خاطرات را دوست ندارم. آنها به گذشته پیوستهاند. از عصای دستشان بدم میآید، اما گاهی همچون طبق خار به دیدنم میآیند. تابستان گرم بود و کشنده. نیروهای آریل شارون شهر را محاصره کردند و شاهرگهای آن را با شنیهای تانکها بستند. برای مجازات شهر آمده بودند چون یاسرعرفات آن را به بالکنی برای فریاد حق خود…