دکتر عبدالله الردادی
TT

علم اقتصاد کجا تولید می‌شود؟

در آغاز این ماه، «دفتر ملی پژوهش‌های اقتصادی» در ایالات متحده مقاله‌ای قابل‌توجه منتشر کرد که ریچارد فریمن، اقتصاددان، به همراه سه تن از همکارانش آن را تهیه کرده بود. آنان در این پژوهش، محل فعالیت نزدیک به ۶ هزار دانشمند را که در ۱۸ حوزه، از فیزیک و شیمی و پزشکی گرفته تا علوم اجتماعی، طی دو قرن کامل برنده معتبرترین جوایز شده بودند، بررسی کردند. نتیجه در قالب دو خبر ارائه شد؛ یکی خوشایند و دیگری نگران‌کننده: تقریباً همه علوم به‌تدریج از حصار چند دانشگاه ثروتمند بیرون آمده و در سراسر جهان، در جغرافیایی گسترده‌تر و متنوع‌تر پراکنده شده‌اند؛ اما یک علم مسیر معکوس را پیموده و هر سال بیش از پیش در مراکز محدودی متمرکز شده است: علم اقتصاد.
شاید این موضوع مسئله‌ای درون‌دانشگاهی به نظر برسد که صرفاً به دانشگاهیان و جوایز آن‌ها مربوط است، اما بیش از آنچه تصور می‌کنیم به زندگی ما نزدیک است. آیا واقعاً برای ما اهمیت دارد که علم اقتصاد کجا تولید می‌شود؛ همان علمی که نرخ بهره وام‌های ما، شکل مالیات بر درآمدهایمان و نسخه‌ای را تعیین می‌کند که برای کشوری گرفتار بحران تجویز می‌شود؟
این پژوهش به‌جای برداشت‌های ذهنی، ارقام و آمار ارائه می‌کند: نیمی از سال‌های فعالیت حرفه‌ای اقتصاددانانی که برنده جوایز بزرگ شده‌اند، در تنها ۸ دانشگاه متمرکز است و دانشگاه هاروارد به‌تنهایی نزدیک به ۱۱ درصد از این میزان را به خود اختصاص می‌دهد. نکته متناقض این است که علوم نیازمند آزمایشگاه‌های چندمیلیارددلاری، شتاب‌دهنده‌های ذرات و تجهیزاتی هستند که فقط کشورهای ثروتمند از عهده تأمین آن‌ها برمی‌آیند، اما همین علوم پراکنده شده‌اند؛ در مقابل، علمی که برای تولید آن تنها به ذهن، قلم و پایگاه داده نیاز است، در مراکز محدودی گرد آمده است. گویی جهان از نسخه‌هایی تغذیه می‌کند که همگی در آشپزخانه‌ای کوچک پخته می‌شوند؛ بشقاب‌ها عوض می‌شوند و پایتخت‌هایی که این غذاها در آن‌ها سرو می‌شوند تغییر می‌کنند، اما آشپزخانه همان است. چرا اقتصاد تا این اندازه در چنین تمرکزی گرفتار شده است؟
علت را باید در ماهیت این رشته جست‌وجو کرد. در پزشکی، دارو فارغ از اینکه در کدام آزمایشگاه آزمایش شده باشد، یا اثر می‌کند یا نمی‌کند؛ نتیجه قطعی، حتی اگر از دانشگاهی ناشناخته به دست آمده باشد، خود را تحمیل می‌کند. به همین دلیل، پژوهش می‌گوید از هر ۱۰ برنده جایزه نوبل پزشکی، ۷ نفر خارج از ۱۰ مؤسسه مشهور این حوزه فعالیت داشته‌اند و جایزه را برای کشفی مشخص و قابل‌آزمایش دریافت کرده‌اند.
اما در اقتصاد، آزمایش قاطعی که تکلیف یک موضوع را روشن کند، به‌ندرت وجود دارد. ایده‌ها در این رشته با انباشته شدن شواهد و قدرت اقناع پذیرفته می‌شوند. بیش از نیمی از جوایز نوبل اقتصاد نیز به مجموعه‌ای از آثار تعلق گرفته‌اند، نه به کشفی مشخص. هنگامی که داوری قاطع غایب باشد، نام مؤسسه تا اندازه‌ای جای شواهد را می‌گیرد. مسئله دیگری هم وجود دارد: اقتصاددان برای انجام کارش به آزمایشگاهی نیاز ندارد که او را به مکانی خاص وابسته کند؛ بنابراین، دانشگاه‌های بزرگ می‌توانند به‌راحتی او را جذب کنند. افزون بر این، راه‌های انتشار پژوهش‌های تأثیرگذار تقریباً به ۵ مجله علمی بزرگ محدود شده است؛ وضعیتی که جیمز هکمن، برنده نوبل، آن را «استبداد پنج مجله» نامیده است.
ممکن است کسی بپرسد این وضعیت چه تأثیری بر زندگی مردم عادی دارد. پاسخ این است که ایده‌های اقتصاددانان در سالن‌های سخنرانی دانشگاه‌ها باقی نمی‌مانند؛ آن‌ها به بانک‌های مرکزی، وزارتخانه‌های دارایی و برنامه‌های صندوق بین‌المللی پول راه می‌یابند و سپس در صورت‌حساب هر خانواده ظاهر می‌شوند.
جان مینارد کینز ۹۰ سال پیش نوشته بود که مردان عمل‌گرایی که تصور می‌کنند از هرگونه تأثیر فکری برکنارند، اغلب در اسارت اقتصاددانی درگذشته به سر می‌برند. اگر آشپزخانه یکی باشد، همه در یک زمان طعم هر اشتباهی را که در یکی از مواد اولیه آن رخ داده است، خواهند چشید.
شاید مشهورترین نمونه این وضعیت، پرسشی باشد که ملکه الیزابت در نوامبر ۲۰۰۸، هنگامی که بحران مالی جهان را دربر گرفته بود، در مدرسه اقتصاد لندن مطرح کرد: «چرا هیچ‌کس ندید که این بحران در راه است؟» این پرسش درباره یک اشتباه اقتصادی منفرد نبود، بلکه به نقطه کوری اشاره داشت که همه در آن سهیم بودند؛ زیرا همگی یاد گرفته بودند از یک پنجره به بیرون نگاه کنند.
البته نمی‌توان ذهن‌های درخشان اقتصادی را به‌خاطر جست‌وجوی محیط‌هایی که زمینه رشد و شکوفایی را فراهم می‌کنند، سرزنش کرد؛ همان‌طور که بازیکنان فوتبال ترجیح می‌دهند به باشگاه‌های بزرگ منتقل شوند. تمرکز استعدادها در برخی دانشگاه‌ها ممکن است نشان‌دهنده کیفیت باشد، نه انحصار. خود این پژوهش نیز یکدستی روش‌شناختی در اقتصاد را مزیتی واقعی می‌داند، زیرا امکان مقایسه نتایج حوزه‌های مختلف این رشته را با زبانی مشترک فراهم می‌کند.
از همین آشپزخانه بود که آزمایش‌های میدانی بیرون آمدند؛ آزمایش‌هایی که سیاست‌های مبارزه با فقر را در روستاهای هند و کنیا آزمودند و در سال ۲۰۱۹ جایزه نوبل را به ارمغان آوردند. بنابراین، تمرکز در یک مرکز لزوماً به معنای بسته ماندن آن به روی آنچه در بیرون می‌گذرد نیست. حتی نویسندگان پژوهش نیز اذعان می‌کنند که داده‌های منتشرشده مشخص نمی‌کنند منافع این تمرکز بیشتر است یا هزینه‌های آن.
نکته جالب اینجاست که خود علم اقتصاد ابزاری برای داوری درباره این مسئله در اختیار ما می‌گذارد. در بازاری که شمار عرضه‌کنندگان اندک است، لزوماً بزرگ‌ترین خطر افزایش قیمت نیست، بلکه خطر اصلی ممکن است شباهت کالاها به یکدیگر باشد. وقتی کالاها شبیه هم شوند، خریدار پیش از آنکه متوجه شود، حق انتخاب خود را از دست می‌دهد.
بازار دانش نیز مانند هر بازار دیگری است و شباهت ایده‌ها در آن به این معناست که کشورهایی که نسخه‌های اقتصادی را وارد می‌کنند، نقطه کور آن نسخه‌ها را نیز با خود وارد می‌کنند. این پژوهش صریحاً هشدار می‌دهد که ممکن است نتایجی که با تصورات رایج سازگار نیستند، تراشیده و کنار گذاشته شوند؛ گویی هیچ چیزی به ما نمی‌آموزند.
راه‌حل نه شورش علیه مراکز اصلی است و نه کم‌اهمیت شمردن جایگاه آن‌ها، بلکه همان چیزی است که هر سرمایه‌گذار دوراندیش می‌داند: تنوع‌بخشی به سبد سرمایه‌گذاری. همان‌طور که سرمایه‌گذار تمام دارایی خود را در یک سهم نمی‌گذارد، هرچند آن سهم ممتاز باشد، یک اقتصاد نیز نباید همه تصمیم‌های خود را بر پایه یک مکتب فکری اتخاذ کند.
تنوع‌بخشی در اینجا به معنای ایجاد مراکز پژوهشی بومی است که ایده‌های وارداتی را پیش از پذیرش، با استفاده از داده‌های کشورهای خود بیازمایند.
هیچ ایرادی ندارد که جهان یک آشپزخانه ممتاز داشته باشد؛ ایراد آنجاست که فقط یک آشپزخانه داشته باشد!