کتابها و آثاری که نویسندگان و آفرینندگان از دورترین روزگاران تا امروز، عصاره اندیشهها و چکیده شهودها و رنجهای فکری خود را در آنها ریختهاند، همواره مورد ستایش میلیونها خواننده بودهاند؛ خوانندگانی که آنها را توشه معرفتی خود، راهنمای خویش به سوی راه درست و نوری برای بیرون آمدن از تونل نادانی دانستهاند. ابوعثمان جاحظ شاید یکی از بزرگترین ادیبان و نویسندگانی باشد که کتاب را ستوده و از محاسن آن تمجید کرده است. او در «البیان و التبیین» کتاب را چنین توصیف میکند: «همنشینی است که تو را نمیستاید، دوستی است که فریبت نمیدهد، همراهی است که از تو خسته نمیشود و همسایهای است که از تو دلگیر نمیشود.» شاید این توصیف جاحظ از کتاب بعدها در سخن مشهور المتنبّی بازتاب یافته باشد که میگوید: «عزیزترین جایگاه در دنیا زین اسب تیزروست، و بهترین همنشین در میان آدمیان کتاب است.»
نکته قابل توجه آن است که نقش کتابها در عصر جدید دیگر تنها به انتقال دانش و ابزاری برای آن محدود نمیشود، بلکه خود به موضوعی برای پرداخت ادبی، انگیزهای برای الهام و موضوعی برای ستایش نویسندگان و مؤلفان تبدیل شدهاند؛ نویسندگانی که از ستایش مطالعه و تشویق به خرید و گردآوری کتابها دست نکشیدهاند و حتی به ثبت و مستندسازی شیوهای پرداختهاند که کتابخانههای خانگی خود را بر اساس آن بنا کردهاند. از آنجا که آثار مربوط به این موضوع بیش از آن است که بتوان آنها را برشمرد، کافی است در میان آنها به کتاب «تاریخ کتابخانهها» نوشته آلفرد هیسل، «کتابخانهها در جهان باستان» نوشته لیونل کَسون و کتاب «کتابها در زندگی من» اثر هنری میلر اشاره کنیم.
اگر نویسنده و متفکر آرژانتینی، بورخس، که از کودکی نابینا شد، بهشت را در قالب کتابخانهای عظیم و بینهایت گسترده تصور میکرد، تب عشق او به کتاب به دستیارش آلبرتو مانگوئل نیز سرایت کرد؛ کسی که سالها آثار مختلف را برای او با صدای بلند میخواند و سپس خود به تألیف چندین کتاب درباره آیینهای مطالعه و نوشتن و زیباییشناسی کتابها و کتابخانهها پرداخت. از برجستهترین آثار او میتوان به «کتابخانه شبانه»، «تاریخ مطالعه»، «شهر کلمات» و «جنتلمن کتابخانهها» اشاره کرد.
کتاب «جهان را در کتابخانهام میگنجانم» که احمد الزناتی، نویسنده مصری، آن را گردآوری و ترجمه کرده است، شاید یکی از آثار قابل توجهی باشد که با سبکی جذاب و درهمآمیخته از فایده و لذت، جزئیات رابطه صمیمانه یا گاه مبهم میان نویسندگان و کتابهایی را که گرد میآورند، ثبت و روایت میکند؛ ضمن آنکه شیوه مطالعه آنان و چگونگی تأسیس کتابخانههایشان را نیز به تصویر میکشد.
از آنجا که روشن میشود هر یک از نویسندگانی که مؤلف به بررسی آنها پرداخته، رابطهای متفاوت با کتابها و کتابخانهها داشته است، ناگزیر باید درنگی ویژه بر آرتور شوپنهاور داشته باشیم؛ کسی که به کتابهایی که با دقت گرد آورده بود، تنها به چشم ابزاری برای کسب دانش نمینگریست، بلکه آنها را بهترین وسیله خود برای گریز از ریا و دورویی انسانها میدانست. صاحب کتاب «جهان همچون اراده و تصور» در نامهای که پس از تصمیم به سفر و دور شدن از زادگاهش برای یکی از دوستانش فرستاد، مینویسد: «سختترین چیزی که جدایی از آن برایم دشوار است، کتابخانه عمومی و خصوصیام است. اگر آرامش کتابها نبود، مدتها پیش در برابر نومیدی از این زندگی تسلیم شده بودم.»

مدح شوپنهاور از کتابها به یک مناسبت یا یک متن خاص محدود نمیشد. او در آغاز دستنوشته زندگینامه خود، بیدرنگ چنین مینویسد: «و چون همعصرانم از میان هموطنانم نتوانستند تنهاییام را از میان ببرند، همنشینی کسانی را برگزیدم که شبیه من بودند؛ کسانی که مرگ آنان را در خود فرو برده بود و همچون من در جهان گشته بودند. اینک حروف خاموش آنان محبت و دوستیای صادقانهتر از معاشرت زندگان در من برمیانگیزد و صفایی عمیقتر از آرامش صاحبان جان بر من میباراند.»
با آنکه در سخن شوپنهاور درباره همنشینی دلنشین با کتاب، نکتهای مشترک با ابوعثمان الجاحظ وجود دارد، فاصله میان این دو بسیار زیاد است؛ زیرا الجاحظ موجودی اجتماعی، متمایل به خوشبینی و شوخطبعی و دارای نگاهی مثبت به جهان بود، در حالی که شوپنهاور درست نقطه مقابل تمام این ویژگیها قرار داشت.
اما نکته مهمی که نویسنده از اشاره به آن غافل نشده، این است که شوپنهاور در انتخاب کتابهایی که میخرید و گرد میآورد، کاملاً بیطرف نبود؛ بلکه این انتخاب بیش از آنکه صرفاً تابع معیارهای ناب ادبی و خلاقانه باشد، تحت تأثیر ذوق و سلیقه شخصی او قرار داشت. در حالی که علاقهاش به هموطن آلمانی خود، گوته، او را واداشت تا تمامی آثار او را در چاپهای گوناگون گرد آورد، همچنین آثار لسینگ، امانوئل کانت و هاینریش هاینه را نیز جمع کرد، آثار برخی از نویسندگان بزرگ را کاملاً نادیده گرفت؛ نویسندگانی همچون لودویگ و هوفمان و کلایست، و نیز هولدرلین را که مارتین هایدگر او را تجسم عملی هستیشناسی هستی میدانست.
با این حال، افراط شوپنهاور در ستایش کتابها و کتابخانهها مانع از آن نشد که درباره زیادهروی در مطالعه هشدار دهد. او معتقد بود ذهن بر اثر مطالعه بسیار، همانگونه که معده بر اثر پرخوری خفه میشود، دچار خفگی میشود. به باور او، برخی کسانی که در سیلاب کتابها غرق شدهاند، به برده آنچه سطرهای دیگران به آنان دیکته میکند تبدیل شدهاند و ذهنشان زیر بار اندیشههای دیگران سنگین شده است.
نویسنده بریتانیایی، هنری ویتلی، بر انتخابگری در شکل دادن به کتابخانهها و پرهیز از انباشتن تصادفی محتویات آنها تأکید کرده است. او در عین حال اشاره میکند که کتابخانه امپراتور آلمانی، مارکوس سیوروس، تنها به چهار مجلد محدود میشد که آثار افلاطون، پلینیوس، پلوتارک و بطلمیوس را دربرمیگرفت. ویتلی معتقد بود انتخابگری مهمترین رمز شکلگیری کتابخانههاست و کتابخانه آرمانی تنها از رهگذر گرایش صاحبش به انتخابگری میتواند بازتابدهنده ذهن و روح او باشد.
منتقد آلمانی، والتر بنیامین، نیز از اصل افراط در خرید و گردآوری کتاب دفاع میکند؛ حتی اگر این کار صرفاً از سر لذت انجام شود یا برای احتیاط در برابر نیازهای احتمالی آینده به دانش. نویسنده کانادایی، رابرتسون دیویس، در حالی که بر ضرورت تمایز میان گردآوری کتاب برای فخرفروشی و گردآوری آن برای کسب دانش تأکید میکند، بیپرده اعتراف میکند که نتوانسته در برابر وسوسه کتابها مقاومت کند و هرآنچه را لازم یا غیرلازم بوده خریده است، بیآنکه هیچ قصدی برای متوقف کردن سیل عظیم کتابهایی داشته باشد که بیوقفه به سوی کتابخانهاش روان بودهاند.
رابرتسون برای تأیید سخن خود با شاهد، از قول نویسنده فرانسوی، آناتول فرانس، نقل میکند که در پاسخ به کسی که از او پرسیده بود آیا تمام کتابهای موجود در کتابخانهاش را خوانده است، گفته بود: «حتی یکدهم آنها را هم نخواندهام، آقا؛ مگر شما هر روز از سرویس چینی غذاخوریتان استفاده میکنید؟»
در مقابل، نویسنده بریتانیایی، رودیارد کیپلینگ، بر این نکته تأکید میکرد که صرف مطالعه بهخودیخود دلیل قطعی بر نیکسرشتی یا بدسرشتی خواننده نیست، بلکه مسئله به انتخاب درست کتابهایی بستگی دارد که میخواند. اگر کسی با ذهنی بیدار و اندیشهای زنده به مطالعه روی آورد، ممکن است، هرچند در حدودی معین، وارث بزرگان و از طریق رشتهای نامرئی با آنان پیوسته باشد. از نگاه این نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، انسان زیرک کسی است که الگوهای والای جهان کتاب را میشناسد؛ زیرا تنها همین الگوها هستند که به او در فهم معنای جهان یاری میرسانند.

کتابخانهها در عصر جدید دیگر تنها ناقل دانش و ابزاری برای انتقال آن نیستند، بلکه خود به موضوعی برای پرداخت ادبی تبدیل شدهاند.
نویسنده آلمانی، هرمان هسه، چندان از دیدگاهی که شوپنهاور درباره مطالعه ترسیم کرده بود فاصله ندارد. او معتقد است انسان نباید در پی مطالعه بدود، همانگونه که جوینده عنوان و مقام در پی رتبه استادی میدود، یا همانند بیماری سادهلوح که وارد داروخانه میشود و برای یافتن دارویی مؤثر، هر دارو و ترکیبی را که در آنجا هست سر میکشد. حتی ناچاریم از این دیدگاه هسه شگفتزده شویم که انسانهای عصر او در مطالعه زیادهروی میکنند و بیش از اندازهای که باید به آن توجه نشان میدهند؛ یا از سخن او که زیادهروی در مطالعه نه تنها به ادبیات ارج نمینهد، بلکه به آن آسیب میرساند.
با این حال، این شگفتی ما بهسرعت شکل دیگری به خود میگیرد، هنگامی که ابیات صاحب «سیذارتا» را میخوانیم که در آنها با لحنی تأثیرگذار با خواننده سخن میگوید:
همه کتابهای جهان تو را خوشبخت نخواهند کرد،
اما راز بازگشت به خویشتن را به تو خواهند آموخت.
خویشتن تو ظرف همه آن چیزی است که به آن نیاز داری،
خویشتن تو ظرف خورشید و ستارگان و ماه است،
و نوری که در پی آنی، در میان سینه تو سکونت دارد،
و حکمتی که آن را در قفسههای کتابخانهها میجویی،
نور خود را از لابهلای هر صفحه میتاباند،
زیرا آن نور، خود توست.






