هل غادرَ الشعراءُ من متردّمِ
أم هل عرفتَ الدارَ بعدَ توهُّمِ
(آیا شاعران چیزی نگفته نهادهاند؟
یا پس از پندار و خیال، خانه را بازشناختهای؟)
این قصیده قرنها پیش سروده شده است. شاید مناسبت سرودن آن، تنها پوششی باشد که بر گستره معنا، پردهای از ابهام میگستراند و در همان حال، فضایی برای تأویل و عرصهای برای اندیشیدن میگشاید. آیا شاعران هر آنچه را در درونشان جوشیده بود، گفتهاند؟ آیا اندیشمندان و فیلسوفان هر آنچه را ذهنشان کاویده بود، به نگارش درآوردهاند؟
عنتره بن شداد در این بیت شعر، از پیشینیان خود شکایت میکند که چیزی برای گوینده پس از خود باقی نگذاشتهاند تا سخنی بر آن بیفزاید. چکش زمان از آنچه در جانها و سرهاست، سنگینتر است.
در زبان عربی، نحویان با یکدیگر به ستیز برخاستند و زبانشناسان به جدال پرداختند. در این زبان دو دیدگاه وجود دارد و قاعدهای که تا امروز همچنان پابرجاست، برخی دیدگاههای نحوی را به نحویان دو شهر عراقی کوفه و بصره نسبت میدهد.
قرنها گذشت و در این مدت، اندیشمندان، فیلسوفان، مفسران کتابهای آسمانی، مورخان، دانشمندان و شاعران زیستند. آنان مجلدات نوشتند، اختلاف کردند و به توافق رسیدند و در سراسر جهان پیروانی یافتند؛ اما کیمیای اجتهاد، اندیشیدن، توافق و اختلاف، در مسیر زندگی با آهها، سوزها و لبخندهایش همچنان جاری است.
یونانیان باستان در حیرت فرو رفتند و نگاه خود را به آسمان دوختند. در زمین نیز با آرامش گام برداشتند و آنچه را انسانها انجام داده بودند، خواندند. حاصل این تلاش، سطرهای هرودوت بود؛ گواهیِ حروف بر گامهای انسانهای نخستین. اما اسکندر مقدونی مسیری متفاوت از آنچه استادش برایش نوشته بود، پیمود. او با سپاهیانش در جهان کهن به سیر و سفر پرداخت و با حروف قدرت، صفحات دوران تازه خود را نوشت.
پرسش عنتره بن شداد، «آیا پس از پندار و خیال، خانه را بازشناختهای؟»، پرسشی است که میتوانیم بر سطرهای نوشتههایمان، گفتههایمان و حتی اندیشههایمان بپاشیم.
خانهای که عرب کهن در بیابانهایش پرسه میزند تا سرانجام در برابر بقایایی بایستد که گذر سالیان آنها را فرسوده و از میان برده است. مکان، سکونی است که زمانها در آن فرو میروند و زندگان پرندگانی هستند که اوج میگیرند و فرود میآیند. چنانکه یکی از حکیمان گفته است: هنگامی که پرندهای بر شاخه درختی مینشیند، چیزی تازه به آن میافزاید و هنگامی که از شاخه پر میکشد، چیز تازهای را با خود میبرد.
اندیشمندان، فیلسوفان، رهبران انقلابی، سیاستمداران و دانشمندان در زمانههایی زاده شدند که در آنها کیمیای خاصی را تنفس میکردند؛ اما با پرسشهای سوزانی که در درونشان به حرکت درآمده بود، با آن به ستیز برخاستند. برخی به کتابهایی در کتابخانههای کوچک یا بزرگ روی آوردند و برخی دیگر در آزمایشگاههای کوچک یا بزرگ گوشهنشین شدند و با پرسشهای سرسخت و سرکشی که در ذهنشان ریشه دوانده بود، به مقابله برخاستند.
در هر ذهن انسانی، آتشفشانهایی از نپذیرفتن و تسلیم نشدن در برابر واقعیت سنگین و تحمیلشده شکل میگیرد. در ذهن هر دانشمند، آفریننده یا اندیشمند، جهانی متفاوت از آنچه توده مردم به آن خو گرفتهاند، پدید میآید.
در جهان امروز ما، که در آن زندگی میکنیم، در میان توفان بلایای طبیعی و سرکشی قدرت، افراطگرایی و طمع، چکش فلسفه و اندیشه خاموش میشود، آههای شعر انسانی که با اندوه جانها تماس مییابند، ناپدید میشوند و نغمههایی که در گذرگاه قلبهای سرشار از عشق درخشان جاری بودند، غروب میکنند.
بزرگان از میان میروند و جاهلان متکبر بر جهان مسلط میشوند. ثروت در جیب تاجران انسان، خون و مواد مخدر انباشته میشود و آفرینندگان در قعر فقر، ستم و زندان فرو میروند. اندیشیدن به سلول زندان تبدیل شده و قلبهایی که از رنج ناتوانان به لرزه درمیآمدند، به گورستانهایی بدل شدهاند که بر فراز خاک نفس میکشند. میلیونها کودک از گرسنگی میمیرند و بر زمین کسانی هستند که حتی فرصت ندارند دارایی خود را بشمارند.
زمان قرنهایی در دل خود دارد که تنها برای محاسبه گذر زمان نیستند، بلکه برآمدگیهایی تیزند که سر خود را به پوسته صیرورت عبث و بیمعنا میکوبند.
هستی زمان، تخممرغی است با پوست، سفیده و زرده. عدهای از پوسته فراتر نمیروند؛ پیرامون آن میچرخند، لمسش میکنند و به همزیستی با آن بسنده میکنند. عدهای دیگر از پوسته عبور میکنند و در درخشش سفیده آن جای میگیرند. در آنجا، پندار به آرامبخشی تبدیل میشود که غافلان را رام میکند؛ آنان از بخشندگیِ رامشده آن ارتزاق میکنند و با خردهریزهای وهمآلودش زندگی میگذرانند.
آنان که در رضایت و پذیرش بیچونوچرا غرق شدهاند، طعمه لذت خواسته فریبکارانه میشوند و سرانجام این لذت آنان را به ناخوشیهای سقوط پرتاب میکند.
اما حلقه زرده در «تخممرغ» زندگی، جنین اکسیر عاطفی و وجدانی است؛ جایی که پرنده آفرینش انسانیِ خلاق، در عرصه علم، اندیشه و بنیانگذاریِ نو به نو، شکل میگیرد.
آیا و آیا و آیا... بیایید این پرسش را مطرح کنیم: آیا امروز، پس از پندار و خیال، این خانهای را که در آن زندگی میکنیم، شناختهایم؟
جهان امروز ما با سلاح زندگی میکند، بورس بر آن حکم میراند، غبار ترس و تهدید و تولید پهپادهای مرگبار در آن همهجا را فرا گرفته است. در این جهان، صنعت عطرسازی از رونق افتاده، صداهای موسیقی خاموش شدهاند، کتابهای رمان و مجموعههای شعر و کنسرتهای موسیقی به حاشیه رفتهاند و رسانهها از رنگهای خون و جسد لبریز شدهاند. نام آفرینندگان هنری به فراموشی سپرده میشود؛ گویی جهان در حال آفریدن جغرافیایی دیگر است که هیچ انسانی بر سطح آن پا ندارد.
جنگهای بزرگ جهانی، تخممرغی معیوب بودند که جنونی ناشناخته آن را به خاکی بیریشه افکند؛ خاکی که عضلاتی از آهن و ذهنهایی سوراخشده داشت و پندارِ سرگشتهای در آن رخنه کرده بود.
اگر این جهان گذرا همچنان در شکافهای هوس سرکش و بیمهار پیش برود، ناشناختهای خشن و سرکش به غباری محکوم بدل خواهد شد که بازیِ جانکندنِ خودبرتربینیِ جنونآمیز بر آن حکم میراند.
ناپلئون بناپارت صرفاً هوسی برای تصاحب صندلی قدرت نبود؛ هیتلر نیز مرثیهسرایی یک ملت نبود و موسولینی را هم نمیتوان بارِ جنونی بهجامانده از گذشته روم دانست. و چه بسیار چیزهایی که در صفحات تاریخ گرد آمدند و سپس خاموش شدند و از میان رفتند.
اما در رودههای زمان، عصارههایی خونین نهفته است که در آنها بازویی سرکش و لغزیده سکونت دارد؛ بازویی که زمانی از یخ و آتش میسازد و سطرهای ذهن خود را بر آن مینویسد.