هوا با آغاز پاییز لطیفتر میشود و تنهایی به ژرفاها رخنه میکند؛ دل مجال مییابد تا خود را وقف خاطره کند و غیاب، زیباترین تصویر حضور میشود.
زبان با یک بافتنی پشمی به سراغت میآید و تو را به همپیمانی با اندوه و ابرهایی میکشاند که نعمت زوال را مینوازند. زیبایی، جامهای از زیبایی بر تن میکند؛ جویبارها در بسترهای خود آواز میخوانند و درختان برگهایشان را بسترگاهی نرم و راحت برای رؤیا و اشتیاق میگسترانند.
فصل ارواح اندیشناک است؛ فصلِی که شادی در آن مزه فقدان دارد و دلتنگی به رنگ ملال. طبیعت ما را به گوشههای زمان میبرد؛ گوشههایی که هرگز ترکمـان نمیکنند، و خاطرات بر خاک عمر، همچون تابلویی از شکوه و گلایه، فرومیریزند. درخت از شکوه خود عریان میشود و به گرمای ریشهها تن میسپارد. غروب همچون شکستگی بر فراز تپهها فرومیافتد و موج، همچون تاس، خود را به ساحل میکوبد؛ آنگاه ستارگان سینه شب را با تیرهای خود میشکافند و ابری گونه ماه را پاک میکند.
پاییز به ما میآموزد چگونه در پایانهای اندوهناک، نوزایی را ببینیم و هنگامی که بغض گلو را میفشارد، با امید قرار بگذاریم و اشک در کهکشان سالها بدرخشد. در کتاب پاییز، چرخه زندگی را میخوانیم، به قوانین آن تن میدهیم و میآموزیم که گذر زمان چیزی جز فرصتی برای رشد در ژرفای خویش نیست؛ فرصتی برای پاککردن عمرمان از آلودگیهای وهم و بیدارشدن بر حقیقت هستی.
در پاییز درمییابیم که جادوی واقعی طبیعت در زمزمه آن نهفته است؛ در تسلیم چرخه زندگی به اصل نوزایی از دل فنا، و در جاودانگیاش که از درآمیختن نور و سایه و از نچسبیدن به ماندن حاصل میشود. در کنارههای آن، کاروان فصلها میگذرد؛ کاروانی که جز دلهای نقشبسته با نجابت و صفا آن را نمیبینند. در این فصل، خانههای ساده از خیر و برکت فصلها آکنده میشوند و زیتون همچون طلا در خمرههای کهنه فرومیریزد؛ در حالی که باران آرام، اشتیاق را در رگهای زمین بیدار میکند و نسیمهای ریحان از درهها همچون دعا برمیخیزند.
زندگی در پاییز شکلهایی دارد متفاوت از دیگر شکلهای زندگی. اندوه در آن زکات دل است و در رنگهایش اندوهی نهفته که از شهد دشتهای دوردست شیرینتر است؛ و شوقی پنهان برای آسودگی و خوشیای که از میان انگشتان عمر میگریزد، و برای شادیای که گذشته است.
پاییز فصل بالکنهایی است که بر کاروان دنیا چشم گشودهاند؛ پنجرهای گشوده به حسرتهای گذشته؛ و تاببازی که باقیمانده رؤیاهایمان را گهوارهوار تکان میدهد و امیدی را که در گوشه چشمانمان سنگ شده، به جنبش درمیآورد. در پاییز درمییابیم که طبیعت هرگز در انجام کارهایش شتاب ندارد، و در خشخش برگها نغمهها و قصیدههایی نهفته است... و اینکه زندگی همان چیزی است که چشم نمیبیند؛ و در وحشت غیاب، وعدهای نهفته است و میلی که در آن، اشتیاقی برای فرا رفتن از خاکیبودن تن میدرخشد.
TT
پاییز
مقالات بیشتر دیدگاه
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة