شوقی الریس
TT

پاییز

هوا با آغاز پاییز لطیف‌تر می‌شود و تنهایی به ژرفاها رخنه می‌کند؛ دل مجال می‌یابد تا خود را وقف خاطره کند و غیاب، زیباترین تصویر حضور می‌شود.
زبان با یک بافتنی پشمی به سراغت می‌آید و تو را به هم‌پیمانی با اندوه و ابرهایی می‌کشاند که نعمت زوال را می‌نوازند. زیبایی، جامه‌ای از زیبایی بر تن می‌کند؛ جویبارها در بسترهای خود آواز می‌خوانند و درختان برگ‌هایشان را بسترگاهی نرم و راحت برای رؤیا و اشتیاق می‌گسترانند.
فصل ارواح اندیشناک است؛ فصلِی که شادی در آن مزه فقدان دارد و دلتنگی به رنگ ملال. طبیعت ما را به گوشه‌های زمان می‌برد؛ گوشه‌هایی که هرگز ترکمـان نمی‌کنند، و خاطرات بر خاک عمر، همچون تابلویی از شکوه و گلایه، فرومی‌ریزند. درخت از شکوه خود عریان می‌شود و به گرمای ریشه‌ها تن می‌سپارد. غروب همچون شکستگی بر فراز تپه‌ها فرومی‌افتد و موج، همچون تاس، خود را به ساحل می‌کوبد؛ آنگاه ستارگان سینه شب را با تیرهای خود می‌شکافند و ابری گونه ماه را پاک می‌کند.
پاییز به ما می‌آموزد چگونه در پایان‌های اندوهناک، نوزایی را ببینیم و هنگامی که بغض گلو را می‌فشارد، با امید قرار بگذاریم و اشک در کهکشان سال‌ها بدرخشد. در کتاب پاییز، چرخه زندگی را می‌خوانیم، به قوانین آن تن می‌دهیم و می‌آموزیم که گذر زمان چیزی جز فرصتی برای رشد در ژرفای خویش نیست؛ فرصتی برای پاک‌کردن عمرمان از آلودگی‌های وهم و بیدارشدن بر حقیقت هستی.
در پاییز درمی‌یابیم که جادوی واقعی طبیعت در زمزمه آن نهفته است؛ در تسلیم چرخه زندگی به اصل نوزایی از دل فنا، و در جاودانگی‌اش که از درآمیختن نور و سایه و از نچسبیدن به ماندن حاصل می‌شود. در کناره‌های آن، کاروان فصل‌ها می‌گذرد؛ کاروانی که جز دل‌های نقش‌بسته با نجابت و صفا آن را نمی‌بینند. در این فصل، خانه‌های ساده از خیر و برکت فصل‌ها آکنده می‌شوند و زیتون همچون طلا در خمره‌های کهنه فرومی‌ریزد؛ در حالی که باران آرام، اشتیاق را در رگ‌های زمین بیدار می‌کند و نسیم‌های ریحان از دره‌ها همچون دعا برمی‌خیزند.
زندگی در پاییز شکل‌هایی دارد متفاوت از دیگر شکل‌های زندگی. اندوه در آن زکات دل است و در رنگ‌هایش اندوهی نهفته که از شهد دشت‌های دوردست شیرین‌تر است؛ و شوقی پنهان برای آسودگی و خوشی‌ای که از میان انگشتان عمر می‌گریزد، و برای شادی‌ای که گذشته است.
پاییز فصل بالکن‌هایی است که بر کاروان دنیا چشم گشوده‌اند؛ پنجره‌ای گشوده به حسرت‌های گذشته؛ و تاب‌بازی که باقی‌مانده رؤیاهایمان را گهواره‌وار تکان می‌دهد و امیدی را که در گوشه چشمانمان سنگ شده، به جنبش درمی‌آورد. در پاییز درمی‌یابیم که طبیعت هرگز در انجام کارهایش شتاب ندارد، و در خش‌خش برگ‌ها نغمه‌ها و قصیده‌هایی نهفته است... و اینکه زندگی همان چیزی است که چشم نمی‌بیند؛ و در وحشت غیاب، وعده‌ای نهفته است و میلی که در آن، اشتیاقی برای فرا رفتن از خاکی‌بودن تن می‌درخشد.