آیا وضعیت ایران به مرحلهای رسیده که دیگر نتوان آن را بهدرستی خواند و فهمید؟ و آیا ایران خود را میان «تیر» و «فرش» گرفتار کرده است؟
این پرسش را مطرح میکنم، زیرا مانند بسیاری دیگر، تحلیلهای سیاسی درباره وضعیت ایران را دنبال میکنم. ایران دیگر تنها در صدر اخبار نیست، بلکه از نظر فرهنگی، همانند عرصه سیاسی، به یکی از دغدغههای روزمره تبدیل شده است. با این حال، آنچه جلب توجه میکند، وضعیت تحلیلهایی است که بر اثر شتاب و تناقض اخبار، دچار نوعی فربهی و آشفتگی ذهنی شدهاند. هر خبری، هنوز بهدرستی منتشر نشده، با خبری متضاد از اعتبار میافتد و خبر، بیش از هر زمان، تشنه تحلیلی تشخیصی شده است که بتواند نفسبریده آن را مهار کند. کسی مانند من که به الگوها و ساختارهای فرهنگی علاقهمند است، در این وضعیت «بیخبری» احساس سرگردانی میکند. هر شب با انتظار خبری به خواب میرویم؛ خبری که رایگان نیست، بلکه بهایی متغیر دارد، همانگونه که قیمت سهام در بورسها پیوسته نوسان میکند. آیا وقت آن نرسیده است که به علتهای فرهنگی نهفته در گفتمانها توجه کنیم؛ علتهایی که بینش ما را میفریبند، تا جایی که دیگر «خبر» را در خود خبر نمیبینیم؟
من در اینجا از تعبیر «تیر فرهنگی» استفاده میکنم تا معنای سیاسی و انقلابی ایران را در چارچوب یک الگوی فرهنگی تحلیل کنم؛ الگویی که پیشتر در جهان عرب نیز نمونهای مشابه داشته است. آن الگوی عربی، نزدیک به نیم قرن بر تجربه واقعی جهان عرب سایه افکند. در اینجا به نمونهای اشاره میکنم که تقریباً همگان بر آن توافق دارند: از میانه قرن گذشته، نظامهای عربی در قالب دو اردوگاه همزمان همزیست و در عین حال درگیر با یکدیگر قرار گرفتند. یکی از آنها خود را «مترقی» مینامید؛ نه به سبب برخورداری از ماهیتی ذاتاً مترقی، بلکه صرفاً برای متمایز کردن خود از الگویی موازی که آن را «ارتجاعی» میخواند. در حالی که صفت «ارتجاعی» هیچ مبنای واقعی نداشت؛ نه در اقتصاد، نه در آموزش و توسعه، و نه حتی در سیاست «عدم تعهد»؛ سیاستی که نه به اردوگاه چپ وابسته بود و نه به بلوک امپریالیستی، و تقریباً همه کشورهای عربی آن زمان را در بر میگرفت. با این حال، آشکار است که وجود «ارتجاع» برای «ترقیخواهی» ضرورتی حیاتی داشت؛ زیرا اگر اصطلاح «ارتجاعی» به طرف مقابل بخشیده نمیشد، «مترقی» نیز معنایی نمییافت. در نتیجه، «ترقیخواهی» تنها به این معنا بود که «ارتجاعی» نیست.
اما در عرصه دستاوردهای واقعی، کار به جایی رسید که همین «مترقیها» آرزو میکردند ای کاش مانند همان «ارتجاعیها» بودند؛ زیرا ترقیخواهی، در عمل، به فروپاشی و ویرانی انجامید، در حالی که «ارتجاع» نشان داد که از نظر ساختن و آباد کردن، خود مصداق واقعی پیشرفت بوده است. این واقعیت، مفهوم «تیر فرهنگی» را برای ما آشکار میکند؛ تیری که مترقی را هدف گرفت و از پای درآورد، اما ارتجاعی از آن در امان ماند.
هسته اصلی ماجرا آنجا بود که جریان مترقی تصمیم گرفت دیگران را نیز به زور شبیه خود کند. برای این هدف، داراییها و حتی مردم خود را قربانی کرد تا همسایگانش را وادار به پذیرش تصوراتش کند. اگر آنان نمیپذیرفتند، وارد جنگ با آنها میشد. با ادامه این رویکرد جنگطلبانه، همان تیر به سوی خود او بازگشت؛ تا آنجا که به جنگ با خودش نیز برخاست؛ همانگونه که میان دو شاخه سوری و عراقی حزب بعث رخ داد و یکی از آنها دست همکاری به سوی هر توطئهگر خارجی علیه همحزبی دیروز خود دراز کرد.
در فرهنگ سنتی عرب، این بزرگترین ننگ است که انسان به یار و همراه خود خیانت کند؛ زیرا نشانه فقدان جوانمردی است. اما آنچه رخ داد این بود که «ارتجاعی» از «مترقی» به جوانمردی نزدیکتر جلوه کرد. هنگامی که مصر به پشتیبانی قهرمانانه نیاز داشت، این کشورهای موسوم به «ارتجاعی» بودند که در کنار دشمن دیروز ایستادند، اما رفقای دیروز حتی به ذهنشان خطور نکرد که به مصر وفادار بمانند؛ همان مصری که بزرگترین سرمایههای خود، از مال و اعتبار تا مواضع سیاسیاش را برای حمایت از آنان هزینه کرده بود. این همان نکتهای بود که جمال عبدالناصر ــ خدا رحمتش کند ــ پس از آنکه شاگردان و پیروان مترقیاش به او پشت کردند، بر زبان آورد.
قصد من زنده کردن زخمهای حافظه عربی نیست، بلکه این مثال را برای فهم وضعیت ایران آوردم. آنچه امروز شاهد آن هستیم این است که جنگ علیه ایران، هرگز رخ نمیداد اگر «تیر انقلابی ایران» همان اندیشهای را در سر نمیپروراند که پیش از این ملیگرایان عرب در سر داشتند. ایران نیز میخواست دیگران همانند انقلاب خود، با همه شرایط و الزاماتش، انقلاب کنند و میکوشید نیروها و موجودیتهای جهان اسلام را به کادرهای انقلاب خود تبدیل کند.
اما هزینه این رویکرد را مردم ایران، سرزمین ایران و زیرساختهای آن خواهند پرداخت؛ تا جایی که ویرانی، خود به گواهی و افتخاری برای انقلاب تبدیل شده و همچون نشانهای از موجودیت، دلیل معنای آن و تضمینی برای تداومش به آن نگریسته میشود.
هیچکس در منطقه ما آرزوی ویرانی ایران را ندارد؛ اما بسیاری بر این باورند که ایران، همانگونه که ملیگرایان عرب روزگاری خود را نابود کردند، امروز در حال خود تخریبی است. همان الگوی فرهنگی تکرار میشود، هرچند با چهرهای متفاوت. اما تیر کشنده همان تیر است و سرانجام نیز همان سرانجام. انقلاب عربی نزدیک به نیم قرن زمان نیاز داشت تا آن تیر را از ترکش خود بیرون بکشد و اکنون انقلاب ایران نیز در آستانه پنجاهسالگی است؛ امری که شباهت میان این دو تجربه را پررنگتر میکند.
نتیجه هر جنگی هرچه باشد، پایان جنگ و مذاکرات مربوط به آن، مسئله اصلی نیست. مسئله دشوارتر، ذهنیت دولت است؛ اینکه خود را در برابر دو راهی سرنوشتسازی قرار میدهد: یا از تجربه درس بگیرد، یا همچنان در رؤیای دور تازهای از نبرد بماند. اینجاست که «تیر فرهنگی» به سینه تیرانداز بازمیگردد؛ و هر بار که تیر دیگری رها میکند، زخمهای خود را عمیقتر میسازد، تا سرانجام به سرنوشت همه انقلابها دچار شود؛ از انقلاب بلشویکی در روسیه گرفته تا تجربه بعث در جهان عرب. «تیر فرهنگی» از دید نویسنده، یک جبر فرهنگی است؛ خواه تحقق آن زمان ببرد یا نه.
ایران، خوانشناپذیر نیست؛ یعنی رسیدن آن به اعتدال نیز ناممکن نیست. به سود همه است که ایران همچنان یک جمهوری اسلامی باقی بماند؛ زیرا این هویت، پیوندی معنوی، عمیق و تاریخی با همسایگان و حافظه تمدنی آن برقرار میکند. اما همانگونه که ملیگرایی میتواند از معنای سازنده خود منحرف شود، اسلامگرایی نیز ممکن است به «تیر فرهنگی» تبدیل شود؛ آنجا که ارزشها به باری ایدئولوژیک بدل میشوند و معنای واقعی و عملی زندگی را در محاصره گرفته و نابود میکنند. در مقابل، یک دولت اسلامی معتدل و واقعگرا میتواند آن گشایش معنوی را رقم بزند که مرهم همه دردها باشد.
رنجها و اختلافهای موجود با ایران نیز تازه نیستند. ایران سکولار دوران شاه بود که جزایر امارات را اشغال و حاکمیت بحرین را تهدید کرد. این بدان معناست که ریشه مشکل عمیقتر از یک نظام سیاسی خاص است و همان تیر، بار دیگر به سینه تیرانداز بازمیگردد.
پس آیا ایران میتواند از وضعیت «تیر» به وضعیت «فرش» گذر کند؟
این همان آرزویی است که همه همسایگان ایران در دل دارند. همسایگی، سرنوشتی جغرافیایی است و تغییرپذیر نیست؛ اما رفتار انسانها جبر جغرافیا نیست، بلکه با شرایط و با میزان آگاهی از منافع تغییر میکند.
مصلحت نیز ارزشی متقابل است؛ بازی همزمان سود و زیان. کسی که هیچ زیانی نپردازد، سودی نیز به دست نمیآورد؛ مگر در وضعیت جنگ، همان وضعیتی که امروز شاهد آن هستیم. اما این، در حقیقت، جنگ با خویشتن است، هرچند در ظاهر جنگ با دیگری به نظر برسد. هر جنگی که افق روشنی برای پایان نداشته باشد، در نهایت به خودویرانگری میانجامد. اما آیا ملتی میتواند برای همیشه در چنین وضعیتی باقی بماند، مگر آنکه آماده نوعی خودکشی جمعی باشد؟ در آن صورت، این دیگر فقط یک وضعیت سیاسی نخواهد بود، بلکه به یک وضعیت روانشناختی و سپس به فرآیند نابودی تبدیل خواهد شد.
و سرانجام، شرط زندگی این است که یا واقعگرا باشی، یا خود را در آتش بسوزانی.
TT
آیا وضعیت ایران خوانشناپذیر شده است؟
مقالات بیشتر دیدگاه
لم تشترك بعد
انشئ حساباً خاصاً بك لتحصل على أخبار مخصصة لك ولتتمتع بخاصية حفظ المقالات وتتلقى نشراتنا البريدية المتنوعة