شهر حیره، واقع در جنوب کوفه، در تصویر روایی، تاریخی و تخیلی خود، آستانهای برای گذار و مخزنی سرشار از آینده است که وظیفه حفظ و صیانت از فرهنگ عربی را بر عهده دارد. این شهر یکی از آخرین و سرنوشتسازترین نقاط زمانی از قرن چهارم و پنجم میلادی تا قرن هفتم بود؛ دورهای که فرهنگ عربی در آن توانست ساختار خود را بازیابی و نوسازی کند و گویشهای زبانش را از جلوههای چندگانگی، پراکندگی و انزوا در اعماق تاریخ و گستره مکان حفظ کند و مانع از برخورد و درهمآمیختگی آنها با فرهنگهای دیگر شود. حیره بهراستی نخستین دوره بنیانگذار فرهنگی بود که زمینهساز بیداری ملی، فرهنگی و دینی شد؛ چنانکه دکتر سعید الغانمی در کتاب خود، «خاستگاههای نخستین زبان»، آن را توصیف میکند.
مخزن روایی
آن مخزن سرشار زبانی و روایی حیره، در دورههای زمانی بعد به شهرهای تازهای انتقال یافت که دوران شکوفایی را میگذراندند؛ این در حالی بود که گویشهای عربی همراه با مسیر کوچنشینی و شبانی به اینسو و آنسو کشیده میشدند، با افول پادشاهیها و دولتها و پایان دوران پادشاهان رنگ غربت میگرفتند و در پی لشکرکشیها و یورش مهاجمان، در پراکندگی و تبعید نیز غریب میماندند. بااینحال، این مخزن ــ این آستانه ــ به راه خود ادامه داد و حاشیه زبانیاش را برای صیانت از زبانی با خود حمل کرد که از مرز پادشاهیها، دولتها و فرمانروایان عبور میکرد و در شهرهای بزرگ استقرار مییافت. بدینترتیب، به ساختاری کاملاً روایی تبدیل شد که الگویی آزاد از تفسیر را در خود جای میداد؛ الگویی میان روایت تأییدی به سود حاکم و روایت معارض به سود زبان.
شاید آن آستانه روایی و تاریخی، بدون وقایع سیاسی پشتیبانیکنندهای که همزمان با پیدایش دولت و پادشاهان عربِ لَخمیِ مُناذره شکل گرفتند، هرگز پدید نمیآمد. این عوامل در تثبیت و شکلگیری جایگاه شهر حیره و موجودیت جغرافیایی و سیاسیِ تقریباً مستقل آن نقش داشتند و آهنگ روابطش را بهگونهای تنظیم کردند که با قدرتهای امپراتوریِ مسلط و حاکم در آن زمان، هماهنگی نسبی داشته باشد.

روایت تأییدی و روایت معارض
اگر روایت تاریخی در نوع نخست خود، یعنی روایت تأییدی، بر گستردگی و تمرکز واقعیتهای سیاسی، فرهنگی و زبانی ذخیرهشده در ادبیات، سیرهها، حکایتها و شعر تأکید میکند و آنها را در کنار تصویر تاریخی شهر و چارچوب پادشاهی و امپراتوری آن قرار میدهد، نوع دوم آن، یعنی «روایت معارض»، در بافت متون ادبی به سرچشمهای از اضطراب و تنش زبانی تبدیل میشود؛ تنشی که متن را به اندیشیدن وامیدارد و در ژرفای روایی خود، معنایی عمیقتر را در خارج از چارچوب سیاسی بیان میکند. این امر از وجود نوعی رویارویی انتقادیِ نهفته و آشکارشدن تصویر انسانیِ حذفشده خبر میدهد؛ چنانکه در متن «حکایت سِنِمّار» میبینیم که موضوع بررسی این نوشته است.
متن حکایت سنمّار، در محتوای روایی خود، ماهیت سیاسی زیرکانه شخصیت مهندس را پنهان میکند؛ مهندسی که ساخت کاخ باشکوه پادشاهی را به پایان میرساند، اما خشتی را مخفی میکند تا اگر آن را بیرون بکشند، کل بنا فروبپاشد و ویران شود و از آن چیزی جز اثری محو باقی نماند. راوی نتوانسته است زیرکی این اندیشه را پنهان کند یا مخاطب را به نادیدهگرفتن آن قانع سازد. ازاینرو، بیهوده میکوشد سنمّار را فردی ناآگاه از سیاست جلوه دهد تا او راز «بمب و رمز» را به پادشاه بگوید؛ رازی که قرار است همهچیز را منفجر کند. پذیرفتنی نیست که مهندسی دو طرح مهندسی خارقالعاده، یکی برای ساختن بنا و دیگری برای ویرانکردن آن، طراحی کند و سپس رازی را فاش سازد که بیتردید به نابودی خودش میانجامد.
در مقابل، نمیتوان راوی را در ساختن متن خود ناآگاه یا سادهلوح دانست و نمیتوان پذیرفت که او صرفاً برای خدمت به حاکم، از نظر هنری چنین آشکارا کوتاه آمده باشد. متن سرشار از تنش زبانی و انتظار ممتد است؛ انتظاری برای آنکه راز خشت همچنان محفوظ بماند و پادشاه نیز از آن آگاه نشود. اندیشه ویرانسازی همچنان پابرجا و هراسانگیز باقی میماند؛ همچون حکایتی غیررسمی که پنهان شده و هنوز روایت نشده است. راوی «همهدان» حکایت، راز آن را برای زمانی نامعلوم محفوظ نگه میدارد یا با منحرفکردن توجه پادشاه، آن را از نظر زبانی پنهان میکند.
بدینترتیب، اندیشه ویرانسازی که از پادشاه پنهان مانده است، با حذف هوش سیاسی از شخصیت مهندس معادل میشود. محتوای روایی، از طریق این معادله، حکایت دیگری را بر عهده میگیرد که در پس حکایت اصلی پنهان مانده است؛ حکایتی که ممکن است راوی دیگری آن را به دست گیرد. این وضعیت شباهت بسیاری به جابهجایی راویان در روایت یک حکایت واحد در گذر زمان دارد؛ موضوعی که محمد خضیر، داستاننویس، در کتاب «بصریاثا» و داستان «رؤیای برج» به آن پرداخته است؛ آنجا که از «حکایتی که پایان نیافته یا نمرده است تا قصهگویی دیگر آن را به دست گیرد و پس از مرگ قصهگوی نخست، روایت را ادامه دهد» سخن میگوید.
پس زمانِ راویان به حرکت خود ادامه میدهد و خود حکایت نیز استمرار مییابد. آنچه در حکایت سنمّار از نظر پنهان مانده، یعنی ماهیت شخصیت مهندس و هوش سیاسی او، در تصویر عمومی و آشکار پادشاهی و تاریخ نمایان میشود یا روایت تأییدی به سود آن، جایگزینی برایش فراهم میکند؛ اما رویارویی انتقادی و تنش زبانی در روایت معارض، آن را آشکار میسازد. خشتِ ویرانگر، همچون طرحی برای انفجار، در لابهلای متن و زبان راویِ «همهدان» پنهان شده است؛ پیش از آنکه در دیوارهای کاخ خورنق جستوجو و کشف شود.
روایت معارض چیست؟
جان دوکر، نویسنده کتاب «خاستگاههای خشونت»، با تکیه بر مفهوم چندصدایی در روایت نزد باختین، اصطلاح «روایت و روایت معارض» را وام گرفت تا بهطور مستقیم از طریق آن، حوزه تخصصی خود را در مطالعات قربانیشناسی، پدیده خشونت و نسلکشی در تاریخ بشر بیان کند. او با لحنی طعنهآمیز به تصویر امپریالیست نجیبزادهای میرسد که ریشهاش به روم و تبارش به ترواییها بازمیگردد و غربی مدرنی که از نسل رومیان است. دوکر سطح و عمق متون زندگینامهای را در روایت تأییدی دنبال میکند و در این مسیر، لشکرکشیهای تاریخی برای اعمال خشونت و کشتار وحشیانه را نشان میدهد؛ همزمان با آنکه از الگوی نهفته در روایت انتقادیِ معارض و رویارویی آن با تاریخ نسلکشیهای بشری سخن میگوید.
دوکر روایت معارض را در متون، بیش از آنکه با هدفی ادبی و انتقادی به کار گیرد، همچون ذخیرهای پژوهشی در نظر میگیرد تا دستاورد تازهای در حوزه مطالعات صلح و نفی خشونت ارائه کند.
در این چارچوب، روایت معارض محتوایی نهفته در متن و حاشیهای آزاد است که به دلایل سیاسیِ رایج، بر آن سرپوش گذاشته شده و توجه از آن منحرف شده است؛ کاری که نویسنده یا راوی در پرداخت حکایت خود بارها به آن متوسل میشود. بااینحال، این محتوای پنهان دیر یا زود در زمانی دیگر آشکار میشود و به تلهای هنری و زبانی بدل میگردد که پیوسته به آینده موکول میشود و در روایتی دیگر، که خود پنهان مانده است، ترمیم و بازسازی میشود.
سنمّار و تصویر روایی حیره
در حکایت سنمّار، قصهگو از چارچوب حکایت و تصویر کلی آن فراتر نمیرود؛ تصویری که بر حضور حاکم و سلطه مطلق او بر مردمش استوار است. این در حالی است که چنین سلطهای، در تصویر تاریخی و رواییِ آشفتهای که از آن ارائه میشود، خود تابع قدرتی بیرونی است، از فرمانهای آن پیروی میکند و موجودیتش از طریق اتحاد با آن قدرت بازتاب مییابد. قصهگو بر همین اساس، روایت تأییدی خود را در آستانه زمانی آغاز میکند که نعمان بن منذر، پادشاه حیره، آماده استقبال از پادشاه ایران، پسر شاپور، میشود و میکوشد از او به بهترین شکل پذیرایی کند و رضایتش را به دست آورد. افزون بر این، حکایت چشم خود را بر «نهایت شکوه استعمارگر» میبندد، توجه را از هوش سیاسی مهندس منحرف میکند و بر امتیاز فراگیر نعمان در ساخت کاخی باشکوه تکیه میزند که هیچ معماری با آن برابری نمیکند و هیچ بنایی از آن فراتر نمیرود.
بنابراین، تصویر روایی و تاریخیای که روایت را همراهی میکند و حکایت آن را بازمیتاباند، این است که جایگاه و موجودیت شهر حیره، الگوی تأییدیِ هدف گمراهکننده استعمارگر ایرانی و بیزانسی را نمایندگی میکند؛ حال آنکه حیره در حقیقت در پی استقلال است. در مقابل، روایت معارض، الگوی وحشیانه تاریخ خشونت، لشکرکشیها و نسلکشیهای گسترده در منطقه را آشکار میسازد؛ همانگونه که خشت نیز همچون اندیشهای برای ویرانسازی و فروپاشیِ مستمر، پنهان نگه داشته میشود.
در فاصله میان این دو روایت ــ خواه آنچه حکایتها نقل میکنند و خواه آنچه تصویر روایی شهر در تاریخ بیان میکند ــ فرهنگ عربی توانست پلی برای صیانت از خود به سوی ساحل دیگر بیابد؛ پلی برای گردآوری و یکپارچهسازی گویشهایش در قالب زبان فصیح حیره، چراکه به تأکید الغانمی، این زبان آخرین گویشِ فراگیری بود که گویشهای زبان عربی را در خود جمع کرد.
اینک تصویر آرامی نجیبزاده، وارث پراکندگی و انزوای مشرقزمین، و عربِ معاصر در قرن پنجم میلادی، وارث زبان آرامی، در حیره کوفه روایت پادشاهی خود را گرد هم میآورد و بیانیهاش را سامان میدهد تا بستری برای بیداری انسانی و مرحلهای دیگر از نوزایی و پادشاهیسازی در مکه، بغداد و اندلس فراهم کند. اما مهمتر از همه این است که روایت معارض در متون اندیشهورز همچنان در جستوجوی ایده بنیادین خود باقی میماند: خشتی که ویران میکند و نفی خشونت.
نویسنده عراقی