چرا شاعران خودکشی می‌کنند؟ 

احساس می‌کردند که قلبشان به صحرایی خالی تبدیل شده و روحشان مرده است 

ریلکه - پل سلان 
ریلکه - پل سلان 
TT

چرا شاعران خودکشی می‌کنند؟ 

ریلکه - پل سلان 
ریلکه - پل سلان 

نبوغ و شخصیت هر ملتی در شعرش، در سروده‌هایش تجسم می‌یابد. شعر جوهر ملت‌هاست: عصاره آنها، مغز آنها و جان‌مایه آنهاست. هند بدون تاگور چه معنایی دارد؟ یاعرب‌ها بدون المتنبی؟ یا فرانسوی‌ها بدون ویکتور هوگو؟ یا انگلیسی‌ها بدون شکسپیر... و دیگران؟ یا ایتالیایی‌ها بدون دانته؟ یا اسپانیایی‌ها بدون سروانتس؟و... شعر همان زبان است و زبان همان شعر. همه شاعران بزرگ زبانی آفریدند که به آنها راهنمایی می‌کند، آنها را افشا می‌کند. این امر در مورد شاعران بزرگ آلمانی مانند گوته، هولدرلین، ریلکه و حتی نیچه نیز صدق می‌کند. بله نیچه! او شاعر بزرگی بود، نه فقط یک فیلسوف نابغه. او جلال را از هر دو سوی جمع کرد: شکوه شعر و شکوه نثر. این نادر است. و همه چیز به جنون ختم شد!
از جمله مهمترین شاعران قرن بیستم که بعد از دوران نیچه آمدند، از ریلکه، گئورگ تراکل، پل سلان و بسیاری دیگر نام می‌بریم. ریلکه در سال 1875 در پراگ به دنیا آمد و خیلی زود شروع به نوشتن شعر کرد. اما بعداً اولین شعرهای خود را رد کرد. سپس در جست‌وجوی افق‌های دیگر پا در سفر به کشورها گذاشت؛ در آلمان زندگی کرد، به‌ویژه در شهر جادویی مونیخ، جایی که با زیبای فریبنده، لو آندریا سالومه آشنا شد، که ذهن مردان را گیج ‌می‌کرد و نهایت لذت را از این مسئله می‌برد بی‌آنکه به آنها چیزی بدهد! از نیچه ناراضی بپرسید! اما به ریلکه همه چیز بخشید و نجاتش داد. سپس با هم به روسیه سفر کردند. در آنجا با تولستوی در مزرعه‌اش آشنا شدند. اما این ملاقات خوب نبود زیرا نویسنده مشهور روسی به دلیل مشاجره شدید و مداوم با همسرش سوفیا در وضعیت روانی اسفناکی قرار داشت. به نظر می‌رسد آنها مشاجره بسیار تند و شدیدی را در اتاق بغلی بین آن دو شنیده‌اند. در آن زمان از خود خجالت کشیدند، چرا که آنچه را نباید دید ‌دیدند. مگر نگفتیم هیچکس در این زندگی آسوده نیست؟ دوست عزیز من، چرا ازدواج کردی در حالی که تو آن اشرافی ثروتمند و مجلل بودی و از ازدواج بی‌نیاز؟ چرا 13 فرزند به دنیا آوردی، علاوه بر فرزند شماره 14 که حرام زاده بود؟ چرا با دست خود، خودت را بدبخت کردی ای نویسنده بزرگ؟ اگر آزاد می‌ماندی و از گلی به گل دیگر و باغی به باغ دیگر می‌رفتی، بهتر نبود؟ جزخودت کسی را سرزنش نکن. اما ما چه ارتباطی با آن مسئله داریم؟ چرا هر بار به چیزی که به ما مربوط نیست سرک می‌کشیم؟ ای انسان پرنخوت و مبتذل، آیا مشکلات شخصی خودت کافی نیست؟ به چه حقی به دیگران درس می‌دهی؟ و آیا مردم به مشاوره‌ات نیاز دارند، تو که در وهله اول قادر به نجات خود نیستی؟
ریلکه سپس در سال 1902 به پاریس، پایتخت هنر، ادبیات، عشق و دلدادگی رفت و درک شما کافی است. در آنجا با رودن مجسمه ساز معروف آشنا و منشی‌اش شد و دوازده سال متوالی در پاریس رفت و آمد کرد. در آنجا ریلکه واقعی شکل گرفت و شروع به نوشتن آثار اصلی منثور و منظوم خود کرد، از جمله رمان معروفی با عنوان:«دفترهای مالده لائوریس بریگه» 1910. یک زندگی‌نامه با نقاب. به این معنا که قهرمان داستان کسی نیست جز همزاد همان نویسنده. از نظر فرم و محتوا، اولین رمان مدرن به زبان آلمانی است. او در آن پرسش‌های اساسی متافیزیکی و وجودی را مطرح کرد: مانند عشق، فقر، مرگ، ترس، وحشت، رها شدن و جستجوی خدا. در سال 1912 نوشتن مرثیه‌های دوینو را آغاز کرد و تا ده سال بعد در سال 1922 به پایان رسید که او به اوج نویسندگی شاعرانه، فکری و ادبی رسیده بود.
و پس از اتمام آن، او احساس شادی و آرامش بی‌نظیری کرد و دانست که از نظر شاعری و فلسفی با یک ضربه نهایی پیروز شده است! در باره آن می‌گوید:« من آن را فقط در چند روز به پایان رساندم. این یک طوفان بی‌نام بود، یک طوفان معنوی درونی که هرگز در تمام عمرم آن را تجربه نکرده بودم. آن طوفان من و زندگی‌ام را نابود کرد. حالا کارم تمام شده و هرچه داشته‌ام را خالی کردم. دیگر چیزی در دل من نیست. حالا حق دارم نفس راحتی بکشم و بگویم: رسالتم را در زندگی انجام دادم». در واقع او چند سال بعد در سال 1926 در سن پنجاه سالگی درگذشت (مانند المتنبی).
با وجود تمام دست‌آوردها و خلاقیت‌های خارق العاده‌اش، آیا می‌دانستید که ریلکه هرگز جایزه نوبل نگرفت؟ بلکه دیگران دریافت کردند که از نظر خلاقیت و نبوغ به پای او نمی‌رسیدند. حتی تولستوی هم دریافت نکرد!
سالخوردگان نوبل کی از خواب بیدار می‌شوند؟ کی شرم می‌کنند و عذرخواهی؟
بیایید فقط این قطعه کوچک از شعری با عنوان: تابستان را بخوانیم، اینکه برای چند روزی با گل‌ها زندگی کنی و از فضای پیرامون جان‌های گشوده سرزنده شوی. ریلکه بی‌نهایت عاشق گل به خصوص گل رز بود که عطر را در اطراف خود می‌پراکنند... مست می‌شد، از این فضا و گیج می‌شد. گل‌ها را تقدیس می‌کرد و می‌پرستید.

شاید آنها را به عنوان شخصیت‌های زنده به مانند معشوقه به حساب می‌آورد. اصلاً چه تفاوتی وجود دارد؟ معروف است که این شاعر نابغه در تمام عمر خود در فقر شدید زندگی کرد. علاوه بر این، او در لبه پرتگاهی زندگی می‌کرد: پرتگاهی از اضطراب دیوانه‌کننده مرگبار و فروریختن که هر بار با ضربه‌ای از خلاقیت خارق‌العاده به تعویق می‌افتاد.
بین نبوغ و جنون رابطه‌ای نزدیک وجود دارد. در کتاب جدیدم که بعداً توسط «دارالمداء» با عنوان «نابغه‌ها و روشنگری ملت‌ها» منتشر خواهد شد، به طور مفصل به آن پرداخته‌ام. شاعر گئورگ تراکل اما در سال 1887 به دنیا آمد و در سال 1914 در سن بیست و هفت سالگی در اثر خودکشی درگذشت. در نتیجه، زندگی ادبی او بسیار کوتاه بود، حتی کوتاهتر از زندگی رمبو که ضرب‌المثل کوتاهی عمر است. به طور کلی مضامینی چون پاییز، تنهایی و مرگ بر شعرهای او غالب است. بیایید بشنویم که می‌گوید: پشت پنجره من شب گریه می‌کند. شب ساکت است، اما باد گریه می‌کند. باد مثل کودک گمشده است. چرا باد گریه می‌کند و زوزه می‌کشد؟

 

زوال مسیحیت از چهره اروپای غربی در قرن نوزدهم و بیستم اثرات فاجعه باری داشت 

در ماه نوامبر 1914 گئورگ تراکل مقادیر زیادی داروهای تجویزی یا مواد مخدر را بلعید و برای همیشه به خواب رفت. با مرگ او یکی از شاعران بزرگ آلمان ناپدید می‌شود. شاید او آموزه امپرسیونیستی را که در آن زمان در هنر نقاشی حاکم بود، در شعر تجسم بخشید. این مکتبی بسیار دلبسته به طبیعت است. از جمله معروف‌ترین نمایندگان آن: مانه، مونه، دگا، ون گوگ، کوربه و غیره. آنها طبیعت را به شیوه‌ای چشم‌ربا و در همه فصول به تصویر می‌کشیدند. چه کسی نقاشی‌های امپرسیونیستی را دوست ندارد؟ من شخصاً در آن ذوب می‌شوم. همانطور که در بالا ذکر شد، با وجود عمر کوتاه، او را یکی از شاعران بزرگ قرن بیستم می‌دانند. گفته می‌شود که اندکی قبل از خودکشی با یکی از دوستان وفادار خود درباره اضطراب وحشتناکی که از درون او را فراگرفته صحبت کرده بود. به او گفته بود که از افتادن در دریای جنون کامل می‌ترسم. و این کلمات را افزوده بود: خدای من! چه اتفاقی برای من افتاد؟ چه ضربه سرنوشتی بر سرم خورد؟ روحیه‌ام را بالا ببر دوست من روحیه‌ام را بالا ببر. بگو دیوانه نمی‌شوم. به من بگو من قدرت غلبه بر ناملایمات را خواهم داشت. به من اطمینان بده دوست من. بگو من دیوانه نیستم. تاریکی هولناکی مانند سنگی کر، مانند قبر بر سرم نشسته است. آه ای دوست من خیلی کوچک و فرسوده شدم... خیلی بدبختم دوست من، خیلی غمگین و ویران هستم. (یک پیام دلخراش و دردناک). این گئورگ تراکل است. و این بهای شعر و شکوه است. برخی می‌گویند که او از چیزی اساسی که تمدن غرب را نابود کرد ناراحت بود: از دست دادن ایمان به خدا. 
 در اینجا، اجازه دهید به این نظریه بپردازیم: تمام جنون‌هایی که شاعران اروپایی را گرفتار کرد، و تمام خودکشی‌هایی که آنها به آن مبتلا شدند، به عقب نشینی دین از چهره جوامع اروپایی مربوط می‌شود. آنها احساس می‌کردند که پس از نبود آن حضور عظیم که قلب را پر از ایمان به آن موجود بزرگی می‌کرد که از هستی می‌گذرد و از آن فراتر می‌رود، قلبشان بیابانی برهوت شده و روحشان می‌میرد. بدون دیدن این نکته، نمی‌توان ادبیات اروپا را درک کرد، نمی‌توان غرق شدن آن در باتلاق پوچی، نامعقول، جنون، مواد مخدر و انواع ناهنجاری‌ها را درک کرد. افول مسیحیت از چهره اروپای غربی در قرن نوزدهم و بیستم اثرات فاجعه بار عظیمی داشت. و اثرات بسیار رهایی بخش نیزهم!  
پاول سلان شاعر نیز، برخی او را مهم‌ترین شاعر آلمانی پس از جنگ جهانی دوم می‌دانند. او در سال 1920 در رومانی به دنیا آمد و همچنین در سال 1970 پس از انداختن خود از بالای پل پاریس بر روی رودخانه سن در پاریس جان باخت. او در بیستم آوریل خودکشی کرد، اما جسدش تا ده روز بعد یعنی اول می کشف نشد. (در پرانتز: چرا شاعران اینقدر خودکشی می‌کنند؟ و چرا من هم خودکشی نکردم؟ قطعاً به این دلیل که شاعر نیستم: فقط یک وراج در حاشیه شعر...).



«صفر ممیز پنج»؛ روایتی در برابر رؤیاهای هوش مصنوعی

«صفر ممیز پنج»؛ روایتی در برابر رؤیاهای هوش مصنوعی
TT

«صفر ممیز پنج»؛ روایتی در برابر رؤیاهای هوش مصنوعی

«صفر ممیز پنج»؛ روایتی در برابر رؤیاهای هوش مصنوعی

رمان «صفر فاصل خمسه/ صفر ممیز پنج» نوشته احمد القرملاوی، نویسنده مصری، جهانی را بنا می‌کند که در آن مرز میان انسانی و مصنوعی درهم می‌آمیزد و آگاهی قهرمان انسانی آن با «جاه‌طلبی‌های» ماشین درهم می‌تند. رمان جایگاه انسان را در برابر فناوری‌ای به آزمون می‌گذارد که دیگر صرفاً ابزاری در خدمت او نیست، بلکه به ذهنی موازی تبدیل شده است که در شکل‌دادن به تجربه او و آزمودن اراده‌اش مشارکت می‌کند.
این رمان اخیراً از سوی انتشارات دیوان در قاهره منتشر شده است. القرملاوی از همان آغاز، با جمله «ریل‌ها محاصره‌ام کرده‌اند»، ما را وارد ذهن قهرمان و راوی داستان، که با ضمیر اول شخص روایت می‌کند، می‌سازد. ریلزها (ویدئوهای کوتاه و سریع) نوعی فشار بر او وارد می‌کنند و جهانی بدیل می‌سازند که از واقعیت او جذاب‌تر به نظر می‌رسد. او با وجود آنکه مدیر امور کارکنان در یک شرکت چندملیتی است و از نظر مادی و اجتماعی زندگی باثباتی دارد، شغلش را غرق در «دود و دَمِ روزمرگی و قانون کار و آیین‌نامه‌های داخلی» توصیف می‌کند و تصور می‌کند اگر مدیر دیگری جای او را بگیرد، «هیچ‌کس تفاوت چندانی احساس نخواهد کرد». ترس او از اینکه به فردی «قابل‌جایگزینی» تبدیل شود، از کشش او به تجربه‌ای جدا نیست که به او وعده می‌دهد مرکز جهانی باشد که از افکار و خواسته‌های خودش ساخته می‌شود.
روایت ما را با نقشه‌ای از ذهن قهرمان روبه‌رو می‌کند؛ ذهنی که به نظر می‌رسد «ملال» از دوران کودکی بخشی از ساختار آن بوده و در میانسالی به بحرانی وجودی و احساس بی‌معنایی تبدیل شده است. در این هنگام، او در ویدئوهایی که تجربه «اخوت صفر ممیز پنج» را تبلیغ می‌کنند، وعده جهانی دیگر را می‌یابد؛ به‌ویژه از آن رو که این تبلیغات مستقیماً بحران او را هدف قرار می‌دهند. خودش می‌گوید: «می‌دانند چطور مرا از نخ ملال بیرون بکشند، همان‌جایی که می‌خواهند باشم.» بنابراین، تبلیغ فقط لذت گذرایی به او عرضه نمی‌کند، بلکه احساس قدیمی ناتوانی از تحمل زندگی به همان شکلی که هست را هدف می‌گیرد و ورود به این تجربه را همچون فرصتی برای رهایی از آن عرضه می‌کند.

دو جهان و دو ذهن

سطح نخست رمان از زندگی روزمره قهرمان شکل می‌گیرد: آغاز بحران میانسالی او، شغلش و رابطه‌اش با خانواده کوچک خود. سطح دوم در آپارتمانی شکل می‌گیرد که شرکت‌کنندگان در تجربه «صفر ممیز پنج» در آن، هرکدام در اتاقی جداگانه، قرنطینه می‌شوند تا تجربه خود را با پوشیدن «عینک شبیه‌سازی» آغاز کنند. بدین‌ترتیب، یک مکان واحد، مشارکت و انزوا را همزمان در خود جمع می‌کند؛ هر شرکت‌کننده وارد جهانی می‌شود که در آن جز آگاهی خودش و هوش مصنوعی همراهی ندارد.
اما سطح سوم همان جهانی است که عینک در برابر چشمان قهرمان می‌گشاید. او سفری طولانی را آغاز می‌کند و در جریان آن با «پاتریشیا»، رقصنده جشنواره‌ها، آشنا می‌شود و به او دل می‌بازد؛ اما رابطه‌شان به‌تدریج به سوی جنون می‌رود. شگفتی‌های این سفر او را به رویارویی با «خود» دیگرش و بازکشف رابطه‌اش با همسر و جهان خانوادگی‌اش می‌کشاند؛ گویی هوش مصنوعی آنچه را در درون قهرمان پنهان است دوباره ترکیب می‌کند و به آن شکل آدم‌ها، مکان‌ها و موقعیت‌هایی می‌دهد که او می‌تواند با آنها تعامل کند. از این رو، سفر به رویارویی با خویشتن تبدیل می‌شود.
پیوند میان این دو جهان در شخصیت «سلمی» تجسم پیدا می‌کند؛ موجودی ساخته‌شده از هوش مصنوعی که پشت عینک، «با سبزه‌ای دلنشین و پوستی صاف» در برابر قهرمان ظاهر می‌شود. او سلمی را می‌بیند و با او تعامل می‌کند، اما همچنان از او می‌پرسد: «آیا تو واقعی هستی؟» پرسشی که ابهام و تردید درباره مرز میان الگوریتمی و واقعی را بیشتر می‌کند. ویژگی‌های انسانی سلمی ماهیت او را مشخص نمی‌کنند، بلکه تشخیص تفاوت میان آنچه قهرمان احساس می‌کند و آنچه درباره او می‌داند را دشوارتر می‌سازند.
«سلمی» ماهیت این تجربه را با جمله‌ای توضیح می‌دهد که در اعتراف به محدودیت‌های هوش مصنوعی، «صادقانه» به نظر می‌رسد: «تو این تجربه را به‌تنهایی پشت سر می‌گذاری؛ جز تو و هوش مصنوعی کس دیگری وجود ندارد. هوش مصنوعی از افکار و دغدغه‌های تو تغذیه می‌کند، آنها را به زندگی و رویداد تبدیل می‌کند و ممکن است هنگام این ترجمه، دچار خطاهای بزرگی شود؛ هنوز چیزهای زیادی وجود دارد که باید یاد بگیرد.»
بدین‌ترتیب، پشت عینک جهانی «هیبریدی» از دو ذهن شکل می‌گیرد؛ قهرمان افکار و دغدغه‌هایش را در اختیار ماشین می‌گذارد و ماشین آنها را به مکان‌ها، شخصیت‌ها و رویدادها تبدیل می‌کند. بنابراین جهان روایی نه صرفاً امتداد آگاهی اوست و نه آفرینشی مستقل از سوی هوش مصنوعی؛ آنچه او می‌بیند از تعامل میان آنچه درباره خودش می‌داند و آنچه الگوریتم از این مواد می‌سازد، پدید می‌آید.
از این مبادله، روایت متضاد رمان شکل می‌گیرد؛ هوش مصنوعی برای یادگیری و توسعه ابزارهایش به تجربه قهرمان نیاز دارد، در حالی که قهرمان به جهانی که این تجربه در برابرش می‌گشاید وابسته می‌شود؛ وابستگی‌ای که به «اعتیاد» نزدیک است. او در این جهان، احتمالات و احساساتی را تجربه می‌کند که برایش از آنچه بیرون از آن زندگی می‌کند، کم‌تر «واقعی» نیستند. در همان حال، او هم در ساخت تجربه مشارکت دارد و هم به ماده‌ای تبدیل می‌شود که تجربه از آن تغذیه می‌کند. هرچه بیشتر از وجود خود در اختیار آن می‌گذارد، توانایی هوش مصنوعی برای بخشیدن جهانی که جداشدن از آن برایش دشوار است، بیشتر می‌شود.

آزمون‌های فلسفی

قهرمان تجربه خود را با واژگانی توصیف می‌کند که پرسش‌های قدیمی درباره حقیقت، وجود و اراده انسان را به یاد می‌آورند. او از «حقیقت» و «تاریکی نیستی» سخن می‌گوید و درباره حدود اختیار خود در جهانی پرسش می‌کند که الگوریتم از خواسته‌ها و دغدغه‌های او استفاده می‌کند تا او را به مسیری ببرد که شاید از پیش برایش طراحی شده باشد. در اینجا مسئله دیگر این نیست که آیا تصاویری که می‌بیند ساختگی‌اند یا نه؛ او می‌داند که عینک شبیه‌سازی بر چشم دارد، بلکه پرسش این است که آیا همین آگاهی می‌تواند به او توانایی واقعی مقاومت در برابر تأثیر آن را بدهد.
او «پاتریشیا» را که در جریان تجربه با او آشنا می‌شود، «واقعی، مطلق، ذاتی و برطرف‌کننده تردید» توصیف می‌کند. این صفات تلاشی به نظر می‌رسند برای چنگ‌زدن به یک یقین، در زمانی که دیگر نمی‌تواند با قطعیت بگوید آنچه می‌بیند از آگاهی خودش سرچشمه می‌گیرد یا از جهانی که الگوریتم برای او ساخته است؛ هرچه یقین او به واقعی‌بودن احساسش نسبت به پاتریشیا بیشتر می‌شود.
زبان رمان پیوند خود را با جزئیات روزمره و معاصر حفظ می‌کند؛ از هجوم ویدئوهای «ریلز» و ابزار هوش مصنوعی «جِمِنای» گرفته تا حضور سیگارهای الکترونیکی «آیکوس» به‌عنوان جایگزین سیگارهای سنتی. القرملاوی از این واژه‌ها برای ترسیم جهان قهرمان پیش از ورودش به شبیه‌سازی استفاده می‌کند؛ بنابراین تجربه شبیه‌سازی گسستی ناگهانی از زندگی او به نظر نمی‌رسد، بلکه امتداد واقعیتی است که فناوری همین حالا نیز در آن بر توجه، عادت‌های روزمره و تصویری که انسان از خودش دارد تأثیر می‌گذارد. قهرمان نیز به‌تدریج از دل همین واقعیت وارد جهان مصنوعی می‌شود و خود به یکی از «مواد» و منابع آن تبدیل می‌شود.
عنوان «صفر ممیز پنج» نیز منطقه بینابینی‌ای را فشرده می‌کند که رمان در آن حرکت می‌کند. این عدد اعشاری، که میان صفر و یک قرار دارد، با وجود ابهام معنایی‌اش، وضعیت معلق قهرمان میان حقیقت و شبیه‌سازی، انتخاب و تسلیم را تداعی می‌کند؛ و شاید همچنین جایگاه هوش مصنوعی‌ای را نشان دهد که هنوز یادگیری‌اش کامل نشده، و انسانی را که هنوز به یقین نرسیده است.


«پژو ۵۰۴»… جنوب و بیهودگی جنگ‌ها

TT

«پژو ۵۰۴»… جنوب و بیهودگی جنگ‌ها

در خانه‌ای لبنانی در جنوب، در مجاورت مرز با فلسطین و جولان اشغالی، بحث و جدل میان «مریم» و «عبدو» در میان غرش هواپیماهای جنگی اسرائیل و گلوله‌باران پراکنده توپخانه بالا می‌گیرد. اینها مشاجره‌های معمول زن و شوهری نیست، بلکه کالبدشکافی سرخوردگی‌هایی است که در اثر پایبندی به عقاید حزبی و آرمان‌های بزرگ ملی روی هم انباشته شده‌اند.
رمان «پژو ۵۰۴» نوشته عفیف دیاب نمی‌خواهد در روزمرگی‌های جنوب زیر بمباران و اشغال فرو برود و نه قصد دارد ویرانی‌هایی را که نسل‌به‌نسل بر آن تحمیل شده به تصویر بکشد؛ بلکه بیش از هر چیز در پی طرح بازتاب‌های انسانی آن رویدادهاست، از خلال خانواده‌ای که همواره در حال جوش‌وخروش است.
رویدادهای «پژو ۵۰۴» که نخستین رمان در کارنامه این روزنامه‌نگار لبنانی است، از اواخر دهه ۱۹۶۰ آغاز می‌شود و در اوایل دهه ۱۹۸۰ پایان می‌یابد. رمان آنچه را میان شکست ژوئن (حزیران) ۱۹۶۷ و یورش به بیروت در سال ۱۹۸۲ رخ داد مستند می‌کند، اما تاریخ و رویدادهای میدانی منبع آن نیستند؛ بلکه این شهادت‌های مردم منطقه مرزی است که دیاب بخش بزرگی از عمرش را صرف گردآوری آنها یا حفظشان در حافظه خود کرده است. و هنگامی که زمان ریختن آنها بر کاغذ فرا رسید، راوی قهرمانانی عادی را برگزید؛ مردمان جنوب که برای مدتی باور داشتند عشق به زمین برای نجات آن از چنگال دشمن کافی است.

یورش اسرائیل در سال ۱۹۸۲

آن روزگار، دوران احزاب سکولاری بود که هر یک به شیوه خود تفنگ به دست گرفتند و در برابر اشغالگر اسرائیلی ایستادند. شخصیت مریم در رمان به یکی از آن احزاب چپ گرایش داشت، در حالی که همسرش عبدو به حزبی پان‌عربی با ایدئولوژی متفاوت تعلق داشت.
در پس‌زمینه پیشروی اسرائیلی‌ها به سوی روستا و کوبیدن خانه‌های آن یکی پس از دیگری، بحث‌های میان زن و شوهر بالا می‌گیرد، بی‌آنکه به اختلاف تبدیل شود. حجم زیادی از آگاهی، عشق و خودانتقادی، با لحنی آمیخته به طعنه، آنها را در برابر این اختلاف حفظ می‌کند. عبدو و مریم به اندازه کافی سرخورده شده‌اند تا دریابند ماندن دیگر ناممکن است. اما تصمیم ترک روستا را دلبستگی به زمین به تأخیر می‌اندازد؛ مریم احساس می‌کند اگر از درخت اقاقیایی که در باغ کاشته شده دور شود، گویی ریشه‌هایش از جا کنده خواهند شد. اما عبدو، که برای مبارزان در کوهستان‌های صعب‌العبور و غارها غذا می‌برد، همچنان به بقایای رؤیا چنگ زده است، با وجود آنکه می‌داند این رؤیا ناگزیر از میان انگشتانش خواهد گریخت:
«زمین از دانه زیتونی کوچک‌تر شده و کشور دارد برای مردگانش قبر می‌کند»، «کشور ما کشتی سوراخ است»، «کشور با خودش می‌جنگد و من برای آسیاب مرگ بچه نخواهم آورد»... اینها برخی از عبارت‌های سرخوردگی است که از زبان شخصیت‌ها جاری می‌شود و زمینه را برای ترک یا آوارگی فراهم می‌کند.
دیاب نام روستای مرزی را نمی‌آورد، زیرا وضعیت آن مانند بسیاری از روستاهای جنوب است که همان رویدادها را از سر گذرانده‌اند و همچنان می‌گذرانند، همان رنج را تجربه کرده‌اند و مردمشان به همان اندازه مریم و عبدو و دیگر شخصیت‌های «پژو ۵۰۴» تلخی واقعیت را چشیده‌اند. از جمله آنها همسایه‌ای به نام «ام ولید» است که شوهرش تفنگ به دست گرفت و به سوی فلسطین رفت و دیگر بازنگشت. و «سعدی»، مادر عبدو، که یک عمر در انتظار عشق خود ماند و روزی که او بازگشت، مرگ خیلی زود او را از وی گرفت؛ سپس دشمن خانه‌اش را ویران کرد؛ خانه‌ای که آخرین یادگار آن مرد برای او بود. «راجی»، برادر مریم، نیز سرخوردگی‌های سیاسی و عقیدتی خود را دارد که او را به مهاجرت نهایی از وطن سوق می‌دهد. اما «رامز»، برادر دوم او، قلب تپنده و خونین داستان و یکی از نمادهای اصلی آن است؛ پزشکی که در اتحاد جماهیر شوروی فارغ‌التحصیل شده و سپس بازگشته تا زخم‌های مبارزان را در جبهه نبرد با اسرائیل مداوا کند.
در کنار قهرمانان عادی رمان، قهرمانانی غیرعادی نیز حضور دارند که نامشان برای خواننده ناآشنا نیست. یک شب، یاسر عرفات، رهبر فلسطینی، را در خانه عبدو می‌بینیم که برای مخفی شدن از اسرائیلی‌ها به آنجا پناه آورده است. حضور عرفات در کتاب بارها تکرار می‌شود، در چارچوب مأموریت‌هایی که او را در اوایل دهه ۱۹۷۰ به جنوب می‌کشاند؛ نویسنده این بخش را بر اساس رویدادهایی واقعی نوشته است.
رمان همچنین بحث‌های فکری و سیاسی داغی را که میان شخصیت‌ها و رهبر فلسطینی دیگری، یعنی جورج حبش، درگرفته بود، مستند می‌کند. قصر مختاره و صاحب آن، ولید جنبلاط، نیز سهمی از روایت و رویدادها دارند؛ روایتی که واقعیت و خیال را در هم می‌آمیزد.
تنها نظام اسد است که با نام از آن یاد نمی‌شود، هرچند یکی از محورهای اصلی رمان است و عنوان کتاب نیز به آن اشاره دارد. «پژو ۵۰۴» مدل خودروهایی بود که مأموران اطلاعات سوریه با آنها به جنوب رفت‌وآمد می‌کردند و در میان مقاومت چپ‌گرا نگرانی ایجاد می‌کردند. همین اتفاق برای عبدو نیز رخ می‌دهد؛ او با وجود همه فشارها و بازجویی‌هایی که از سوی افسران «دولت فرماندهی عالی» بر او وارد می‌شود، حاضر به سازش نیست.
شاید نفس‌گیرترین فصل این رابطه مبهم میان او و نظام سوریه، فصل کلاشینکوف باشد. در موقعیتی تحقیرآمیز برای عبدو، افسران نظام اصرار دارند تفنگی را که خودشان برای مقاومت در برابر دشمن به او داده بودند پس بگیرند. در سفری پرخطر و احاطه‌شده با آوار، مریم خود را ناچار می‌بیند به روستای ویران‌شده‌ای که زیر آتش اسرائیل قرار دارد بازگردد تا کلاشینکوف را در میان خرابه‌های خانه خانواده همسرش پیدا کند.
رمان «پژو ۵۰۴» زن جنوبی را با سیمای واقعی‌اش ترسیم می‌کند. دیاب از خلال مریم و دیگر شخصیت‌های زن، چهره زنانی را بازمی‌آفریند که در دامان آنها بزرگ شده است؛ مادران و مادربزرگانی که علیه اسرائیل در تظاهرات شرکت می‌کردند و برای مبارزان اسلحه و غذا می‌بردند. دیاب می‌کوشد تصویر زن جنوبیِ پرتلاش، مبارز، دانش‌جو و مخالف سرکوب را برجسته کند. همه شخصیت‌های رمان از حس انسانی بالایی برخوردارند؛ حسی که بر مردانگی مرد غلبه می‌کند و رابطه زناشویی را به سوی نوعی رمانتیسم شاعرانه می‌برد.
اما تنها مریم است که به بالاترین درجه واقع‌گرایی رسیده؛ او خیلی زود به بیهودگی جنگ و آرمان‌های بزرگ پی می‌برد و ترجیح می‌دهد خود را به خواندن و تربیت پسرش مشغول کند.
عفیف دیاب با سبکی ادبی که در آن توصیف ظریف و روایت انسانی بر رویدادهای محوری غلبه دارد، رمانش را به مضمون اصلی آن می‌رساند: ممکن است زندگی، دور از بیهودگی سیاسی و حزبی، آرام و خوش باشد.
رمان «پژو ۵۰۴» که از سوی «دارالفارابی» منتشر شده، برای هر زمان و دوره‌ای در جنوب مناسب است. درست است که این رمان روزمرگی‌هایی را مستند می‌کند که بیش از ۴۵ سال از آنها گذشته، اما تراژدی جنوب لبنان از سال ۱۹۴۸ تاکنون همان است؛ با کشتار، ویرانی، آوارگی و سرخوردگی‌های انباشته، و با سوزاندن کشتزارها، خاطرات و تاریخ.
این رمان را دارالفارابی منتشر کرده و طرح جلد آن اثر هنرمند، سکینه حویلا، است.


«پنه‌لوپیاد»… یا «اودیسه» از جهان زیرین

«اتوود سلطه گفتمانی پنه‌لوپی را با دادن صدا به کنیزان استثمارشده و به حاشیه رانده‌شده ــ که در آغاز چنین‌اند و در پایان به دار آویخته می‌شوند ــ محدود می‌کند»
«اتوود سلطه گفتمانی پنه‌لوپی را با دادن صدا به کنیزان استثمارشده و به حاشیه رانده‌شده ــ که در آغاز چنین‌اند و در پایان به دار آویخته می‌شوند ــ محدود می‌کند»
TT

«پنه‌لوپیاد»… یا «اودیسه» از جهان زیرین

«اتوود سلطه گفتمانی پنه‌لوپی را با دادن صدا به کنیزان استثمارشده و به حاشیه رانده‌شده ــ که در آغاز چنین‌اند و در پایان به دار آویخته می‌شوند ــ محدود می‌کند»
«اتوود سلطه گفتمانی پنه‌لوپی را با دادن صدا به کنیزان استثمارشده و به حاشیه رانده‌شده ــ که در آغاز چنین‌اند و در پایان به دار آویخته می‌شوند ــ محدود می‌کند»

خواننده با ورود به جهان تخیلی‌ که مارگارت اتوود در «پنه‌لوپیاد، ۲۰۰۵» خلق کرده است، خود را در برابر آشنا و ناآشنا می‌یابد؛ در برابر چیزهایی که در فیلم‌های ساخته‌شده بر اساس «اودیسه» هومر، از جمله آخرین آنها، فیلم «اودیسه ۲۰۲۶» کریستوفر نولان، ندیده یا در هیچ‌یک از فصل‌های آن نخوانده است؛ یا با چیزی مانند آنچه، برای نمونه، در فصل بیست‌وپنجم به چشمش می‌خورد: «تصمیم گرفتم بگذارم طعم انتظار را بچشد؛ اما من به اندازه کافی انتظار طولانی کشیده بودم. علاوه بر این، به کمی وقت نیاز داشتم تا احساسات واقعی‌ام را که اعدام غم‌انگیز دوازده کنیز جوانم برانگیخته بود، پنهان کنم... بنابراین وقتی وارد تالار شدم و او را دیدم که آنجا نشسته است، حتی یک کلمه هم نگفتم. تله‌ماخوس نیز فرصت را از دست نداد تا مرا سرزنش کند که به اندازه کافی گرم و صمیمانه از پدرش استقبال نکرده‌ام... پدر و پسر علیه من متحد شده‌اند... دو خروس بر یک مرغدانی مسلط‌اند.»

قتل عام خواستگاران و کنیزان

این همان پنه‌لوپی بود که بدون هیچ واسطه روایی میان خود و خواننده، از آمدنش به تالار پس از آن سخن می‌گفت که کنیز سالخورده، اوریکلیا، او را بیدار کرده بود تا به او خبر دهد آن گدای پیر با لباس‌های مندرس، اودیسئوس است و او همه خواستگاران را از میان برده است. اما به این نیز بسنده نکرده و به تله‌ماخوس دستور داده بود دوازده کنیز او را بکشد؛ نخستین آنها کنیز محبوبش، ملانثو، با گونه‌های زیبا بود. اکنون پدر و پسر پس از آنکه کنیزان تالار را تمیز کرده و جسدها و خون‌ها را از آن زدوده بودند، منتظر او بودند؛ پیش از آنکه تله‌ماخوس طناب دار را به گردن آنها بیندازد.

مارگارت اتوود

اما چیزی که اوریکلیا نمی‌داند و خواننده، به‌واسطه دانستن آن، بر او برتری دارد و این امر نوعی «طنز دراماتیک» (dramatic irony) را شکل می‌دهد، این است که نگاه‌های پنه‌لوپی از میان بافت جامه‌های گدای پیر نفوذ کرده بود و حقیقت و هویت او را دریافته بود. اما ترجیح داد وانمود کند که او را نشناخته است: «همین که آن سینه بشکه‌مانند و آن پاهای کوتاه را دیدم، شک عمیقی در من شکل گرفت که وقتی شنیدم گردن یک گدای مهاجم را شکسته است، خیلی زود به یقین تبدیل شد... اما پنهان کردم که او را شناخته‌ام، از ترس اینکه اعتراف من خطری برای او ایجاد کند.»
پنه‌لوپی حقیقت را از اودیسئوس پنهان می‌کند، زیرا نمی‌خواست فرصت فخرفروشی به توانایی و مهارتش در تغییر قیافه و ناشناس ماندن را از او بگیرد. او می‌گوید: «همیشه احمقانه است که... زنی میان یک مرد و انعکاس هوش او بایستد.»
و بی‌تردید خواننده درمی‌یابد که پنه‌لوپی در صحنه‌ای که در ابتدای مقاله از آن نقل شد، از نظر تسلط بر صحنه روایت، با شوهر و پسرش برابر است. اگر پدر و پسر در موقعیتی که او از خاطره خود در جهان تخیلی «اودیسه» بازگو کرده است بر صحنه مسلط‌اند، او در مقابلشان، در سطح گفتمان، زمام سلطه را در دست دارد؛ زیرا در «پنه‌لوپیاد» راوی و کانون‌گذار روایت است؛ یا به تعبیر دیگر، راوی نخست است و خواننده همه حوادث، اشیا و شخصیت‌های دیگر را از منظر او می‌بیند و می‌شنود و لمس می‌کند.
در صحنه پیشین، پدر و پسر ساکت‌اند؛ زیرا او فرصتی برای سخن گفتن به آنها نداده است، حتی اگر قرار بود از طریق او به‌عنوان واسطه سخن بگویند. او از آنها بازنمایی و تصویری ارائه می‌کند، در حالی که آنها از توانایی بازنمایی خود محروم‌اند. آنها هیچ راهی برای رد اتهام اتحادشان علیه او ندارند. او وضعیت خاموشی را بر آنها تحمیل کرده است. همین امر باعث می‌شود بازنمایی او از آنها از نظر اعتبار محل تردید باشد؛ زیرا در این صحنه، جز ایستادن آنها در کنار یکدیگر و انتظار برای آمدن پنه‌لوپی تا مکانی را ببیند که از خواستگاران خالی شده است، چیزی وجود ندارد که نشان دهد آنها با یکدیگر متحد یا علیه او توطئه کرده‌اند.

صدای کنیزان کشته‌شده

اتوود سلطه گفتمانی پنه‌لوپی را با دادن صدا به کنیزان استثمارشده و به حاشیه رانده‌شده ــ که در آغاز چنین‌اند و در پایان به دار آویخته می‌شوند ــ محدود می‌کند؛ صدایی که در طول تاریخ از آنان دریغ شده است، در تمام داستان‌هایی که درباره اودیسئوس بافته شده‌اند و محور آنها او بوده است؛ چه روایت‌های شفاهی و چه مکتوب، دیداری و شنیداری. با این حال، این صدا در عین حال صدایی واحد و بیانگر همه آنهاست؛ صدای گروه همسرایان که از تئاتر یونانی وام گرفته شده است.
گفتمان روایی رمان از داستان/تک‌گویی پنه‌لوپی و داستان کنیزان که از منظر خود آنها روایت می‌شود، شکل می‌گیرد. اتوود در مقدمه رمان می‌گوید: «انتخاب کردم روایت داستان را به پنه‌لوپی و دوازده کنیزی بسپارم که به دار آویخته شدند. کنیزان گروه همسرایانی را تشکیل می‌دهند که سرود می‌خوانند و آواز سر می‌دهند و حول دو پرسش شکل می‌گیرند که پس از هر خوانش دقیق «اودیسه» ناگزیر باید مطرح شوند: چه چیزی به دار آویخته شدن کنیزان انجامید؟ و پنه‌لوپی واقعاً چه می‌کرد؟ داستان آن‌گونه که در «اودیسه» روایت شده، قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد؛ تناقض‌های بسیاری در آن وجود دارد. کنیزان به دار آویخته‌شده مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بودند؛ و در «پنه‌لوپیاد»، خود پنه‌لوپی نیز مرا تعقیب می‌کند.»

صحنه‌ای از به دار آویختن کنیزان در نمایش «پنه‌لوپیاد»

گروه همسرایان صدایی است که از حاشیه می‌آید و یکی از کارکردهایش برملا کردن تبعیض طبقاتی در جهان تخیلی «اودیسه» و همچنین در جهان «پنه‌لوپیاد» است. نخستین دلیل قتل آنها با دار، گرایش ماکیاولیستی پنه‌لوپی است؛ زیرا از نظر او آنها چیزی جز کنیزان برده‌ای نیستند که از آنان بهره می‌گیرد و برای تحقق اهدافش استفاده می‌کند، بی‌آنکه اهمیتی بدهد چه آسیب و زیانی ممکن است متوجه آنان شود.
پنه‌لوپی برای اینکه از آنچه میان خواستگاران می‌گذرد و نقشه‌هایی که می‌کشند باخبر شود، در حالی که داستان خود را از جهان زیرین و پس از مرگش روایت می‌کند، اعتراف می‌کند که کنیزانش را تشویق کرده بود با خواستگاران معاشرت کنند، به آنها نزدیک شوند و با آنها خوش‌رفتاری و عشوه‌گری کنند: «اشکالی ندارد، به آنها گفتم: وانمود کنید عاشق این مردان شده‌اید. اگر گمان کنند به صف آنها پیوسته‌اید، اسرارشان را فاش خواهند کرد و ما از نقشه‌هایشان باخبر خواهیم شد. این یکی از راه‌های خدمت به اربابتان است؛ وقتی بازگردد، از شما بسیار خشنود خواهد شد...»
طنز ماجرا این است که ارباب بازگشته از کار آنها خشنود نشد، بلکه آنچه درباره‌شان شنید او را ناراحت و خشمگین کرد؛ بنابراین لحظه‌ای در کشتن و از میان برداشتن آنها تردید نکرد و میان زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته بودند و زنانی که عاشق برخی خواستگاران شده و تن خود را در اختیار آنها گذاشته بودند، تفاوتی نگذاشت.
نکته قابل توجه این است که آنها به دلیل تجاوز یا به دلیل اینکه با میل خود با خواستگاران هم‌بستر شده بودند کشته نشدند، بلکه دلیل قتلشان این بود که از خود اودیسئوس اجازه نگرفته بودند. بر اساس قانون زئوس یا قانون زنیا (Xenia Law)، یکی از آیین‌های مهمان‌نوازی، سرگرم کردن مهمان است و یکی از انواع این سرگرمی، هم‌بستر شدن مهمان با یکی از کنیزان است؛ به‌ویژه در کاخ‌ها و خانه‌های بزرگ، مشروط به رضایت میزبان. این امر در مورد هم‌بستر شدن کنیزان با خواستگاران رخ نداده بود؛ خواستگارانی که با وجود نقض آداب مهمان‌نوازی و وظیفه احترام به میزبان حتی در غیاب او، همچنان مهمان به شمار می‌رفتند.

پارودی پست‌مدرن

«پنه‌لوپیاد» بازنویسی انتقادی و بدیل «اودیسه» و نوعی پارودی (محاکات) پست‌مدرن معاصر است. مارگارت اتوود در آن متن هومر را زیر و رو می‌کند، آن را از هم می‌گسلد و دوباره می‌سازد و از منابع دیگری برای داستان‌ها و اسطوره‌های یونانی، مانند کتاب «اسطوره‌های یونانی» اثر رابرت گریوز، نیز بهره می‌گیرد.
پروژه اتوود، در درجه نخست، بر خلق دوباره پنه‌لوپی استوار است؛ از طریق ایجاد تغییر در ساختار شخصیت او. همچنین بر کنار زدن اودیسئوس از مرکز متن و انتقال او به حاشیه و قرار دادن پنه‌لوپی در مرکز، به‌عنوان راوی و کانون‌گذار، که داستان را از دیدگاه خود روایت می‌کند.
پنه‌لوپیِ «پست‌مدرن» اتوود، پنه‌لوپی هومر نیست. او دیگر فقط پنه‌لوپی‌ای نیست که ارزش‌های وفاداری، اخلاص و صبر را نمایندگی می‌کند. او پنه‌لوپی‌ای است که از محدودیت‌های زن آرمانی و الگو بودن به تنگ آمده است و تصویر آرمانی خود را رد می‌کند؛ تصویری که همچون عصایی در گذر زمان‌ها و مکان‌ها باقی مانده و با آن زنان را می‌زنند تا از او پیروی کنند. او با پرسش می‌گوید: «بعد از آنکه نسخه رسمی تثبیت شد، چه شدم؟ افسانه‌ای پندآموز. و عصایی که برای زدن زنان دیگر به کار می‌رود. چرا آنها نمی‌توانستند به همان اندازه که من بودم، ملاحظه‌کار، شایسته اعتماد و قادر به تحمل همه چیز باشند؟»
پنه‌لوپی اتوود از دروغ و فریب و نشان دادن چیزی خلاف آنچه در دل دارد، ابایی ندارد؛ او ماکیاولیستی است، از دخترعمویش هلن کینه دارد و به او حسادت می‌کند. به اعتراف خودش، از عشوه‌گری با برخی خواستگاران و ردوبدل کردن نامه با آنها نیز پرهیز نمی‌کند؛ به گفته خودش، برای در امان ماندن از شر آنها یا برای گرفتن هدایایی از آنها در ازای خوراک و نوشیدنی‌ای که در قصر اودیسئوس مصرف می‌کردند.
پنه‌لوپی پس از رهایی از قالب تصویر آرمانی، شباهت بسیاری به اودیسئوس پیدا می‌کند؛ همان اودیسئوسی که او را دروغگو و حیله‌گر توصیف می‌کند. اتوود در تضعیف متن هومر پیش می‌رود و گروه همسرایان را به اعتراض علیه اعدام ناعادلانه و ظالمانه آنان وامی‌دارد؛ آنان نیز با قطع کردن روایت پنه‌لوپی و اظهارنظر درباره آن، رازهای پنه‌لوپی را برملا می‌کنند و پدیده معیارهای دوگانه در اسطوره‌های قهرمانانه مردانه را به نمایش می‌گذارند و افزون بر این، اودیسئوس را به دورویی و سنگدلی متهم می‌کنند.
به این ترتیب، مداخلات گروه همسرایان، روایتی بدیل هم برای «اودیسه» و هم برای داستان پنه‌لوپی شکل می‌دهد.
جابه‌جایی در ساخت شخصیت پنه‌لوپی
پیش از آنکه اودیسئوس از مرکز به حاشیه رانده شود، در ساخت شخصیت پنه‌لوپی نیز نوعی جابه‌جایی رخ می‌دهد؛ از طریق جابه‌جایی در سه بُعد شخصیت او. بر اساس جهان روایت‌شناسی بلاغی جیمز فلان در کتاب «خواندن آدم‌ها، خواندن پیرنگ‌ها، ۱۹۸۹»، هر شخصیت تخیلی از سه بُعد تشکیل می‌شود:
بُعد محاکاتی (mimetic dimension) به معنای شخصیت به‌مثابه تصویر فردی است که می‌تواند وجود داشته باشد؛ بُعد موضوعاتی (thematic dimension)، بازنمایی ایده‌ها، ارزش‌ها و باورهای معینی از سوی شخصیت است؛ و بُعد تألیفی/ترکیبی (synthetic dimension)، شخصیت را به‌مثابه عنصری ساخته‌شده در ساختار متن در نظر می‌گیرد.
این سه بُعد با وضعیتی از هماهنگی در درون شخصیت ارتباط دارند، هرچند میزان فضایی که هر بُعد اشغال می‌کند، از یک گونه روایی یا یک متن به متن دیگر متفاوت است. برای مثال، در «اودیسه»، بُعد موضوعاتی شخصیت پنه‌لوپی بر دو بُعد محاکاتی و ترکیبی غلبه دارد؛ در حالی که در «پنه‌لوپیاد» این بُعد در برابر بُعد «محاکاتی» عقب می‌نشیند و پنه‌لوپی به‌صورت تصویر فردی که می‌تواند وجود داشته باشد ظاهر می‌شود. در متافیکشن/فراداستان نیز بُعد ترکیبی برجسته‌ترین بُعد است.