چرا روشنگری اروپایی موفق شد و روشنگری عربی شکست خورد؟

اندیشه‌ اسلامی پس از اَرکون، همان اندیشه‌ پیش از او نخواهد بود

محمد أركون
محمد أركون
TT

چرا روشنگری اروپایی موفق شد و روشنگری عربی شکست خورد؟

محمد أركون
محمد أركون

من زمان زیادی را صرف توضیح و تبیین اصطلاحات بیگانه و معادل‌سازی آن‌ها به زبان عربی در جریان ترجمه‌ آثار محمد اَرکون به زبان عربی کرده‌ام. این کار، مرا ناچار به ابداع و اشتقاق بسیاری از اصطلاحات و ترکیبات زبانی جدید کرد. این، یکی از فواید مهم ترجمه‌ آثار اَرکون است که نمی‌توان آن را دست‌کم گرفت. بله، من ناچار شدم ده‌ها بلکه صدها اصطلاح جدید بسازم.
و شخصاً معتقدم اگر پروژه‌ ترجمه، به معنای گسترده‌اش (نه فقط ترجمه‌ آثار اَرکون) موفق شود، ما به زبانی عربیِ مدرن، پویاتر، منعطف‌تر و تواناتر برای بیان پیچیده‌ترین نظریه‌های علمی و فلسفی خواهیم رسید. از این‌رو، «زبان عربی پس از ترجمه» هرگز همان زبان عربی پیش از آن نخواهد بود. وقتی تمامی دستاوردهای علمی و فلسفیِ روشنگری را به زبان عربی منتقل کنیم، بی‌شک به زبانی مدرن و امروزی دست خواهیم یافت و در نتیجه زبان عربی را نیز نجات خواهیم داد.
تمام جنبش‌های بزرگ در تاریخ، بر دوش ترجمه‌های بزرگ بنا شده‌اند. نگاه کنید به ژاپن، کشوری که بیشترین میزان ترجمه را در جهان دارد و بیشترین میزان گشودگی را نسبت به مدرنیته‌ غربی نشان داده است، با این حال، نه اصالت خود را از دست داده و نه شخصیت تاریخیِ عمیق‌اش را. گشودگی به جهان و دیگران، به معنای حل شدن در آن‌ها نیست، بلکه یعنی بهره‌گیری از بهترین چیزهایی که به بشریت عرضه کرده‌، و به کارگیری آن در خدمت فرهنگ محلی یا ملی. یعنی پذیرش جنبه‌های مثبت مدرنیته‌ غربی و رد کردن جنبه‌های منفی‌اش.
اکنون اجازه دهید این پرسش را مطرح کنیم:
چرا ما اَرکون را به روشنگری پیوند می‌دهیم؟
زیرا او نوین‌ترین روش‌هایی را که پیش از این بر میراث مسیحی در اروپا اعمال شده و آن را نوسازی و روشن کرده بودند، بر میراث عربی–اسلامی ما نیز اعمال کرد. این روش‌ها آن میراث را تا حد ممکن تازه، مدرن و حتی از انباشت‌ها، اضافات و تاریکی‌های قرون وسطایی‌اش رهایی بخشیدند. نتیجه این شد که روشنایی‌هایی بی‌سابقه بر متن دینیِ میراثی ما تابیده شد.
تمام روشنفکران عرب، در انجام این مأموریت شکست خوردند، به‌جز اَرکون. او فهم ما از میراث اسلامی عظیم‌مان را به شیوه‌ای بی‌سابقه دگرگون کرد. این همان جایی‌ست که اهمیت و عظمت او در آن نهفته است، و این چیزی‌ست که از او برای نسل‌های آینده به جا خواهد ماند. اندیشه‌ اسلامی پس از اَرکون، دیگر هرگز همان اندیشه‌ اسلامی پیش از او نخواهد بود.
اَرکون با اعمال این همه روش‌های نوین تاریخی و فلسفی بر میراث بزرگ‌مان، با نگاهی کاملاً نو و شفاف به میراث بزرگ اسلام، از دل آن بیرون می‌آید. اما چون ما از کودکی در درون نگاه سنتی–قرون‌وسطاییِ رایج در نزد شیوخ و علمای دین شکل گرفته‌ایم، در درک این دیدگاه تازه‌ای که نویسنده‌ کتاب «نقد عقل اسلامی اصول‌گرا» ارائه می‌دهد، دچار دشواری فراوان می‌شویم.
او نگاهی مدرن، روشنگرانه و رهایی‌بخش به میراث‌مان ارائه می‌دهد؛ نه این‌که صرفاً به تکرار و بازتولید نگاه سنتیِ ایستا، فسیل‌شده و نشخوارشده در طول قرون گذشته بپردازد. این نگاه سنتیِ قرون‌وسطایی، ما را نهایتاً به دیواری بن‌بست کشانده است. بلکه حتی ما را وارد برخوردی ویرانگر با تمام جهان کرده است.
نتیجه‌ای که از همه‌ این‌ها می‌گیریم این است:
هیچ رهایی و نجاتی ممکن نیست، مگر با پیروزیِ تفسیر روشنگرانه‌ نوین از دین، بر تفسیر تاریک‌اندیشانه‌ کهن که دیگر به هیچ وجه با این عصر سازگار نیست.

طه حسين

طه حسین

 

وقتی «اركون» می‌نویسد، همیشه به شیوه‌ای مقایسه‌ای فکر می‌کند. بیشتر موضوعات، اگر نگوییم همه، را از زاویه‌ عربی-اسلامی و زاویه‌ اروپایی-مسیحی بررسی می‌کند. و همیشه همان سؤال را مطرح می‌کند: چرا رنسانس اروپا موفق شد و رنسانس عربی یا اسلامی شکست خورد؟ چرا روشن‌گری اروپایی موفق شد و روشن‌گری عربی که شش قرن زودتر ظهور کرد، ناکام ماند؟ سپس به طور خاص‌تر: چرا فقهای ما فلسفه را تکفیر کردند در حالی که فلسفه در اروپا به شکوفایی کامل رسید؟ بی‌تردید، آنها در طول قرون وسطی مانند ما یا حتی بیشتر فلسفه را تکفیر می‌کردند، اما از زمان دکارت و حتی پیش از آن، دست از این کار کشیدند. آیا فکر می‌کنید اگر فلسفه و فلاسفه تکفیر نمی‌شدند، جریان‌های اصول‌گرایانه‌ای مانند اخوان المسلمین و خمینی‌ها از زمان پیروزی خمینی در سال ۱۹۷۹ یا حتی از زمان تأسیس اخوان المسلمین در سال ۱۹۲۸ بر صحنه مسلط می‌شدند؟ چرا حسن البنا، سید قطب و قُرطبی بر طه حسین، العقاد، نجیب محفوظ و دیگر ستارگان درخشان فرهنگ عربی پیروز شدند؟ منظورم این است که چرا آنها در خیابان‌ها پیروز شدند، اما در سطح فرهنگ واقعی و نخبگان فرهنگی حضور ندارند؟ سپس چرا خمینی بر داریوش شایگان، عبد الکریم سروش و دیگر روشنفکران بزرگ ایران پیروز شد؟ منظورم این است که چرا خمینی این‌قدر آسان صحنه ایران را در دست گرفت؟ اما تا زمانی که تاریخ حرف آخرش را نزده است...

داريوس شايگان

باید دانست که ارکون، به عنوان استاد برجسته‌ای در سوربن، از درون می‌داند چگونه مدرنیته اروپایی شکل گرفته است. او به طور عمیق بر روند تفکر اروپایی در طول تاریخ طولانی‌اش و همچنین روند تفکر عربی-اسلامی در تاریخ بلند آن آگاه بود. بنابراین، او می‌داند چگونه دقیقاً بین این دو مسیر مقایسه کند، چرا یکی متوقف شد و دیگری پرواز کرد... و چگونه گلوگاه‌ها و بن‌بست‌های تاریخی و مشکلات کنونی که عرب‌ها و مسلمانان عموماً با آن روبرو هستند را تشخیص می‌دهد. از همین روست که کتاب مشهورش عنوان دارد: «لأجل الخروج من السياجات الدوغمائية المغلقة: برای خروج از حصارهای دوگماتیک بسته»: یعنی برای خروج از انحصارهای فرقه‌ای و مذهبی که اکنون در برابر ما منفجر می‌شود و تقریباً وحدت ملی ما را با فجایعی هولناک که توسط گروه‌های تعصب و افراط مرتکب می‌شوند، از هم می‌پاشد. سپس از سخنان او می‌فهمیم که غرب با پیروزی الهیات روشن‌گری بر الهیات مسیحی قدیمی و تکفیرگرایانه، بر اصول‌گرایی تاریک و تقسیمات فرقه‌ای و جنگ‌های داخلی‌اش غلبه کرده است. اما ما هنوز در گیر و دار این نبرد گرفتاریم و در آتش آن می‌سوزیم. اینجا تفاوت تاریخی میان عرب‌ها و غرب نهفته است.

 

محمد ارکون

 

ارکون بر این باور است که نمی‌توانیم میراث اسلامی را به درستی بفهمیم مگر اینکه آن را با دیگر میراث‌های دینی که پیش از آن بوده‌اند، به‌خصوص میراث یهودی و مسیحی، مقایسه کنیم. اگرچه اختلافات زیادی بین آنها وجود دارد، اما همه آنها به ریشه‌ای مشترک تعلق دارند که دانشمندان آن را «میراث ابراهیمی توحیدی» می‌نامند. ارکون همواره کشورهای عربی را به ایجاد بخش‌هایی برای تدریس تاریخ ادیان تطبیقی در دانشگاه‌هایشان دعوت کرده است تا جنبه‌های تشابه و اختلاف بین سه دین بزرگ ابراهیمی را درک کنند. برای اینکه خودمان را خوب بفهمیم، باید دیگران را بشناسیم. به عبارت دیگر، اگر دین و میراث خود را با دیگر ادیان ابراهیمی مقایسه کنیم و بر تجربه تاریخی آنها آگاه شویم، بهتر می‌توانیم دین و میراث خود را بفهمیم. این به ویژه مهم است چون یهودیان و مسیحیان اروپایی از قرن هجدهم وارد دوره غربالگری روشن‌گری شده‌اند، اما ما هنوز از این مرحله عبور نکرده‌ایم. این دقیقاً مشکل است. اما مصیبت این است که اخوان المسلمین، خمینی‌ها و دیگر تاریک‌اندیشان این گشودگی را سد می‌کنند و به شدت در برابر آن می‌ایستند زیرا مشروعیت آنها را تهدید می‌کند و عیب‌ها و نواقص آنها را آشکار می‌سازد. این تهدیدی است برای مفهوم قدیمی و قرون وسطایی آنها از دین. برای روشن‌تر کردن این موضوع مثالی می‌زنم: زمانی که امارات متحده عربی «خانه خانواده ابراهیمی» را در جزیره سعدیات در ابوظبی تأسیس کرد، شایعه کردند که قصد دارد اسلام را در دینی عجیب و غریب که خداوند آن را نازل نکرده، حل کند. این حماقتی بی‌نهایت است. اگر این سخن از روی ناآگاهی نباشد، قطعاً نشان‌دهنده سوءنیت و تلاش عمدی برای آشفتگی است. اسلام همچنان اسلام باقی می‌ماند، مسیحیت همچنان مسیحیت، و همین‌طور یهودیت. ادیان بزرگ تا ابد همان خواهند ماند اما مفهوم آنها متفاوت است. مفهوم متسامح و روشن‌گر دوران مدرن از دین متفاوت است از مفهوم تعصب‌آمیز یا تاریک و تکفیرگرای دوران قرون وسطی. وقتی امارات کلیسایی مسیحی، کنیسه‌ای یهودی و مسجدی اسلامی را در کنار هم ساخت، قصد داشت گفت‌وگو و برادری میان این سه دین را برقرار کند نه اینکه آنها را با هم مخلوط کند. و روشن است که «صلح در جهان بدون صلح میان ادیان ممکن نیست»، همان‌طور که اندیشمند معروف هانس کونگ گفته است. امارات می‌خواست تصویر درخشانی از ما ارائه دهد و آن تصویر تاریک و ترسناک را که پس از حمله تروریستی ۱۱ سپتامبر و فجایع پس از آن در سراسر جهان به ما نسبت داده شد، پاک کند. با این کار بزرگ‌ترین خدمت را به عرب‌ها و مسلمانان کرد. اما به جای اینکه از او تشکر کنند، او را مورد حمله قرار دادند. ای ملت که از جهل خود باعث خنده ملل دیگر شده‌ای!
مشکل اخوانی‌ها و خمینی‌ها این است که فکر می‌کنند مفهوم واپسگرایانه و متحجرانه آنها از اسلام تا ابد ادامه خواهد داشت. اما آنها در اشتباهند. حتی اگر هنوز به دلیل جهل، فقر و بی‌سوادی برخی مردم در خیابان‌های عربی، ایرانی یا ترکیه‌ای از محبوبیت نسبی برخوردارند، اما آنها در نهایت شکست‌خورده‌اند، به دو دلیل اصلی: اول اینکه آنها برخلاف جریان تاریخ و روح زمانه و ذات دوران مدرن حرکت می‌کنند، حتی برخلاف ذات اسلام راستین اگر آن را به درستی بفهمیم. دوم اینکه مردم خواهند فهمید، روشن خواهند شد، پیشرفت خواهند کرد و هرگز برای همیشه نادان باقی نخواهند ماند. همچنین آنها از لطف و رحمت میراث بزرگ اسلامی و گرایش انسانی و فلسفی عمیقی که در دوران طلایی اسلام وجود داشت، غافل‌اند یا آن را نادیده می‌گیرند، نه دوران انحطاط. و مشخص است که این جریان‌های اخوانی، خمینی و مشابه آنها وارث مستقیم دوران‌های طولانی انحطاط‌اند که ما هنوز نتوانسته‌ایم خود را از بند آنها رها کنیم.



لطیفه: اجازه نمی‌دهم «ترند» بر پروژه موسیقی‌ام حاکم شود

او در کنار گذاشتن برخی ترانه‌هایی که شخصاً دوستشان دارد، تردید نمی‌کند اگر احساس کند با تصویر نهایی آلبوم هماهنگ نیستند (الشرق الأوسط)
او در کنار گذاشتن برخی ترانه‌هایی که شخصاً دوستشان دارد، تردید نمی‌کند اگر احساس کند با تصویر نهایی آلبوم هماهنگ نیستند (الشرق الأوسط)
TT

لطیفه: اجازه نمی‌دهم «ترند» بر پروژه موسیقی‌ام حاکم شود

او در کنار گذاشتن برخی ترانه‌هایی که شخصاً دوستشان دارد، تردید نمی‌کند اگر احساس کند با تصویر نهایی آلبوم هماهنگ نیستند (الشرق الأوسط)
او در کنار گذاشتن برخی ترانه‌هایی که شخصاً دوستشان دارد، تردید نمی‌کند اگر احساس کند با تصویر نهایی آلبوم هماهنگ نیستند (الشرق الأوسط)

لطیفه، خواننده تونسی، گفت انتخاب ترانه «شبهي بالمِلّي» به‌عنوان نام آلبوم جدیدش از این احساس ناشی شده است که این ترانه بیش از هر چیز به شخصیت و وضعیت انسانی و هنری او نزدیک است. او توضیح داد که با این ترانه صرفاً به‌عنوان اثری که از آن خوشش آمده برخورد نکرده، بلکه در آن فضایی از عشق، قدردانی و شادمانی از زندگی یافته است؛ احساساتی که به باور او شبیه خودش هستند و تا حد زیادی نگاه او به زندگی و آنچه را که می‌کوشد از طریق هنر خود ارائه دهد، بیان می‌کنند.
لطیفه در گفت‌وگو با «الشرق الأوسط» افزود که عنوان «شبهي بالمِلّي» همچنین بیانگر ایده‌ای است که می‌خواسته آلبوم از طریق آن با مخاطبان ارتباط برقرار کند. به باور او، شنونده در طول ترانه‌ها جنبه‌هایی از شخصیت او را خواهد یافت که از قبل می‌شناسد، اما در عین حال جزئیات و ابعاد تازه‌ای را نیز کشف خواهد کرد که در آثار قبلی او به همین شکل آشکار نشده بودند. او تأکید کرد: «عنوان هر آلبوم باید با روح کلی آن ارتباط داشته باشد و من این ویژگی را در این نام پیدا کردم.»

به باور لطیفه، کیفیت اثر همچنان مهم‌تر از محاسبات مربوط به زمان انتشار آثار دیگر هنرمندان است (الشرق الأوسط)

او توضیح داد که رابطه‌اش با زندگی، عشق و اطرافیانش به‌شکل آشکاری در حال‌وهوای کلی آلبوم بازتاب یافته است و افزود که ایده اینکه انسان تکیه‌گاه کسی باشد که دوستش دارد، او را تشویق کند و همیشه جنبه‌های زیبای وجودش را ببیند، دوست دارد.
او ادامه داد: «حتی در دشوارترین شرایط تلاش می‌کنم به دنبال امید و انرژی مثبتی بگردم که به من برای ادامه دادن کمک کند؛ و همین مسئله باعث می‌شود از نظر هنری به ترانه‌هایی گرایش داشته باشم که در عین برخورداری از احساسی روشن، موسیقی متفاوتی نیز دارند.»
لطیفه تأکید کرد انتخاب ترانه‌های «شبهي بالمِلّي» زمان زیادی برده است، به‌ویژه اینکه او با موسیقی همچون عشق زندگی‌اش، نه صرفاً یک حرفه، برخورد می‌کند. او خاطرنشان کرد که ممکن است ماه‌ها به آثار مختلف گوش دهد، میان آنها انتخاب کند و برخی جزئیات را تغییر دهد، زیرا فقط به دنبال یک ترانه خوب نیست، بلکه به دنبال ترانه‌ای است که احساس کند مشخصاً برای او مناسب است و بتواند از طریق آن چیزی تازه به تجربه هنری خود بیفزاید.

لطیفه همکاری با نسل‌های مختلف سازندگان موسیقی را ضرورتی برای ادامه فعالیت و پیشرفت می‌داند (الشرق الأوسط)

او اشاره کرد که «مراقب بود در آلبوم تنوع ایجاد شود؛ چه از نظر موضوعات، چه ملودی‌ها و چه تنظیم‌ها، اما در عین حال نمی‌خواستم این تنوع به نوعی پراکندگی تبدیل شود.»
لطیفه توضیح داد: «یک نخ واحد همه ترانه‌ها را به هم پیوند می‌دهد و آن، احساس شخصی من و شیوه بیان من است. همین پیوند است که در نهایت باعث می‌شود اثر، با وجود تفاوت شکل‌های موسیقایی آن، هویتی واحد داشته باشد.»
لطیفه درباره همکاری خود با نسل‌های مختلف فعالان عرصه موسیقی نیز سخن گفت و آن را «ضرورتی برای هر هنرمندی که می‌خواهد به فعالیت و پیشرفت ادامه دهد» دانست؛ حتی اگر سابقه‌ای طولانی و پربار داشته باشد. به گفته او، هنرمند نباید به تجربه‌های قبلی خود محدود شود یا خود را به همکاری با همان نام‌ها و پرداختن به همان ایده‌ها محدود کند.
او خاطرنشان کرد که اگر احساس کند برخی ترانه‌هایی که شخصاً دوستشان دارد با تصویر نهایی آلبوم هماهنگ نیستند، در کنار گذاشتن آنها تردید نمی‌کند. او توضیح داد که علاقه‌اش به یک ترانه لزوماً به این معنا نیست که آن ترانه برای انتشار در همان مقطع زمانی مناسب است.

لطیفه همکاری با نسل‌های مختلف سازندگان موسیقی را ضرورتی برای ادامه فعالیت و پیشرفت می‌داند (الشرق الأوسط)

او تأکید کرد که ممکن است انتشار برخی آثار به پروژه‌ای دیگر موکول شود، در حالی که آثار دیگری را نگه می‌دارد تا زمان مناسب آنها فرا برسد؛ زیرا هدف اصلی او ارائه آلبومی منسجم است، نه صرفاً مجموعه‌ای از ترانه‌ها.
او توضیح داد که شیوه انتشار «شبهي بالمِلّي» تحت تأثیر تغییر بزرگی قرار گرفته که در عادت‌های گوش دادن به موسیقی رخ داده است. در گذشته، مخاطب منتظر می‌ماند تا آلبوم به‌طور کامل منتشر شود و آن را از ابتدا تا انتها گوش دهد، اما اکنون بیشتر تمایل دارد برای هر ترانه زمان خاص خودش را اختصاص دهد. با این حال، لطیفه تأکید کرد که همچنان به ایده آلبوم کامل پایبند است و گفت: «انتشار مرحله‌ای ترانه‌ها به معنای کنار گذاشتن وحدت پروژه نیست؛ پروژه در نهایت شامل ۱۳ ترانه است.»
لطیفه تأکید کرد که واکنش مخاطبان به ترانه‌ها را دنبال می‌کند و از بازخوردهایی که دریافت می‌کند خوشحال می‌شود، اما اجازه نمی‌دهد شبکه‌های اجتماعی یا شاخص‌های «ترند» تصمیم‌گیرنده هنری باشند. او توضیح داد که «(شبکه‌های اجتماعی) به ابزاری مهم برای نزدیک‌تر کردن فاصله میان او و مخاطبانش تبدیل شده‌اند و او از شناخت ترانه‌هایی که بر مردم تأثیر می‌گذارند بهره می‌گیرد، اما در نهایت به دیدگاه و باور هنری خود تکیه می‌کند؛ زیرا تبدیل کردن (ترند) به معیار کار موسیقایی می‌تواند به هنرمند آسیب بزند و او را به تکرار سوق دهد.»
این خواننده تونسی گفت مفهوم رقابت برای او به زیر نظر گرفتن آنچه دیگر هنرمندان ارائه می‌کنند یا تلاش برای پاسخ دادن به موفقیت آنها ارتباطی ندارد، بلکه به این معناست که هر هنرمند بهترین چیزی را که در توان دارد ارائه کند. او افزود که روز خود را با این فکر آغاز نمی‌کند که هنرمندی ترانه‌ای منتشر کرده و بنابراین او نیز باید اثری مشابه ارائه دهد؛ زیرا پروژه، مخاطبان و دیدگاه خاص خود را دارد.

انتشار آثاری که با زیاد الرحبانی ضبط کرده‌ام فقط به انتخاب زمان انتشار مربوط نیست... و احساس من نسبت به این پروژه پس از درگذشت او تغییر کرده است

لطیفه

او تأکید کرد: «کیفیت اثر همچنان مهم‌تر از محاسبات مربوط به زمان انتشار آثار دیگر هنرمندان است، هرچند کاملاً از ماهیت فصل و تحرکات بازار آگاه هستم.» او معتقد است «وجود آثار موسیقایی متعدد و خوب در یک فصل، در نهایت اتفاقی مثبت است و به سود مخاطبان تمام می‌شود.»
لطیفه درباره پروژه موسیقایی خود با آهنگساز فقید، زیاد الرحبانی، نیز سخن گفت و تأکید کرد که با آن به‌عنوان یک آلبوم معمولی برخورد نمی‌کند، بلکه آن را یک وضعیت هنری و انسانی با ارزش ویژه در کارنامه خود می‌داند. او توضیح داد: «این اثر پس از آنکه آن را همراه با الرحبانی در فرانسه و پیش از درگذشتش ضبط کردم، اهمیت بیشتری پیدا کرد. هر ترانه با یک خاطره، یک موقعیت، صدا و حضور او پیوند خورده است و همین باعث شده برخورد با این پروژه کاملاً متفاوت باشد.»
او افزود: «انتشار آثاری که با زیاد الرحبانی ضبط کرده‌ام فقط به انتخاب یک زمان مربوط نمی‌شود، بلکه مجموعه‌ای از جزئیات تولیدی، هنری و حقوقی بر آن حاکم است که ابتدا باید به پایان برسند.» او توضیح داد که احساسش نسبت به این پروژه پس از درگذشت الرحبانی تغییر کرده است؛ زیرا هر ترانه اکنون معنایی افزوده و پیوندی انسانی و ویژه پیدا کرده است. از همین رو می‌خواهد این آثار به شکلی به مخاطبان ارائه شوند که شایسته جایگاه هنری و انسانی زیاد الرحبانی باشد.


کاظم فیّاض: سینمای عرب با بحران واقعی روبه‌روست… و به محیطی باثبات نیاز دارد

نمایی از «پرونده شماره صفر» (کوزموس کریِیتورز)
نمایی از «پرونده شماره صفر» (کوزموس کریِیتورز)
TT

کاظم فیّاض: سینمای عرب با بحران واقعی روبه‌روست… و به محیطی باثبات نیاز دارد

نمایی از «پرونده شماره صفر» (کوزموس کریِیتورز)
نمایی از «پرونده شماره صفر» (کوزموس کریِیتورز)

کاظم فیّاض، کارگردان لبنانی، این روزها دومین فیلم بلند داستانی خود را با عنوان «پرونده شماره صفر» به پایان می‌رساند. این فیلم درامی روان‌شناختی درباره یک وکیل، تیم او و صاحبان پرونده‌های جنایی مختلف است. هر یک از آنها آنچه را انجام داده‌اند روایت می‌کنند. پیشینه‌ها متعدد است، پرونده‌ها متنوع‌اند، شخصیت‌ها عجیب‌وغریب‌اند و انبوهی از بحث و گفت‌وگو در جریان است؛ همه اینها درون دفتری کوچک رخ می‌دهد که هر از گاهی صدای ضربه‌هایی در آن به گوش می‌رسد؛ ضربه‌هایی که حاضران آنها را می‌شنوند اما منشأشان را نمی‌دانند. تا اینکه وکیل درمی‌یابد میان وهم و واقعیت، و میان گذشته و حال گرفتار شده است.
فیّاض در حال کار روی نسخه نهایی فیلم است (این منتقد نسخه صفر را دیده است) و گفت‌وگوی زیر تصویری از این کارگردان نویدبخش ارائه می‌دهد؛ کارگردانی که نخستین فیلمش، «یوسف»، جایزه مهمی را در جشنواره «آسیا ورلد فیلم» در لس‌آنجلس به دست آورد.

کاظم فیّاض (کوزموس کریِیتورز)

*در چه مقطعی از زندگی تصمیم گرفتی فیلمساز شوی؟

ـ سفر من از سال ۲۰۱۲ آغاز شد. آن زمان علوم سیاسی می‌خواندم که خواهرم آمد و به من گفت در یک دوره آموزش عکاسی با استفاده از دوربین‌های DSLR کانن ثبت‌نام کرده است. بعد به من گفت: «نظرت چیست که بیایی و با من ثبت‌نام کنی؟» من هم قبول کردم. آن زمان هیچ چیز درباره این دنیا نمی‌دانستم. به دوره رفتم، برای نخستین بار دوربین را در دست گرفتم و اولین عکس خود را با یک دوربین حرفه‌ای گرفتم. به عکسی که گرفته بودم نگاه کردم؛ عکسی کاملاً معمولی بود، فقط چند نفر درون کارگاه آموزشی. اما احساس کردم این تصویر حرف می‌زند. همان لحظه برای نخستین بار احساس کردم می‌توانم بدون گفتن حتی یک کلمه حرف بزنم و فقط از طریق یک تصویر، چیزی را بیان کنم.

کاظم فیّاض هنگام فیلمبرداری (کوزموس کریِیتورز)

* آیا انگیزه، یا یکی از انگیزه‌ها، فرار از یک وضعیت اجتماعی یا شخصی بود یا نیاز به بیان خود از طریق تصویر؟

ـ سینما برای من فرار نیست، بلکه برعکس، مواجهه واقعی است. وقتی فیلمی می‌بینید، رنگ‌ها، رویدادها و گفت‌وگوها را می‌بینید، موسیقی را می‌شنوید، نماها، شیوه ساخت قاب و ترکیب‌بندی بصری را مشاهده می‌کنید. هیچ هنر دیگری نمی‌تواند همه این عناصر را به همین شکل بیان کند. من معتقدم سینما والاترین و کامل‌ترین وسیله بیان است، زیرا می‌تواند حالات و اندیشه‌های مختلف را در خود جای دهد. سینما راهی است که از طریق آن می‌توانم افکارم را شکل دهم و آنها را از ذهنم بیرون بیاورم و به جهان عرضه کنم.

*نخستین فیلم بلند داستانی شما، «یوسف»، به‌طور کلی از نظر منتقدان چگونه مورد استقبال قرار گرفت؟ و از آن تجربه چه آموختید؟

ـ صادقانه بگویم، تجربه «یوسف» از نظر نقد آن‌طور که امیدوار بودم غنی نبود، زیرا فیلم پوششی را که احساس می‌کردم شایسته آن است دریافت نکرد. افرادی که فیلم را دیده بودند دیدگاه‌های متفاوتی داشتند، اما منتقدان و رسانه‌های زیادی درباره آن صحبت نکردند و فکر می‌کنم دلیلش به مسائلی مربوط می‌شد که به بازاریابی و تبلیغات ارتباط داشت. با این حال، فکر می‌کنم از این تجربه بسیار آموختم و امیدوارم در این تجربه جدید پخته‌تر باشم؛ نه فقط از نظر هنری، بلکه در زمینه ارائه و بازاریابی فیلم نیز.

بازیگر، عزه زعرور، در «پرونده شماره صفر» (کوزموس کریِیتورز)

*پس برویم سراغ فیلم جدیدتان، «پرونده شماره صفر». ایده آن چگونه به ذهن‌تان رسید و چگونه آن را اجرا کردید؟

ـ ایده «پرونده شماره صفر» در اصل زمانی شکل گرفت که روی یک سریال برای «یوتیوب» کار می‌کردیم. ایده درباره دفتر وکالتی بود که پرونده‌های افرادی با مشکلات مختلف را می‌پذیرفت، اما نکته طنز ماجرا این بود که همیشه حق با طرف مقابل بود. من و ایدی شعب نقش دو وکیل را بازی می‌کردیم و این افراد را می‌پذیرفتیم و با شیوه‌ای طنزآمیز با اشتباهاتشان مواجه می‌کردیم. پرونده‌ها نیز ماهیتی اجتماعی داشتند. برای مثال، شخصی بود که چون پوست تیره‌ای داشت، بدنش را سفید کرده بود تا از تمسخر مردم در امان بماند. یا دختری که می‌خواست از مارک زاکربرگ شکایت کند، چون تعداد «لایک»های کافی دریافت نمی‌کرد.
وقتی فیلمبرداری این کار را به پایان رساندم، احساس کردم اصلاً شبیه من نیست. تنها نشستم و ناگهان ایده یک‌باره به ذهنم رسید. انگار یک «Download» در ذهنم انجام شد. کامپیوترم را باز کردم و ظرف فقط سه روز، کل فیلم را نوشتم. وقتی شروع به فکر کردن درباره پروژه کردم، فقط به‌عنوان کارگردان به آن فکر نمی‌کردم، بلکه خودم را تهیه‌کننده هم می‌دیدم. به نظرم بی‌توجهی به جنبه تولید یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی است که بسیاری از کارگردانان جوان با آن مواجه‌اند؛ آنها به تولید اهمیت هم‌سنگی نمی‌دهند.

«سینما برای من فرار نیست، بلکه برعکس، مواجهه واقعی است.»

کاظم فیّاض

*درباره وضعیت سینمای مستقل عرب در شرایط کنونی چه نظری داری؟

ـ در حقیقت، ترجیح می‌دهم سؤال این باشد که به‌طور کلی چه نگاهی به سینمای عرب داری، نه فقط به سینمای مستقل عرب. چون سؤال برای من از اساس آغاز می‌شود: آیا اصلاً صنعت سینمای عربِ کاملی داریم که بتوانیم درباره سینمای مستقل صحبت کنیم؟ سینمای مستقل ابتدا به وجود یک سینما نیاز دارد و خود سینمای عرب همچنان باید یک صنعت واقعی را بنا کند.
فکر می‌کنم در آموزش سینمایی کمبود داریم و زیرساخت‌هایی که به این صنعت اجازه دهند به شکل طبیعی رشد کند نیز کافی نیستند. علاوه بر این، ما در منطقه‌ای زندگی می‌کنیم که از جنگ‌ها و درگیری‌های سیاسی، فرقه‌ای و اجتماعی رنج می‌برد و همه این مسائل مانعی بر سر راه پیشرفت سینما هستند؛ چه سینمای مستقل و چه سینمای غیرمستقل.
من نمی‌گویم سینما یک امر تجملی است؛ به‌هیچ‌وجه چنین نیست. اما هر صنعت سینمایی برای رشد به محیطی باثبات نیاز دارد. در کشورهای باثبات، تولیدات بیشتری می‌بینیم، زیرا شرایط چنین امکانی را فراهم می‌کند. اما اینجا ممکن است در حال فیلمبرداری باشید و ناگهان با رویدادی مواجه شوید که همه چیز را متوقف کند، یا ببینید موضوعاتی وجود دارند که نمی‌توانید درباره آنها صحبت کنید، یا با محدودیت‌های مختلفی روبه‌رو شوید که مانع ارائه آن چیزی شوند که می‌خواهید.


نویسندگان و فیلسوفان جهان چگونه به کتابخانه‌های خود می‌نگریستند؟

نویسندگان و فیلسوفان جهان چگونه به کتابخانه‌های خود می‌نگریستند؟
TT

نویسندگان و فیلسوفان جهان چگونه به کتابخانه‌های خود می‌نگریستند؟

نویسندگان و فیلسوفان جهان چگونه به کتابخانه‌های خود می‌نگریستند؟

کتاب‌ها و آثاری که نویسندگان و آفرینندگان از دورترین روزگاران تا امروز، عصاره اندیشه‌ها و چکیده شهودها و رنج‌های فکری خود را در آنها ریخته‌اند، همواره مورد ستایش میلیون‌ها خواننده بوده‌اند؛ خوانندگانی که آنها را توشه معرفتی خود، راهنمای خویش به سوی راه درست و نوری برای بیرون آمدن از تونل نادانی دانسته‌اند. ابوعثمان جاحظ شاید یکی از بزرگ‌ترین ادیبان و نویسندگانی باشد که کتاب را ستوده و از محاسن آن تمجید کرده است. او در «البیان و التبیین» کتاب را چنین توصیف می‌کند: «هم‌نشینی است که تو را نمی‌ستاید، دوستی است که فریبت نمی‌دهد، همراهی است که از تو خسته نمی‌شود و همسایه‌ای است که از تو دلگیر نمی‌شود.» شاید این توصیف جاحظ از کتاب بعدها در سخن مشهور المتنبّی بازتاب یافته باشد که می‌گوید: «عزیزترین جایگاه در دنیا زین اسب تیزروست، و بهترین همنشین در میان آدمیان کتاب است.»
نکته قابل توجه آن است که نقش کتاب‌ها در عصر جدید دیگر تنها به انتقال دانش و ابزاری برای آن محدود نمی‌شود، بلکه خود به موضوعی برای پرداخت ادبی، انگیزه‌ای برای الهام و موضوعی برای ستایش نویسندگان و مؤلفان تبدیل شده‌اند؛ نویسندگانی که از ستایش مطالعه و تشویق به خرید و گردآوری کتاب‌ها دست نکشیده‌اند و حتی به ثبت و مستندسازی شیوه‌ای پرداخته‌اند که کتابخانه‌های خانگی خود را بر اساس آن بنا کرده‌اند. از آنجا که آثار مربوط به این موضوع بیش از آن است که بتوان آنها را برشمرد، کافی است در میان آنها به کتاب «تاریخ کتابخانه‌ها» نوشته آلفرد هیسل، «کتابخانه‌ها در جهان باستان» نوشته لیونل کَسون و کتاب «کتاب‌ها در زندگی من» اثر هنری میلر اشاره کنیم.
اگر نویسنده و متفکر آرژانتینی، بورخس، که از کودکی نابینا شد، بهشت را در قالب کتابخانه‌ای عظیم و بی‌نهایت گسترده تصور می‌کرد، تب عشق او به کتاب به دستیارش آلبرتو مانگوئل نیز سرایت کرد؛ کسی که سال‌ها آثار مختلف را برای او با صدای بلند می‌خواند و سپس خود به تألیف چندین کتاب درباره آیین‌های مطالعه و نوشتن و زیبایی‌شناسی کتاب‌ها و کتابخانه‌ها پرداخت. از برجسته‌ترین آثار او می‌توان به «کتابخانه شبانه»، «تاریخ مطالعه»، «شهر کلمات» و «جنتلمن کتابخانه‌ها» اشاره کرد.
کتاب «جهان را در کتابخانه‌ام می‌گنجانم» که احمد الزناتی، نویسنده مصری، آن را گردآوری و ترجمه کرده است، شاید یکی از آثار قابل توجهی باشد که با سبکی جذاب و درهم‌آمیخته از فایده و لذت، جزئیات رابطه صمیمانه یا گاه مبهم میان نویسندگان و کتاب‌هایی را که گرد می‌آورند، ثبت و روایت می‌کند؛ ضمن آنکه شیوه مطالعه آنان و چگونگی تأسیس کتابخانه‌هایشان را نیز به تصویر می‌کشد.
از آنجا که روشن می‌شود هر یک از نویسندگانی که مؤلف به بررسی آنها پرداخته، رابطه‌ای متفاوت با کتاب‌ها و کتابخانه‌ها داشته است، ناگزیر باید درنگی ویژه بر آرتور شوپنهاور داشته باشیم؛ کسی که به کتاب‌هایی که با دقت گرد آورده بود، تنها به چشم ابزاری برای کسب دانش نمی‌نگریست، بلکه آنها را بهترین وسیله خود برای گریز از ریا و دورویی انسان‌ها می‌دانست. صاحب کتاب «جهان همچون اراده و تصور» در نامه‌ای که پس از تصمیم به سفر و دور شدن از زادگاهش برای یکی از دوستانش فرستاد، می‌نویسد: «سخت‌ترین چیزی که جدایی از آن برایم دشوار است، کتابخانه عمومی و خصوصی‌ام است. اگر آرامش کتاب‌ها نبود، مدت‌ها پیش در برابر نومیدی از این زندگی تسلیم شده بودم.»

آرتور شوپنهاور

مدح شوپنهاور از کتاب‌ها به یک مناسبت یا یک متن خاص محدود نمی‌شد. او در آغاز دست‌نوشته زندگی‌نامه خود، بی‌درنگ چنین می‌نویسد: «و چون هم‌عصرانم از میان هم‌وطنانم نتوانستند تنهایی‌ام را از میان ببرند، همنشینی کسانی را برگزیدم که شبیه من بودند؛ کسانی که مرگ آنان را در خود فرو برده بود و همچون من در جهان گشته بودند. اینک حروف خاموش آنان محبت و دوستی‌ای صادقانه‌تر از معاشرت زندگان در من برمی‌انگیزد و صفایی عمیق‌تر از آرامش صاحبان جان بر من می‌باراند.»
با آنکه در سخن شوپنهاور درباره همنشینی دلنشین با کتاب، نکته‌ای مشترک با ابوعثمان الجاحظ وجود دارد، فاصله میان این دو بسیار زیاد است؛ زیرا الجاحظ موجودی اجتماعی، متمایل به خوش‌بینی و شوخ‌طبعی و دارای نگاهی مثبت به جهان بود، در حالی که شوپنهاور درست نقطه مقابل تمام این ویژگی‌ها قرار داشت.
اما نکته مهمی که نویسنده از اشاره به آن غافل نشده، این است که شوپنهاور در انتخاب کتاب‌هایی که می‌خرید و گرد می‌آورد، کاملاً بی‌طرف نبود؛ بلکه این انتخاب بیش از آنکه صرفاً تابع معیارهای ناب ادبی و خلاقانه باشد، تحت تأثیر ذوق و سلیقه شخصی او قرار داشت. در حالی که علاقه‌اش به هم‌وطن آلمانی خود، گوته، او را واداشت تا تمامی آثار او را در چاپ‌های گوناگون گرد آورد، همچنین آثار لسینگ، امانوئل کانت و هاینریش هاینه را نیز جمع کرد، آثار برخی از نویسندگان بزرگ را کاملاً نادیده گرفت؛ نویسندگانی همچون لودویگ و هوفمان و کلایست، و نیز هولدرلین را که مارتین هایدگر او را تجسم عملی هستی‌شناسی هستی می‌دانست.
با این حال، افراط شوپنهاور در ستایش کتاب‌ها و کتابخانه‌ها مانع از آن نشد که درباره زیاده‌روی در مطالعه هشدار دهد. او معتقد بود ذهن بر اثر مطالعه بسیار، همان‌گونه که معده بر اثر پرخوری خفه می‌شود، دچار خفگی می‌شود. به باور او، برخی کسانی که در سیلاب کتاب‌ها غرق شده‌اند، به برده آنچه سطرهای دیگران به آنان دیکته می‌کند تبدیل شده‌اند و ذهنشان زیر بار اندیشه‌های دیگران سنگین شده است.
نویسنده بریتانیایی، هنری ویتلی، بر انتخاب‌گری در شکل دادن به کتابخانه‌ها و پرهیز از انباشتن تصادفی محتویات آنها تأکید کرده است. او در عین حال اشاره می‌کند که کتابخانه امپراتور آلمانی، مارکوس سیوروس، تنها به چهار مجلد محدود می‌شد که آثار افلاطون، پلینیوس، پلوتارک و بطلمیوس را دربرمی‌گرفت. ویتلی معتقد بود انتخاب‌گری مهم‌ترین رمز شکل‌گیری کتابخانه‌هاست و کتابخانه آرمانی تنها از رهگذر گرایش صاحبش به انتخاب‌گری می‌تواند بازتاب‌دهنده ذهن و روح او باشد.
منتقد آلمانی، والتر بنیامین، نیز از اصل افراط در خرید و گردآوری کتاب دفاع می‌کند؛ حتی اگر این کار صرفاً از سر لذت انجام شود یا برای احتیاط در برابر نیازهای احتمالی آینده به دانش. نویسنده کانادایی، رابرتسون دیویس، در حالی که بر ضرورت تمایز میان گردآوری کتاب برای فخرفروشی و گردآوری آن برای کسب دانش تأکید می‌کند، بی‌پرده اعتراف می‌کند که نتوانسته در برابر وسوسه کتاب‌ها مقاومت کند و هرآنچه را لازم یا غیرلازم بوده خریده است، بی‌آنکه هیچ قصدی برای متوقف کردن سیل عظیم کتاب‌هایی داشته باشد که بی‌وقفه به سوی کتابخانه‌اش روان بوده‌اند.
رابرتسون برای تأیید سخن خود با شاهد، از قول نویسنده فرانسوی، آناتول فرانس، نقل می‌کند که در پاسخ به کسی که از او پرسیده بود آیا تمام کتاب‌های موجود در کتابخانه‌اش را خوانده است، گفته بود: «حتی یک‌دهم آنها را هم نخوانده‌ام، آقا؛ مگر شما هر روز از سرویس چینی غذاخوری‌تان استفاده می‌کنید؟»
در مقابل، نویسنده بریتانیایی، رودیارد کیپلینگ، بر این نکته تأکید می‌کرد که صرف مطالعه به‌خودی‌خود دلیل قطعی بر نیک‌سرشتی یا بدسرشتی خواننده نیست، بلکه مسئله به انتخاب درست کتاب‌هایی بستگی دارد که می‌خواند. اگر کسی با ذهنی بیدار و اندیشه‌ای زنده به مطالعه روی آورد، ممکن است، هرچند در حدودی معین، وارث بزرگان و از طریق رشته‌ای نامرئی با آنان پیوسته باشد. از نگاه این نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، انسان زیرک کسی است که الگوهای والای جهان کتاب را می‌شناسد؛ زیرا تنها همین الگوها هستند که به او در فهم معنای جهان یاری می‌رسانند.

رودیارد کیپلینگ

کتابخانه‌ها در عصر جدید دیگر تنها ناقل دانش و ابزاری برای انتقال آن نیستند، بلکه خود به موضوعی برای پرداخت ادبی تبدیل شده‌اند.
نویسنده آلمانی، هرمان هسه، چندان از دیدگاهی که شوپنهاور درباره مطالعه ترسیم کرده بود فاصله ندارد. او معتقد است انسان نباید در پی مطالعه بدود، همان‌گونه که جوینده عنوان و مقام در پی رتبه استادی می‌دود، یا همانند بیماری ساده‌لوح که وارد داروخانه می‌شود و برای یافتن دارویی مؤثر، هر دارو و ترکیبی را که در آنجا هست سر می‌کشد. حتی ناچاریم از این دیدگاه هسه شگفت‌زده شویم که انسان‌های عصر او در مطالعه زیاده‌روی می‌کنند و بیش از اندازه‌ای که باید به آن توجه نشان می‌دهند؛ یا از سخن او که زیاده‌روی در مطالعه نه تنها به ادبیات ارج نمی‌نهد، بلکه به آن آسیب می‌رساند.
با این حال، این شگفتی ما به‌سرعت شکل دیگری به خود می‌گیرد، هنگامی که ابیات صاحب «سیذارتا» را می‌خوانیم که در آنها با لحنی تأثیرگذار با خواننده سخن می‌گوید:

همه کتاب‌های جهان تو را خوشبخت نخواهند کرد،
اما راز بازگشت به خویشتن را به تو خواهند آموخت.

خویشتن تو ظرف همه آن چیزی است که به آن نیاز داری،
خویشتن تو ظرف خورشید و ستارگان و ماه است،

و نوری که در پی آنی، در میان سینه تو سکونت دارد،
و حکمتی که آن را در قفسه‌های کتابخانه‌ها می‌جویی،

نور خود را از لابه‌لای هر صفحه می‌تاباند،
زیرا آن نور، خود توست.