بارها از خود پرسیدم آیا انسان دیگری نیز وجود داشته که آشفتگی‌ای را که من تجربه می‌کنم، از سر گذرانده باشد؛ شاید بتواند اندکی تسلی‌ام دهد و پرتوی بر آنچه در آن گرفتارم بیفکند. می‌کوشم با نوشتن به حالتی که مرا در چنگ گرفته است نزدیک شوم، به این امید که نوشتن آن یاری‌ام کند تا تحملش کنم و روزی از آن بیرون بیایم. اما هر بار که چنین می‌کنم، آنچه می‌نویسم به‌شدت ناکافی از آب درمی‌آید.»
اما شیفتگی به هند، عشق نخستین است؛ عشقی عذری. بااین‌حال، از این هم فراتر می‌رود و ماهیتی غریب‌تر دارد.
در عشق عذری، طبعاً رابطه جسمانی وجود ندارد، اما دست‌کم نوعی شناخت متقابل میان دو نفر هست. در مورد شیفتگی راوی به هند، اما با دلبستگی به غیابی مطلق روبه‌رو هستیم.
دختر پس از آنکه به ژرفای جان راوی راه می‌یابد و به بزرگ‌ترین وسواس درونی او بدل می‌شود، ناگهان ناپدید می‌شود. راوی می‌گوید که او «حدود یک سال و نیم بعد، همراه خانواده‌اش که روزی به مقصدی نامعلوم برای من رفتند، ناگهان ناپدید شد».
از آن زمان به بعد، شیفتگی راوی به او به شیفتگی‌ای نسبت به غیابی همیشگی بدل می‌شود؛ غیابی که پایانی ندارد.

ـ تاکنون درباره آشفتگی اوایل نوجوانی، رنج‌های ناشی از شیفتگی و رسالت نوشتن سخن گفتیم. اما شما آشفتگی عمیق اجتماعی آن دوره و خشونت و مرگی را که با خود به همراه داشت، چگونه می‌بینید؟ در برخی نقدهایی که درباره رمان خوانده‌ام، بر جنبه تاریخی رویدادهای خشونت‌باری تأکید شده که جامعه دوران کودکی و اوایل نوجوانی شما تجربه کرده بود. نظر شما در این باره چیست؟

ـ بی‌شک، آشفتگی اجتماعی و رویدادهای خشونت‌باری که در رمان حضور دارند، از هیچ پدید نیامده‌اند. آن‌ها از واقعیت تراژیکی سرچشمه می‌گیرند که در آن دوره تجربه کردیم. اما خشونت در «زمستان بزرگ» از تاریخی‌بودن رویدادها فراتر می‌رود و به‌هیچ‌وجه در همان محدوده متوقف نمی‌شود.
اگر برخی منتقدان بر این جنبه تمرکز کرده‌اند، به این دلیل است که حرکت در قلمرو تاریخ و مسیرهای شناخته‌شده آن، با همه جلب توجه و برانگیختن هیجانی که در پی دارد، برایشان آسان‌تر است.
اما خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» فاصله بسیار زیادی با تاریخی‌بودن رویدادها دارد. من ادبیات تاریخی را دوست ندارم و به آن روی نمی‌آورم؛ پیش‌تر نیز بارها درباره این موضوع سخن گفته‌ام.

ـ اما اگر خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» از تاریخی‌بودن رویدادها فراتر می‌رود و بیرون از آن و مستقل از آن قرار می‌گیرد، پس در کجا جای دارد؟

ـ خشونت جمعی در «زمستان بزرگ» از روایت‌های مربوط به خود فراتر می‌رود تا در ابعاد وجودی‌اش، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه، و فارغ از رویدادهای عینی، تجسم یابد و به سوی رازهای دوردست روانی و عاطفی خود حرکت کند.
این خشونت، جدا از وجه مادی‌اش حضور می‌یابد و در آرزوی رسیدن به وجه ماورایی خود است.
راوی در این باره می‌گوید:
«در حافظه من، مرگ بدون خون است و جایی برای خون ریخته‌شده در خاطره‌ام وجود ندارد. هرگاه خون گاه به تصویر مرگ آنان در خیال من نزدیک می‌شد، با نیرویی آن را پس می‌زدم که از من فراتر می‌رفت و از آگاهی و اراده‌ام نیز می‌گذشت. از همین رو، واژه «خون» تقریباً در واژگان من غایب است؛ اصلاً دوست ندارم از آن استفاده کنم و از کسانی که بیش از اندازه آن را بر زبان می‌آورند، بسیار در شگفتم؛ آنان به جهانی تعلق دارند که از وجود من بسیار دور است.»
خشونت در این رمان همچنین در تلاش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌هایی نهفته است که اساساً پاسخی ندارند؛ تلاش‌هایی که با تفصیل به آن‌ها پرداخته می‌شود، مانند این پرسش: «پدر یا مادری چگونه می‌توانند پس از مرگ فرزندشان به زندگی ادامه دهند؟» و فرو رفتن در ژرفاها و ناشناخته‌های این پرسش.
همچنین می‌توان به بررسی وضعیت درگیری جمعی میان موریای شرقی و موریای غربی و تلاش برای ورود به رازها و معناهای آن در تاریکی‌های آگاهی و ناخودآگاه فردی و جمعی اشاره کرد؛ حرکتی از مادیّت خشونت به سوی وجه آیینی و نمایشی آن و سپس به چیزی شبیه متافیزیک خشونت.


«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند
TT

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

«درها»… شعرهایی که در رویارویی با ژنرال‌ها از محیط زیست دفاع می‌کنند

مجموعه‌شعر «ابواب/ درها» سروده بسمة شیخو، شاعر سوری، از سی‌وشش شعر تشکیل شده که به‌طور مساوی در سه بخش تقسیم شده‌اند و هر بخش دوازده شعر را دربر می‌گیرد. بخش نخست «دری بزرگ: زندگی» نام دارد، بخش دوم «دری میانی: من» و بخش پایانی «دری کوچک: قلبم».
این شیوه نام‌گذاری به مجموعه انسجام ساختاری می‌بخشد. بخش‌های آن همچون دایره‌هایی یا ساختارهایی با اندازه‌های متفاوت به نظر می‌رسند که هر ساختار بزرگ، ساختاری کوچک‌تر را درون خود جای داده است. خودِ شاعر از دایره بزرگ‌تر به دایره کوچک‌تر حرکت می‌کند و به‌ترتیب در زندگی، سپس در خویشتن و سرانجام در قلب خود تأمل می‌کند؛ حرکتی که از گستردگی به تنگنا و از امر عمومی به امر خصوصی می‌رسد.
این سه در، هر یک به دیگری راه می‌گشایند؛ از بزرگ‌ترین در تا کوچک‌ترین آن‌ها. این خودِ شاعر همچون دوربینی ناظر و کاوشگر، یا چشمی که با بیشترین گشودگی به جهان خیره شده است، به نظر می‌رسد. هر بار که از دری عبور می‌کند، آن در او را به دری تنگ‌تر می‌سپارد تا نخست هستی پیرامونش را به نظاره بنشیند و سپس به دایره‌های محدودتر روی آورد و در افکار و احساسات ریشه‌دوانده در درون خود تأمل کند؛ تلاشی برای نفوذ به ژرفای هزارتوی وجودی‌ای که در دایره‌های آن می‌چرخد.
این مجموعه در قاهره، به همت انتشارات «بتانه»، منتشر شده است. بخش نخست آن بر جزئیات جهان و ارکان سازنده‌اش تمرکز دارد. هر شعر عنوانی دارد که مستقیماً به یکی از این جزئیات اشاره می‌کند؛ خواه مادی باشد، مانند «نور، صدا، خورشید، دریا و خاک»، خواه معنوی و مفهومی و انتزاعی، مانند «امید، سکوت و رؤیا».
در هر دو حالت، شعرها عنوان خود را از نو تعریف می‌کنند؛ آن هم از رهگذر بازنمایی آن در چشم‌انداز خودِ شاعر، دریافت او از آن و فهمش از جوهر وجودی‌اش. شاعر از تأثیر این جزئیات بر خویش، از تأویل خود درباره آن‌ها می‌نویسد و آن‌ها را در قالبی شعری از نو می‌سازد و عرضه می‌کند. او در این شکل‌بخشی شاعرانه از فنون هنرهای تجسمی بهره می‌گیرد؛ به‌گونه‌ای که شعر به تابلویی نقاشی‌گونه نزدیک می‌شود که روح موضوع شعری را بازمی‌تاباند.
برای نمونه، در شعر «نور» با ویژگی‌ای آشکار از هنرهای تجسمی روبه‌رو می‌شویم. شاعر شعر را چنین آغاز می‌کند:
«بأصابعه يلم ستائر العتمة
يفتح شبابيك الكون
يتمطى
يتثاءب
فيخرج النهار من فمه كالمارد»

(با انگشتانش پرده‌های تاریکی را کنار می‌زند
پنجره‌های جهان را می‌گشاید
کش‌وقوسی به خود می‌دهد
خمیازه می‌کشد
و روز همچون غولی از دهانش بیرون می‌آید)

گرایش به هنرهای تجسمی تنها در به‌تصویرکشیدن جزئیات مادی زندگی متوقف نمی‌شود، بلکه پژواک آن تقریباً در تمام شعرهای این بخش شنیده می‌شود و در متن‌هایی نیز ادامه می‌یابد که به بازنمایی شاعرانه مفاهیم انتزاعی می‌پردازند.
این گرایش تجسمی در شعر «سکوت» نیز نمود می‌یابد؛ جایی که رنگ‌ها، حجم و فضای خالی، پس‌زمینه، سکون و حرکت حضور دارند. شاعر با ترسیم تصویری که از عناصر سوررئالیستی خالی نیست، سکوت را از نو تعریف می‌کند؛ سوررئالیسمی سرشار از دلالت‌ها. او می‌گوید:
«الصمت
يفتح أوراقه على الطاولة
بيضاء لم يمسسها سوء
يومئ برأسه
فينهمر فوق رؤوس الكلمات
مطر غزير
يغرق الحكاي»

(سکوت
برگه‌هایش را روی میز می‌گشاید
سفید، بی‌آنکه آسیبی به آن‌ها رسیده باشد
با سر اشاره می‌کند
و بر فراز سر کلمات
بارانی سیل‌آسا فرو می‌ریزد
و داستان را غرق می‌کند)

اگر طبیعت، با خورشید و صدا و نور و دریا، در بخش نخست، یعنی «در زندگی»، حضوری نیرومند دارد؛ بخشی که در آن خودِ شاعر نگاهش را به سوی عناصر جهان بیرون معطوف می‌کند، هنگامی که به درون خیره می‌شود و از در میانی، یعنی «در من»، عبور می‌کند، پیوندش با طبیعت قطع نمی‌شود، بلکه خود او به همتایی برای طبیعت بدل می‌شود.
در این بخش، تشبیه خود به عناصر طبیعت، از گیاهان گرفته تا حیوانات، حضوری غالب دارد. هیچ شعری در این بخش از حضور بنیادین عناصر طبیعی خالی نیست؛ چنان‌که گویی خودِ زنانه با طبیعت مترادف می‌شود.
این حضور جلوه‌های گوناگونی دارد؛ از جمله:
أراهن على نفسي وأركض/
كحصان متمرس في السباقات»

(روی خودم شرط می‌بندم و می‌دوم
چون اسبی آزموده در مسابقه‌ها)

و:
، «بين النجوم/ تركت عينيّ/ شهابُ مسرع طرف عينا/وأطفأ بريق الأخرى»، و«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثل

(میان ستارگان
چشمانم را گذاشتم
شهابی شتابان از گوشه یک چشم گذشت
و درخشش چشم دیگر را خاموش کرد»

همچنین:
«بعيني طائر/ أحدق بشجرة الكينا/ المطر بلل شعرها مثلي»

(با چشم یک پرنده
به درخت اکالیپتوس خیره می‌شوم
باران موهایش را خیس کرده، درست مثل موهای من)

و نمونه‌های بسیار دیگری که بر شباهت میان خودِ شاعر و عناصر طبیعت استوارند. حتی در بسیاری موارد، این دو جای خود را با یکدیگر عوض می‌کنند: شاعر گاه چشمانش را به جهان ستارگان می‌سپارد و گاه چشمان یک پرنده را به عاریت می‌گیرد. میان آن‌ها همچنین از رهگذر ابزارهای تشبیه پیوند برقرار می‌شود؛ مانند آنجا که خود را به اسب یا به درخت «اکالیپتوس» تشبیه می‌کند.
بااین‌حال، حضور طبیعت همیشه مهربان و صمیمانه نیست؛ گاه طبیعت با چهره خشن و خشمگین خود ظاهر می‌شود، مانند شهاب‌سنگی که ستارگان و چشم‌های پنهان‌شده را ویران می‌کند، یا بارانی که سر درخت و همتای انسانی‌اش را در آب غرق می‌سازد.
این گرایش به پیوند با طبیعت، به مجموعه و شعرهای آن ابعادی زیست‌محیطی می‌بخشد و آن را با جریانی مرتبط می‌کند که در نظریه ادبی معاصر «بوم‌فمینیسم» نامیده می‌شود. این پیوند با حضور ضدِ طبیعت نیز تأیید می‌شود؛ یعنی از یک سو جلوه‌های تمدن مصنوع بشر و از سوی دیگر نزاع‌ها و جنگ‌هایی که در جهان جریان دارند.
نقد واقعیت معاصر از رهگذر بازنمایی شهر، خیابان‌ها و ساختمان‌های ساخته دست بشر صورت می‌گیرد؛ عناصری که در تقابل با طبیعت بکر قرار دارند و تعادل طبیعی آن را بر هم می‌زنند. شاعر در شعر «جزئیات» می‌گوید:
«سماء منخفضة/ وشمس قريبة/ بشر برؤوس محنية/ يقولون نعم/ ويبتسمون./ فوق جسد المدينة/ تنتصب الأبنية أشواكاً/ وتتمدد الشوارع جروحاً في أرجائه»

(آسمانی کوتاه
و خورشیدی نزدیک
آدم‌هایی با سرهای خمیده
می‌گویند بله
و لبخند می‌زنند
بر پیکر شهر
ساختمان‌ها همچون خارها سر برمی‌آورند
و خیابان‌ها همچون زخم‌هایی
در پهنه آن کشیده می‌شوند)

این بازنمایی‌های طبیعتی که ابعاد متعارف خود را از دست داده است، حاصل طبیعی شهرهایی است که محیط زیست را نابود می‌کنند. استعاره خارها برای ساختمان‌ها و زخم‌ها برای خیابان‌ها، از ابتذال تمدن و آلوده‌کردن طبیعت حکایت دارد؛ و در میان این دو، انسان نیز ویران می‌شود. انسانی که حضور فعال و غریزی خود را از دست داده، سرهایش دیگر راست و برافراشته نیستند و مردمان در تنگنای شهرها و خیابان‌هایشان به اطاعت برنامه‌ریزی شده‌اند.
در همین شعر، تصاویر چشمگیر دیگری نیز در نقد سیاسی وضعیت جهان امروز دیده می‌شود:
«عبئ الضوء في جيبي/ وأنثره في الليالي المعتمة/ السماء خالية من النجوم/ كلها فوق أكتاف الجنرالات»

(نور را در جیبم می‌ریزم
و در شب‌های تاریک می‌پراکنم
آسمان از ستاره تهب است
همه‌شان بر شانه‌های ژنرال‌ها هستند)

در اینجا، سلطه ژنرال‌ها، افزایش شمار آن‌ها و جنگ‌هایشان در قالب استعاره‌ای ظاهر می‌شود؛ تا آنجا که آسمان را از ستارگان و از طبیعت خود تهی کرده‌اند و شانه‌هایشان از ستاره‌ها انباشته شده است.
این عبارت سرشار از دلالت‌هایی است که به سلطه ژنرال‌ها در جهان و گسترش جنگ‌ها اشاره دارند؛ جنگ‌هایی که نه‌تنها به انسان، بلکه پیش از هر چیز به محیط زیست و طبیعت نیز تعرض می‌کنند و آن‌ها را ویران می‌سازند.
در بخش سوم، یعنی کوچک‌ترین در، قلب همچون پناهگاه و راه گریزی جلوه می‌کند. قلب جایگاه عشق است، حتی اگر این عشق خیالی باشد؛ عشقی به مردی که وجود ندارد و چیزی جز توهم یا «خیال» نیست، چنان‌که عنوان یکی از شعرها نیز همین است.
بااین‌حال، قلب در اینجا اشتیاق و حسرت و تمام معناها و ارزش‌های ازدست‌رفته را از نو می‌آفریند. از همین رو، مکانی مناسب برای آغاز دوباره به نظر می‌رسد: قلب عشق را از نو می‌سازد و عشق می‌تواند خودِ شاعر را از نو شکل دهد؛ و او نیز به نوبه خود می‌تواند زندگی را دوباره بسازد؛ همان «در بزرگ‌تر» و «دایره بزرگ‌تر».
این حرکتی بازگشتی، مثبت و در جهت عکس است؛ حرکتی برای ترمیم دوباره جهان. ازاین‌رو، عجیب نیست که شاعر این بخش پایانی را با شعری به نام «انتظار» به پایان می‌برد؛ شعری که در آن حالتی از آمادگی برای پرواز دوباره عشق دیده می‌شود، عشقی که می‌خواهد بار دیگر بال بگشاید و بر فراز جهان به پرواز درآید و معصومیت نخستین را به آن بازگرداند.
«كالغبار فوق العتبة المهجور
يجثو الحب بهدوء
أمام بيتي
ينتظر خطواتك»

(چون غبار بر آستانه متروک
عشق آرام زانو می‌زند
پیش روی خانه‌ام
در انتظار گام‌های تو
تا به پرواز درآید)