رمان «گربههای تهران» نوشتهٔ نویسندهٔ ایرانی علیرضا عراقی که با ترجمهٔ احمد فیصل از سوی «دار العربی» در قاهره منتشر شده، در ساختاری روایی شگفتانگیز که واقعگرایی را با عناصر فانتزی درهم میآمیزد، مهمترین جلوههای تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را در طول قرن بیستم به تصویر میکشد.
این رمان ما را به سفری تاریخی و طولانی میبرد؛ سفری که در آن زندگی یک خانوادهٔ ایرانی را دنبال میکنیم؛ خانوادهای که نفرینی دیرپا، طی سه نسل پیاپی، گریبانگیرش شده است. این نفرین از زمانی آغاز میشود که نیای نخست خاندان به سرزمینی خیالی که گربهها بر آن فرمان میراندند، یورش میبرد و پادشاه آن را میکشد. همین امر گربهها را بر آن میدارد که در پی انتقامی طولانی برآیند؛ انتقامی که با هجوم آنان به شهر تهران و برانگیختن آشوب و درگیری در سراسر کشور همراه میشود.
جزئیات این نفرین نسل به نسل منتقل میشود و پدربزرگ آن را برای نوهاش بازگو میکند؛ آنگاه که یقین مییابد همهٔ مصیبتهایی که دامانشان را گرفته، مجازاتی مستقیم در برابر شکار گربهها، ویران کردن سرزمینشان و کشتن فرمانروایشان است. از همین رو، این تقدیر تلخ بارها و بارها بر بازماندگان خاندان تکرار میشود؛ کسانی که گویی سرنوشتشان چنین نوشته شده است که همواره زنده بمانند و مرگ فرزندان خود را با چشمان خویش ببینند.
جلوههای رئالیسم جادویی در شخصیتهای این خاندان نفرینشده آشکار است. «آغا»، پدربزرگ خاندان، از مرز فنا درمیگذرد و به موجودی جاودانه و صدای حافظهٔ جمعی نامیرا بدل میشود؛ موجودی که رسالت ازلیاش روایت کردن این داستان و زنده نگه داشتن آن در ذهن نسلهای آینده است.
در مقابل، نوه، «خان»، از بصیرتی منحصربهفرد برخوردار است که به او امکان میدهد با رمزگشایی از رفتار گربهها، آیندهٔ سیاسی را بخواند. او با دقتی شگفتانگیز مرگ برخی رهبران سیاسی و برآمدن چهرههای تازه را، بهویژه در دهههای شصت و هفتاد میلادی، پیشبینی میکند.
علیرضا عراقی نویسنده و مترجمی است که پس از دریافت کارشناسی ارشد هنرهای زیبا از دانشگاه نوتردام، موفق به اخذ کارشناسی ارشد فرهنگها و زبانهای باستانی از دانشگاه تهران شد. او اکنون در ایالات متحده آمریکا زندگی و کار میکند و تاکنون داستانها و ترجمههایی نیز در شماری از روزنامهها و مجلات ادبی منتشر کرده است.
برشی از رمان:
«احمد ده ساله بود و مانند هر پسربچهای در آن سن زندگی میکرد. هرگز به ذهنش خطور نمیکرد که وقتی با دوستان دوران کودکیاش در روستای تجریش قایمباشک بازی میکند، روزی پدر صمیمیترین دوستش را ببیند که گوش یک گربهٔ مرده را با دندان میجود.
احمد هرگز تصور نمیکرد روزی در یک کارگاه آهنگری مشغول کار شود و با پتکی سنگین بر آهنی که از شدت حرارت تا مرز سپیدی گداخته شده است، پیاپی بکوبد. خیال کودکانهاش توان تصور قطارهایی را نداشت که با شتاب از تونلهای زیر شهر بزرگ میگذرند؛ جایی که مسافران برای حفظ تعادل، به تسمههای آویزان چنگ میزنند. خلاصه، احمد تورکاشوند نمیتوانست دریابد مهی که آن بامداد زودهنگام تابستانی روستا را در بر گرفته بود، مسیر تاریخ آنان را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.
در روز عروسی خواهر احمد، مه صبحگاهی کوهها را فرا گرفته بود؛ گویی یکی از خدایان آن را از دریاهای دوردست فراخوانده باشد. از زمانی که پدر احمد یک ماه پیش خبر این ازدواج را اعلام کرده بود، بسیاری از اهالی روستا سرگرم تدارک مراسم بودند. در آن روز مهآلود ــ روزی که بعدها کسانی که ماندن را برگزیده بودند آن را «روز مه» نامیدند ــ احمد با صدای کوبیدنهایی از خواب بیدار شد.
صدا، آشفته و بیقرار، از در ورودی گذشت، از میان حیاط عبور کرد، وارد خانه شد، از راهرو گذشت و سرانجام به اتاق خواب احمد رسید. چند ثانیه گمان کرد این صدا را در خواب شنیده است. پلکهایش دوباره داشت روی هم میافتاد که کوبیدنهای پیاپی او را از خواب پراند. راست نشست و کمکم عروسی خواهرش را به یاد آورد؛ شبی پیش، مادرش به او گفته بود که اندکی پس از سپیدهدم، همراه همسایهها به باغ خواهد رفت تا مقدمات جشن را آماده کند.»
«گربههای تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانوادهای میشود
«گربههای تهران»… نفرینی تاریخی که سایه خانوادهای میشود
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة
