چگونه برخی ملتها موفق شدند و برخی دیگر ناکام ماندند، با اینکه بعضی از آنها در یک سرزمین مشترک زندگی میکنند؟ مرزها میان یک کشور توسعهیافته و کشوری گرفتار دشواری و عقبماندگی فاصله میاندازند؛ و با وجود آنکه این کشورها همسایهاند، در یکی از آنها مردم زندگی بهتر و عمر طولانیتری دارند، در حالی که ساکنان دیگری غرق در فقرند.
فرهنگ در این میان بزرگترین نقش را ایفا میکند. نویسنده، لورنس هریسون، در کتاب خود با عنوان «عقبماندگی یک وضعیت ذهنی»، آن را «وضعیت ذهنی» مینامد. به بیان دیگر، عقبماندگی یک وضعیت فرهنگی است. ملتها به دلایل درونی شکست میخورند، نه دلایل خارجی.
پرسشهای اساسیای که نویسنده مطرح میکند اینهاست: توسعه چگونه اتفاق میافتد؟ چرا برخی کشورها توانستهاند از نظر اقتصادی، آموزشی و اجتماعی موفق شوند و برخی دیگر شکست خوردهاند؟ چرا آهنگ پیشرفت در برخی کشورها شتاب گرفته، در حالی که در برخی دیگر در همان نقطه متوقف شده یا عقبگرد کرده است؟
موفقیت، رؤیای همه است. بیشتر مردم آرزو دارند عمر طولانیتر و سلامت بهتری داشته باشند. میخواهند فرزندانشان را در مدارسی آموزش دهند که آموزش خوبی به آنان بدهد و آنان را به دانشی مجهز کند که در آینده به کارشان بیاید. در جستوجوی آسایش، آرامش و اندکی لذتاند. میخواهند با خیالی آسوده و بدون ترس از بدهی و فقر بخوابند.
با وجود آنکه این رؤیاها مشروعاند و همه بر آنها اتفاق نظر دارند، کشورهای بسیاری در سراسر جهان نتوانستهاند به آنها دست یابند؛ در حالی که کشورها و ملتهای دیگری بخشی از این آرزوها را محقق کردهاند.
پس چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این شکاف وجود دارد؟ چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی دیگر فقیرند؟ چرا میان کشورهای صنعتی و کشورهای جهان سوم چنین تفاوتی وجود دارد؟
نویسنده میگوید بهانههایی که شکست را توجیه میکنند، آمادهاند. مارکسیستها آنها را ساختند و در جهان سوم بهطور گسترده رواج یافتند. از جمله این بهانهها این است که کشورهای ثروتمند منابع کشورهای فقیر را غارت میکنند و آنها را ورشکسته بر جای میگذارند. امپریالیسم و وابستگی نیز بهانههای تکراری دیگری هستند. این توجیهات به قیدوبندهایی مرگبار و ویرانگر تبدیل شدهاند.
نظریه وابستگی دوران طلایی خود را در مناطق مختلف جهان پشت سر گذاشت، اما بیش از همه در آمریکای لاتین رواج یافت. اساس این نظریه آن است که امپریالیسم، بهویژه امپریالیسم آمریکا، از طریق بازار جهانی و شرکتهای چندملیتی، خون ملتهای فقیر را میمکد.
وابستگی تنها به اقتصاد محدود نمیشود، بلکه سیاست را نیز دربر میگیرد. این نظریه میگوید نظامهای استبدادی از سوی قدرتهای امپریالیستی حمایت میشوند. عقبماندگی و فقر ناشی از عوامل خارجی نیست، بلکه نتیجه وجود بدکارانی است که در خارج کمین کردهاند. اما این نظریه جنبههای بسیاری، از جمله فرهنگ و نهادهای آموزشی و اقتصادی را نادیده میگیرد. جهان را از منظری صفر و یکی میبیند. توسعه، بر اساس این نظریه، معادلهای تند و صریح است که در آن جهان اول از طریق استثمار کامل جهان سوم موفق میشود.
این نظریه با موفقیت کشورهای متعددی در طول ۷۰ سال گذشته فروپاشید؛ کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان، هنگکنگ و سنگاپور. این کشورها به روی تجارت جهانی گشوده شدند و بازارهای خود را به روی شرکتهای خارجی باز کردند و با این حال، توانایی خود را برای رشد اقتصادی به اثبات رساندند و به کشورهایی مهم در اقتصاد جهانی تبدیل شدند.
بدین ترتیب، نظریه وابستگی که میگفت ماندن این کشورها در فقر امری ابدی است، درهم شکست. جهان اول به آنها کمک کرد و خود آنها نیز به خروج خویش از تکهتکهشدگی و عقبماندگی کمک کردند.
TT
عقبماندگی یک وضعیت فرهنگی است
مقالات بیشتر دیدگاه
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة