جمعه بوکلیب
TT

وقتی فوکویاما با قذافی دیدار کرد

کتاب «پایان تاریخ و واپسین انسان» در سال ۱۹۹۲ منتشر شد و در آن زمان در محافل مختلف سیاسی و رسانه‌ای جنجالی کم‌سابقه به پا کرد. نویسنده آن، فرانسیس فوکویاما، آمریکایی ژاپنی‌تبار و استاد دانشگاهی ناشناخته بود. اما بعدها نام او در صدر صحنه فکری و سیاسی بین‌المللی قرار گرفت و در میان جمعی از متفکران نومحافظه‌کار جای گرفت. با این حال، جنگ عراق نقطه عطفی تعیین‌کننده بود که به جدایی او از آنان و گرایشش به لیبرالیسم انجامید.
در چند روز گذشته، پس از انتشار کتابی از فوکویاما با عنوان «در قلمرو واپسین انسان» که نوعی زندگی‌نامه است، بار دیگر نام او در محافل رسانه‌ای بین‌المللی مطرح شد. من کتاب را خواندم و دریافتم که قلمرو مورد نظر او سرزمینی محصور است که تنها متخصصان حوزه‌های اندیشه سیاسی و فلسفه می‌توانند وارد آن شوند؛ زیرا از آنچه از یک زندگی‌نامه انتظار داشتم، جز اندکی نیافتم. آنچه یافتم، نوع دیگری از زندگی‌نامه بود؛ چیزی نزدیک به داستان یک زندگی از خلال اندیشه‌ها. دقیقاً به همین دلیل، خواننده غیرمتخصص در دنبال کردن مسیر مجادلات فکری ـ فلسفی میان متفکران مختلف با گرایش‌های سیاسی و فلسفی گوناگون که در کتاب مطرح شده‌اند، با دشواری روبه‌رو می‌شود.
این سطور قصد معرفی کتاب یا غرق شدن در بحث درباره مسائلی را که در آن مطرح شده‌اند، ندارند؛ اما آنچه به‌عنوان یک خواننده لیبیایی توجه مرا جلب کرد، شرح دیداری بود که نویسنده در جریان دو سفر خود به لیبی در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷، با سرهنگ معمر القذافی و پسرش سیف‌الاسلام داشت. این سفرها به دعوت یک شرکت روابط عمومی بریتانیایی ـ آمریکایی انجام شد که برای بزک کردن چهره نظام در محافل غربی با آن قرارداد بسته شده بود؛ به‌گونه‌ای که رئیس نظام به‌عنوان متفکری سیاسی جلوه کند، نه مستبد و دیکتاتوری که در رسانه‌های آمریکایی و غربی به‌طور کلی تصویر می‌شد. در پی آن، چندین چهره شناخته‌شده آمریکایی، بریتانیایی و اروپایی از میان متفکران سیاسی نیز به لیبی دعوت شدند تا با او دیدار و گفت‌وگو کنند و فرانسیس فوکویاما یکی از آنان بود.
در نخستین دیدار، در شهر صحرایی سبها، پایتخت جنوب، القذافی با لبخندی به استقبال متفکر آمریکایی رفت و به او یادآوری کرد که هر دو عضو یک باشگاه هستند؛ چراکه هر دو نویسنده دو کتاب مشهورند. منظورش، طبیعتاً، کتاب خودش با نام «کتاب سبز» بود. سپس به فوکویاما گفت که دیدار با او برایش ارزشمند است!
فوکویاما در یادداشت‌های خود نوشته است که القذافی فردی باهوش بود، اما از نظر تحصیلات تفاوتی با یک افسر نظامی معمولی نداشت. او نمونه‌ای از گفت‌وگویی را که میانشان درباره سازوکارهای ایجاد ثروت درگرفت، مطرح می‌کند. القذافی در این بحث مهمان خود را با دیدگاهی شگفت‌زده کرد که با ابتدایی‌ترین اصول اقتصاد در تضاد بود. او اصرار داشت که ثروت از طریق کار، تولید و نوآوری ایجاد یا تولید نمی‌شود، بلکه «گرفته می‌شود»؛ آن هم به معنای مستقیم و صریح کلمه: دزدیده و غصب می‌شود.
این نگاه چندان عجیب به نظر نمی‌رسد اگر سابقه خود سرهنگ را در به‌دست گرفتن قدرت، مصادره اموال و ملی کردن بخش‌های اقتصادی در طول سال‌های حکومتش به یاد آوریم؛ گویی او منطق شخصی خود درباره «گرفتن» چیزی را که متعلق به او نیست، به درک خود از چگونگی شکل‌گیری ثروت به‌طور کلی تعمیم داده بود.
این مسئله، استاد دانشگاه آمریکایی را با سادگی این دیدگاه شگفت‌زده کرد و او را واداشت وارد گفت‌وگویی عمیق شود و با اشاره به سازوکارهایی که یک آمریکایی ثروتمند مانند بیل گیتس از طریق آنها ثروت خود را ایجاد کرده بود، استدلال کند. بسیار عجیب بود که سرسختی سرهنگ القذافی ناگهان فروکش کرد و او دیدگاه فوکویاما را پذیرفت و اعتراف کرد که ثروت می‌تواند ایجاد شود، نه اینکه غصب یا دزدیده شود. اما این اعتراف، به گفته سرهنگ، فقط به امکان ایجاد ثروت در کشورهای غربی محدود می‌شد.
فوکویاما می‌گوید پس از بازگشت به آمریکا، یکی از مسئولان شرکت روابط عمومی با او تماس گرفت و به او اطلاع داد که سرهنگ القذافی در روزهای بعد سخنرانی‌ای ایراد کرده و در آن به این حقیقت اعتراف کرده است.
بحث فقط به ایجاد ثروت محدود نماند و ناگزیر به کتاب «سبز» سرهنگ نیز کشیده شد. القذافی تلاش زیادی کرد تا فوکویاما را به نظریه خود درباره دموکراسی مردمی در حکومت، مبتنی بر کنگره‌های مردمی، متقاعد کند و آن را «نظریه سوم» بداند. اما فوکویاما در کتابش نوشته است که کتاب سرهنگ چیزی جز ترفندی سخیف برای توجیه استبداد و خودکامگی او نیست.
بخشی از فصل نیز به دیدار فوکویاما با سیف‌الاسلام القذافی اختصاص یافته و تمرکز ویژه‌ای بر تحصیل او در مدرسه اقتصاد لندن برای دریافت مدرک دکترا دارد. نویسنده به رسوایی‌های مالی‌ اشاره می‌کند که بعدها، پس از آغاز قیام لیبی در فوریه ۲۰۱۱، درباره این مدرک به سطح آمد. فوکویاما فاش کرده است که شرکت مشاوره‌ای که دعوت از او را بر عهده داشت، به او پیشنهاد کرده بود خواننده و ارزیاب رساله سیف‌الاسلام باشد، اما او از پذیرفتن این پیشنهاد عذر خواست.
او اعتراف کرده است که بعدها بسیار خدا را شکر کرد که چنین تصمیمی گرفته بود؛ زیرا نامش در ادامه از فهرست افراد درگیر در آن رسوایی محفوظ ماند؛ رسوایی‌ای که سروصدای رسانه‌ای گسترده‌ای به پا کرد و به اعتبار دانشگاه‌های بریتانیا، به دلیل توجه آنها به پول، لطمه زد.
نکته جالب توجه این است که آن کارزار بزک‌کردن چهره نظام، همان کارزاری که فوکویاما و امثال او را برای ترمیم تصویر نظام به لیبی کشاند، در نهایت باعث شد خود او یکی از شاهدان شکاف میان آن تصویر جعلی و واقعیتی باشد که لیبیایی‌ها از نزدیک آن را می‌شناختند.