در واکنشهایی که برنامه اخیر عادی سازی روابط عربی با اسرائیل را مورد حمله قراردادند، در میان نوشتههای یک چیز غایب است هرچند در گفتار حضور دارد: نیازهای حیاتی این کشورهاست که موجب عادیسازی روابط میشود. اندکاند کسانی که بر این نکته درنگ کردند که کشورها و ملتهایشان خود مسائل خود را دارند.
خطر ایران و میل به توسعه طلبی آن، بازگرداندن آنچه که مغرب یکپارگی ارضی خود میخواند و خارج ساختن نام سودان از فهرست تروریسم و آنچه از نظر اقتصادی برآن مترتب میشود، مسائل سادهای نیستند. حتی لبنان که روابط خود را عادی نمیسازد راهی را یافت تا مذاکرات مستقیم با اسرائیلیها برای ترسیم مرزها را به نیاز آن کشور برای استخراج نفت تفسیرکند. و تا زمانی که «جهان عرب» در قالب کشورها، جوامع و منافع باشد، نادیده گرفتن این مسائل و نگرانیها یا محدود ساختن آنها به تناسب میل این یا آن گروه حاکم دشوار است، همچنین سخت میتوان از صاحبان آنها خواست تا برای ابراز وفاداری به «پایبندی قومی» که دیگر برای کسی اهمیت ندارد، آنها را قربانی کنند.
همچنین میان مخالفان عادی سازی روابط هستند کسانی که میگویند کار سرکوب مردم توسط نظامها آسان میشود. اما اگر چنین باشد درباره نظامهایی که با قدرت بیشتر مردم خود را سرکوب میکنند و خون خود فلسطینیها را میریزند و ادعای جنگ با اسرائیل دارند و با عادی سازی روابط درمیافتند چه میتوان گفت؟ پس این دلیل دارای چندین وجه است و مسئله با یا بدون عادی سازی روابط ظرفیت را دارد که در سمت و سوهای مختلف به کار گرفته شود.
تلخکامی فلسطینیها کاملاً قابل درک است به خصوص که شهرک سازی و بلعیدن زمینها و رنگ باختن گزینه دو کشور به سمت پایمال کردن حق غیرقابل بحث پیش میرود. تاریخ شعارهای رنگارنگ عربی براین تلخکامی میافزاید و به نیرنگ درمیآمیزد: «مسئله اول جهان عرب»، «مسئله اصلی جهان عرب»، «قطب نما»،«موضع ما در برابر کشورهای جهان براساس موضع آنها در باره مسئله فلسطین شکل میگیرد»... کسانی که این سخنان بسیار و مکرر را میشنیدند به دو گروه تقسیم شدند، گروهی که باور داشتند یا به تبع تنگدستی به باورکردن تظاهر میکردند.
با این وجود و تا زمانی که درباره کشورها و سیاستها و گاهی سیاستهای متضاد سخن میگوییم، مسئله فلسطین دیگر با دلمشغولی ملی دیگر کشورهای عربی تضاد نمییابد. دیگر وعده آزادیبخشی کسی را درخود ندارد. دیگر وعده اقتصادی و زندگی بهتر نمیدهد. صداهایی که در حاشیه قضیه خواستار مقاومتها و رویاروییهای بی انتها میشوند، جذابیت خود را درجهان عرب و به احتمال زیاد بین خود فلسطینیها ازدست دادند.
این قطع ارتباط بین قضیه فلسطینی و مسائل و دغدغه کشورها به خلاصه فاجعه بار همگانی تبدیل شد، خلاصهای که سیاستهای فلسطینی در آن بیتقصیر نیست. قضیه دیگر توجهی به منافع کشورها و ملتها و نگرانیشان ندارد بلکه گاهی به آن ترسها دامن میزند. به زمانی فکرکنیم که جنبشهای «حماس» و «جهاد اسلامی» با ایران متحد شوند که بخش مهمی از جهان عربی از آن احساس ترس دارد. این دو، خاطره سازمان آزادیبخش فلسطین را به شکلی بدتر تکرار خواهند کرد وقتی که سال 1990 و در زمان اشغال کویت درکنار صدام ایستاد.
بر این اساس و در سطحی پایینتر میتوان گفت آنچه میان اسرائیلیها و فلسطینیها روی میدهد اثرآن درآینده برجهان عرب کمتر خواهد بود. دقیقاً به این دلیل که ولوله پیرامون قضیه فلسطینی بزرگتر ازواقعیت آن است، بزرگتر از توان هرکسی شد که بتواند آن را مالاخود کند و یا آن را بهکارگیرد: اینگونه بشار اسد توانست به آن صورت که اتفاق افتاد به کارگیرد و ایران توانست آن را نمایندگی کند و پیشوایش بشود.
این جدایی بی سابقه نیست: از سال 1969 در لبنان و 1970 در اردن مشخص شد منافع و ارادهها گاهی به شکلی تضاد مییابند که شعارهای قومی قادر به اصلاح آن نیستند. همچنین از زمان توافق کمپ دیوید که هیچ خیزش مردمی در مصر با آن مخالفت نکرد، تا جنگ آزادی کویت وسعت تناقض وسعت یافت پیش از آنکه انقلابهای عربی به مسائل میهنی بسیاری اشاره کنند که مرکزیت زبانی قضیه فلسطینی را شکست.
گاهی مسائل بدتر از این نیز به نظرمیرسند: عراقی و سوری که در زندانهای صدام و اسد مینالیدند تا قضیه از آنها خشنود شود، تا کینهشان را به سمت امریکا سرازیر کنند که حامی اسرائیل است. در چنین حالتهایی به نظر رسید هزینه قضیه فراتر از توان بشر شد.
دراین بین از تعداد کشورهای جنگجو به شکل قابل توجهی کاسته شد:7 در سال1948، 3درسال 1967، 2 درسال 1973، 1درسال 1982 سپس جنگهای محدود در لبنان و غزه.
این دیدگاه در تضاد با میل راسخ به افزودن وزن قضیه راه خود را میگشود به طوری که حل آن را محال میساخت: اسلامگراها آن را به جنگهای صلیبی ربط دادند و چپها آن را به امپریالیزم و جهانخواری آن، قومگرایان آن را به تکهتکه کردن «وطن عربی». در نتیجه راه حل فقط با شکست غرب به عنوان «صلیبیگرایی نوین» یا در راستای پیروزی انقلاب سوسیالیسم جهانی یا با برنامه متحد ساختن جهان عرب محقق میشود. این شعارها یکی پس از دیگری شکست خوردند و همچون قایقهای سوراخ به نظر رسیدند که به بندر نمیرسند. با این حال برخی از آنها باقی ماندند تا همچون هدایایی ارزشمند به صهیونیستهای افراطی تقدیم کردند که آنها نیز خواستار سنگین ساختن قضیه بودند به طوری که حل آن محال شود. از آنجا که اسرائیل ازنظر نظامی دست بالا را دارد سنگینتر شدن قضیه برای سرکشی و اشغالگری و بلعیدن زمین به سود آن تمام میشد.
همه این سراسر اندوه آوراست همان طور که نوستالوژی غم افزاست اما زندگی در نوستالوژی برای صاحبانش پیامدهای تضمین شده ندارد.