انعام کجه جی
روزنامه نگار ونویسنده
TT

​همه چیز در کله است

درآغاز از ورود به «فیسبوک» هراس داشتم. برای من فضایی بود وسیع و روباز و من نوک انگشتان پایم را به آب می‌زدم تا دمای موج را بسنجم. تصمیم گرفتم با نام دیگری به دریا بزنم. نام شخصیت یکی از رمان‌هایم را که خیلی دوست داشتم، انتخاب کردم. می‌دانستم من دست به جعل و فریب می‌زدم، اما گذشت کردم و خودم را بخشیدم تا وقتی که نیت‌ام خوب باشد. آیا حق نداشتم به دریای ارتباط جهانی شده بزنم بی آنکه خیس شوم؟ اما این نقشه خیلی زود شکست خورد. دوستان ماسکم را کنار زدند و مرا به امواج کشیدند.  این اولین تلاشم برای ماسک زدن نبود. کسی که عمری در مطبوعات کار کرده باشد لزوم نام‌های مستعار را می‌شناسد.
این دیباچه مختصر را نوشتم تا بگویم ما در جهانی با تحولات عجیب زندگی می‌کنیم. فلان شخص از فشار خون بالا رنج می‌برد و شنیدم پزشک از او می‌خواهد نمک خوراک‌اش را کم کند و از آن بی نیاز شود. به او گفته داروخانه‌ها «نمک بدون نمک» دارند. این نسخه را چند سال پیش شنیدم، اما تاکنون نتوانسته‌ام آن را هضم کنم. چطور می‌توانم چیزهایی را که امروزه درباره تکه‌های «استیک» باور کنم که از پلاستیک یا گوشت‌های صنعتی یا سبزیجات و الیاف گیاهی ساخته می‌شوند؟ می‌دانم که لیف در حمام به کار می‌رود نه برای خوردن. اما آنها تلاش می‌کنند تو را قانع کنند که گوشت‌های جدید محصول کارخانجات، خوشمزه‌تر از گوشت اصلی است. طعم ویرانگرلایه‌های گوشت گردن گوسفند را دارد بی آنکه کارد قصابی برآن گردن گذشته باشد.
ما در عصر رأفت به حیوانات زندگی می‌کنیم. پوشیدن پالتوی پوست یا از استفاده از زیورآلات ساخته شده با عاج فیل ممنوع است. این را می‌فهمم و می‌ترسم یک روز صید ماهی را ممنوع کنند. البته به جز فصل‌هایی خاص ممنوع است. آنها شکار فیل، فک بی گوش، آهو، مار، خرس قطبی و دیگر حیوانات اهلی و وحشی را ممنوع کرده‌اند. اگر حاتم طائی برمی‌گشت نمی‌توانست از مهمانان‌اش با نحر شتر پذیرایی کند. در بازارها پوست صنعتی و زیورآلات بدلی با کیفیت عالی و مرواریدهایی که در صدف‌هایی تولید می‌شوند که سریع زاد و ولد می‌کنند، وجود دارد. در خبرها می‌خوانیم که دانشمندان موفق به تولید دانه‌های الماس و طلای صنعتی شدند که همان برق طلا را دارد در حالی که هیچ نسبتی با آن ندارد. در چشم به هم زدنی الماسی را غلتان می‌کنند همان طور که تخم مرغ را آب‌پز می‌کنند.
مدت‌ها برای سوار شدن در واگن‌های قطار بدون راننده مردد بودم. آیا عقلم را به دست یک برنامه الکترونیکی بسپارم که می‌تواند لغزش کند و به هلاکت منجر بشود؟ فکر می‌کنم نیاکان ما با همین تردید دست و پنجه نرم کردند وقتی قطارها و هواپیماها و بانک‌ها متولد شدند که ادعا می‌کردند اندوخته‌هایشان را نگه‌داری و آنها را چند برابر می‌کنند. مادر بزرگ‌ام برای نگهداری مشتی درهم‌اش جز به بالش زیر سرش اعتماد نمی‌کرد. و اینک من حقوق‌ام را در حسابی که  مایل‌ها با من فاصله دارد دریافت می‌کنم و روی دیواری در خیابان هرچه لازم دارم ازآن بیرون می‌کشم و با گوشی تلفن و سرانگشت‌ام آن را مدیریت می‌کنم.
هوایپماهای بدون سرنشین ساخته شدند. بمباران می‌کنند و می‌کشند و « نه کسی دید و نه کسی فهمید». تکه آهن‌هایی که به جان هم می‌افتند. ماشین‌های بدون راننده یا موجود مهربانی که برایش دم می‌گیریم« آرام بران». اگر فاتن حمامه (هنرپیشه مصری)مانند حاتم طایی برمی‌گشت تاکسی پیدا نخواهد کرد که با غنج به راننده‌اش بگوید:« راه بیفت اوستا». ماشین به طور اتوماتیک بیرون می‌زند و مسافرش را به آدرس مورد نظر می‌برد و همان جا توقف می‌کند. منتظر برنامه جدیدی می‌ماند. فردا این خودرو از عقل بشری بی نیاز می‌شود و خود برای خودش برنامه می‌ریزد.
آیا کسی که می‌تواند قلبی تپنده، قرنیه چشم، موی کاشته شده، اعضای مصنوعی بدن بسازد، کسی که پوستی می‌سازد بی آنکه پوست واقعی باشد و خارش بگیرد و آن را با ناخنی که ناخن واقعی نیست بخارانی. آیا نمی‌تواند مغزی بسازد؟ دیگر نمی‌توان میان جهش‌های علمی و تقلید هولناک طبیعت و «تقلبی سازی» والاترین موجوداتش تفاوتی قائل شد. ما می‌گوییم ما والاترینیم و هنوز همه کشوها را به طور کامل باز نکرده‌ایم. همه رازها در کله است. مردمانی هستند که خوب آن را به کار می‌اندازند و دیگرانی هم هستند که از آن می‌ترسند و بی نیازند.