احمد عبدالمعطی حجازی
TT

ابن‌خلدون… و یاد او

از نخستین باری که بیش از نیم قرن پیش درباره ابن‌خلدون خواندم، همواره به این فکر بوده‌ام که درباره این متفکر بزرگ عرب بنویسم؛ اما هر بار دست نگه داشته‌ام و منصرف شده‌ام. زیرا نوشتن درباره ابن‌خلدون ــ که برای من چیزی جز یک مقاله یا چند مقاله نخواهد بود که در آنها تنها به برخی جنبه‌های نبوغ او اشاره‌ای گذرا می‌کنم ــ مانند شنا کردن در اقیانوسی بی‌کران یا ماجراجویی‌ای است که آغاز می‌شود و به‌سختی می‌توان برایش پایانی تصور کرد. چگونه می‌توان سخن درباره مردی را به پایان رساند که شش قرن پیش به چیزهایی پی برد که دیگر انسان‌ها بسیار دیرتر به آنها دست یافتند؟
اگر اکنون، پس از شش قرن از درگذشت او، بخواهم درباره‌اش بنویسم، باید نخست با جهانی که او را دربر گرفته بود آشنا شوم؛ یعنی میراث گسترده او را در همه ابعادش بخوانم و افزون بر آن، نوشته کسانی را بخوانم که پیش از من به سراغ آثارش رفته‌اند؛ کسانی از نسل‌ها، زبان‌ها، فرهنگ‌ها و مکتب‌های گوناگون.
سرانجام به خود گفتم: درباره این تجربه دشوار فکری بنویس؛ درباره این زندگی و سرگذشتی که با وجود ندایی که هر روز مصرانه‌تر و وسوسه‌انگیزتر تو را فرامی‌خواند، هنوز نتوانسته‌ای به آن نزدیک شوی و گویی از آن می‌گریزی!
با این حال، مقاله را آغاز کردم و آن را به پایان خواهم رساند. اما نه به خودم و نه به هیچ‌کس وعده‌ای نمی‌دهم که از عهده انجامش برنمی‌آیم.
نه در این مقاله و نه در هیچ مقاله دیگری نمی‌توانم بر همه میراث ابن‌خلدون احاطه پیدا کنم و نمی‌توانم استعدادها، فضیلت‌ها و توانایی‌هایی را که این نبوغ خارق‌العاده را در او پدید آوردند و او را قادر ساختند به دانشی دست یابد که هنگام آغاز تلاشش برای شناخت آن، هنوز وجود نداشت، آشکار کنم. ابن‌خلدون با همین تلاش آن دانش را پدید آورد و آن را در دسترس کسانی قرار داد که می‌خواهند بدانند: انسان‌ها چگونه انسان شدند؟
چگونه از افراد به گروه‌ها تبدیل شدند، و گروه‌ها چگونه به جوامع بدل شدند؟ این جوامع چگونه از دوران ابتدایی خود بیرون آمدند و به سرزمین‌ها و شهرها تبدیل شدند؟ تاریخ چگونه به «عمران» تبدیل شد؛ تاریخی که فقط با رویدادهایی که در زمانی معین رخ داده‌اند شناخته نمی‌شود، بلکه با علت‌ها، تجربه‌ها و قوانینی شناخته می‌شود که آن را به ملت‌ها، سرزمین‌ها، فرهنگ‌ها و تمدن‌ها تبدیل کرده‌اند؟
و به جای آنکه تنها پرسش مطرح در تاریخ بشر این باشد که «چه زمانی اتفاق افتاد؟»، ابن‌خلدون پرسش بسیار مهم دیگری را نیز به آن افزود: «چگونه اتفاق افتاد؟»
پاسخ پرسش نخست را حافظه می‌دهد؛ حافظه‌ای که روزها، ماه‌ها و سال‌ها را به یاد می‌آورد. با همین پاسخ، تاریخ بشریت به تکرار و انباشت تبدیل می‌شود، علم چیزی جز حفظ کردن، انتقال دادن، تکرار و بازگویی نخواهد بود و زندگی انسانی به راهی تبدیل می‌شود که آغاز و پایانی دارد، بی‌آنکه انسان در مسیر آن تغییری ایجاد کند.
اما پاسخ به پرسش ابن‌خلدون را عقل و منطق و حافظه، میل به شناخت و کشف، و تأمل در رستاخیز و سقوط، ثروت و فقر، دانش و جهل، پیشرفت و پسرفت، پیروزی و شکست، تولید مادی و فعالیت فکری، سیاست و اقتصاد، و رابطه میان همه این حوزه‌ها و تأثیر هر یک بر دیگری فراهم می‌کنند.
وقتی انسان بتواند بر علت‌ها، عوامل و اسبابی که موجب وقوع رویدادها می‌شوند احاطه پیدا کند و از آنها تجربه و عبرت به دست آورد، قادر می‌شود آینده را پیش‌بینی کند، آن را بخواند و در ساختنش مشارکت داشته باشد. در این صورت، تاریخ به پیش‌بینی و تحول تبدیل می‌شود.
با همین دانش، یعنی علم اجتماع و عمران، انسان‌ها از تاریکی‌های قرون وسطی به عصر جدید گذر کردند، معنای گذشته و حال را شناختند و قوانین تحول و تکامل را کشف کردند.
من در اینجا شاهدی نیستم که بتوان مرا به جانبداری متهم کرد و آنچه را شخصاً از خواندن آثار ابن‌خلدون دریافته‌ام بیان نمی‌کنم؛ بلکه سخنان دیگران را نقل می‌کنم و از نوشته‌های برخی نویسندگان مصری بهره می‌گیرم؛ نویسندگانی که درباره ابن‌خلدون نوشته‌اند و سخنان پژوهشگران خارجی را که آثار او را مطالعه کرده‌اند، نقل کرده‌اند. از این نوشته‌ها درمی‌یابیم که اروپاییان، به‌ویژه، این حکیم عرب را بسیار بیشتر از ما می‌شناسند.
و این امری طبیعی است؛ زیرا آنها پیش می‌روند و هرچه بیشتر پیش می‌روند، به او نزدیک‌تر می‌شوند؛ و ما از او دور می‌شویم و چیزی نمانده که او را فراموش کنیم!
ابن‌خلدون از اواخر قرن هفدهم در اروپا شناخته شده بود. مقدمه او، که در آن اندیشه‌هایش را شرح داده بود، در اواسط قرن نوزدهم با متن عربی آن ترجمه شد. مجال آن نیست که به اندازه کافی از سخنان کسانی چون سیلوستر دو ساسی فرانسوی، فون هامر اتریشی و دیگرانی نقل کنم که در برابر ابن‌خلدون ایستادند و از حقایق علمی موجود در میراث او شگفت‌زده شدند؛ حقایقی که خودشان تنها چندین قرن پس از ابن‌خلدون به آنها دست یافته بودند.
نظریه‌های فلسفی، اجتماعی و اقتصادی‌ای را که ماکیاولی، ویکو، مونتسکیو، آدام اسمیت و اوگوست کنت چندین قرن پس از ابن‌خلدون مطرح کردند، او پیش از آنها در آثار خود مطرح کرده بود.
خودشان در جمع‌بندی سخنانشان درباره او می‌گویند که ایتالیایی‌ها تلاش کردند ویکو را نخستین جامعه‌شناس اروپا معرفی کنند، حال آنکه ما دانشمندی مسلمان را می‌بینیم که قرن‌ها پیش از او پدیده‌های اجتماعی را مطالعه کرده و در پژوهش خود به نتایجی رسیده است که بعدها پایه‌های علم جامعه‌شناسی را شکل داد.
این تنها بخش بسیار کوچکی از انبوه مطالبی است که باید درباره ابن‌خلدون بدانیم؛ مردی که دیگر به یادش نمی‌آوریم. آیا زمان آن نرسیده است که یاد او را زنده کنیم؟
ما وقتی حق او را ادا می‌کنیم، در حقیقت حق خودمان را ادا کرده‌ایم؛ و این روزها زمان مناسبی برای چنین کاری است.
شش سال دیگر، هفتصدمین سالگرد تولد او فرا خواهد رسید. تا آن زمان فرصت داریم خود را برای بزرگداشت او به شیوه‌ای شایسته این نابغه عرب، میراث عظیمش و زندگی سرشار از شگفتی و رویدادهای حیرت‌انگیزش آماده کنیم؛ زیرا آن زندگی فقط زندگی شخص ابن‌خلدون نبود، بلکه زندگی سرزمین‌هایی بود که او در شرق و غرب در آنها رفت‌وآمد کرد و همچنین زندگی رویدادهایی بود که خود در شکل‌گیری آنها نقش داشت.
می‌توانیم در سطرهای بعد، تنها اشاره‌ای کوتاه به این زندگی داشته باشیم؛ زندگی‌ای که حتی در مجلدات نیز نمی‌گنجد.
بی‌تردید ابن‌خلدون خود نیز به این موضوع آگاه بود. از همین رو زندگی‌نامه خود را نوشت و آن را در پایان اثر عظیمش درباره تاریخ و تفسیر آن قرار داد. او در این زندگی‌نامه، سخن را از نیاکان عرب خود آغاز می‌کند؛ نیاکانی که در اندلس سکونت گزیدند و در زندگی سیاسی آنجا مشارکت داشتند و سپس به تونس رفتند؛ جایی که ابن‌خلدون در آن زاده و بزرگ شد و وارد زندگی فرهنگی و سیاسی شهرهای مغرب و اندلس شد.
او و خانواده‌اش در کشمکش‌های سیاسی آن روزگار، که در آن بسیاری چیزها را از دست دادیم، مشارکت داشتند و بر آنها تأثیر می‌گذاشتند. سرانجام ابن‌خلدون تصمیم گرفت خود را وقف علم کند و به مصر رفت؛ جایی که بخش پایانی زندگی خود، حدود یک‌چهارم قرن، را در آن گذراند و به تألیف، تدریس و قضاوت پرداخت.
و باز به سخن گفتن درباره این مرد بازخواهیم گشت؛ برای زنده نگه داشتن یاد او، یاد و خاطره‌ای که نباید صرفاً به یک مناسبت محدود شود، بلکه باید همواره زنده و حاضر بماند.